در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

آخرین یادداشت وبلاگ قبلیم پیش از خراب شدن بلاگفا دربارۀ خانم غادة السَّمّان بود: «غاده السمان؛ صدای امروز شعر زنان عرب» در آنجا ابتدا مبحثی را درباره «شعر ترجمه» گشوده‎ام و سپس به معرفی اجمالی شاعر و دو کتابش («ابدیت، لحظۀ عشق» و «غمنامه‎ای برای یاسمن‎ها») پرداخته‎ام. اینجا از سه کتاب دیگرش برایتان می‎نویسم. اما مقدمتا عرض کنم که هرچه بیشتر و دقیق‎تر کتاب‎ها و شعرهای ایشان را خواندم بیشتر به آن اعتقادات قدیمیم درمورد شعر ترجمه باورمند شدم. واقعاً دریغا و حسرتا که با وجود شعر ایرانی (شعر فارسی) _چه کهنه و چه نو_ شعر ترجمه بخوانیم.


عاشق آزادی

این کتاب آخرین کتابی است که از خانم غاده السمان ترجمه شده و در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شده است. مثل بیشتر شعرهای دیگرش با ترجمۀ عبدالحسین فرزاد و در نشر چشمه. روز اول که در نمایشگاه به غرفۀ بزرگ نشر چشمه رفتم این کتاب در میان هم‎ردیف‎هایش (دیگر شعرهای ترجمه) تنها کتابی بود که تمام شده بود (احتمالاً به خاطر تبلیغ خودم در به رنگ آسمان!). روز بعدی که رفتم و خواستم کتاب را بخرم از دیدن طرح جلد کتاب شگفت‎زده شدم. باورم نمی‎شد نشر چشمه با آن‎همه سابقه و ادّعا در ادبیات وارداتی دچار چنین لغزش {سوتی} بزرگی شود. پس برای آگاهی نشر چشمه باید متذکر شوم:


تفاوت غادة و غادا

شاعر و داستان‎نویس معروف و چهرۀ تأثیرگذار ادبیات امروز عرب نامش خانم «غادة السَّمّان» است و متولد 1942. او متولد سوریه است و سال‎ها در لبنان زندگی کرده است و اکنون در فرانسه زندگی می‎کند. گفتنی‎ست خانم غاده السمان خیلی اهل سیاست نیست، ولی مواضعش در آن مقدار اندک سیاسی بودن هم مواضعی وطنی، اخلاقی و شرافت‎مندانه است. همچنین لازم به ذکر است او ایرانیان را دوست می‎دارد.

شاعر و ژورنالیست دیگری که با تشابه اسمیش با خانم غاده السمان به شهرت رسید، خانم «غادا فؤاد السمان» است و متولد 1964. او هم متولد سوریه است و او هم به لبنان رفته است. گفتنی‎ست غادا فواد بسیار اهل سیاست است و در مواضع سیاسیش ایرانی‎ستیز است و آشکارا همراه با دولی چون عربستان سعودی و قطر. در ابتدای امر این شباهت اسم موجب شهرت ایشان شد و به واسطۀ اینکه مردم ایشان را اشتباه می‎گرفتند به نوشته‎هایش اهمیت می‎دادند. اما به مرور که این تمایز مشخص شد و مردم فهمیدند ایشان یک آدم الکی است، غادا فواد هرچند وقت یک‎بار با راه‎انداختن یک موج رسانه‎ای مبتنی بر همین تشابه اسمی سعی می‎کند خود را مطرح کند و نام و حضورش را پررنگ.

فرض کنید اسم فردی به جز رئیس جمهور «حسن روحانی» باشد. بعد اول یک مصاحبه انجام بدهد با این تیتر: «یک حسن روحانی دیگر!» بعد یک یادداشت بنویسد با این تیتر «از این حسن روحانی تا آن حسن روحانی». بعد یک مقاله: «من احتیاجی به تشابه اسمی با حسن روحانی ندارم». بعد بگوید: «اگر آن حسن روحانی از این تشابه اسمی ناراحت است می‎تواند اسم مرا از من بخرد!» حال آنکه حسن روحانی اصلی و واقعی هیچ اعتنا و واکنشی نسبت به این حرف‎ها و این تشابه اسمی ندارد. آنگاه خوانندۀ آگاه می‎فهمد این حسن روحانی ثانوی یک آدم متقلب و دغل‎باز است که می‎خواهد به هر بهانه و در هر رسانه‎ای که شده یک‎جور خودش را مطرح کند.

