حمایت از روحانی یا حمایت از داعش؟!
حمایت از روحانی یا حمایت از داعش؟!
پست اینستاگرامی دیروزم برای روز قدس + همه تصاویری که نشد در اینستا بگذارم :
نمیشود روز قدس فرا برسد و آدم یاد هنرمند قهرمان و مبارز فلسطینی و درخشانترین کاریکاتوریست ضداسرائیلی جهان یعنی شهید «ناجی العلی» نیفتد.
«کاریکاتورهای ناجیالعلی» عنوان کتابی است که سال 1371 توسط سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با مقدمه «طلال سلمان» منتشر شد. کتابی که دربرگیرنده گزیدهای از بهترین کاریکاتورهای سیاسی این هنرمند بینظیر فلسطینی است. کتابی که دیگر منتشر نشد و قطعا دیگر منتشر نخواهد شد و خیلی از شما هم مثل من به آن دسترسی نداشتید. چندی پیش بود که یک فرزند شهید محترم این کتاب را برای مطالعه به من داد. بسیاری از کاریکاتورهایی که از ناجی العلی در این کتاب وجود دارد هماکنون در اینترنت حضور ندارند (چه فارسی، چه عربی و چه انگلیسی جستجو کنید) . ناجی العلی آنقدر بزرگ بود که نمیتوانستند انکارش کنند و نامش را به کلی به فراموشی بسپارند؛ اما با بازنشر پیاپی بعضی از آثار او و جلوگیری از انتشار آثار دیگرش سعی کردند چهرهای مخدوش و سانسورشده از او به ما ارائه دهند. به همینخاطر از تعدادی از کاریکاتورهای این کتاب تصویربرداری کردم و در ادامه مطلب گذاشتم.
در تماشای کاریکاتورهای این کتاب، جالبتر از جنگ هنری ناجی العلی با اسرائیل و آمریکا ،برایم هوشیاری او و هجوهای طنزآمیزش نسبت به خیانت رژیمهای عربی فاسد و وابسته جالب بود. ناجی العلی در این کتاب اعراب فاسد و خائن را به صورت انسانهای ناقصالخلقه، نیمه انسان نیمه حیوان، با چهرهای گنگ و ابله و بدنی فربه، ناتوان و بدون پا تصویر کرده است. چه آنهایی که با خیانتشان به فلسطین و آرمان قدس ضربه میزنند، چه آنان که با جهالت خیانتآمیزشان. چنانچه انگار این کاریکاتورها همین امروز کشیده شدهاند و نمایانگر وضعیت حکام کشورهایی چون #عربستان_سعودی ، مصر ، بحرین و امارات است.
«ناجی العلی» خود جایی در مورد حکام عرب گفته بود:
«رژیم های عرب، مرتکب جرم هایی علیه ما و علیه انقلاب فلسطینیان شده اند. این شرایط، بسیاری از آن چه در طول تهاجم اسرائیل به لبنان رخ داد را هم توضیح می دهد.... رژیم های عرب و دیگر احزاب، بخشی از یک توطئه برای پاک سازی جنوب لبنان بودند، برای نابود کردن قدرت نظامی فلسطینی و برای تحمیل راه حل «صلح آمیز». این، همان «هویج»ی بود که ما را دنبالهروی راه حل آمریکایی نمود. من معتقدم که ما می توانستیم ضربههای جدیای را به نیروی نظامی اسرائیل تحمیل کنیم، اما اردوگاه ها رهبری نداشتند. مردم اردوگاه ها چه گونه می توانستند با ماشین نظامی اسرائیل و بمباران هرروزه از زمین، هوا و دریا مقابله کنند؟»
آنچه میبینید، بخش پایانی سخنرانی مهم و حماسی سیدحسن نصرالله در روز قدس سال 2013 (1392) در اوج روزهای اختلافافکنی بین مذاهب اسلامی، شیعههراسی و شیعهکشی، و فریبخوردن و خیانت بعضی گروههای فلسطینی (از جمله بعضی از سردمداران حماس مثل «خالد مشعل») به مقاومت است. روزهایی که اخوان المسلمین در مصر به قدرت رسیدند و تا به قدرت رسیدند همپیمانان روزهای سخت را فراموش کردند و همراه با ترکیه متوهم شدند، حماس و بعضی جریانهای فلسطینی را هم جذب کردند و هر سه همصدا با داعش و گروههای تکفیری علیه ایران، سوریه و شیعه موضع گرفتند. امری که از همان ابتدا معلوم بود فتنهای اسرائیلی است برای به حاشیه رفتن موضوع فلسطین و دفع شر وحدت مسلمانان علیه اسرائیل، مخصوصا وقتی بزرگترین حامی مقاومت یعنی ایران از همراهی با مبارزان اهل تسنن دلسرد شود. مسئلهای که با ترکیدن حباب مصر بیش از پیش آشکار شد و سیلیهای محکمی را بر دهان اخوان المسلمین، حاکمان ترکیه و نابخردانِ حماس زد...
و اما در آن مقطع حساس که از طرفی شیعیان و حامیان مقاومت مظلوم واقع شده بودند و از طرفی همه اینها بازی اسرائیل و آمریکا برای تفرقه بود، سیدحسن نصرالله این چهره بینظیر جهان مبارزه، برای نخستینبار نه از موضع انسانی یا اسلامی یا وطنی، که از موضع مذهبی و شیعی سخن گفت، اما باز همان حرف اصلی را زد. این فیلم چند دقیقه پایانی و اوج حماسه و خطابه سید است، تماشای فیلم کامل لذت خود را دارد. این فیلم از آن فیلمهاست که هر مسلمان و هر مجاهدی باید لااقل سالی یکبار مرورش کند. اینجا سیمای بیسانسور یک قهرمان را میبینیم.
شهید یعنی گواه. گاهی خدا شهیدانش را به عنوان و گواه و شاهد به سوی ما میفرستد تا برای آنچه انجام میدهیم نزد او حجتی داشته باشیم.
و این گواهان نیز با پیراهن سرخ خود روزی گواهی خویش را یادآوری میکنند
به نظر من، انتشار فیلم «دوئل حسن روحانی با شهید چمران» در ساعات آخر تصمیمگیری خود یکی از این گواهیهاست. به شرطی که گوشی برای شنیدن، چشمی برای دیدن و انصافی برای فهمیدن باشد در ما. شهیدان هنوز با ما در گفتگو هستند.
این سه یادداشت کوتاه را پشت سر هم پس از مناظره نخست نوشتم:
بخش نخست
از جدیترین گزینههای باورمندان به اندیشهی سیاسی اسلام و حضور سیاسی اجتماعی اسلام برای انتخابات ، آقای رئیسی است. اما کدامشان، آیتالله رئیسی؟ دکتر رئیسی؟ حجه الاسلام رئیسی؟
« ...اینجانب روزهاى آخر عمر را مىگذرانم، و معالأسف نتوانستم خدمتى به اسلام عزیز و مسلمین بنمایم؛ ملتهایى که با جمعیت بسیار انبوه و اراضى بسیار وسیع و ذخایر بسیار گرانبها و سوابق بسیار درخشان و فرهنگ و قوانین آسمانى در تحت اسارت استعمار با گرسنگى و برهنگى و فقر و فلاکت و عقبماندگى دست به گریبان و در انتظار مرگ نشستهاند، و دولتها که به دست استعمار تشکیل مىشوند، جز در خدمت آنها نمىتوانند باشند. اختلافات موجوده در بین سران دوَل اسلامى- که میراث ملوکالطوایفى و عصر توحش است و با دست اجانب براى عقب نگاهداشتن ملتها ایجاد شده است- مجال تفکر در مصالح را از آنها سلب نموده است. روح یأس و ناامیدى که به دست استعمار در ملتها حتى در رهبران اسلامى دمیده شده است آنها را از فکر در چارهجویى بازداشته است. امید است طبقه جوان که به سردیها و سستیهاى ایام پیرى نرسیدهاند با هر وسیلهاى که بتوانند ملتها را بیدار کنند؛ با شعر، نثر، خطابه، کتاب وآنچه موجب آگاهى جامعه است؛ حتى در اجتماعات خصوصى از این وظیفه غفلت نکنند، باشد که مردى یا مردانى بلند همت و غیرتمند پیدا شوند و به این اوضاع نکبت بار خاتمه دهند. باید جوانهاى تحصیلکرده از این هیاهوى اجانب خود را نبازند، و سرگرم بساط عیش و نوشى که به دستور استعمار براى آنها و عقب نگهداشتن آنها فراهم شده است نگردند. باید اشخاص بیدار، تولید مثل کنند و هر چه بیشتر همفکر و همقدم پیدا کنند و صفوف خود را فشرده کنند، و در ناملایماتْ پایدار و جدى و قوىالاراده باشند، و از تواصى به حق و تواصى به صبر، که دستورى است الهى، غفلت نکنند. از خداوند تعالى عظمت اسلام و مسلمین را خواهانم. سلام این جانب را به آقاى آزرم و هر کس که در فکر چاره است ابلاغ نمایید.»
بخشی از نامه امام خمینی در سال 1348 به محمدرضا حکیمی
اولینبارم بود که به بوشهر میرفتم. شهر بسیار دوستداشتنیای بود و از ته دل مرا دوستدار و هوادار خود کرد. هوادار مردمش، خونگرمی و مهربانی بیمانند مردمش، دریایش، آرامش و بیکرانی شگفت دریایش، عمارتهای تاریخیاش، موسیقیاش، نوحهخوانیاش و... به نظرم بوشهر برای زندگی شهر خیلی خوبیست...
نوحهای که برای رزمندگان مظلوم فاطمیون سرودم و شام شهادت حضرت زهرا (سلامالله علیها) توسط جناب آقای میثم مطیعی در محضر رهبر انقلاب اجرا شد
درباب یکی از مهمترین رفاقتهای پنجاه سال اخیر
هرچه پیشتر برویم، جعبهها و کاغذها را بیشتر با سخنان متعارف و تکراری پر خواهند کرد. تا کنون هم سراسر صفحات نوری و کاغذی را انبوه دادههای بیتأمل فراگرفته است. ترس عقبماندن و حرص سخنراندن جماعت مردهخوران و مردهپرستان را به تکاپو انداخته است برای گفتن و نوشتن. بیفکر، بیذکر، بیگوشی برای شنیدن صدای زمان و بیهوشی برای درک آن. کفِ حرفهایشان از منظر تار سیاست است و خیلی بالا بروند، سقف را با خاطرات نمور تاریخ آجرچینی میکنند. فراتر از تاریخ و سیاست چیزی در بساط ندارند.
نمیگویم حتما درست، ولی اینک بیفکر سخن نمیگویم؛ پس لطف کن و مرا سرسری مخوان، یا آزادانه برو، یا مردانه بمان. آنچه در پی میآید از منظر سیاست و تاریخ و جامعهشناسی و... نیست، از منظر حکمت و عرفان است؛ چه اینکه ما استثنائا خدا را هم -دستکم به اندازه دیگر دادهها- در محاسباتمان داخل میکنیم!
اعوذباالله من الشیطان الرجیم
بهشت و جهنم از آن خداست. فرمان، داوری و قضاوت سرانجام او را سزاست. ان الحکم الا لله. ما بندگانیم، کور از درک مشیت او، گنگ در برابر حکمت او؛ و اگر نبود هدایت او به این بازی وارد نمیشدیم. اگر سخن تازهای بر این قلم میرود، با خود رنگ جزمیت و قطعیت ندارد؛ اما قطعا تازه است.
بسم الله الرحمن الرحیم
ما بر این باوریم که رخدادی که در آن بهمنماه گرم در این سرزمین جلوه نمود از جنس اتفاقاتی نبود که تحلیلش آسان باشد. از آن اتفاقاتی نبود که حتی اگر یکایک جماعت تحلیلگر، سیاستدان، جامعهشناس، تاریخنگار، روزنامهنگار، فعال فرهنگی و حتی آقای فیلسوف دست در دست هم بدهند بتوانند به معدل دقیقی از شناخت و مطالعه و تحقیق و تبیین موضوع دست یازند. ماجرا فقط زمینی نبود. چه اینکه کنشگر اصلی و نقش اول آن پردۀ رنگارنگ نیز دستار بهسری از جنس این دستبهسران متداول که میشناسیم نبود. او کسی بود که کتابش را از آخر به اول نوشت. لذا دقیقا میدانست کجای کار است.
دیگر زوری میخواهد در حد زور و حمق و جهلِ کفّار و جهّال صدر اسلام که امروز هم کسی بتواند با آنهمه شگفتی و کرامت و خرق عادت؛ شخصیت معنوی، الهی و خارقالعادۀ سیدروحالله الموسوی الخمینی (قدس سره الشریف) را انکار کند. نگارنده هم دستکم این یک یادداشت را برای کفار نمینویسد. اینجا روی سخن با اهل ایمان است.
امام آنگاه که سوار بر این اسب سفید شد، یک پیر کامل بود. محاسن سپیدش ریشه در اساطیر و قصص داشت و ابروهایش را ابرهای سپید ابدیت سایهبان بودند. این شد که وسعت دشت و کوه را زیر گامهای رخشش میکوفت و یگانه و قلندرانه میتاخت بی که به پیش و پس بنگرد ؛ بیوقفه، بیدرنگ، بیهراس، بیلغزش ... تا آنجا که مرکب از راکب باز ماند و دروازههای آسمان در خردادماه برای لحظهای باز شد تا سوار به قلعه بازگردد.
اما آیتالله سیدعلی الحسینی الخامنهای عزیز و گرامی ما چطور؟ نه، او آنزمان پیر هم اگر بود کامل نبود. امام نبود. او باید کتاب خود را از آغاز مینوشت. دوره امام خمینی دوره تجلی عظمت ایمان بود اما دوره آیتالله خامنهای دوره مشق ایمان. آنجا ایمان از دامنههایش به سمت عقل پایین آمد و اینجا باید عقل دوباره به سوی ایمان صعود کند. آنجا توکل مبدأ بود و اینجا مقصد. سیدعلی خامنهای باید کتابش را نه حتی آغاز، که از میانه مینوشت؛ چه اینکه دیباچۀ کتابش را هم امام برایش نوشته بود. امام خمینی خود دل به دریا زد، ولی سیدعلی خامنهای با پای خود به این ورطه پا نگذاشت، امام او را به این میدان آورد، و شاید: هل داد! این معنا را از تذکرات صریح امام در موضوع ولایت فقیه و گستره اختیاراتش به آقای خامنهای در دهه شصت[1] تا جلب نظر یاران نزدیکش درباره شایستگی آیتالله خامنهای برای رهبری، تا مخالفت جدی آیتالله خامنهای با رهبری خویش در آن اجلاس مهم خبرگان میتوان مشاهده کرد. خمینی را خدای خمینی به میدان فراخواند اما خامنهای را خود خمینی. باری، مقصد نهایی در برنامه حق تعالی اینجاست: پرواز بدون بال. نبی و وصی و ولی همه از نظر غایبند. نه پیامبری نه پیری، حال ای انسان! تو را توان پرواز و شجاعت دل به دریازدن هست؟
اما آن مرشد کامل به جز اهتمام به تربیت و آزمون در دوران حیات، برای توفیق شاگرد جوانش در آینده، چند هدیه برای سیدعلی خامنهای کنار گذاشت. دو هدیه را اینجا برمیشمارم:
هدیه نخست ؛ یوسف را به برادران لو نداد.
یعنی نظر خوشایندش درباره شایستگی آیتالله خامنهای برای رهبری را تا آخرین روز از چشم جماعت و حتی شخص آقای خامنهای پنهان نگاه داشت. تنها کسانی از این موضوع اطلاع پیدا کردند که پس از درگذشت امام در نظر عموم مردم جزو گزینههای رهبری بودند (که تقریبا اکنون همگی به رحمت خدا رفتند: مرحوم سیداحمدآقای خمینی، مرحوم موسوی اردبیلی و مرحوم هاشمی رفسنجانی). این دقتها، هم باعث شد تا پیش از درگذشت امام، آیتالله خامنهای یوسفِ عزیزکردۀ محسودِ این و آن نشود؛ هم پس از درگذشت امام با قدرت و حمایت بزرگان مورد قبول و اجماع قرار بگیرد.
و اما هدیۀ دوم؛ دشمنش را از میان دوستانش قرار داد.
همه میدانند که هیچ ساختاری بدون متضاد سالم و باطراوت نمیماند. عقل سیاسی میگوید هیچ پوزیسیونی بدون اپوزوسیون و هیچ تزی بدون آنتیتز دوام نمیآورد. البته امکان دارد این مخالف، کل سیستم را نابود کند، لکن اگر این اپوزوسیون درونی باشد این اتفاق نمیافتد و تمام اختلافات به تازهشدن سیستم میانجامد. آن امامی که روز 22بهمن به آیتالله طالقانی گفت «اگر دستور از جای دیگری آمده باشد چطور؟»، آن امامی که علیرغم انکار همه، در اوج دوران طاغوت وعده پیروزی داد و وعدهاش محقق شد؛ وعده پیروزی بر صدام را داد و وعدهاش محقق شد؛ وعده فروپاشی شوروی را داد و وعدهاش محقق شد، وعدۀ خواری صدام را داد و وعدهاش محقق شد؛ انتظار گشایش از نیمه خرداد کشید و شعرش تعبیر شد؛ همان امام -چنانچه در خاطرات بسیاری نقل شده- بارهاوبارها به آیتالله خامنهای و مرحوم هاشمی تاکید کرده بود در همه شرایط با هم باشند. فقط این دونفر به طور خاص. آن روزها دو روحانی مبارز جوان از این تاکیدات امام کهنسالشان تعجب میکردند؛ چه اینکه از دوران جوانی و طلبگی و از مقابل حرم امام حسین (ع) با هم عهد رفاقت بسته بودند و در تمام سالهای دهه شصت با هم همفکر و همحزب و همدوست و همدشمن بودند. البته همان موقع هم اختلاف منش و روش وجود داشت (یک مثالش نظراتیست که فیلسوف خاص آن زمان مرحوم فردید در مقایسۀ خطابههای آقایان هاشمی و خامنهای میگفت[2] ) اما این اختلافها آنقدر نمود کمرنگی داشت که به چشم نمیآمد.
