در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

دو شعر برای دایی عزیزم

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ق.ظ
به جز این دو غزل شتاب‎زده شعرهای دیگری هم نوشته‎ام برای دایی حسنم. ولی شاید هنوز فاصلۀ لازم را با موضوع نگرفته‎ام. در بعضی حادثات و وقایع زندگیم هم ابتدا چند شعر می‎نوشتم ولی سرانجام یک شعر حرف آخر را برایم می‎زد. هنوز منتظر آن شعر نهایی هستم.

1

نبرده است مرا صبح، رنگ شام هنوز

که ماتم تو مرا هست ناتمام هنوز


هنوز گریه نکردم شبانه یک دل سیر

امیدوار به تسکینِ گریه‎هام هنوز ...


نمی‎توانم بدرودت کنم که از سر من

نرفته خاطرۀ گرم آن سلام هنوز


نه مجلسی شده برپا بدون غصۀ تو

نه منعقد شده بی‎بغض یک کلام هنوز


چه یادگار غریبی است از تو ... ، می‎گریم

صدا زنند مرا هر زمان به نام هنوز


مگر به داغ «حسین» و «حسن» پناه برم

که داغ، داغِ گران؛ دل، دلی‎ست خام هنوز:

سلام بر جگر پاره‎پارۀ آن مرد

که هست غربت او ورد خاص و عام هنوز


سلام بر تن صدچاک آن شهیدی که

ز قاتلش نگرفتند انتقام هنوز ...




2

هرچند که جا مانده در اینجا دو عصایت

رویانده خداوند دو تا بال برایت


بیگانۀ رسم سفر است آنکه نداند

ماندن نه سزاوار تو بود و نه سزایت


ای بار سفر بسته به دیدار شهیدان،

شادان برو ای دوست به سوی رفقایت


خالی‎ست جهان بی‎تو، خوشا بودنِ با تو

یک عمر بر این بام نشستم به هوایت


سخت است مرا عادت از این‎سان که نیاید

از پنجرۀ روشنِ آن خانه صدایت


سخت است که امشب نوزد مثل نسیمی

زآن پنجره، آهنگِ دل‎انگیزِ دعایت


این قاب چه دارد که تو را بازنماید؟

گل را چه نشاطی، که گذاریم به جایت؟


ای یوسف، از این بند رهاییت مبارک

هرچند که تنگ است دلم سخت برایت


ما بستۀ زندان بلا، خستۀ دنیا

تو رسته از این بند و بلا، نزد خدایت



*

فرخنده تو را، دیدن لبخند شهیدان

ای دوست، مبارک سفر کرب‎و‎بلایت