قصد ندارم با ارجاع و لینک به صفحۀ غادا فواد السمان و یا نشریات شاهزاده‎های سعودی که مطالبش را آنجا می‎نویسد او را در ایجاد این موج‎های رسانه‎ای کمک کنم؛ اما اگر کسی سخن مرا باور ندارد خودش می‎تواند عباراتی چون:
"«غادا السمان» تکشف لـ «عکاظ» تفاصیل معرکتها مع «غادة السمان»"
یا "غادا فؤاد السمان: لتشتری غادة السمان منی الاسم إذا کانت تعتقد أنی أستغلّه" را در اینترنت جستجو کند.

و شگفتا نشر چشمۀ ما که با آن‎همه ادا و ادّعا و پس از انتشار چهار کتاب از غادة السمان هنوز حتی چهرۀ او را نمی‎شناسد و عکس یک آدم متقلب و الکی را بر جلد کتابش چاپ کرده است. شاید در نادانی خود می‎اندیشیده غاده در این عکس هم جوان‎تر است هم موهای بلندتر و بلوندتری دارد هم برخلاف عکس‎های دیگرش (که یک لبخند معمولی دارد) اینجا ژستی سیاسی و حماسی دارد که به اسم کتاب هم می‎آید، فلذا انتخاب این عکس، جلد ما را گیراتر می‎کند!

این‎هم فرجام تعهد شتاب‎آمیز به واردات ادبیات و ترجمۀ شعر!


بازگشت به متن عاشق آزادی: درمورد خود کتاب هم باید تأکید کنم لحظات خوبش کم بود و شاید نسبت به دیگر کتاب‎های شاعر کتاب خوبی به حساب نیاید. همچنین با خواندن این کتاب و دیگر کتاب‎های غاده باید ستایشی که قبلا از مقدمه‎های مترجم کرده‎ام را اصلاح کنم. آقای فرزاد وقتی دارد درمورد جهان عرب و اتفاقات و ادبیاتش سخن می‎گوید و خواننده را در اتمسفر و فضای سرایش شعرها قرار می‎دهد، مقدمه‎ای خوب را می‎نویسد. اما در ابتدای بعضی کتاب‎ها که سراغ حواشی می‎رود، متأسفانه دیگر مقدمه خاصیت مقدمه بودنش را از دست می‎دهد و به نظر می‎رسد فصلی جدا و بیگانه با کتاب است.

شعری از این کتاب:


"آزادی شعله‎ور شدن"

از آپارتمان عشق تو هرگز نخواهم گریخت

و از پله‎های اضطراری فرار از حریق،
با شتاب پایین نخواهم رفت تا خود را نجات دهم...

زیرا من خودِ آتشم

پس مرا از خود نجاتی نیست



زنی عاشق در میان دوات

زنی عاشق در میان دوات

این از مجموعه‎های خوب و معروف خانم السمان است. جدا از اینکه مقدمه‎اش چیزی دارد که شاید از شعرهایش هم بهتر باشد. آن‎هم «نامه‎ای عاشقانه به خوانندۀ ایرانی» است که توسط خود شاعر و برای مقدمۀ این کتاب نوشته شده است. این نامه پیش از انتشارش در این کتاب در رسانه‎های عربی منتشر شده است و البته با نکوهش و جنجال ایرانی‎ستیزان (من الاعراب!) مواجه شده. باری خانم السمان هم در واکنش به آن نکوهش‎ها می‎گوید «امیدوارم که این ترجمه‎های جدید آثارم هیجان و حسادت را نسبت به من بیشتر کند. والله المُعین».

از آنجا که شعرهای این کتاب همگی خیلی بلند هستند ما از نقلشان صرف نظر می‎کنیم. اما برخلاف مجموعۀ قبلی چند شعر خیلی قشنگ و جاندار دارد. مثلا یکی از شعرها که با این سطرها آغاز می‎شود:

من سنگ‎پشت نیستم

و وطن من صدفی نیست

تا آن را بر پشت خود بپوشم

          و هرکجا می‎خواهم بروم...

از آن شعرهای خیلی زیباست. مرا تا حدی یاد شعر بسیار زیبای «کوچ بنفشه‎ها»ی شفیعی کدکنی انداخت. البته آن شعر آقای شفیعی ده سال قبل از این شعر خانم السمان سروده شده و در مجموعه «از زبان برگ» منتشر شده است.