باری آن اختلافات کوچک در سالهای پس از درگذشت امام کمکم رو آمد و حکمت تدبیر و سخن امام هم آنگاه مشخص شد. سرانجام رهبر اپوزوسیونهای این نظام کسی بود که جا در دل نظام داشت. به قول آیتالله جوادی آملی در آخرین دیدارشان با مرحوم هاشمی رفسنجانی و خطاب به ایشان: « خداوند عنایتی به شما کرده که چه بخواهید و چه نخواهید، از استوانه های این نظام هستید.» آری، سرانجام مهمترین و بزرگترین مخالفخوان آیتالله خامنهای صمیمیترین و قدیمیترین دوستش بود؛ کسی که جدیترین اختلافات (و به نظر من عموما «اشتباهات») فکریاش با آیتالله خامنهای هم نتوانست از میزان محبت و عاطفهاش نسبت به ایشان بکاهد. این بند و بستگی بارها به مو رسید اما گسسته نشد. چون سررشتۀ امور در جای دیگر بود...
اکنون پیر کاملی در میان ماست که ادبیاتش و نگاهش خیلی بیشتر از ادبیات روشنفکری و نگاه واقعگرایانه دهه پنجاه و شصت سیدعلی خامنهای، به ادبیات ایمانی و نگاه عرفانی مرشدش امام خمینی شبیه است؛ هرچند از همیشه تنهاتر است و پس از درگذشت مرحوم رفسنجانی، دوست که هیچ، همآوردی هم درخور خویش و میدان خویش ندارد.
[1] امام در آن موضوع دونامه به آیتالله خامنهای نوشت که اولی جدیت و علمیت و تحکم دارد و دومی ملاطفت و مهربانی و تایید. از نامه اولی: « از بیانات جنابعالى در نماز جمعه این طور ظاهر مى شود که شما حکومت را که به معناى ولایت مطلقه اى که از جانب خدا به نبى اکرم- صلى اللَّه علیه و آله و سلم- واگذار شده و اهمّ احکام الهى است و بر جمیع احکام شرعیه الهیه تقدم دارد، صحیح نمى دانید... باید عرض کنم حکومت، که شعبه اى از ولایت مطلقه رسول اللَّه- صلى اللَّه علیه و آله و سلم- است، یکى از احکام اولیه اسلام است؛ و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتى نماز و روزه و حج است» از نامه دومی: « این جانب که از سالهاى قبل از انقلاب با جنابعالى ارتباط نزدیک داشته ام و همان ارتباط بحمد اللَّه تعالى تا کنون باقى است، جنابعالى را یکى از بازوهاى تواناى جمهورى اسلامى مى دانم و شما را چون برادرى که آشنا به مسائل فقهى و متعهد به آن هستید ... مى دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانى اسلامى از جمله افراد نادرى هستید که چون خورشید، روشنى مى دهید. » (به نقل از صحیفه نور ، نامه های دی ماه 1366)
[2]«رفسنجانی تضاد شرع و سیاست و مراعات دوز و کلک های سیاسی را می داند و عمل می کند. خامنه ای جهت ایمانی دارد و هم ذوق دارد و عقلش نیز مرتب است. ایمان عقلی اش بهتر است » (به نقل از کتاب مفردات فردیدی).
پیشخوان: 38سال پیش، امام موسی صدر رهبر ایرانی الاصل شیعیان لبنان در لیبی ربوده شد. 9شهریور 1357. او متولد 1307 است و بنابر این او اکنون 88سال دارد.
بنا به آنچه دوستان و آشنایان و خانواده و همچنین دوستان دایی مدام دربارۀ این مستند سه قسمتی از بنده میپرسند ...
1
نبرده است مرا صبح، رنگ شام هنوز
که ماتم تو مرا هست ناتمام هنوز
هنوز گریه نکردم شبانه یک دل سیر
امیدوار به تسکینِ گریههام هنوز ...
«...این چه رازی است که هربار بهار
با عزای دل ما میآید»
امروز صبح ما عزادار شدیم. هرکسی در زندگی خود سوگوار مرگ عزیزانش میشود، اما همۀ عزیزان به یک اندازه عزیز نیستند. امروز یکی از عزیزترینهایمان و شاید عزیزترین خانوادۀمان را از دست دادیم. تاکنون اینگونه گریه نکرده بودم. دایی حسنم مرد عجیبی بود. 9سال از نوجوانی و جوانیاش را در زندانهای پهلوی گذرانده بود و 4سال از بهترین سالهای جوانیاش را در اسارت رژیم صدام بود. پیش از اینکه اسیر شود گلوله خورده بود و حسابی مجروح شده بود. دوستانش فکر میکردند شهید شده. در اسارت هم جایی بود که از چشم صلیب سرخیها پنهان نگاه داشته شده بود. لذا همه مطمئن بودند شهید شده است. برایش قبری گرفته بودند و مراسم هم برگزار کردند: «شهید مفقود الاثر». من که به دنیا آمدم، اسمم را به یاد دایی، حسن گذاشتند. این نام عزیز اینگونه به من رسیده، لذا دوست ندارم به راحتی از دستش بدهم. دایی حسن خیلی بعد از جنگ برگشت و از همان موقع هم تا آخرین روزهای زندگیاش از مبارزه و کار و جهاد -ولو فرهنگیتر- دست نکشید. از این افتخارات و دیگر افتخارات آن مرد چیزی عائد بستگانش نمیشود، من این چند سطر را نوشتم که بگویم او با همۀ رنجهایی که در طول عمر خود در راه اسلام و انقلاب کشید، خود را طلبکار انقلاب و نظام نمیدانست. روحیۀ طلبکاری و خودکسیپنداری نداشت. انتظار نداشت تکریمش کنند. میخواستند هم نمیگذاشت. نه به ارباب رسانه نه به ارباب ثروت و دنیا کاری نداشت. هنوز خودش را یک مبارز بیافتخار و تازهکار و شرمنده و بدهکار شهیدان و ائمۀ معصومین (علیهم السلام) میدانست. برخلاف خیلیها که از این نظام و این انقلاب بهرهها بردند و در عینحال برخوردی طلبکارانه و متکبرانه نسبت به آن داشتند و دارند. بگذریم...
مردادماه، یکبار دایی حسن برای مدت کوتاهی بستری شد. دیدن آن چهرۀ معصوم و آن پیکر نحیف روی ویلچر و بین یک شمد سفید -که مثل لباس احرام بود- برایم آسان نبود. شروع کردم به نوشتن. چیزهایی نوشتم و به کسی نشان ندادم که اینگونه شروع میشد:
پس از گفتگوی عجیب اخیر آقای کاکایی (صفحه گفتگو)، من خیلی صبر کردم تا ایشان متن گفتگو را تکذیب کنند. یا کسی مردانه جوابی بدهد به آن حرفها. ولی نه ایشان سخنشان را تکذیب یا اصلاح کردند، نه کسی پاسخ ایشان را داد. لذا یادداشت زیر را با نهایت ادب و مهربانی ممکن و البته منطق و استدلال نوشتم (صفحه فارس). ادب و منطقی که پاسخ خوبی نگرفت و با واکنش تند ایشان مواجه شد. (عکس صفحۀ آقای کاکایی)
وحید امیرخانی
در مدت معلوم و وحید امیرخانی
فیلم «در مدت معلوم» نزدیک یک ماه است که در صدر فیلمهای پرفروش روی پرده است و زود است که فروشش سه میلیاردی شود. در اولین سطر یادداشتم از اقشار فرهیخته میخواهم شنیدههایشان را کنار بگذارند و هرچهزودتر خود به تماشای این فیلم بروند. من مطمئنم این فیلم مخاطب عمومی خود را پیدا کرده، اما مخاطب فرهیخته عموماً از اینچنین فیلمها و ژانرها میترسد. چهاینکه بسیاری از فیلمهای ژانر کمدی، فیلمهای مبتذل و ضعیف هستند، و این فیلم به جز کمدیبودن، به خاطر موضوع و نامش بیشتر در معرض اتهام است.
در مدت معلوم (با زیرتیتر «فیالمدت المعلوم») نخستین ساختۀ سینمایی وحید امیرخانی است که با نقشآفرینی بازیگرانی چون جواد عزتی، ویشکا آسایش، هومن سیدی، علی اوسیوند و اکبر عبدی همراه است. فیلمی که بیهیچ توضیحی از حضور در جشنوارۀ فجر پیشین کنار گذاشته و حذف شد، اما اکنون در فروش به توفیق کمنظیری دستیافته است. همچنین توانسته بحثها، نقدها و سخنان بسیاری را بین موافقان و مخالفان خود به راه اندازد.
در مدت معلوم در نوع خود فیلم متوسط و خوبی است، اما آنچه باعث میشود این فیلم را تبلیغ کنم و کارگردانش را قدر بدانم، هوشمندی وحید امیرخانی در انتخاب ایده، و شجاعت او در طرح موضوع فیلم است. آنهم در جامعهای که چنین موضوعی -در سطح- بایکوت و ممنوع است اما در لایههای زیرین مشکل و دغدغۀ دائم.
فیلم صراحتاً و برای نخستینبار در سینمای ایران به «بحرانِ جنسی» جامعۀ ما میپردازد و بهویژه سراغ از مسئلۀ ممنوعۀ «ازدواج موقت» میگیرد. خیلیها میگویند این فیلم تبلیغ ازدواج موقت است، ولی من با سخن آنهایی موافقم که میگویند این فیلم در مقام طرح مسئله و تابوشکنی است و موضوع ازدواج موقت در آن امری ثانوی است.
بحران جنسی در جوامع دینی
بحران جنسی یکی از بحرانهایی است که در دوران قرون وسطی در دل جامعۀ مسیحی وجود داشت و سرانجام همراه با بحرانهای نادیدهانگاشتهشدۀ دیگر جامعۀ بستۀ مسیحی، در رنسانس بهصورت انفجاری بروز پیدا کرد و به نتایج متعددی از جمله: تبعیدِ کلیسا به روز یکشنبه و شهر واتیکان، بیبندوباری جنسی در غرب و فسادهای درونی کلیساها انجامید. حتی در دوران مدرنیته هم روزی نیست که اخبار سرّی رسواییها و فسادهای کلیسایی منتشر نشود. این فسادها در حیوانیترین و بدترین شکلهای خود یعنی با کودکآزاری، همجنسگرایی و رفتارهای خشن جنسی در میان رهبران مذهبی کلیسا (که در مذهب خود با ممنوعیت ازدواج مواجهند) همراه بوده است. یک مورد معمولی و رسمیاش: «بر اساس مدارکی که در تاریخ ۱۶ ژانویه ۲۰۱۴ میلادی، از سوی واتیکان به کمیته صیانت از حقوق کودکان سازمان ملل متحد ارایه شد، مشخص شد که پاپ بندیکت شانزدهم، پیش از آنکه از مقام خود کنارهگیری کند ۳۸۴ کشیش را در سالهای ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ در ارتباط با رسواییهای جنسی کلیسای کاتولیک، خلعلباس کرده بود». آخرین خبر هم خبر رابطۀ عاطفی و جنسی خود همین پاپ بندیکت شانزدهم (که از بهترین و سالمترین پاپهای معاصر بود و پس از او واتیکان واقعا وضع بدی پیدا کرد) با یک خانم متأهل بود که از سوی خود غربیها (بی بی سی) منتشر شد (البته مطمئن باشید این انتشار هم بیاجازۀ کلیسا نبوده و در اصل با اندیشۀ نجات مسیحیت و کلیسا بوده است).
اما اینکه ما امروز در جهان اسلام هم بحران جنسی داشته باشیم، آنهم در مترقیترین کشور اسلامی -یعنی ایران-؛ واقعا چیز شگفت و ناراحتکنندهایست. موضوعی که در دهههای اخیر، با دشوار شدن فرایند ازدواج، شکل ناگوارتری را به خود گرفته است. در دهههایی که با پدیدههایی چون بالارفتن سن ازدواج، کاهش اقدام به ازدواج و افزایش اقدام به طلاق همراه بوده است.
اسلام (با قرائت صحیح و منحرفنشده) دینی است که برای نیازهای جنسی انسان پاسخهایی را ارائه کرده است؛ اما ما در کشور اسلامیمان بهخاطر تأثیر گرفتن از ادیان و مذاهب دیگر این پاسخها را مسکوت گذاشتهایم و محدود کردهایم. بیشک ازدواج موقت (متعه) یکی از راههای ارائهشده از سوی اسلام برای جلوگیری از ایجاد بحران جنسی است. راهی که ناخودآگاه جمعی و سنتی ایرانی بدون داشتن دلیل عاقلانه و موجّه با آن سر ستیز دارد. اولین مانع فکری و فرهنگی بر سر راه ازدواج موقت «تقدّس بکارت» است. امروز خیلی از مردان جامعۀ ایرانی -حتی اگر خودشان مذهبی نباشند- حاضر نیستند با زنی که باکره نباشد پیمان عقد دائم ببندند. این یک فرهنگ غلط و غیرالهی است. در اسلام بکارت مقدس نیست، پاکی مقدس است. باکره باشی اما گناهکار و ناپاک، مردودی؛ باکره نباشی اما پاک و بیگناه باشی مقبولی. چنانچه میدانیم میتوان باکره بود و فاسد و گناهکار بود و بالعکس. اما در فرهنگ منحط کنونی، فساد و گناه پسندیدهتر از باکره نبودن برای زنان است (البته برای مردان هم! هر زنی امروز تماشای فیلم مستهجن یا... در دوران تجرد شوهرش را بیشتر میبخشد تا ازدواج موقتش!).
پس بکارت در کجا مقدس است که اینقدر در فرهنگ ایرانی موثر افتاده است؟
اولاً در دوران طاغوتزدگی و بتپرستی که نزد بسیاری از ملل کافر، دختر باکره مقدس بوده است برای مسئلۀ جالبِ «قربانی کردن انسان برای خدایان»! در بسیاری از این باورهای اسطورهای ایشان براین باور بودند که خدایان طالب همبستری با دختران باکره هستند، لذا برای آمرزش گناهان و رفع خشکسالی و... دختران باکره را قربانی میکردند. این اندیشه کفرآلود و سیاه در ادیان و دیگر نحلههای جدیدتر بتپرستی، به این صورت رسوخ کرد که برای آمرزش و فلان و بهمان، دختران باکره باید به کاهنان تقدیم شوند؛ یا اینکه برای برکت و شرعیشدن ازدواج، پیش از همخوابی با داماد، بکارت عروس باید توسط کاهنان از بین برود (این مسائل هرچند به نظر طنز و مسخره و هولناک بیایند، ولی همه واقعی هستند).
ثانیاً در دین زرتشتی (مزدیسنا) که دین پیشین ایرانیان بوده است، چه اینکه حضرت «آناهیتا» باکره است (البته کفارۀ دختران باکره از آیینهای کافرانه و بتپرست، در شریعت این دین هم متأسفانه وارد شده است).
ثالثاً -و شدیدتر- تقدس بکارت در مسیحیت، که بیش از ادیان دیگر تبلیغ میشود، وجود دارد، چه اینکه حضرت مریم (سلامالله علیها) باکره بوده است. البته ما مسلمانها هم معتقدیم حضرت مریم باکره بوده است، ولی برخلاف سنت غلط و غیرانسانی مسیحی نتیجه نمیگیریم پس بکارت به ایمان نزدیکتر است! بحث بحث معجزۀ میلاد حضرت مسیح (علیه السلام) و مسائلی از این دست است برای ما. اما در مسیحیت این مسئله به ممنوعیت ازدواج در میان مقدسین انجامید و کسانی هم که باکره میماندند (مثل ملکه الیزابت که به ملکۀ باکره معروف بود) ستایش میشدند و عدهای برای رسیدن به این ستایش تا آخر عمر بکارت اختیار میکردند! (بیشک اسلام به چنین منطقهایی میخندد!)
از تقدس بکارت گذشته، مانع دیگر بر سر راه ازدواج موقت، حرمت این ازدواج در فرهنگ اهل تسنن است، چه اینکه میدانیم خلیفۀ دوم این امر را در عالم اسلامی حرام اعلام کرده است و همه نظر حضرت امیر (علیه السلام) درمورد این اقدام خلیفه دوم را شنیدهایم. و باید توجه کرد طی قرون متمادی، حاکمان ایران و فرهنگ ایرانی متعصبین از اهل تسنن بودند و از این طریق خردهفرهنگهای بسیاری را برای ما به ارث گذاشتهاند.
پس برادران و خواهران مسلمان و شیعۀ علی ابن ابیطالب و مکتب امام جعفر صادق (علیه السلام) بدانند مخالفتهای قاطعشان در رسانهها و تریبونهای سیاسی و اجتماعی و مذهبی با اصل ازدواج موقت، کاملاً بیگانه با شریعت و حقیقت اسلام و بهطور ناخودآگاه برگرفته از فرهنگ و شریعت آیینهای منسوخ بتپرستی، فرهنگ و شریعت دین زرتشت، فرهنگ و شریعیت دین مسیحیت و شریعت اهل تسنن است؛ امری که برای همۀ این آیینها، ادیان و مذاهب بحران جنسی و سپس بحرانهای متعدد فقهی، اخلاقی و اجتماعی پدیدآورد که شرحشان خارج از حوصلۀ این نوشتار است.
بحث «بحران جنسی» و موضوع «ازدواج موقت» را با همۀ جذابیتهایشان همینجا رها میکنیم و دوباره به فیلم برمیگردیم:
وحید امیرخانی در مدت معلوم
این فیلم، فیلم خوبی است و خیلی میتوانست خوبتر شود اگر اینقدر سانسور نمیشد. میشد پدیدۀ این سالهای سینمای اجتماعی باشد. بعد از دیدن فیلم نسبت به ابهام بعضی جاها (کوچۀ رخصت + خانم صابونفروش + مسائل امنیتی +...) انتقاد داشتم، اما قبل از نگارش این متن با خواندن مصاحبههای کارگردان (با روزنامه اعتماد + مهر + فرارو + سوره سینما +...) فهمیدم همه تقصیر سانسور و دستبردن ممیزان است. اگر این دستبردن نمیبود، آن بالا نمینوشتم فیلم خوب و متوسط. مینوشتم مهمترین فیلم اجتماعی سالهای اخیر. همچنین حذف تیتراژ زیبای نخستین فیلم توسط ممیزان هم کار ناجوانمردانهای بوده است. ( گفتنیست: دیدم کارگردان در مصاحبهای گفته اسم اصلی فیلم «سگچرخ» بود و با حذفش توسط ممیزان بالاجبار نام موقت فیلم یعنی همین «در مدت معلوم» برای فیلم مانده. اینجا باید تأکید کنم استثنائاً این تصمیم ممیزان از امدادهای خفیّۀ الهی بوده است و نام سگچرخ واقعاً نامی بیخود. بیشک نام جدید نامی جذابتر و مناسب برای ارتباط با مخاطب عمومی است.)
و البته که موضوع بحران جنسی و ازدواج موقت با ظرائف بسیار و دقت بر پیشینههایش در این فیلم مطرح شده است. در دیالوگهای آغازین فیلم اشارۀ کنایی به حکم خلیفۀ دوم و سخن حضرت امیر (ع) کاملاً مشهود است. همچنین من اگر کارگردان را نمیشناختم -مثل خیلیهای دیگر، با دیدن اسم فیلم و دانستن ژانر کمدیاش- انتظار فیلمی سخیف، رکیک، مبتذل و حتی فاسد را داشتم. اما این اتفاق نیفتاد. فیلم واقعا فیلم با حیایی است و البته حیا داشتن به احتیاط بیش از حد و نابودی عنصر جذابیت نیانجامیده است. قطعاً ایدۀ این فیلم باب میلِ تجاریسازها بود و خداراشکر که به دستشان نرسید و بیشک کارگردانی این فیلمنامه را کار کرده است که بالاتر از ارتباطگیری با مخاطب، به دنبال تعهد اجتماعی و وظیفۀ شرعی بوده است.
وحید امیرخانی و سابقهاش
وحید امیرخانی سالها پیش وقتی پای درس «فاطمه معتمد آریا» و «فرزاد مؤتمن» و... در دانشگاه هنر سینما میآموخت، شاید فکر میکرد دارد به سرعت به سمت سینمای داستانی میرود. اما ورود و حضور جدی او تا سالهای سال در سینمای مستند بود. امیرخانی پیش از ساختن در مدت معلوم، به عنوان یکی از چهرههای جوان درخشان و تحسینشدۀ سینمای مستند شناخته میشد و عمدۀ کارهایش با موضوعات ملتهب سیاسی و فرامرزی همراه بود. مثل اولین مستندی که دربارۀ انقلاب بحرین توسط او ساخته شده («سرزمین مروارید») یا مستند بیکلامش دربارۀ پیادهروی اربعین کربلا («لبیک») که سر و صدای زیادی هم کرد در سالهای اخیر (تیزرش را اینجا ببینید) یا مستندش دربارۀ جنگ سی و سه روزه، یا مستندی که دربارۀ انقلاب یمن ساخت («سرزمین عقیق») یا سری مستندش برای پاکستان، یا مستند سه قسمتیاش دربارۀ مرحوم آقا سیدعلی اکبر ابوترابی، یا کاری که برای شهید چمران ساخته بود یا مستند بسیار مهم «پیرمرد و اسلحه» که قصد دارم به خاطر اهمیت موضوعش در خطبۀ دومم چند سطری دربارهاش بنویسم:
پیرمرد و اسلحۀ وحید امیرخانی
نمایی از مستند «پیرمرد و اسلحه» ساختۀ وحید امیرخانی
من سالها دنبال «ابوحیدر» میگشتم. اوصافش را ابتدا از استادم یوسفعلی میرشکاک شنیده بودم. برایم از جنگآوریهایش، ماجراهایش، شجاعتهایش، هیبت ظاهریاش و حتی صدای دورگه و پرهیبتش گفته بود. حتی ازسبیل مردانه و حجیمش! یا مثلا اینکه وقتی ازش پرسیده «درویش! چرا پس سبیل را کوتاه کردی؟» ابوحیدر گفته: «چهکار کنم، "سید" از من خواسته!» یا در توصیف صدای ابوحیدر... خب کسانی که صدای خود جناب میرشکاک را شنیده باشند میدانند به اندازۀ کافی دورگه و قدرتمند هست! حال فردی با چنین سبیل و صدا داشت برای من از شدت هیبت آن صدا میگفت و حتی سعی کرد با غلیظ کردن صدایش یکبار ادای «سلام علیکم» گفتن او در یک خاطره را دربیاورد اما وسطش پشیمان شد، گفت اصلا نمیتوانم آن حال را تداعی کنم! باری، نیازی به این تعاریف و توصیفها نبود، من آن زمان همینکه میدیدم میرشکاک در میان «زندگان» و «زمینیان» شیفتۀ هیبت و عظمت و مردانگی کسی شده و خود را دربرابر او حقیر میداند بسیار شگفتزده شده بودم. کسی که عکسش را چون عکس نیچه و شوقعلیشاه مدتی بر دیوار کارگاه نقاشیاش زده بود (و شاید بالاتر از آنها) اما هنوز زنده بود و خیلیها (از جمله مامورین امنیتی نظامی صهیونیست) دنبالش بودند و خیلیها (از جمله همانها!) از او وحشت داشتند و خیلیها هم (در عالم تشیع) به او دلگرم بودند. مشکل مستند «پیرمرد و اسلحه» وحید امیرخانی این است که خیلی سراغ ماجراها و حماسههای «ابوحیدر» نرفته است و به یک زندگینامۀ ساده اکتفا کرده؛ از طرفی پای صحبت دیگران (چه در لبنان، چه ایران و عراق و...) درمورد شخصیت اصلی فیلم ننشسته، و الا فیلم بسیار جذابتر میشد (مخصوصاً برای کسانی که ابوحیدر را نشناسند، ولی برای آشنایان با او این مستند بینظیر است). و قوت اصلی و شگفتیِ بزرگ فیلم این است که وحید امیرخانی توانسته این آدم نایافتنی (که دوستان و دشمنان زیادش در جستجویش هستند) را پیدا کند، به خانهاش برود و صحبتها و نظرات شنیدنیاش را ضبط کند! این خیلی برای من شگفتانگیز و قابل ستایش بود. از همینجا دومین آفرینم را به خاطر ساخت و پژوهش این اثر مستند نثار کارگردان، و دومین تبلیغم را برای تماشای این مستند انجام میدهم. بهنظرم هر شیعهای باید این فیلم را ببیند. ابوحیدر یک شیعۀ واقعی از آن قدیمیها، اصیلها و بیادعاهاست. یک مدافع از جان گذشتۀ شیعیان مظلوم و یک منتظر واقعی ظهور حضرت ولی عصر (عج). آدم وقتی صحبتهای او را در اینباب میشنود از یدککشیدن عناوین گرانی چون «شیعه» و «منتظر» توسط خودش خجالت میکشد. این فیلم را هر انسان حماسی باید ببیند. ما از دیدن افرادی چون جناب مالک اشتر محروم بودیم، در این سیما میتوان سراغ از آن حقایق گرفت.
کل زمان فیلم 25 دقیقه است و نسخههای تقریباً کاملش در اینترنت هست
{میشود فیلم را دانلود کنیم از راسخون، ولی پنج دقیقه اول را در سایت روشنگری ببینیم :)) عجب اوضاعی داریم با این انتشارهای بد آثار خوب در این مملکت :) }
از خدا میخواهم کمک کند تا دین اندک و شرافت حداقلیام را تقدیم دنیای این و آن و حماقت فلان و بهمان نکنم: بسمالله المالکالملک. تؤتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممّن تشاء و تعزّ من تشاء و تزلّ من تشاء.
تمهید یک: اصل رأی دادن
پیش از بررسی پرسش مندرج در عنوان، میدانم پرسشی دربارۀ اصل رأیدادن
وجود دارد که پرسشگر -که من باشم- آن را نادیده گرفته است انگار. نه
گرامیان. نادیده نگرفتم، بلکه بدیهیاش انگاشتم. قبلا
اندکی درموردش نوشتهام. اما امروز دیگر ضرورتی نمیبینم. فکر میکنم
امروز همۀمان به روشنی میفهمیم هر برگۀ رأی -با هر نام و حتی بینام-
تیری است به پیشانی درندگان داعشی. درندگانی که خیلی هم از مرزهای ما دور
نیستند. حالا اگر کسی بخواهد گلولۀ رأیش دوربردتر باشد و مثلا تا حوالی
واشنگتن.دی.سی و لندن، به ویژه کاخ سفید و کاخ باکینگهام و دیگر کاخها
برود باید به محتوای رأیش هم فکر کند. این گلولۀ دوربرد امری ثانوی است و
برای دوستداران امام خمینی (و به طور کلی دوستداران مبارزه با ستمگران و
متجاوزان). اما نفس شلیک گلوله به سمت داعش، برای هر عقل و شعور ایرانی،
بیشک اولی، بدیهی و ضروری است. چه از منظر دین چه از منظر دنیا.
تمهید دو: اصولگرایان یا اصلاحطلبان؟
اینکه رأی ما به اصولگرایان باشد یا اصلاحطلبان برای هواداران (چه کامل چه نسبی) اصولگرایان و اصلاحطلبان مشخص است. اما برای کسانی که در دل خود تعلق خاصی به یکی از این دو گروه عمدۀ کشور احساس نمیکنند، یا کسانی که با تجربه و مشاهدۀ عملکردها احساس بدبینی عمیقی نسبت به صلاحیّت و صداقت هر دو گروه پیدا کردهاند، داستان فرق میکند.
من امروز خودم را بیشتر عضو این گروه اخیر چهارمی میدانم. چه اصلاحطلبی؟ کدام اصولگرایی؟ این نیست مگر عنوانی برای پنهانکردن ضعفها و بیلیاقتیها و بیصداقتیهای جاهطلبان و دنیاگرایان؛ وگرنه بلایی که اینها طی این ادوار سر مملکت آوردند با هیچ مبنا و اصولی سازگار در نمیآید و ردّی از هیچ صلاح و اصلاحی ندارد. آنروزی که همۀ جزئیات برجام فقط در ۲۰دقیقه در مجلس تصویب شد، آنشبی که صحبتهای پرحرارت موافقان و مخالفان از رادیوی سیاه تاکسی به گوشم رسید، به همسر عزیزتر از جانم گفتم: نه آنکه «آری» میگوید به خاطر خدا آری میگوید نه آنکه «نه». چشمها نه به خدا که به سبد رأیهای خاص خودشان است. موافق و مخالف، موافق اثبات خویش است و بیگانه با حق و حقیقت (جل و علا). کاش یک نفر به خاطر خدا سخن بگوید -هر سخنی چه موافق چه مخالف- تا من مریدش بشوم. این واقعیت مختص مجلس نبود و نیست، امروز فضای سیاسی کشور سرشار از آدمکهاییست که هیچ نیستند، نه انقلابی نه ضدانقلاب، نه اصولگرا نه اصلاحطلب، نه چپ نه راست، نه معاند نه معتقد، هیچ جز دنیاگرا و جاهطلب؛ اما پشت نقاب این برچسبهای سیاسی و برچسبهای جدیدتر (مثل «معتدل» و «فراجناحی» و «هم اصلاحطلب هم اصولگرا») پنهانشدهاند چون میدانند هر برچسب گروه زیادی هوادار کور دارد که کاری به فرد و شخص و فردیت و شخصیت ندارند، بلکه به برچسب و عنوان کلّی گروه مینگرند.
شاید فکر کنید کمی تند رفتم، اما توجه کنید که این شرح بدبینانهترین حالت بود.
این بدبینی واقعا در من هست، اما این بدبینی تنها حسی نیست که در من هست؛ خوشبینیهایی هم دارم که بعد میگویم. باری، فعلاً فرض کنیم میخواهم با همین بدبینی در انتخابات شرکت کنم (چون مقدمۀ نخست را بدیهی میدانم)، حال باید چهکار کنم؟ ظاهراً باید رأی سفید بدهم. ولی فکر میکنم رأی سفید رأیی خنثی است و بهجز همان خاصیت عقلی و منفعتطلبانۀ حفظ جان و خانومان و امنیّت از تعرّض دشمنِ خارجی، فایدۀ دیگری در واقعیّات سیاسی اجتماعی امروز کشورم ندارد. همچنین بهنظرم رأی سفید، رأی ترسویان و تنبلان است، آدم باید بتواند انتخاب کند و پای هزینۀ انتخابش بماند، یک ذهن روشن باید بفهمد که امام زمان (عج) در بین نامزدها نیست، ایدآلی وجود ندارد. باید در واقعیتها نقاط مثبت را یافت. اینجاست که دو چراغ اندیشۀ دیگر برای من روشن میشود و مقدمات حضور سیاسی بیشترم را فراهم میکند. چراغ اول به من میگوید که به یکی از گزینهها میشود (و باید) رأی داد و چراغ دوم میگوید به کدام گزینه...
چراغ اول: همانطور که اگر برچسب زیبای یک «گروه» بهتنهایی عامل چشمپوشی از «افراد» بد آن گروه شود، دچار کوری و حماقتیم؛ طبیعتاً اگر بدبینی به برچسبها و گروهها هم باعث چشمپوشی از افرادِ خوب آن گروهها شود، دچار حماقتیم. فردیتگرایی، گروهگرایی را نفی میکند نه خود فردیتگرایی را. فلذا شاید بشود به فرد یا افرادی رأی داد.
چراغ دوم: با فرض اینکه همۀ افراد همۀ گروههاب سیاسی به یک اندازه بد باشند، با فرض دنیاگرایی و جاهطلبی هردو جناح معروف کشور؛ عقل و رندی میگوید بهتر است مجلس و دولت از یک گروه نباشند، چون آنموقع کاسهها، سفرهها و آخورها یکی میشود و در فساد و چپاول و تباهی همدست هم میشوند و بسیار موفّق. اما اگر اعضای منتخب این دو قوّه مخالف و متضاد هم باشند، با انگیزههای دنیایی هم که شده، مانعی بر سر دنیاطلبی یکدیگرند و همدیگر را نقد میکنند. و از ترس آبروریزی هم که شده بیشتر رعایت میکنند. برای کسب آبرو هم که شده قدری کار میکنند. اگر اهل تقوا و مراقب عیبهای خود نیستند مراقب عیبهای دیگری هستند. همین به نفع رندان و آزادگان و مردم و به ضرر دنیاگرایان و جاهطلبان است.
فلذا با عنایت به این نکته و با نگاه از عینکِ بدبینی محض هم، من در این
دوره به اصلاحطلبان و اعتدالکسوتان مطلقاً رأی نمیدهم، به اصولگرایان رأی
میدهم که در دولت قدرت را در دست ندارند. مخصوصاً که متوجه شدم دولت و فرد بدحاشیهای مثل حسین فریدون به طور جدی قصد مدیریت در انتخابات مجلس و حتی مجلس خبرگان را دارند. به نظر من که حضور وزیر اطلاعات دولت (آقای علوی) در میان نامزدهای انتخابات امری پرسشبرانگیز است و باید باعث شود هواداران ایران و انقلاب هوشمندانهتر به صحنۀ سیاسی کشور نظر کنند.
باری، اگر از بدبینیها چشم بپوشیم، یک خوشبینیام به افرادی است که (در حوزۀ انتخابی من: تهران) در لیست ائتلاف اصولگرایان هستند و در لیست اصلاحطلبان نیستند. مثل احمد توکلی، حداد عادل و خانم مرضیه وحیددستجردی. من اگر لیستی هم نبود حتماً به اینها و حتی چند «فرد» دیگر این لیست (مثل مصباحیمقدم، نادران، الهیان، مظفر و...) رأی میدادم. درمورد لیست جامعتین هم تاحدودی به همین نحو.
تأکید میکنم به نظر من حضور فریدون و علوی به مثابۀ قدرتطلبی، انحصارطلبی وزیادهخواهی دولت است باعث میشود بیش از پیش به اصلاحطلبان و اعتدالعنوانان بدبین شویم و بیشتر به اصولگرایان توجه داشته باشیم.
تحریر نخست: آیا میشود به یک لیست رأی داد؟
زینپیش بهشدّت مخالف این امر بودم. هنوز هم وقتی ایدآلی نگاه میکنم مخالف لیستی رأیدادن هستم. جامعهای که به رشد، آگاهی و فرهیختگی بالایی نرسیده باشد به لیست نیاز دارد. چون کودکی که خطنوشتن نمیداند و باید برایش سرمشق بدهند. جامعۀ فرهیخته نیازی به برچسبها ندارد و خودش افراد را با توجه به عملکردشان میشناسد و برمیگزیند. احتیاج به لیست و پیروی از برچسب گروه، امری عوامانه است و گزینش فرد و شناخت فرد امری متخصصانه و آگاهانه. این است که ما خیلی وقتها بیکه خودمان بفهمیم و فکرش را بکنیم خائنی را حاکم میکنیم و فاسدی را قدرتمند. چون نامش در فلان لیست بوده یا چون حائز فلان برچسب سیاسی است. در حالیکه فرد دیگری در همین لیست یا با همین برچسب خادم و سالم بوده است، که ما او را هم قدرنشناخته حمایت کردهایم!