در بند کردن رنگین کمان

در بند کردن رنگین‎کمان

این نخستین مجموعه‎شعری است که از خانم غاده السمان در ایران منتشر شده. و پرفروش‎ترینش. و شاید بهترینش به نظر من. یعنی به نظر من این مجموعه و "زنی عاشق..." بهتر از کتاب‎های دیگرند. آنچه واضح است این است که این «در بند کردن رنگین کمان» که اولین است، از آن «عاشق آزادی» که آخرین است خیلی بهتر است. جدا از گزیده بودن این مجموعه، بالاخره این‎ها شعرهای دوران جوانی و جنون در گرماگرمِ جنگ در بیروت است و آن‎ها شعرهای دوران پیری و سکنی‎گزیدن در رخوت و غربت سرد پاریس است. پس حق هم همین است که این شعرها گیراتر و زیباتر باشند.

کتاب با این شعر آغاز می‎شود:


"در بند کردن سایه‎بانِ رؤیاها"


میروی نان بخری

چون باز میگردی

دندانهایت را گم کردهای

میروی آب بیاوری

چون باز میگردی

تو را با امعائت دار زدهاند

میروی سیب بخری

چون با سیبی باز میگردی

زنت را گم میکنی

و او را پارهپاره پشت سر میگذاری

بر دیوارۀ بیمارستانی که باران آتش

آن را ویران میکند ...

خروس به هنگام غروب میخواند

و گربهها فریادهای بهمنماهی را

در نیمۀ شهریور سر دادهاند

مورچهها از شیرهای خشک آب

چکه میکنند

موشها بر سیمهای مردۀ برق

اینسو و آنسو میروند

خوردن، تنعّم است

و استحمام، بلندپروازی


*

از حفرهات بیرون میآیی

و به ساحل میروی

تا تنفس رایگان را به خاطر آوری

اما چون باز میگردی

در ریهات ترکشی است


*

عناصر، در هم آمیخته

و زندگی در مرگ

سکنی گزیده است

اگر تو نبودی

اگر رؤیا های من با تو گرم نمیبود

اگر مرا یقین نبود که تو جوانی بیباک زاده خواهی شد

اگر انتظار تو نبود

بر ساحل فرو میافتادم

همچون بمبی یاوه

که به هدف نخورده است

بیروت ۱۹۷٦

نظرات  (۷)

  • Fatemeh sadatmand
  • پاسخ:
    یعنی بیان هم کامنت تبلیغاتی دارد؟!
    یعنی لابد منه باید کامنت‎ها را ملزم به تأیید کنم؟!
    سلام و رحمت
    دوتا نکته میخواهم بگویم
    یک اینکه خیلی عجیب است که شما خودتان به مطالب وبلاگتان دسترسی ندارید (به گفته خودتان تنها به ده درصد از آنها) درحالیکه ما قادر به مشاهده تمامی آنها از طریق به رنگ آسمان بلاگفا هستیم. البته ابتدا مرورگر می گوید که این صحفه در دسترس نیست، اما بعد از چندثانیه مطالب را می آورد.
    دوم هم اینکه، وبلاگ نویسی عاخر عاقبت ندارد آقای صنوبری. از ما گفتن بود. نمی خواهم بگویم برای شما کم است، برای ماندن و گذر نکردن کم است.
    پاسخ:
    سلام و علیکم
    با تشکر
    در باب نکتۀ نخست: بلاگفا در همین یکی دو روز تا حدی بهبود پیدا کرده و بخشی از آرشیو خود را برگردانده. آن نوشتۀ من قبل از این تغییر نوشته شده بود. از طرفی هنوز هم به خیلی از مطالب دسترسی ندارم. به بایگانیم نگاه کنید، چند ماه بالا که تعطیل است. ماه اسفند سال قبل که باز می‎شود هم مطالبش به طور جداگانه تعطیل‎اند. همینطور بخش‎های دیگری از آرشیوم.
    نکتۀ دیگر هم این است که علی رغم اینکه بلاگفا اعلام کرده حالش خوب شده، من و خیلی‎های دیگر نمی‎توانیم وارد مدیریت خودمان شویم.

    درباب نکتۀ دوم: سپاسگزارم. لکن، آیا برای هر وبلا‎گنویسی کامنت می‎گذارید یکبار از نفس وبلاگ‎نویسی پرهیزش می‎دهید؟!
    علی ای حال قبول دارم بدی‎های وبلاگ را. ولی خوبی‎هایش را هم قبول دارم. بالاخره اینجا فرصتی‎است که من می‎توانم آزادانه و خلاقانه بنویسم. جاهای دیگر بعید است چنین فرصتی داشته باشم.
  • روح موروثی
  • تقبل الله حاجی : )
    شعر و نوع شاعری شاعر رو دوست میداشتیم ممنون بابت آشنایی 
    منزل نو هم مباارک (گل*3 )

    پاسخ:
    به به! صدسال به این سال‎ها!
    سلام! ما همه هنوز زنده‎ایم!