جامعۀ آگاه، جامعۀ سیاسی است. سیاسی نه به معنای سیاستزده، نه به معنای گدایی آرا و پرستش رسانههای سیاسیون، بلکه سیاسی به معنای دارندۀ بینش و آگاهی و دقت در امور جاری سیاسی مملکت. من به عنوان یکی از دانشآموزان طریقت شعر و هنر و عرفان و فکر و فلسفه، بسیار دوست دارم دور از عالم سیاست زندگی کنم. اما از سیاست گریزی نیست. اگر من از او چشم بپوشم او از من چشم نمیپوشد. میتوانم به خودم تلقین کنم نیست، ولی هست و استفادهاش را از من -ولو از سکوت و انزوایم- میکند. سوارم میشود. فریبم میدهد و بازیم. و همان عرفان و فلسفه و هنر ذاتاً دوستندارند پیروانشان، مهرهها و بازیخوردهها و مرکبهای سیاست و سیاستسواران باشند. عارشان میآیند. هرچند بیشتر اهالی این اقالیم از این حقیقت غافلاند.
هر فرد باید اجتماعی و سیاسی هم باشد. اگر «هم»ش را حذف کنیم میرسیم به سیاستزدگی و رسانهزدگی. اما اگر «هم» حذف نشود، مختصّات کامل انسانی رسم شده است. تأکید میکنم هر «فرد» باید اجتماعی و سیاسی باشد. وگرنه دیگر فرد نیست، عضو ناچیزی از تبعۀ اجتماع است.
در وبلاگ قبلیام و در گفتگو با دوستان همیشه میگفتم که ما باید نامزدهای مجلس را جدا جدا بشناسیم. باید در طی سال در جریان اتفاقات سیاسی باشیم و میزان و چگونگی فعالیت افراد (چه نمایندگان مجلس، چه دیگران) را رصد کنیم تا وقت انتخابات هولهولکی و عوامانه رأی ندهیم. یک تذکر: این سایت مجلسگرافی شروع خوبی برای نظارت مردم بر مجلس، شناخت نمایندگان و دموکراسی واقعی است. ولی فقط شروع است و سخنش دقیق نیست. دقیق نیست نه یعنی دروغ است. یعنی آمارها همه کمی هستند و کیفی نیستند، ظاهریاند و محتوایی نیستند. لذا حجیتآور نیستند. چهبسا یکی بیشترین حضور را در صحن علنی یا بیشترین نطق را داشته باشد، اما نطق و حضوری برای جنجال و فحاشی و کتککاری و خودنمایی. چه بسا کسی حضورش زیاد نباشد اما موثر باشد. نطقش کم باشد ولی فکرشده باشد. اینها ملاک نیست. نفس این سایت به عنوان گردآورندۀ دادهها خام خوب است، اما به این راحتی منتج به تحلیل درست نمیشود. (هنگام نگارش متن حواسم به سایت مجلسنما نبود. آن سایت اگر با اقبال نمایندگان مواجه میشد سایت خوبی میشد.)
از حرف اصلی دور نشویم: پس تا اینجای کار دوست ندارم به لیست رأی بدهم. اما دوستداشتن و دوستنداشتن برای این دنیا نیست، برای اتوپیاهای متکثر و متوهم ماست. قبل از اینکه ببینم چه را میخواهم باید ببینم چه را میتوانم. اگر بگویم خواستن تنها کافیاست خودم را فریبدادهام. چون دنیا دنیای محدودیتهاست. در بیتی از شعر عاشقانهای نوشته بودم:
هرچند «خواستن» به «توانستن»ش نبرد
ای خوشبهحال آنکه تو را خواستگار بود
اما در عالم سیاست این خوشحالی و خواستگاری معنا ندارد. این خوشحالی
ممکن است به خوشخیالی و خامخیالی انجامد. چنانچه بسیار انجامیده و بسیار
شاعر و عاشق و آدم باصفا در عالم سیاست از پیکری حقیر، بتی عظیم تراشیدهاند
که سرانجام بر سر خودشان هم فروشکسته. شکست در عشق، دستکم خوشنامی،
دلخوشی و اجر اُخروی دارد! اما در سیاست از این سه کالای نسیه هم خبری
نیست!
تحریر دوم: آیا باید به یک لیست رأی داد؟
نزدیکترین راه به فردیتگرایی انتخاب آزادانۀ گزینهها از لیستها و افراد مستقل است. چیزی که دل آدم را آرام میکند، اما همین روش خوشسیما سرانجامش به تشتّت میرسد و باعث میشود هیچکدامشان رأی نیاورند. چنانچه طرفداران خط امام خمینی در سالهای اخیر از همین امر غفلت کرده و ضربهها خوردند. فرض کنیم ملاک برگزیده شدن دو رأی باشد. من طرفدار الف، دوستم طرفدار ب. وقتی الف و ب وارد مجلس میشوند که من و دوستم توافق کنیم به کاندیداهای یکدیگر هم رأی بدهیم. در غیر اینصورت هیچکدامشان رأی نمیآورند، چون فقط یک رأی دارند. این همان عقل سیاسی است. بدیهی است. و تلخ است. باید لیست را محترم شمرد. اما سخت است. سخت و تلخ و نادلخواه. به همین خاطر اصولگرایان چندبار شکست خوردند. تاب و تحمل تلخی را نداشتند. شیرینی پیروزی مزه کرده بود. لذا گروهی بر جدایی پافشاری و پایداری کردند. بزرگی مثل آیتالله مهدویکنی (که وقتی رفت چشمی نبود که برایش گریان نبود) سعی کرد این را بهشان یاد بدهد. در چند انتخابات پیاپی نفهمیدند و اصولگرایی شکست خورد یا کمتر از آنچه انتظار میرفت پیروز شد. همان مدعیها، همان دوآتشهها و اتفاقاً نورسیدهها آیتالله مهدوی را نفهمیدند و حرفش را ارزشی قائل نشدند. فکر میکردند خدا وعده داده اینها در هر شرایطی رأی میآورند. فکر کردند خدا آیتالله مهدوی را در گمراهی گذاشته و این ماجراجویان را برگزیده! چوبش را خوردند و حالا تاحدی فهمیدند. (البته شک دارم فهمیده باشند، شاید فقط از منزویشدن ترسیدند که تاحدودی رعایت میکنند.)
پس تا اینجای کار، من در دل طرفدار رأیدادن به افراد هستم و در عقل مجبور به رأیدادن به لیست. از لحاظ شرعی هم میدانم امتیاز لیست بیشتر است، بنا به حجیت کسانی که لیست را تهیه کردهاند و برای ما قابل اعتماد و مشروعیتاند و آنها را صادق و متخصص و خیرخواه مردم میدانیم.
باری این به این معنا نیست که به لیستهای مطرح متدینین انتقاد ندارم.
انتقاد به لیست جامعتین
قطعاً این دو لیست بهترین لیستهای خبرگان هستند و از دیرباز مورد اعتماد و اطمینان جامعۀ انقلابیها. تعجب و انتقاد اصلیام به این لیست این است که چرا نام آیتالله محیالدین حائری شیرازی در آن قرار نگرفت. مردی که فکر نو، سخن حکیمانه و در کل ارزش وجودیاش برای انقلاب واسلام و اخلاق و فرهنگ جامعه، خیلی خیلی بیشتر از خیلی از حضرات این دو لیست و لیستهای دیگر است. آیتالله حائری گفته بود اگر در لیست جامعه مدرسین یا جامعه روحانیت نباشند، از حضور در انتخابات انصراف میدهند و قصد ندارند با استخوانداران انقلاب و اسلام رقابت کنند، که چنین هم شد. این به نظرم کملطفی حضرات و بزرگترین انتقادی است که به این لیستها وارد است.
همین اشتباههای کوچک باعث میشود اعتماد فرهیختگان
لطمه ببیند و ناگهان یک نفر مثل من هنگام رأیدادن برای دو سه نفر (که به
نظرم خیلی هم وزنهای برای اسلام نیستند) دستش بلغزد و مثلا دو نفر مستقل
(مثل آقای اختری) یا حتی دو نفر از لیست آقای هاشمی (مثل آقای تسخیری) را در برگه بنویسم.
انتقاد به لیست ائتلاف اصولگرایان
این لیست هم قطعاً تنها لیست قابل اعتماد برای هواداران اصول انقلاب است، ولی بیاشکال نیست. هم اشکالات مبنایی دارد، هم جزئی. اول جزئیها را میگویم: ظاهرا برای رسیدن به ائتلاف، چارهای جز اتحاد با اهل تفرقه نبوده. انکار میکنند عزیزان، ولی درمواردی رد «سهمخواهی» مشخص است. مثل لیست اصلاحطلبان و طرفداران دولت. شاید هم دارم زود قضاوت میکنم. اما ظاهر امر این است که جدا از کسانی که شاید من خیلی نپسندمشان، بعضی اسامی اصلا ناشناساند. ناشناسی عیب نیست، اگر رزومهای علمی، فرهنگی یا مدیریتی قابل دفاع پشتش باشد (مثل آقای حجت الله عبدالملکی). ولی بعضیها حتی فاقد این رزومه هستند. میبینی مهمترین رزومۀ فلانی مداح بودن یا بهمانی مشاور محسن رضایی بودن است. خب این به ذهن متبادر میکند که فلانی سهم رضایی است و لابد بعضی دیگر هم سهم افراد و احزاب دیگری هستند. شاید هم باز دارم تند میروم، اما دستکم میشد این ائتلاف سایت مخصوص به خود را داشته باشد و آنجا از افراد لیستش (با ارائۀ رزومۀ کامل و درست) دفاع کند.
مسئلۀ
مهمتر این است که در کنار حضور بعضی اسمهای ضعیف (که شاید ضرورت ائتلاف
بوده و از این حیث اشکالی به ایشان وارد نیست) بعضی از شخصیتهای قوی در
این لیست حضور ندارند، که جای تأسف دارد. بهویژه منظورم افرادی مثل دکتر
محمد خوشچهره و دکتر حسن سبحانی است، دو اقتصاددان که نزد مردم هم سابقۀ خوبی دارند. (حتی شاید حسین شیخ الاسلام) این مشکل هم باز ممکن است
مرا به همان دستلرزۀ سابق بیاندازد! (البته کاش سه بزرگوار نامبرده عضو لیست مطهری نبودند. و البته احتمالاً مطهری سعی کرده هرکس عضو لیستی نیست را برای پر کردن لیست خود یکجا جمع کند.)
انتقاد مبناییتر، عدم طراوت و تازگی لیستهاست که مختص این لیست هم نیست.منظورم این نیست که چهرههای جوان گمنام و سهمیهای بیشتر به لیستها تزریق میشدند، منظورم ورود چهرههای آشنای متخصص و غیر سیاسی از دیگر عرصهها به عالم سیاست است. دیگر عرصهها به جز ورزش! از عالم علم و فرهنگ و جامعه و هنر و مذهب.
باری،
ویژگی مثبت هردو لیست اصولگرایان (چه خبرگان و چه مجلس شورا) این است که از چهرههای
خیلی تندرو تقریبا خالیست. انشاالله خدا برای کسی نیاورد، ولی خوشحالم که
آقای رسایی تأیید صلاحیت نشدند. خوشحالم آقای کوچکزاده با وجود تأیید
صلاحیت (پس از شکایت و بازنگری در رد صلاحیتشان) در این لیست حضور ندارند؛ حتی خوشحالم آقای
سید احمد خاتمی در تهران کاندیدای خبرگان نشدند. مخصوصاً با بیانات
اخیرشان درمورد لیست انگلیسی. واقعا آدم نباید به خاطر بعضی مصالح، به فهم
خودش خیانت کند. آقای حائری در لیست جامعتین تهران قرار نگرفت، اما آقای
خاتمی در لیست جامعتین در کرمان حضور دارد. آدم عاقل میرود بیانیۀ انصراف
کوتاه آقای حائری را میخواند، سخنان تبلیغی اخیر آقای خاتمی را هم
میخواند و با هم مقایسه میکند (در ادبیات، در اخلاق، در منطق، در فروتنی، در توجه به مصلحت اسلام). این دو جا دو خط از هم جدا میشوند. اولی
باطن انقلاب اسلامی است و دومی ظاهر جمهوری اسلامی. بگذریم...
غرض این بود که این دو لیست لیستهای خوبی هستند در مجموع و افرادخوب بسیاری دارند. عقل میگوید فقط باید به لیست رأی داد و تلخیاش را هم باید تحمل کرد، وگرنه اتفاق بدتر میافتد، مثلا من میخواهم از این در یک آدم خوب ولی نابخرد وارد مجلس نشود، در نتیجه به خاطر شکستن لیست، از آن در یک آدمِ بدِ زرنگ وارد مجلس میشود، آنموقع میفهمم و میگویم که مرحمت فرموده ما را مس کنید. کاش به لیست رأی داده بودم که همان خوب نابخرد بهتر از این بد زرنگ است.
باری، افراد لیستها را برای خودم به سه دسته تقسیم میکنم. توصیه میکنم شما هم چنین کنید:
1. آنهایی که خوب میشناسمشان و قبولشان دارم (و اگر در لیست نبودند هم بهشان رأی میدادم)
2. آنهای که خوب نمیشناسمشان ولی از ظواهر برنمیآید گزینههای بدی باشند واقعا.
3. آنهایی که مطمئنم ناکارآمد هستند و به صرف مصالح وارد لیست شدهاند و حضورشان به ضرر مجلس شورا است.
یک راه این است که به همۀ لیست رأی بدهم (با فرض حسن نیت به سران اصولگرایی و جامعتین) چنانچه آیتالله موحدی کرمانی و آقایان حدادعادل و توکلی و دیگر پیرمردهایی هم که تا حد زیادی قبولشان دارم چنین چیزی را از ما خواستهاند. چنانچه مرحوم مهدوی کنی هم چنین میخواست. این کار نزد خدا حجیت دارد. چنانچه رهبری هم دوسال پیش گفتند بعضی را نمیشناختم ولی به لیست اعتماد کردم. مخصوصاً اگر خیلی اهل مسائل سیاسی و اجتماعی نباشم میتوانم به همۀ لیست اعتماد کنم. اما اگر تاحدودی با مسائل سیاسی کشورم آشنا باشم و از پیشینۀ افراد و موضوعات با دقت خبر داشته باشم، اینجا حتی سیرۀ رهبری هم حجیت نمیآورد به گروه سوم رای بدهم، بلکه از آن سخن و از اعتمادی که به تهیهکنندگان لیست دارم فقط میتوانم گروه دوم را برای رأیدادن به گروه نخست بیافزایم. این گروه دوم در حقیقت دستاورد اصلی لیستهاست. رأی به گروه سوم حجّیت شرعی ندارد. بهتر است جایگزین شوند با مستقلانی که البته احتمال رأیآوریشان کم نباشد. اما این حذف و اصلاحها باید اندک و موردی باشد، نباید برای رفع تلخیِ ائتلاف، کاری کرد که لیست شکسته شود و از آن طرف آدمهای حسین فریدون و دولتیها و مورد تأییدان انگلیس و عشّاق آمریکا به مجلس بیایند. چیزی که در تهران خطرش جدی است.
هرچند که بی دیدنِ بابا آمد
فرزند تو شاهد و شکوفا آمد
تا منتقم خون تو باشد، این طفل
با مشتِ گرهکرده به دنیا آمد
تصویری را همسرم دید و برایم تعریف کرد. من همان موقع این رباعی به ذهنم آمد. برای این فرزند شهیدهای تازۀ روزگارمان. چه شهدای مدافع چه شهدای دانش چه شهدای مرزها. که بعضیشان خیلی کوچکند. و بعضیشان در دل مادر بودند که پدر رفت. مثل فرزند شهید داناییفر یا فرزند شهید طاهر نیا.
رسانههای جهان و حتی ایران هرروز از دونالد ترامپ نامزد مشهور جمهویخواه آمریکایی خبری را روی خروجی خود قرار میدهند. به گونهای که انگار او یک شخصیت حقیقی است. خیلی از روشنفکران و مسلمانان در سراسر جهان نسبت به حرفهای او واکنش نشان دادهاند. این به نظرم خیلی عجیب است. تو میتوانی با یک آدم واقعی دست بدهی ولی نمیتوانی با یک تصور دست بدهی.
ترامپ فقط یک استعاره است. از انفجار خشونتطلبی، امپریالیسم و کاپیتالیسم آمریکا. از اوجگیری حماقت و جهالت برآمده از هالیوود و رسانههای خبری آمریکا نزد مخاطبان. مخصوصاً وقتی در نظرسنجیها میبینیم در میان نامزدهای جمهوریخواه اقبال بیشتری یافته است. یک ابر پولدارِ احمقِ فحاشِ بیمنطق و خشونتطلب چطور میتواند در قرن بیست و یک به عنوان یک کاندیدای ریاستجمهوری یک کشور ظاهرا دموکراتیک و مدرن مطرح شود؟ آنهم خیلی بیش از دیگران. به لیست مطرحترین نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نگاه کنید ببینید جز ترامپ بیش از دو نفر دیگر را میشناسید؟ نهایتاً کلینتون و یک نفر دیگر را بشناسیم ما.
در رسانههای غربی ترامپ هرروز از سوی روشنفکران به سخره گرفته میشود. چه به خاطر بلاهت سخنانش، چه به خاطر کلاهگیسش ... بسیاری از روشنفکران آمریکا به او میخندند. اما این خیلی هم خندهدار نیست. چون ترامپ یک آدم و یک مفهوم روشن نیست که بتوان به این راحتی به او خندید.
ترامپ یک پیام است. پیامی از قلبِ آمریکا به همۀ جهان برای بازتعریف مفاهیم گذشته.
فرض کنید در ایران یک احمدینژاد میگوید تحریم کاغذپاره است و یک خاتمی میگوید ما منزویم شدیم. این دو، دو سر حد و دو سر خط گفتمان سیاسی کشور ما میشوند. آنوقت معدل گفتمانیشان در مصداق میشود چیزی در مایههای لاریجانی (هرچند در مفهوم و دعوی سیاسی گفتمان روحانی بشود). حالا فرض کنید یکنفر رئیس جمهور یا کاندیدای ریاست جمهوری شود که رسماً حرفش این باشد «باید به کشورهای همسایه یکی یکی حمله کرد» در چنین حالتی سرحد جدیدی برای مرزهای گفتمان سیاسی کشور وضع میشود و گستره و مصادیق آرای سیاسی ما بسیار متفاوت میشود. در چنان شرایطی یک نفر مثل جلیلی میشود نمایندۀ یک اندیشۀ معتدل. قالیباف یک اصلاحطلب رسمی است. احمدینژاد عاقل و مدبر است. عارف یک اصلاحطلب تندرو و خطرناک است و خاتمی مجری برنامۀ من و تو. چنانکه برعکس این اتفاق افتاد. از دل 88 و تلاش برای کودتا و براندازی نظام، روحانی به عنوان یک معتدل (نه یک اصلاح طلب) خود را نشان داد. یعنی ما در ادبیات و گفتمان سیاسی رسانهایمان یک قدم قابل توجه به عقب رفتیم.
عکس این اتفاق دارد در آمریکا میافتد. آمریکا میخواهد (شاید در برابر آن عقبنشینی گفتمانی ما) یک قدم بلند به جلو بردارد. ترامپ بیاجازۀ امنیتی و حمایت رسانهای حکام و تدبیرگران حکومت آمریکا نمیتوانست سربرآورد. این الاغِ پیلنشان، اگر نه به دستور و فرمان، به دستوری و اجازۀ فرمانروایان آمریکا آمده است، که دیگر جمهوریخواهانِ جنگافروز، به عنوان شخصیتهایی معتدل جلوه کنند و دموکراتهای خدعهگر، شخصیتهایی صادق و مهربان و بشردوست. بعید نیست فردا روز جایزۀ صلح نوبل (هرچند که سالهاست از فحش ناموسی هم بیارزشتر است) را به هیلاری کلینتون که از مهمترین حامیان حمله به عراق و افغانستان بود بدهند، یا اینکه بعضی از رسانهها و روشنفکران ایرانی از این خانم که هفت سال پیش رسماً از «اقدام برای نابودی ایران» سخن گفته بود به عنوان یک آمریکایی روشنفکر و قابل احترام حمایت کنند.
خلاصه: آمریکا میخواهد از این هم جلوتر بیاید. این معنای آن پیام استعاری است.
به نظرم خیلی نباید این فرد (و دیگر پیامهای استعاری مشابه) را جدی بگیریم و در بزرگشدنش کمک کنیم، نباید اینقدر بهش واکنش نشان بدهیم و اخبارش را پوشش بدهیم. چه اینکه، تصورش از سوی ما منجر به تصدیقش از سوی آمریکا میشود. والله اعلم.
میگویند پیش از انقلاب اسلامی در ایران، نیجریه یک شیعه هم نداشت. در ابتدای انقلاب اسلامی «ابراهیم زاکزاکی» یک بار به دیدار امام خمینی میآید. فقط یکبار. و میرود. نمیماند. اما آتش این دیدار در او میگیرد. میرود و نیجریه امروز ده میلیون شیعه دارد به همتش. او شاگرد «خمینی» است و شاگرد خمینی «او»ست.
برای آیتالحق حضرت شیخ ابراهیم زکزاکی. و شهیدانش. به امید سلامتی و آزادیش
تصویری دردناک از شیخ ابراهیم پس از دستگیری.
«قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم» (انبیاء 69) | «گفتیم ای آتش! سرد و سلامت باش بر ابراهیم»
سلام، پیرِ خراباتِ دهر، ابراهیم!
سلام، شیخِ شهیدانِ شهر، ابراهیم!
شکستهروی و محاسن خضاب
-کوی به
کوی-
کُجات
-مثل علی-
دستبسته میبردند؟
تو شیعهای و همین بس تو
را گناه بزرگ
تو عاشقی و همین بس تو را مصائب سخت
که شیعۀ عاشق
هرگز نمیشود تسلیم
بهرغم اینهمه آتش
به رغم اینهمه بت
بلند میگویم:
سلام ابراهیم!
*
سلام پیرِ خراباتِ دهر، ابراهیم!
سلام شیخِ شهیدانِ شهر، ابراهیم!
سلام ای دل راضی به ابتلای قضا
رضا به مهر خدا و به قهر، ابراهیم
*
چقدر حنجره، آواز
چقدر پنجره، نور
چقدر _آه خدایا_ چقدر اسماعیل
تو باغبانی هستی که عشق میکاری
در آن صحاری خشک
در آن صحاری تشنه
به پایمردیِ فرزندهای تو، از خون
چهار مرتبه جوشیده نهر، ابراهیم
*
به «جَون» فرمود آن هُمام:
«آزادی»
چه داد پاسخ، روسیاهِ پیرغلام؟
چه داد پاسخ، مردِ شکستهدل به امام؟
«اگرچه پیر شدم
هنوز در دلم آهنگِ خودنمایی هست
هنوز در سرم اندیشۀ رهایی هست
ولی نه از مولا»
به «جَون» فرمود آن امام:
«آزادی»
و جون گفت که: «آزادم از همه دنیا».
*
سپیدﹾموی سیهروی! شامِ
مهرآیین!
تو آن سیاهرخی که جهان
سپید از تو
امام عاقبت این رنگ را خرید از تو
به سبزشال تو و سرخباورت سوگند
که خون نمیمیرد
که بذر، میروید
سلام بر تو که در بین آتش و دودی
سلام بر تو که پایان کارِ نمرودی
*
سلام پیرِ خراباتِ دهر، ابراهیم!
سلام شیخِ شهیدانِ شهر، ابراهیم!
تو در مسیر حسینی و رهروی حسنی
به تیغ شادتری یا به زهر، ابراهیم؟
برهنه پای و محاسن خضاب
-کوی به
کوی-
کُجات با سر و روی شکسته میبردند؟
کجات -مثل علی- دستبسته میبردند؟
سرنوشت شگفتانگیز «رومن کاتسف»
حدوداً ۱۰۱ سال پیش،
در سال ۱۹۱۴ میلادی، در سرزمین غولهای ادبیات داستانی مشرقزمین و از
خاکی که بزرگانی چون تولستوی، داستایوفسکی، تورگنیف، چخوف، گوگول، ناباکوف،
مایاکوفسکی و ... برآمدند، کودکی به دنیا آمد که نام اصلیاش را کمتر
شنیدهایم: «رومن کاتسف» (Roman Kacew).
۱۴ سال بعد از این، رومنِ نوجوان، چونان موشکی هستهای از روسیۀ کلاسیک به
فرانسۀ مدرن پرتاب شد، تا ریشههای پیر ادبیات داستانی روسیه، شاخههای
جوان خود را در «سپیدهدم» ادبیات فرانسه بگستراند. چنین بود که در آینده
این نویسنده با همه مدرنشدن و متمایز شدنش در غرب، در محتوای آثارش همواره
نگاهی به مشرقزمین داشته است و در ساختار، از شگفتی و شکوهآفرینی پرهیز
نکرده .
از رومن کاتسف با نامهای مستعار گوناگونی از جمله «امیل آژار» (Emile
Ajar)، «شاتان بوگا» (Shatan Bogat) و «فوسکو سینیبالدی» (Fosco Sinibaldi)
کتاب منتشر شده است، اما مشهورترین نام مستعار او، همان است که ما حتی
بیشتر از نام حقیقیاش میشناسیم: «رومن گاری» (Romain Gary).
گاری با استفاده از همین نامهای مستعار اتفاقات عجیبی را در زندگی هنری
خود رقم زده است که معروفترینشان دوبار برگزیدهشدن در جایزۀ مهم ادبیات
فرانسه یعنی گنکور است که قرار نبود و نیست بیش از یکبار به مولفی تعلق
بگیرد. گاری توانست با استفاده از همین ترفندِ نام مستعار، تنها نویسندهای
باشد که دوبار این جایزۀ مهم را برای شاهکارهای داستانی خود بگیرد و ثابت
کند خیلیخیلی از همنسلانش جلوتر است.
باری، این فراز و نشیب، به زندگیِ هنری گاری محدود نبوده است و او در
زندگیِ شخصی و اجتماعی خود هم فراز و نشیب بسیاری را تجربه کرده است. فراز و
نشیبی که با تولد در یک خانوادۀ یهودی و سرزمین روسیه آغاز شد، با جدایی
پدر از خانواده، مهاجرت به فرانسه، سپس سالها جنگیدن با نازیها در
کشورهای مختلف، خلبانی در جنگ جهانی دوم، افتخارآفرینی در ارتش و نیز
ازدواج با یکی از ستارگان هالیوود (جین سیبرگ) ادامه پیدا کرد. در کنار
فعالیتهای هنری، فعالیتهای سیاسی اجتماعی رومن گاری همواره پررنگ بوده
است و به جز حضور نظامی و جنگاورانه باید به حضور سیاسی او در قالب دیپلمات
رسمی کشور فرانسه و حتی «سخنگوی هیئت نمایندگان فرانسوی سازمان ملل» بودنش
اشاره کرد. تجربیاتی که در کنار بینش و روحیۀ حساس هنری گاری به او کمک
کرده تا مسائل سیاسی جهان را بهتر و دقیقتر از خیلیها و البته از منظری
متفاوت با ما ایرانیان و مسلمانانِ امروز ببینید. این منظره و تجربه برای
ما که هرگز نمیتوانیم در آن موقعیت قرار بگیریم بسیار حائز اهمیت است.
از بهترینهای رومن گاری
معروفترین و محبوبترین رمانهای رومن گاری «خداحافظ گاری کوپر»، «سگ
سفید» و «زندگی در پیش رو» هستند. دو کتاب نخست با ترجمۀ جناب «سروش حبیبی»
در بازار ایران موجود هستند، اما کتاب سوم که به نظر من زیباترین اثر رومن
گاری و از بهترین آثار ادبیات داستانی معاصر است، سالها است که به دلایل
واهی و غیرکارشناسانه توسط وزارت ارشاد توقیف شده است. «لیلی گلستان» مترجم
این کتاب، سال گذشته در مصاحبهای خواستۀ خاصِ بررس این کتاب _در وزارت
ارشاد_ را چنین عنوان کرد: «اسم شخصیت داستان را عوض کن!» همین که قرار
باشد مترجمی نام شخصیت اصلی یک رمان را تغییر بدهد خود از عجایب است، اما
نکتۀ جالبتری که برای شما باید بگویم و در مصاحبه نیامده است این است که
نام شخصیتِ اصلی رمان زندگی در پیش رو، نه یک نام مستهجن که نام زیبای
«محمّد» است!
باری غمت مباد، که «زندگی در پیش رو» با ترجمۀ لیلی گلستان، چونان «صد سال
تنهایی» با ترجمۀ بهمن فرزانه در پیادهروهای میدان انقلاب تهران به صورت
افست و به وفور به فروش میرسد و بیبودن آمار رسمی هم میتوان حدس زد جزو
آثار پرفروش است. باشد که به چارهاندیشی خردمندان و خیرخواهان این کتاب هم
از بند توقیف رها شود تا جامعۀ خوانندگانش با خرید نسخۀ قانونی از زیر دین
شرعی مولف و ناشر بیرون آیند.
رومن گاری و ادبیات ضدآمریکایی
و اما «خداحافظ گاری کوپر» و «سگ سفید» دو رمان محبوب دیگر گاری که
خوشبختانه در بازار موجودند؛ ارتباط یادداشت من با پروندۀ ادبیات
ضدآمریکایی، در همین پاراگراف و با همین کتابها آغاز میشود. این دو اثر
معروف و محبوب گاری هر دو با تعریضهای آشکار نسبت به آمریکا همراه هستند،
هرچند موضوع اصلی داستانشان سیاسی نیست. «خداحافظ گاری کوپر»، خداحافظی با
تصویر بسیار تبلیغشده و تصوّر زیبای قدیمی از آمریکا و هجو رؤیای آمریکایی
است. در این کتاب میتوانیم مناظری از آمریکا را از چشم جوانان،
روشنفکران، اروپاییها و آمریکاییهای آن زمان ببینیم و پوچیِ واقعیتِ
ادعاهای این حکومتِ سیاسی جنگافروز؛ مخصوصاً در کنار وقایع مهم آن زمان،
از جمله حملۀ آمریکا به ویتنام. گاری کوپر نماد یک آمریکای دوستداشتنی و
آمریکاییِ جوانمرد و دلاور است (که البته دیگر نیست). فلذا مهمترین جلوۀ
ضدآمریکایی این کتاب در نامش مستتر است. نامی که حتی نام مستعار خود رومن
گاری هم از آن گرفته شده است.
«سگ سفید» هم با
طعنههای ظریف به چند مسئله، از جمله مسئلۀ سیاهپوستانِ آمریکا همراه است.
این رمان هم درست مثل خداحافظ گاری کوپر با اینکه موضوعی صراحتا سیاسی
ندارد، اما با هوشمندی نویسنده، اینجا هم نامِ کتاب استعارۀ روشن دیگری از
ضدیت با آمریکا و نمایانگر روح ضدآمریکایی اثر است. سگ سفید، سگی است که
فقط به سیاهپوستان حمله میکند! یعنی سگی که سفیدپوستان نژادپرست
آمریکایی برای حمله به سیاهپوستان آمریکا تربیت کردهاند! (این سگِ سفید
سیاهپوستکُش را مقایسه کنید با «گرگِ اجنبیکُش» رضا براهنی در «رازهای سرزمین من»). و البته درونمایۀ آمریکاستیزِ این کتاب از خداحافظ گاری کوپر پررنگتر است.
از این دو رمان محبوب و مهم رومن گاری که تا حد زیادی شناختهشده هستند و
«ادبیات ضدآمریکایی» در آنها بیشتر جنبۀ اجتماعی دارد میگذرم و ترجیح
میدهم از رمان دیگر رومن گاری اینجا بنویسم که کمتر میشناسیمش:
مردی با کبوتر
انتشار «مردی با کبوتر» (فرانسوی: "L'homme à la colombe" ، انگلیسی: "The
man with the dove") چه در ایران چه در سرزمین خودش با فراز و نشیب بسیاری
همراه بوده است. این اثر برخلاف دو اثر قبلی که بیشتر اجتماعی بودند،
کاملاً سیاسی است و سیاسیترین اثر رومن گاری. کتابی که هیچ و هرگز باب میل
قدرتهای جهانی نبوده و به همین خاطر اثری است بایکوتشده. به سختی
میتوانید در منابع انگلیسیزبان اثری از حضور و وجود این کتاب مهم پیدا
کنید، اگر هم رد پایی باقی مانده باشد در منابع فرانسویزبان است. همچنین
بعید میدانم این کتاب حتی به راحتی بتواند در کشورهای غربی تجدید چاپ شود،
چه اینکه یکی از مقدسترین مقدسات غرب در این رمانِ خاص به سخره گرفته شده
است.
مردی با کبوتر نخستینبار در ۱۹۵۸ وقتی رومن گاری عضو هیئت نمایندگان
سازمان ملل متحد بود، نوشته و با نام مستعار «فوسکو سینیبالدی» (Fosco
Sinibaldi) _به قول ناشر: به دلیل الزام در حفظ حقوق_ منتشر شد. نام
مستعاری که در دیگر کتابهای گاری تکرار نشده است و جز این اثر پدرخواندۀ
اثر دیگری نیست. پس از مرگ گاری در ۱۹۸۰ (همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی
در ایران) ناشر در میان نوشتههای گاری نسخۀ بازنویسیشدۀ این کتاب را پیدا
میکند و اینبار با نام خود رومن گاری آن را منتشر میکند: «در میان
کاغذهایش نسخهای بازنویسیشده به دست آمد که با دست تصحیح کرده بود و باعث
شد ما فکر کنیم او آرزو داشته روزی نسخۀ اصلی آن را منتشر کند» (گالیمار).