    از شما هم قبول باشد.
    تشکر که مطالعه کردید.
    همانطور که در وبلاگ قبلی عرض کردم اصلا با خوندن شعر میانه ای ندارم اما شنیدنش از اهل ادبیات رو دوست دارم.
    فعلا مولوی و حافظ تا حدودی در موزیک های تلفیقی راه پیدا کردند.کاش خواننده خوش ذوقی پیدا میشد و از شعرهای خاص و گم نام تر برای موزیکش استفاده میکرد مثل همین اشعار.
    ای نامجو کجایی که با عقایدت هم ما را از صدایت محروم کردی هم خودت را از عاقبت به خیری.
    پاسخ:
    همان حافظ و مولوی اگر خوب و کامل خوانده شوند برای چند هزار سال دیگه‎مان کفایت می‎کنند.
    ولی شعر را باید خواند. و البته باید فقط شعر خوب خواند و باید خوب شعر خواند.
    خاک بر سرش، اگر از حیطۀ اخلاق و اسلام خارج نشده بود در همین مملکت به عنوان چهره‎ای متمایز می‎درخشید، ما حالا باید دلقک درباری باشد که هزاران هزار دلقک مثل او و بهتر از او دارد. آخرین چیزی که ازش گوش دادم هم اتفاقا با شعر حافظ بود. «از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه» چون برخلاف اکثریت قاطع آثار اخیرش که ضعیف و چرت و پرت‎اند، قشنگ بود، حتی حاضر شدم دوبار گوش کنم.


    چه باحال بود شعر آخریه
    استحمام میشه بلندپروازی
    خدا دشمنانشون را لعنت کند

    نشرچشمه هم داداش کلا کمیتش لنگه بخصوص در مباحث ارزشی و این قضیه سالهاست که هست
    فقط داره نون سابقه شو میخوره
    پاسخ:
    کلاً این شعر خوبیه. زندگی در  دشوارترین لحظات. و چقدربرای ماها که همین‎طور در صلح محض زندگی می‎کنیم پنجرگی می‎کند این شعر. آن‎هم در حالیکه همۀ همسایه‎هایمان الآن چنین وضعی دارند.


    در ارزشی که ازش توقعی نمی‎رود و بنده‎خدا ادعایی هم ندارد. مشکل ما آنجایی‎ست که ادعایش هست.
  • محمدرضا وحیدزاده
  • سلام
    مثل اینکه بلاگفا فقط منتظر تو بود. به محض اینکه رفتی بیرون مشکلش رو حل کرد! زودتر می رفتی تا بقه از جمله من هم خلاص شیم. 

    عرض دوم اینکه شصتاد روز پیش موضوعات شماره اخیر رو فرستادم و ازت خواستم به انتخاب خودت هر موضوع را به یک زیرموضوع تبدیل کنی و برام مطلب بنویسی...

    چی شد؟؟؟؟؟؟!!!!
    پاسخ:
    سلام بر برادر وحیدزادۀ عزیزم

    اولاً وبلاگ من هنوز خراب است. نمی‎گذارد واردش شوم. فکر کنم نشسته داره سر فرصت کامنت‎ها را می‎خواند!

    ثانیاً: چرا شما همیشه مسائل خانوادگی را با مسائل کاری قاطی می‎کنی؟

    ثالثاً: درست نیست از ابزار بیان برای بیان بهتر منظورمان سواستفاده کنیم (نظر به بولد کردن).
    واقعا سوتی عجیبی است! حالا به نشر هم کاری نداشته باشیم، در شگفتم یعنی مترجم کتاب قبل از نشر طرح جلد را نمی‌بیند؟

    **

    واقعاً دریغا  که با وجود شعر ایرانی ترجمه بخوانیم. مثلا وقتی قرنها پیش شاعر ما گفته است:
    به جفا نمودن تو ز وفات برنگردم
    به وفا نمودن خود ز جفات باز دارم
    دیگر جه نیازی به مثلا آن شعر اول یادداشت پیشین، «نامه‌ای از عریانی خاطره‌ها»؟


    پاسخ:
    درست است! اگر مترجم ببیند که نباید این اتفاق بیفتد. البته من ترجیح می‎دهم مترجم ندیده باشد!

    ممنون از این بیت زیبای مولوی!
    والا به خدا!

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">