ترجمه فارسی مردی با کبوتر به قلم خانم لیلی گلستان، مترجم شاهکار گاری
«زندگی در پیش رو» _و پس از آن_ انجام شده و در سال ۱۳۶۳ (پنج سال بعد از
انتشار کتاب در فرانسه) توسط نشر آبی و با طرح جلدی از مرتضی ممیز در ایران
منتشر شده است. گلستان در مقدمۀ این ترجمهاش نوشته است: «قضا بر این
بوده که هرگاه از رومن گاری نوشتهای ترجمه میکنم کتابی باشد با نام
مستعار او! قضا بر این بوده که در "این روزگار" این کتاب در فرانسه چاپ
شود! پس قضا را بر این میگذاریم که ما هم در "همین" روزگار آن را ترجمه و
چاپ کنیم». که گویا مراد از تعریضهای لیلی گلستان درمورد «این روزگار»،
روزگار پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است. باری این نشر و مقدمه و طرح
ادامه پیدا نکرد و کتاب، هم مهجور ماند و هم بایکوت شد تا اینکه سی سال بعد
گلستان دوباره این کتاب را با طرحی جدید (مهشید عزیز محسنی) و نشری جدید
(ثالث) وارد بازار نشر کرد. ترجمه مردی با کبوتر در انتشار دوبارۀ خود
اقبال بیشتری پیدا کرد و هماکنون چاپ پنجمش در بازار عرضه شده است. گلستان
در مقدمۀ ترجمۀ این چاپ از کتاب، برخلاف مقدمۀ قبلی به همراهیِ صریح با
محتوای کتاب میپردازد و معلوم میشود آنچه گاری پیر زمانی در خشت خام
میدیده است و در چشم گلستانِ جوان خیلی هم واضح نبوده، امروز در آیینۀ
روزگار بر این روشنفکر و مترجم کارکشتۀ ایرانی هم مکشوف است و او را به
تأیید ساختار و محتوای کتاب وادار میکند:
«این یک قصۀ هزلآمیز است. پر از مطایبه و سخره. قصهای است دربارۀ سازمان
ملل: آدمهایش، اهدافش، راهکارهایش و عملکردهایش. به نوعی افشاگری است و در
نتیجه خندهدار. برای این چاپ تازه، بعد از مدتها آن را بازخوانی کردم و
خیلی بیش از بار اول که خواندمش، خندیدم. چون قصه در طی این سالها، بیشتر
و بیشتر به واقعیت امروز نزدیک شده است. کتاب پر است از استعاره، و
خواندنش دقت میطلبد. اگر صحنههای کتاب را که بسیار به تصویر نزدیکاند،
در نظر آورید، حتماً به هنگام خواندن کتاب مدام لبخند به لب خواهید داشت.
خواندنش در این روزگار مغتنم است. »
هجو ادعا و رؤیای صلح آمریکایی
تیترم تیتر گویایی است. «مردی با کبوتر» هجوِ ادعای صلح آمریکایی (از سوی
مدعیانش) و نیز هجو رؤیای صلح آمریکایی (از سوی ملتهای فریبخورده) است.
آنهم از قلم یک دیپلمات اروپایی و روشنفکر که در کانون این ادعا و رؤیا
حضور داشته است. البته که طنازی و هجو ادعاها و رؤیاهای آمریکایی و تقابل
با تبلیغات عظیم امپریالیزم، شگرد همیشگی گاری _دستکم در سه رمان مورد بحث
ما_ بوده است.
پ ن : کامنتهامو سر فرصت جواب میدما :)
این عکس را خیلی دوست میدارم. تقریبا میشود بیست روز قبل از شهادت سردار حسین همدانی. عکس مربوط به دیدار فرماندهان سپاه با رهبر انقلاب است در 25شهریور، شهادت سردار همدانی هم 16 مهر بود. (یک برش دیگر از همان عکس: سردار حسین همدانی)
آن دیدار را هم بسیار دوست داشتم و مرورش کرده بودم. همان وقت که پخش شد. مخصوصاً که ابتدایش حاج محمدصادق آهنگران این مرد باصفا و خوشصدا آمد و نوحههای قدیم را بازخوانی کرد، با لباس سبز سپاه و با همان حنجرۀ قدیمی و گرم. این جلسه و مخصوصا این شروع خیلی قابل تأویل و تأمل بود. پیرمردهای سبزپوش رزمنده، پیرمردهای قدیمی دور هم جمعشده بودند و در چنین مکانی داشتند دوباره با همان نوحههای قدیمی سینه میزدند. تأثیر این هیأت و همایش برای من و فکر کنم برای خیلیها بیشتر از رزمایشهای موشکی بود. خیلی معنا داشت و بسیار هم ساختار شگفتی داشت. یک تکه فیلم از این مقدمۀ دیدار در سایت رهبری هست، شاکیام که چرا ناقص است و اینهمه کات خورده و چرا یک دوربینه و چرا دوربین خیلی حرکت نمیکند و ... ولی با همین احوال هم این کلیپ کوتاه خیلیخیلی برایم عزیز است و دانلودش کردهام و چندوقت یکبار میبینمش. در فیلم فقط سه شخصیت را میبینیم: آیتالله خامنهای، جناب آهنگران و سردار حاج قاسم سلیمانی. اولینبار که این فیلم را دیدم به خاطر وجود همین سه شخصیت هم برایم خیلی عزیز بود، حالا که دوباره میبینم و میدانم شهید همدانی هم در همین جمع بوده فیلم برایم عزیزتر میشود. کاش این فیلم به طور کاملتر و بهتر هم منتشر شود. ولی اگر ندیدید همین را حتما ببینید:
نوحهخوانی صادق آهنگران در حضور رهبر انقلاب، سردار سلیمانی و دیگر فرماندهان
دوران انقلاب و دوران جنگ قهرمانهای خودشان را داشتند. هم برای پیروزی و فتح، هم برای اینکه برای دیگران معنا بسازند. قهرمانهایی که واقعا اسطورهای بودند و تعدّد و تکثّرشان در یک بازۀ زمانی کوتاه و در یک محدودۀ جغرافیایی واقعاً شگفتانگیز بود. هرکدام از اینها میتوانستند ارزش تمدنی فرهنگی طولانی مدتی را در سرزمینی دیگر و با بازۀ زمانیای طولانیتر بهوجود آورند. فرض کنید شخصیتی مثل شهید چمران (من این را قبلاً هم نوشته بودم: آقای حاتمیکیا میگوید سعی کرده چمران را از فضای افسانهای اسطورهای و عرفانی و دستنیافتنی در بیاورد؛ حال آنکه این حرف پرت و پلاست، وقتی واقعیت و عینیتِ شخصیتهای اینچنینی واقعا اسطورهای و دستنیافتنی باشد. چنین حرفی اتفاقا غیرواقعگرایانه است). و همینطور بعضی شخصیتهای دیگر. انگار واقعا ظهور و بروز شخصیتی مثل شهید رجایی (فرمانروایی با لباس کارگران و بی ادا و ادعاهای کمونیستی) فقط در این بخش از عالم و این برهه از تاریخ امکان داشت. یا فرض کنید شهید بهشتی یا فرض کنید شهید مطهری مثلا در یک کشور آفریقایی یا عربی ظهور میکرد؛ خب این آدمها به تنهایی میتوانستند منشأ یک انقلاب سیاسی و فرهنگی و تمدنی عظیم در سرزمینهای دیگر باشند. از ما یک امام موسی صدر رفت لبنان و لبنان را به هم ریخت. تازه نگذاشتند کارش را کامل کند. البته امام موسی صدر چون دور است از ما و چون در محیطی خالی از دیگر قهرمانان به تنهایی درخشیده کمی اسطورهای شده برایمان، ولی خیلی تفاوتی با افرادی چون شهید بهشتی نداشت. حالا پرانتز را ببندم، خلاصه که: تجمع و تکثر و تعدد اینهمه قهرمان و چهرۀ اسطورهای در یک جغرافیای محدود و یک تاریخ کوتاه واقعاً گواه غیرعادیبودن ماجرا و شگفتانگیزی است. منظورم هم فقط شهدا نیستند و حتی فقط شخصیتهای سیاسی ... پیاش را بگیری میبینی طرحریزان برترین طرحهای هنری هم در خیلی از هنرها (مثل موسیقی) در آن دوره درخشیدند... و البته میدانیم داستان داستان عجیب قطبی به نام امام خمینی است و البته که قهرمانهای اصلی همین رزمندهها و شهدا بودند که قهرمانهای دیگری را هم در عوالم دیگر میپروراندند.
اما پس از دوران انقلاب و دفاع مقدس، انگاری درهای آسمان به روی ما بسته شد. دیگر قهرمان نداشتیم. به معنای حقیقیاش. هیچکس نبود. اگر قهرمانی بود هم از نسل قدیم بود و تا مدتی توسط جامعه بایکوت شده بود یا حتی کشته (مخصوصاً یکی دو دهۀ بعد از جنگ) آدمهایی مثل آیتالله جوادی از نسل قدیم بودند و تا مدت زیادی در غبار غفلت. یا شهادت افرادی چون لاجوردی و آوینی بیشتر از قهرمانی، نشانگر غربتشان بود. انگار خود جامعه اینها را میکشت، نه همۀ جامعه، مریضیِ جامعه. در این دوران جدید اقبال مردم و جامعه و سیاستمداران و ثروتمداران عموما به قهرمانهای کوتوله و نصفه و ناقص و قلابی بود. بعد از دوران چمران و رجایی و مطهری انگار دوران هاشمی رفسنجانی، سروش، خاتمی، حجاریان، احمدینژاد، لاریجانی، روحانی، ظریف، زیباکلام، مطهری، سریعالقلم و... آغاز شده بود. دورانی که شاید بهترین قهرمانهایش یک آدمهایی باشند در حدود و اندازۀ آقای الهی قمشهای و چندتا بازیگر ستاره و بازیکن والیبال. نمیدانم آیا واقعاً درهای آسمان بسته شد یا اینکه ما چشم از افقهای دور بستیم و به پستترین مناظر و دم دستترین ظواهر و کوتاهترین هیاکل خیره شدیم. لذا حال و روزمان این شد. از آنجا رانده، از اینجا مانده. کسی که دارد پرواز میکند به سمت آسمان میتواند وسط راه به زمین برگردد، اما کسی که خود را از آسمان به زمین پرت کرده وسط راه نمیتواند منصرف شود و به آسمان برگردد. آن روایت عروج بود و این حکایت سقوط.
ما هیچ قهرمانی نداشتیم دیگر. از رهبری هم به تنهایی هیچکاری بر نمیآمد، حتی اگر آقای خامنهای صددرصد تبدیل بشود به امام خمینی، به امام خمینیِ تنها تبدیل میشود نه امام خمینیای که نگین حلقۀ بهشتی و مطهری و چمران و رجایی و دیگر شهیدان و نیکان است.
اینجا بود که خدا دلش به حال ما سوخت. مخصوصاً که باوجود بارش بیامان «قنوط الایاس» آیینۀ دل خیلیها هنوز روشن از ایمان به مبداء و معاد و اول و آخر بود.
ما قهرمان نداشتیم و نداریم، به همین خاطر قهرمانهای دوران جنگ دوباره برگشتند. بعد از مدتها سکوت، بعد از اینکه جامعه سالها بین پرت و پلاهای روشنفکربازان و سریالهای کمدی و عاطفی تلویزیونی در نوسان بود، وقتی حتی مذهبیها و طلبهها و حزباللهیها هم از فرط بیعملی و بیقهرمانی افتاده بودند به نظریهبافی و نظریهپردازی و دعواهای جدلی و کلامی و فکری الکی و بیهوده (بازخوانیها و بازتولیدهای وحشیانه و غیر اصولیِ «فردید»، «تفکیک»، «فلسفه اسلامی»، «انقلابیگری و سادهزیستی»، «سنتگرایی»، «فقه پویا» و...) گفت: «نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس | ملالت علما هم ز علم بی عمل است» ... در چنین شرایطی شهدا دوباره برگشتند. رزمندهها دوباره برگشتند. همانها، همان قدیمیها، با همان پیراهنهای سبز و سپید که پرچم اسلام بودند. اگر لبنان و جهان عرب توانست برای خودش سید حسن نصرالله داشته باشد از قِبَل همان دوران طلایی ما بود؛ امروز هم قهرمانهای خود ما قاسم سلیمانی و شهید شوشتری و شهید همدانی و دیگر رزمندگان اینچنینیاند که یکی یکی دارند از همان دوران باز میگردند. و ما بدلوا تبدیلا.
چند روز پیش اتفاقا در یکی از این شبکهها نوشتم: خستهام از اینهمه افسر جنگ نرم و با بصیرت جوان و فعال فرهنگی بیکار و تنبل و...
شیر خدا و رستم دستان و افسر جنگ سختم آرزوست!
پیران وفادار در این عرصه غریباند
یارب برسان خیل هژبران جوان را
این سوختهجانان همه در خط اماناند
یارب برسان یار امین را و امان را
آیینه مگر آورد از محضر قرآن
تفسیر کند مرز یقین را و گمان را
نبض من و یاران همه زیر نظر اوست
کو دست کریمش که بگیرد ضربان را
باشد به اشارات شهید همدانی
راهی بنمایند من هیچمدان را
(قزوه، علیرضا)
یاعلی مدد.
حسین فخری مداح و حماسهخوان دیروز در دیدار نیروی دریایی سپاه پاسداران با رهبر انقلاب حضور داشت و پس از سالها در دیداری رسمی در مقابل آیتالله خامنهای نوحهخوانی کرد. همچنین پاسداران و خانوادههای شهدای پاسدار همراه با نوحۀ فخری سینه زدند.
فخری در این دیدار یکی از نوحههای قدیمی خود که مربوط به دوران جنگ (سال 66) بود را با اندکی ویرایش در متن اجرا کرد: «هلا اسطورهسازان، پاسداران». طبیعتاً از اسامی خاص حذفشده، اشارۀ شعر به دشمن «بعثی» بود؛ اما از اسامی خاص اضافهشده، اشارۀ فخری به مبارزه با «آمریکا» بود.
ظفرمندانه نردِ عشق بازید
به آمریکا به خصم دون بتازید
نوحۀ هلا اسطورهسازان، پاسداران حسین فخری | سال66
نوحۀ هلا اسطورهسازان، پاسداران حسین فخری | سال94 (در محضر رهبری)
یادداشت سال گذشتهام: در بابِ «ماندگاریِ نوحهخوانیِ حسین فخری» و «نوحههای ماندگار حسین فخری». در این یادداشت آرزو کرده بودم:
«امیدوارم در سال آینده، حسین فخری و حسین فخریها را هم در مجالس عزاداریِ بیت مقام معظم رهبری ببینیم.»
این مطلب یک عیدی فرهنگی هنری برای عید است. البته یک پیشگفتار هم دارد.
قبل از پیشگفتار، رادیو را با آهنگ امام علی باز کنیم:
پیشگفتار
به قول یک بندهخدایی در بوسنی هرزگوین همه مسلماناند، نه شیعه و سنی. شیعه نیستند و سنی هم نیستند خیلی، مسلمانند. مسلمانند و دوستدار اهل بیت (ع)، ولو حنفی نماز بخوانند. شبیه همین عقیده را قبلاً از خانم لارن بوث هم درمورد خودش نقل کرده بودم «همهچیز درباره لارن بوث» . البته این برای قدیم و اصل ماجراست، پس از جنگ و با کمرنگ شدن حضور ما و پررنگ شدن حضور فرهنگی اقتصادی کشورهایی چون عربستان سعودی و ترکیه و هجومِ وهابیها و سلفیها به آن دیار برای تبلیغ، کمکم داستان دارد عوض میشود. تا جایی که دیدیم رئیس العلمای جدید بوسنی که خودش قبلاً رابطۀ خوبی با ایران و شیعیان داشت اخیراً از چیزی به عنوان «خطر گسترش تشیّع در بوسنی» سخن گفت یا اینکه علمای آن دیار در امور دیگری مثل سوریه هم با عربستان و ترکیه همراه شدند.
یک نمونه از این کمرنگشدن حضورر ایران را در کامنتهای پست قبل با دوستان بحث کردیم. سالروز قتل عالم سربرنیتسا یک روز مهم برای همۀ دنیا و به خصوص جهان اسلام است. به خصوص برای ما ایرانیها که تنها کشوری بودیم که در دوران جنگ بوسنی همراهشان بودیم. حال در چنین روزی دیدیم آقای بیل کلینتون به نمایندگی از آمریکا به این مراسم آمد. کسی که در دوران جنگ ناظر قتل عام بود و سرانجام هم باعث صلح تحمیلی به مسلمان بوسنی شد. اما با اعتماد به نفس تمام و تبلیغات فوق العادۀ قبل و بعد مراسم در این سالگرد شرکت کرد و حتی مردم مسلمان بوسنی را نصیحت کرد که صربها را ببخشند (بی که مجازاتی شده باشند) و حتی نخست وزیر صربستان را در آغوش بگیرند و ... خب از ایران چه کسی رفت؟
اول بگوییم از طرفِ دولت جمهوری اسلامی ایران و به نمایندگی از انقلاب اسلامی چه کسانی میتوانستند بروند؟
1. شخصیتهای سیاسی مشهور: اگر احمدینژاد را به خاطر تفاوت نگاه سیاسیاش فاکتور بگیریم، دولت میتوانست آقایان خاتمی (که قبلاً هم به بوسنی رفته) یا هاشمی رفسجانی را بفرستد. (قبل از دولت آقای روحانی هی میگفتند چرا احمدینژاد از ظرفیت جهانی رئیس جمهورهای سابق استفاده نمیکند، حالا هم همان روال است، انگار حضرات واقعاً ظرفیتی ندارند!). 2. شخصیتهای هنری: مثلاً مجید مجیدی که هم یک چهرۀ اسلامی و هم یک چهرۀ هنری بینالمللی ماست و اخبار فیلم اخیرش هم در جهان اسلام پیچیده. یا ابراهیم حاتمیکیا که اولین فیلم سینمایی راجع به جنگ بوسنی را در همان زمان ساخته است. یا دست کم رضا برجی که اخیراً مستندی با همین موضوع ساخته. 3. شخصیتهای علمی، مذهبی و فرهنگی: اگر آیتالله مصباح (که قبلاً هم به بوسنی رفته) را با به همان دلیل قبلی فاکتور بگیریم، افراد دیگری هم هستند، مثل آیتالله جنتی که بین مسلمانان بوسنی چهرۀ محبوبی است. ایشان قبلاً هم به عنوان نمایندۀ ویژۀ رهبری به بوسنی رفته. یا آیتالله تسخیری، که چهرۀ تقریبی ایران است و بین فرهیختههای مسلمان محبوب است، همانطور که دیدیم حضور اخیر ایشان در کویت هم حضوری مؤثر بود. یا حتی آیتالله جوادیآملی که از چهرههای برجستۀ علمی و معنوی جهانی ماست. یا دست کم دکتر داوری اردکانی یا حسن رحیمپور ازغدی که حرفی برای گفتن دارند. خب حالا ببینیم دولت آقای روحانی برای چنین رویداد مهمی کدام چهرۀ برجستۀ سیاسی یا هنری یا فرهنگی را فرستاده است که دست کم هم قد کلینتون باشد؟! ---> آقای ترکان . دقت بفرمایید من هیچ انتقادی به آقای ترکان ندارم، ایشان زحمت کشید و خدا هم خیرش بدهد که رفت. سخن من انتقادی است به گزینش دولت و نگاه فرهنگی و دیپلماسی عمومیاش. و نه فقط دولت، که انتقادی است به همۀ حکومت که میتوانست خیلی بهتر در زمینۀ بوسنی وارد شود.
گروه سرود کوثر (Hor Kewser)
با وجود جوّ سنگینی که پس از جنگ، غربیها و سلفیها ضد ایران و ضد شیعه در بوسنی ایجاد کردند، هنوز تا حدی اقدامات مؤثر فرهنگی مردمِ بوسنی که نشانگر علاقۀ ایشان به اهل بیت (علیهم السلام) است را میتوانیم ببینیم. گروه سرود کوثر (Hor Kewser) یکی از بهترین این اقدامات است. ما کلاً موسیقیِ بوسنی هرزگوین را بیشتر با گروههای سرودِ مسلمانشان میشناسیم. مثل همان گروه سرودی که نادر طالبزاده در تیتراژ پایانی خنجر و شقایق ازشان استفاده کرد.
تا آنجایی که بنده تحقیق کردم موسسهای در بوسنی و در شهر ساریوو فعال است به همین نام کوثر (Kewser) که تمرکز و تخصصش زنان، کودکان و خانواده با محوریت فرهنگ اسلامی است و با تأسی و الگوگیری از شخصیت بانوی مکرّم اسلام حضرت فاطمه (سلام الله علیها). از این موسسات در ایران هم زیاد داریم، مثلاً قسمتِ «درباره ما»ی سایت مهرخانه را اگر ببینید، خیلی شبیه دربارۀ مای این موسسه است. ولی خب فرق زیاد است. این موسسۀ کوثر یک مجله، یک شبکۀ تلویزیونی و یک شبکۀ رادیویی دارد همه به نام زهرا (Zehra) و نیز یک گروه سرود و موسیقی خانمها به نام کوثر (Hor Kewser). همچنین سالانه در روز میلاد حضرت زهرا یک جشنواره (فستیوال) فرهنگی و هنری دارد به نام «عطر پیامبر» یا «مشک پیامبر» (Mošus Pejgamberov) که باز اشاره به حضرت زهراست (طبق حدیثی که من جایی ندیدم). در این فستیوال اتفاقات زیادی میافتد، مثل نمایش مدهای پوشش و حجاب اسلامی یا کنسرتهای موسیقی اسلامی. در این کنسرتها موزیسینها و خوانندههای بینالمللی و معروف مسلمان مثل مسعود کرتیس یا ماهر زین هم شرکت کردهاند، افرادی که عموماً نزدیک به ترکیه هستند و مقابل با جریان مقاومت اسلامی و جریانات شیعی. داشتم فکر میکردم در میان این خوانندگان مسلمان بینالمللی از همه بهترشان انصافاً همین سامی یوسف است. از طرفی ما یک نماینده هم در این جمع نداریم. یعنی یک ایرانی شیعه که بیاید عربی یا انگلیسی بخواند و برای جهان اسلام. حال آنکه ظرفیتش را داریم. موسیقی و حنجرۀ محمد اصفهانی ما از جناب سامی یوسف هم صد پله بالاتر است، چه رسد به کج و کولههایی مثل ماهر زین. نمیدانم چرا مثلاً محمد اصفهانی و آریا عظیمینژاد نمیآیند یک آلبوم عربی (یا عربیفارسی یا چند زبانه) با محوریت جهان اسلام کار کنند. هیچ کاری برایشان ندارد و به سرعت هم و با قدرت هم جهانی میشوند. چون واقعاً هنرش را دارند، هرچند فعلاً جهتگیریش را ندارند. مخصوصاً که اصفهانی در موسیقی عربی هم بسیار تواناست. بگذریم.
داشتم میگفتم: تأسیس گروه سرود کوثر برای سال 2004 است اما گمانم نخستینبار در این جشنوارۀ فرهنگیِ عطر پیامبر در سال 2005 گروه سرود «کوثر» با تعدادی از دختران بوسنیایی مسلمان اولین کنسرتشان را میدهند و آهنگی برای حضرت زهرا (س) اجرا میکنند. این آهنگ و این اجرا و این نوع حضور (دختران مسلمان محجبه) با استقبال فوق العادهای مواجه میشود و باعث میشود ایشان هرسال بیایند و چندبار همین آهنگ را بخوانند. به نظر من آن آهنگ اتفاقا آهنگ قشنگی هم نبود، بلکه خلأ حضور چنین رویکردهایی (مخصوصاً با گرایش به محبت اهل بیت) چنان واکنشهایی را در پی داشت. علیایحال این گروه کارش را با قدرت ادامه داد و با همکاری آهنگسازهای مطرح بوسنیایی (مثل خانم lejla jusic و آقای Ibrahim Alibegović و ... ) سرودها و آهنگهای زیبای زیادی را با موضوعات اسلامی تولید کرد. از میان شخصیتهای اسلامی، این گروه برای پیامبر اسلام، حضرت زهرا، امام علی و حضرت خدیجه (علیهم السلام) سرود اجرا کرده است. دیگر سرودها هم عموماً موضوعاتی اخلاقی و مذهبی دارند یا درمورد پیامبران دیگرند.
آخرین اجرای گروه کوثر در جشنوارۀ عطر پیامبر، مربوط به سال 2012 است. از آن به بعد فکر میکنم اصلاً این فستیوال برگزار نشد و من هیچ اثر دیگری از این گروه نیافتم. احتمالش کم نیست که با قدرتگیری گروههای وهابی و سلفی فعایتهایشان محدود شده باشد. در همین راستا نظر شما را به کامنتِ خبیثانۀ یک وهابی و پاسخ صریح یک بوسنیایی باصفا ذیل یکی از ویدئوهای این گروه جلب میکنم (پیشاپیش از ادبیات نامحترمانهای که خواهید دید عذر میخواهم ) ---> «اینجا»
ببینید چه مردم خوب و باصفایی دارند. پس از آنهمه کشتار و جنایتی که در حقشان شد و اینهمه هجمۀ فرهنگی امروز، باز هم آدم ماندهاند و بیوفا نشدهاند.
بگذریم. برگردیم به موسیقی:
آهنگی برای حضرت زهرا
و اما این کنسرت آخر یک فرق اساسی با دیگر کنسرتهای گروه کوثر داشت _همین فرق عیدی ویژۀ من به شماست_ و آن اینکه یکی از سرودهای اصلی کنسرت را نه دختران جوان، که گروهی از دختران کودک و نوجوان برای حضرت زهرا اجرا میکنند. این موسیقی و این فیلم واقعاً زیبا و تأثیرگذار است. جدا از اینکه موسیقیاش از آهنگ قدیمیشان برای حضرت زهرا خیلی زیباتر است (و حتی از آهنگ تازهترشان)، اجرای اثر توسط این دختربچهها کار را شگفتانگیز کرده است. ما زبان بوسنیایی را بلد نیستیم، اما در این آهنگها بعضی از اسامی و اصطلاحات اسلامی را میشنویم و آشنا مییابیم. مثلاً در این آهنگ با لهجۀ بوسنیایی نامهای «فاطمه»، «زهرا» و «طاهره» (اسامی حضرت صدیقه) را میشنویم.
به قول شاعر: «نام تو به هر زبان که گویند، خوش است»!
نظر من این است که این یک آهنگ را حتماً با نسخۀ تصویری ببینید. تازه یکبار هم نه.
میتوانم بگویم اکثریت کارهای قابل دسترس این گروه را گوش کردم و به نظرم به جز سرود فاطمه الزهرای سال 2012، بهترین سرودها و آهنگهای گروه کوثر همینها هستند که برای دانلود گذاشتهام:
یاعلیمدد
حسن صنوبری
تیتر دو: بوسنی را فراموش مکن
و روسیه را، و آمریکا را
چندروز پیش در اخبار خواندم روسیه قطعنامۀ «به رسمیت شناختن نسلکشیِ سربرنیتسا» را وتو کرد. خبری که در ایران خیلی واکنشی را در پی نداشت. این وتو دو سه روز قبل از سالگرد این نسلکشی بزرگ روزگار انجام شد. داستان داستان غمانگیز و وحشتناکی است. تازه بعد از بیست سال سازمان ملل تصمیم گرفت جنایت بزرگی را که خودش هم در آن آشکارا مقصر بود را فقط به رسمیت بشناسد. همین. اما حتی همین ...
ابعاد فاجعۀ جنگ بوسنی و قتل عام سربرنیتسا
محض یادآوری چند سطر از ابعاد جنایت بوسنی به ویژه موضوع نسلکشی سربرنیتسا را مینویسم (به نقل از رسانهها و اخبار رسمی)
در این جنگ برای اولین بار تجاوز به زنان و حتی دختران خردسال و کشتار کودکان، به عنوان یک تاکتیک نظامی برای پیروزی قلمداد شد.
بنا بر گزارشات مستند در سازمان ملل: در جنگ صرب ها علیه بوسنی، بیش از ۳۰۰ هزار غیرنظامی کشته و هزاران زن مورد تجاوز قرار گرفتند .
بنا بر همین مستندات، در کشتار جولای ۱۹۹۵، بیش از ۸۰۰۰ غیر نظامی بوسنیایی (مسلمان) که اغلب آنان را پیرمردان و جوانان تشکیل می دادند، در داخل و اطراف شهر سربرنیتسا توسط یگان نظامی «Srpska (VRS) » به فرماندهی ژنرال راتکو ملادیچ (Ratko Mladić ) قتل عام شدند. و دبیر کل سازمان آن را بدترین و وحشتناک ترین قتل عام در دنیا، پس از جنگ جهانی دوم خواند.
...
به گزارش انجمن حمایت از زنان صدمه دیده در جنگ بوسنی، تا کنون پرونده ۲۵۰۰۰ زن آسیب دیده به سازمان ملل ارائه شده است.
...در سال ۲۰۰۴ و در طی برگزاری دادگاه جنایات جنگی، قاضی (Prosecutor v. Krstić ) تصریح کرد: ۲۵۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ زن و کودک بوسنایی (مسلمان) را به انتقال اجباری واداشته اند و تعداد کثیری از آنان در طی انتقال مورد تجاوز و قتل عام قرار داده اند و شواهد دال بر کشتار هدفمند و سازماندهی شده است
در پی اعلام استقلال بوسنی و هرزگوین صربها هزاران نیروی نظامی را روانه سارایوو کردند و این شهر را به محاصره درآوردند. محاصرهای که بیش از ۱۱۵۴۱ هزار نفر کشته به جا گذاشت. محاصره سارایوو که حدود چهار سال طول کشید، طولانیترین محاصره یک پایتخت در تاریخ مدرن به شمار میرود
طبق آمار رسمی تعداد کشته های نظامی و غیرنظامی در این جنگ از ۱۵۰ هزار تا ۲۶۰ هزار نفر تخمین زده می شود. شمار مفقودان نیز ۱۷ هزار و ۶۸۹ نفر اعلام شده است. شمار کودکان به قتل رسیده اعم از صرب، مسلمان و کروات ۱۷ هزار نفر ذکر می شود
با حمله صرب ها به روستاهای بوسنی که با ویرانی و قتل و تجاوز همراه بود تا فوریه 1994 حداقل دویست هزار بوسنیایی قتل عام شدند که هشتاد و پنج درصد آن ها افراد غیرنظامی بودند. به جای ماندن چهار میلیون آواره , ابعاد گسترده این جنگ را نشان می داد.
- در سربنیتسا، در ژوئیه 1995 ، 8372 مرد مسلمان غیرنظامی به طرز فجیعی به قتل رسیده اند.
- کشته شدگان جنگ بوسنی به طور کل 66 درصد مسلمان، 25 درصد صرب، و 8 درصد کروات بوده اند.
- کشته شدگان غیر نظامی 83 درصد مسلمان (30 درصد این رقم زن و کودک بوده اند.)، 10 درصد صرب، و 5 درصد کروات بوده اند.
چند نکته
یک: اعداد وقتی از صد بیشتر میشوند مخصوصاً درمورد کشتهها، برای ما خیلی واضح نیستند. چون کم پیش میآید کسی شاهد مرگ صد نفر باشد. یعنی ما تصوری از عظمت و حقیقتِ صد نفر کشته هم نداریم. مخصوصاً وقتی در زمانهای زندگی میکنیم که روزی نیست که خبر قتل و کشتار مسلمانان را نشنویم. زینرو وقتی میخواهیم به این اعداد نگاه کنیم و بفهمیمشان باید اول اعداد کمتر را مورد توجه قرار دهیم. کمترین عددی که اینجا میبینیم «۸۰۰۰»نفر است که موضوع یادداشت ما هم هست. اما ما از ۸۰۰۰ نفر کشته هم تصوری نداریم، بگذارید با یک عدد دیگر مقایسهاش کنیم: اسرائیل در جنگ آخرش که خودش را کشت تا تمام مردم غزه را بکشد و تمام کند و با حمایت غرب هرروز بمباران هوایی داشت میدانید چند نفر را کشت؟ دوهزار نفر. این تعدادِ شهدای غزه در جنگ ۲۰۱۴ بود که فلسطین و امت اسلامی را سوگوار و تمام جهان را بهتزده کرد. حالا ۸۰۰۰ را مدنظر بگیرید و حالا به این فکر کنید که این هشت هزار فقط در یک روز کشته شدند. و کاری نداریم که بیش از هشت هزار نفر بودهاند.
دو: هر بار که سیلی چیزی در بوسنی هرزگوین راه میافتد، باز یک گور دسته جمعی دیگر کشف میشود. «و اخرجت الارض اثقالها».
در همین سالگرد اخیر هم حدود صد و سی جنازۀ تازهیافته تشییع و دفن شد.
سه: آقای یوسف اسلام (کت استیونس سابق) هم همزمان با این سالگرد اخیر، یک قطعۀ موسیقیِ بیکلام و کوتاه را به یاد سربرنیتسا منتشر کرده است، که میتوانید از اینجا گوش کنید و دانلود:
دانلود آهنگ یوسف اسلام برای سربرنیتسا
چهار: چرا غرب در سربرنیتسا هم مقصر است؟
غرب (یعنی قدرتهای اروپایی + آمریکا + سازمان ملل متحد) به بهانۀ صلح و مذاکره با صربها، مسلمانانِ سربرنیتسا را خلع سلاح کردند. از طرفی غربیها از قصد صربها برای حمله به سربرنیتسا خبر داشتند. از طرفی موقع وقوع جنایت در محل حاضر بودند. میگویند سربازان هلندیِ سازمان ملل در پنج متری صربهایی که در حال قتل عام بودند ایستاده بودند اما مداخله نمیکردند. در حالیکه اصلاً ناتو و آمریکا برای مقابله با نسلکشی و مبارزه با صربها رفته بودند آنجا. اما خب همه میدانیم جان مسلمان خیلی ارزشی ندارد، مخصوصاً مسلمانانی که در قلب اروپا با تکیه به رفراندوم و اکثریتِ جمعیتیشان میخواستند کشور خودشان را داشته باشند. یک کشور اسلامی در قلب اروپا که قطعاً چیز خوشایندی نیست.
پنج: با این وجود، مخالفت غربیها با صربها سر چی بود؟ الآن چرا استثنائا این یک جنایت را آمریکا و اروپا در رسانههایشان پوشش میدهند؟
اولاً حجم جنایتها خیلی بیشتر از آنی بود که بتوانند بوی مردار و رنگ خون را از دیوارهای اروپا جمع کنند. به گفتۀ خودشان بزرگترین جنایت پس از جنگ جهانی. ثانیاً یوگسلاوی (و پس از فروپاشیاش، صربستان) از همپیمانان شوروی و روسیه بود (و هست). به همین خاطر الآن هم که بعد از بیست سال که فقط میخواهند نسلکشی را به رسمیت بشناسند، روسیه _این آمریکای جوان_ قطعنامه را وتو میکند. غربیها به خاطر خدا یا انسانیت نمیخواستند این جنایت را به رسمیت بشناسند، چون اگر چنین بود به وقتش جلویش را میگرفتند و مشابهش را در جاهای دیگر انجام نمیدانند، بلکه آنها برای گرفتن حال روسیه و تقابل با روسها این قطعنامه را نوشتند و روسیه هم از آنجایی که مثل آنها بیگانه با اخلاق و اسلام است وتویش کرد.
شش: ایران چه موضعی داشت؟
ایران مخصوصاً در دورۀ پایانیِ جنگ بوسنی وارد حمایت جدی از مسلمانان شد. به همین خاطر نیمۀ دوم جنگ وضعیت عوض شد و مسلمانها کم کم قدرت گرفتند. و البته که غرب همانطور که خوش نداشت صربها پیروز باشند، خوش نداشت پیروزیهای مسلمانها آنهم با حمایت ایران را ببیند. به همین خاطر یکهو یادشان افتاد موضوع صلح را جدی بگیرند. لذا صلح با وسط بازی کردن آمریکا انجام شد و به شرط اخراج همۀ نیروهای ایرانی از بوسنی.
البته به جز سلاح و دارو و پول و آموزش، ایران آن زمان اقدامات فرهنگیهنری هم انجام داد که شاخصترینهایش «خنجر و شقایق» نادر طالبزاده و شهید آوینی و همچنین «خاکستر سبز» حاتمیکیا بود. مهم این است که ما اولین بودیم و همان موقع که بوسنی به کمک احتیاج داشت به کمکش رفتیم و اولین آثار هنری و تبلیغات فرهنگی را برایش ساختیم. آنهم بی هیچ چشمداشت. و اِلّا الآن بعد بیست سال، دایناسورهای عالم هم برای بوسنیاییها اشک تمساح (اشک دایناسور) میریزند تا لج طرف مقابل را درآورند. گفتنیست ما همان موقع هم مجبور بودیم یک اتحادکی با روسیه داشته باشیم، اما آن اتحاد استراتژیک ما را برای دفاع سیاسی و حتی نظامی از بوسنی در رودروایسی نینداخت. یعنی آن زمان ما هم یکجورهایی با روسیه دوست بودیم هم یکجورهایی داشتیم با روسیه میجنگیدیم. برخلاف غرب که در ظاهر دشمن بود اما در عمل نمیخواست رودرروی روسیه قرار بگیرد.
علیعزت بگویچ: جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری است که در جنگ به صورت واقعی مردم مسلمان بوسنی را مورد حمایت قرار داد و در امور داخلی ما نیز به هیچ وجه دخالت نکرد و این حقیقت روشن به عنوان یک صفحه درخشان در تاریخ ثبت خواهد شد.
هفت: در مراسم بیستمین سالگرد سربرنیتسا که پریروز با تشییع جنازههای تازهیافتۀ شهدا برگزار شد، حاج آقای کلینتون به عنوان نماد صلح و از طرف کشور صلحافکنشان شرکت جستند و سخنرانی هم کردند. گویا ایشان از نخست وزیر صربستان هم دعوت میکنند و از مردم مسلمان هم میخواهند از او به گرمی استقبال کنند و خلاصه همه با هم دست بدهند و آشتی کنند. یک دهن کجی هم به روسیه. اما شکر خدا مردم داغدار این مورد آخری را برنتافتند و با سنگ و کلوخ نخست وزیر صربستان _که حاضر نشده هنوز نسلکشی را هم بپذیرد و یک کلمه عذرخواهی کند_ را از مراسم بیرون انداختند.
هشت: «یک داغ دل بس است برای قبیلهای»
اگر اخبار کشتار مسلمانان در فراوانی و استمرار، تنه به اخبار گزارشهای آب و هوا نمیزد؛ سزاوار بود هرروز سوگوار مسلمانان شهید و مظلومِ بوسنی و هرزگوین باشیم. اما دشمنان ما دوست ندارند ما بر یک داغ سوگوار باشیم. و البته کلاً دوست ندارند متوجه باشیم چه بلایی دارند سرمان میآورند.
نه: این خیلی وحشتناک است که روسیه هم یک آمریکای بالقوه است. یک آمریکا که همۀ آمریکا بودنهایش را به فعلیت نرسانده. چه نتوانسته چه نخواسته. اما آمریکا بودن بهتر از بندۀ آمریکا بودن است. وقتی همه نوکر خاناند، به سرعت دخل آدم آزاده را میآورند. ولی وقتی یک نفر دیگر هم ادعای خانی کند، برای مردم آزاده وسط دعوای اینها یک راه نفسی باز میشود. این تفاوت شاهان نخستین قاجار با شاهان فرجامین قاجار و پهلویهاست. نادرشاه و آقامحمدخان، خونریز و مستبد بودند اما برای شاه بودن خودشان و آمریکای درونشان هم احترامی قائل بودند. لذا دست کم در دوران آنها یکپارچگی و تمامیت ارضی حفظ میشد و چیزی برای آیندگان باقی میماند. اماپس از آنها با شاهانی مواجه شدیم که خونریز و مستبد بودند اما حقیر هم بودند. اقتدار خودشان را خیلی باور نداشتند و بیش از اینکه به فتح و شکست دشمن علاقه داشته باشند علاقهمند سفرهای خارجی برای «مداوا» و دیدار از نزدیک با پدیدۀ خارقالعادۀ «خانمهای موطلایی» بودند. این فرق پوتین با حکام فاسد عرب است.
و البته خدا همهشان را لعنت کند.
و از خدا میخواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبۀ مسلمین، که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ امریکا و شوروی را به صدا درآوریم
...
اگر در روز قدس همه بیرون بیایند از خانه، فریاد کنند مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر شوروی، همین قول مرگ بر شوروی برای آنها مرگ می آورد.
(امام خمینی)
در باب خطبه
خطبۀ مروی از نوف بکالی که در بعضی از نهج البلاغهها خطبه ۱۸۱ و در بعضی ۱۸۲ و در بعضی ۱۸۳، آخرین خطبۀ ایستاده امام امیرالمؤمنین علیابن ابیطالب است. این نکتهای است که کمتر به آن پرداخته شده و در بیشتر نهج البلاغهها مترجمان به آن اشارهای نکردهاند. من این مطلب را فقط در ترجمۀ مرحوم فیض الاسلام (سید علینقی فیض اصفهانی) از نهج البلاغه و به قلم ایشان ذیل همین خطبه دیدم و منابع قبلیش را نمیدانم. البته از متن خود خطبه و نیز روایت نوف هم برمیآید این خطبه آخرین خطبۀ ایستاده باشد. منظور از «آخرین خطبۀ ایستاده حضرت امیر» و تمایزش با «آخرین خطبۀ حضرت امیر» این است که این خطبه آخرین خطبهای است که پیش از ضربت خوردن حضرت بیان شده، چه اینکه پس از ضربت هم از حضرت سخنان و مطالبی نقل شده، هرچند که در شمار خطبهها به حساب نیایند. باری، این خطبه در همان سال شهادت و شاید در آخرین روزها ایراد شده. یعنی پس از پایان جنگ جمل، صفین و نهروان و البته در حال و هوای صفین و وقتی که حضرت سوگوار یار خاص خود عمار یاسر است.
این خطبه بسیار زیبا و مهم است. بعضی از سطرهایش هم بسیار معروف. از خطبههایی است که حکمتآمیزی و همچنین گرهخوردگیش با مسائل مهم و رنجآور آن زمان، جان وجدانِ بیدار را متوجه میکند و دلِ مرد دردمند را به درد میآورد. اینجا آخرین دیدار حقیقت با تاریخ و آخرین گفتگوی اسطوره با انسان است.
آنچه در قبال این خطبه برای من مبهم است مفاد اجرایی صفین است. چیزی که به نقل از طبری و دیگران همه نقل میکنند مفاد چگونگی حکمیت است نه مفاد اجرایی صلح. همینقدر میدانم که علی رغم اختلافات، صلح انجام شده، اسیران آزاد شدهاند و قرار شده است تا مدتی معین جنگی درنگیرد. اینکه این مدت چقدر بوده را نمیدانم.
نکتۀ دیگر درمورد خطبه این است که بر خلاف عمدۀ عناوینی که مترجمان برایش انتخاب کردهاند («توحید الهی»، «ستایش خدا») این خطبه جنبهها و موضوعات گوناگونی دارد. این موضوعات عبارتاند از:
همچنین به نظر میرسد بخشی از خطبه نقل نشده است، به ویژه ابتدای سخن حضرت امیر درمورد امام زمان (عج) که موجب مشکلی شده که در مقدمۀ خطبه اشاره کردهام.
روایتِ راوی
اول درمورد راوی این را بدانید که «نوف بکالی» از جوانان سلحشوری است که زمان خلافت امام به خدمت ایشان میرسد و با همه کمسابقگی و جوانیش بسیار مورد اعتماد امام قرار میگیرد و پیوسته ملازم حضرت بوده است. همچنین او از جنگجویان صفین و نیز محافظان امام بوده است.
به نظرم پس از خود خطبه که در جای خود بسیار تأثیرگذار و مهم است (و بخشیش را نقل خواهم کرد) چند سطری که سخن راوی است هم بسیار چشمگیر و گویای وضعیت است. راوی یک مقدمۀ کوتاه دارد و یک مؤخرۀ کوتاه و همچنین چند سطری در توصیف حال امام هنگام «یاد یاران شهیدش». این سه بخش به نظرم به طرز عجیبی به روایی شدن و تصویر این خطبه و موقعیتش کمک کرده است بهویژه موخره که روضۀ عجیبی است، مخصوصاً با توجه به شخصیت و موقعیت خود راوی. نه فقط روضۀ حضرت (ع)، بلکۀ روضۀ اسلام، بلکه روضۀ تاریخ، بلکۀ روضۀ انسان و نیز روضۀ وضعیت کنونیِ ما.
نوف بکالی، روایت خطبه را با این سطرها آغاز میکند. بکالی در این سطرها به صحنهپردازی و ارائۀ نمایی کلی از واقعه میپردازد:
رُوِیَ عَنْ نَوْفٍ الْبَکَالِیِّ قَالَ خَطَبَنَا بِهَذِهِ الْخُطْبَةِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ (علیه السلام) بِالْکُوفَةِ وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَةٍ نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَةُ بْنُ هُبَیْرَةَ الْمَخْزُومِیُّ وَ عَلَیْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صُوفٍ وَ حَمَائِلُ سَیْفِهِ لِیفٌ وَ فِی رِجْلَیْهِ نَعْلَانِ مِنْ لِیفٍ وَ کَأَنَّ جَبِینَهُ ثَفِنَةُ بَعِیرٍ
از نوف بکالى روایت شده است که امیرالمومنین (علیه السلام) این خطبه را در کوفه بر ما خواند. او بر سنگى ایستاده بود، که جعده پسر هبیره مخزومى آن را برپا داشته بود. جامهاى پشمین بر تن داشت و دوال شمشیر از لیف خرما بر گردن، و نعلین از لیف در پا. نشان سجده بر پیشانى او، همچون داغ شتر بر سر زانو
پایانبندیِ خطبه هم با این روایتِ نوف است:
قَالَ نَوْفٌ : وَ عَقَدَ لِلْحُسَیْنِ (علیه السلام) فِی عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِقَیْسِ بْنِ سَعْدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فِی عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِأَبِی أَیُّوبَ الْأَنْصَارِیِّ فِی عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِغَیْرِهِمْ عَلَى أَعْدَادٍ أُخَرَ وَ هُوَ یُرِیدُ الرَّجْعَةَ إِلَى صِفِّینَ فَمَا دَارَتِ الْجُمُعَةُ حَتَّى ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللَّهُ
فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاکِرُ فَکُنَّا کَأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِیهَا تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ .
نوف گفت: براى حسین (علیه السلام) ده هزار سپاه، و براى قیس بن سعد ده هزار سپاه، و براى ابوایوب ده هزار سپاه قرار داد، و براى دیگران هم کم و بیش، و آماده بازگشت به صفین بود، و جمعه نیامده بود که ابن ملجم ملعون او را ضربت زد.
لشکریان بازگشتند و ما چون گوسفندانى بودیم شبان خود را از دست داده، گرگها از هر سو براى آنان دهان گشاده.
چند سطر از خطبه
یک: «عبرت از سرنوشت گذشتگان»
أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ ؟
أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ ؟
أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ ؟
الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ
أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ وَ هَزَمُوا بِالْأُلُوفِ وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ
کجایند عمالقه و فرزندانشان؟ (پادشاهان {قدرمتند و معروف} عرب در یمن و حجاز)
کجایند فرعونها و فرزندانشان؟
کجایند مردم شهر رس (درختپرستانى که طولانى حکومت کردند)
آنها که پیامبران خدا را کشتند، و چراغ نورانى سنت آنها را خاموش کردند، و راه و رسم ستمگران و جباران را زنده ساختند؟
کجایند آنها که با لشکرهاى انبوه حرکت کردند؟ و هزاران تن را شکست دادند، سپاهیان فراوانى گرد آوردند، و شهرها ساختند؟
دو: «پند و اندرز مردم و گلایه از ایشان»
لِلَّهِ أَنْتُمْ أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَیْرِی یَطَأُ بِکُمُ الطَّرِیقَ وَ یُرْشِدُکُمُ السَّبِیلَ ؟!
شما را بخدا! آیا منتظرید رهبرى جز من با شما همراهى کند؟ و راه حق را به شما نشان دهد؟!
سه: «یاد یاران شهید و صلای جهاد»
أَیْنَ إِخْوَانِیَ الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّرِیقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ ؟
أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ ؟
وَ أَیْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِیَّةِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ ؟
{ قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَى لِحْیَتِهِ الشَّرِیفَةِ الْکَرِیمَةِ فَأَطَالَ الْبُکَاءَ .}
{ ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) } :
أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْیَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ .
{ ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ }:
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْیَخْرُجْ .
کجا هستند برادران من؟ که بر راه حق رفتند، و با حق درگذشتند
کجاست عمار؟ و کجاست پسر تیهان؟ (مالک بن تیهان انصارى) و کجاست ذوالشهادتین؟ (خزیمه بن ثابت که پیامبر شهادت او را دو شهادت دانست)
و کجایند همانند آنان از برادرانشان که پیمان جانبازى بستند، و سرهایشان را براى ستمگران فرستادند؟
(پس دست به ریش مبارک گرفت و زمانى طولانى گریست و فرمود)
دریغا! از برادرانم که قرآن را خواندند، و بر اساس آن قضاوت کردند، در واجبات الهى اندیشه نموده و آنها را برپا داشتند، سنتهاى الهى را زنده و بدعتها را نابود کردند، دعوت جهاد را پذیرفته و به رهبر خود اطمینان داشته و از او پیروى نمودند.
{سپس به بانگ بلند فرمود}
جهاد! جهاد! بندگان خدا! من امروز لشکر آماده مىکنم، کسى که مىخواهد به سوى خدا رود همراه ما خارج شود.
متن کامل و ترجمۀ خطبۀ ۱۸۲ نهج البلاغه
*ترجمۀ متن کامل و همچنین ترجمۀ بخش سوم یادداشت (چند سطر از خطبه) همگی از مرحوم «محمد دشتی» هستند و ترجمۀ بخش دوم (روایت راوی) از ترجمۀ مرحوم دکتر «سیدجعفر شهیدی». به نظرم تاکنون این دو ترجمه بهترین ترجمههایی هستند که از نهج البلاغه ارائه شدهاند.
«... فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْکُفْرِ ، إِنَّهُمْ لاَ أَیْمَانَ لَهُمْ ، لَعَلَّهُمْ یَنتَهُونَ ﴿۱۲﴾
أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّکَثُواْ أَیْمَانَهُمْ ، وَ هَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ ، وَ هُم بَدَؤُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ، أَتَخْشَوْنَهُمْ ، فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن کُنتُم مُّؤُمِنِینَ ﴿۱۳﴾»
... پس با پیشوایان کفر کارزار کنید، چرا که به هیچ پیمانی پایبند نیستند، باشد که دست بردارند (از دشمنی).
آیا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و کوشیدند به بیرون راندن پیامبر
پیکار نمیکنید؟
در حالیکه آنها بودند که نخستینبار (پیکار با شما را) آغاز کردند.
آیا از آنها میترسید؟
پس (همانا) خدا سزاوارتر است که از او بترسید، اگر باور دارید.
قرآن کریم _ سورۀ توبه
* در این مطلب هم اول اصل را گذاشتم بر همان ترجمۀ آقای گرمارودی، ولی تغییراتش خیلی بیشتر است.
* مرتبط: قبلاً نوشته بودم ---> «حماسۀ قیام برای خدا»
حتی مصدق هم تو را از یاد خواهد برد
دیشب چراغ خانه را...،
امشب تنورِ خانه را دادی
به جایش نان
گرفتی
و فکر کردی
ارزان گرفتی
*
شب، ساکت و تاریک و تنها
بازار را، وقتی که بر میگردی از این کوچه تا خانه
حتی خودت هم لحظهای با خویش میگویی:
«یک روز،
میدان فردوسی
به حالم
افسوس خواهد خورد
میدان فردوسی که جای خود
حتی خیابان مصدق هم
نام مرا از یاد خواهد برد»
*
یک روز میگفتیم: میجنگیم
در راه ایمان
هرچند بی نان
امروز میخندیم محض نان
بر چهرِ دونان
*
با خویش میگوید که: «ایمان را نمیخواهم
از بس که سنگین، نرخِ ایمان است»
غافل که آنچه میدهد از دست
نان است
آری، همین نان
*
تو در کتابِ کهنۀ تاریخ
یک صفحۀ تاریک خواهی بود
در نقشۀ جغرافیا:
یک کوچۀ کوچک.
یک کوچۀ بینام.
بی یار و بی همراه ...
آنگاه،
خواهی مرد
آری، خیابان مصدق هم تو را از یاد خواهد برد.
پ ن: وقتی داشتم این شعر را مینوشتم، طبیعتاً داشتم به مسائل روز و «فناوری هستهای» و «چرخۀ سوخت» و «تحریم رادیوداروها» و «مذاکره» و حتی «آب شیرینکن» و «فرایندهای مربوط به شرایط نگهداری و اصلاح نژادی در کشاورزی» فکر میکردم و بیش از همه از به حرفهای عجیب بعضی از سیاستمداران و روزنامهنگاران روشنفکر و اصلاح طلب و معتدل و پیروانشان در سادهانگاری یا حتی کوچکانگاریِ فناوری هستهای ایران.