در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

۶۱ مطلب با موضوع «در عالم شعر» ثبت شده است

۲۳
مرداد


منتشر شده در الفیا و سپس شهرستان ادب


ملاحظاتی جدی درباب امید مهدی‌نژاد

 

یک

امید مهدی‌نژاد جدی‌سرا و امید مهدی‌نژاد طنزپرداز؛ دو چهرۀ متفاوت‌اند که هیچ دخلی به هم ندارند. هرکدام سبک کاری، مختصات هنری و هواخواهان خاص خود را دارند. ولو در یک نفر جمع. من خودم بیشتر طرفدار امید مهدی‌نژاد اولی هستم: امید مهدی‌نژاد سرایش جدی، شعر اعتراض و غزل اجتماعی.

امسال این شاعر همۀ جدی‌سروده‌های پیشین خود (یعنی «رجزمویه»، « پیاده‌ها» و «آتش‌گردان») را همراه با دفتری جدید («ملاحظات») از ناشران پیشین آثار خویش (یعنی «سوره مهر» و «سپیده‌باوران») به انتشارات «شهرستان ادب» آورده است. با این اوصاف، بررسی کارنامه‌ای و داوریِ جامعِ آثار او آسان‌تر شده است. احتمالا بررسی کارنامۀ طنزنویسی‌های او نیز، با تمرکزش در نشر «کتاب قاف» به زودی میسر خواهد بود.

شاید مهدی‌نژادِ طنزپرداز در بسیاری از آثارش فرانو و پست‌مدرن باشد، اما مهدی‌نژاد جدی‌سرا در اکثر آثار خود نهایتا نئوکلاسیک است و البته که وزنۀ کلاسیکش نسبت به دیگر شاعران نئوکلاسیک به سمت کلاسیسیم سنگینی می‌کند. این کهن‌گرایی و سنت‌خواهی را هم در ظاهر ماجرا می‌توان دید هم باطنش. از قالب‌هایی که شاعر برای سرایش آثار جدی‌اش بهره گرفته تا طرح جلدهای چاپ‌های اخیر شعرهایش، از جمله جلوات ظاهریِ این گذشته‌پسندی و معاشقۀ شاعر با جهانِ کلاسیک  هستند.

 

دو

جدی‌نوشته‌های مهدی‌نژاد همه شعر هستند و قالب تمام شعرهای جدی او قصیده، غزل یا رباعی. فقط یک چارپاره در مجموعه آثار منتشرشدۀ او (در پایان «رجزمویه») وجود دارد که تازه باید توجه کنیم چارپاره، سنتی‌ترین نوع شعر نو است! از طرفی غزل‌ها هم عموما بیشتر از اینکه تغزلی باشند، قصیده‌وار و اندیشه‌ای‌اند؛ چنانچه خود شاعر نیز در دومین سطر از نخستین غزل از نخستین کتابِ شعر جدی خود، تکلیف را روشن کرده: «شعرهایم تغزل ندارند»[1]. مخلص کلام: غزل به مثابه قصیده.

این غزل به مثابه قصیده، شگردِ اصلی و مایۀ تمایز و ارزشمندی شاعر در سه کتاب جدی مهم‌تر خود یعنی «رجزمویه»، «آتش‌گردان» و «ملاحظات» است. اگر قصیدۀ پیشین، گسترۀ سخن خویش را در فزونی تعداد ابیات می‌نمود، قصیدۀ مهدی‌نژاد این گسترۀ سخن‌مندی خویش را در فزونی ارکانِ وزنی جبران کرده است. برای نمونه به مطلع‌های زیر نگاه کنید:

تقویم‌ها را وارسی کردند، افسون مدار دور گردون است
افسونِ چشم ساحرانی که دستانشان در دست قارون است[2]

آری ولی هنگامه‌ای برپاست، هنگامه‌ای نو گیر و داری نو
خواب خیابان را می‌آشوبد، رِپ‌رِپ، سم اسب سواری نو[3]

در این ظلام سیه‌کاری، سلام بر تو که بیداری
نهان در این شبِ بی‌روزن نهالِ پنجره می‌کاری[4]

باران! هوای پنجره‌ام ابری است، کی طرحی از بهار می‌اندازی؟
کی می‌زنی به تار هوا چنگی تا شورشی دوباره بیآغازی؟
[5]

دوست دارم دست‌هایت را، گرچه دستم از تو کوتاه است
ماه مهرافشان بالایی، بی‌تو این شب‌هام بی‌ماه است[6]

آمیزۀ شوق و نا امیدی، مجموعۀ اشک و آهم ای دوست
دستانم را بگیر مگذار، مگذار به نیمه‌راهم ای دوست[7]

برگ‌ریز است و از زمین‌خوردن برگ‌ها را ره گریزی نیست
تاک می‌گفت پشت این پاییز، نوبهاری و رست‌خیزی نیست[8]

شمشیر لب غلاف را بوسید، مردان از کارزار برگشتند
بیرق آرام از نفس افتاد، گردانِ طلایه‌دار برگشتند[9]

وقتی که زاهدانِ خداجو دنبال مال و جاه می‌افتند
مردم به خنده‌های نهانی، رندان به قاه‌قاه می‌افتند[10] 

پیر چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را
ساز صد لحن مویه در دستش، می‌نوازد هزار دستان را[11]

ای‌کاش خط سیر روایت را پیرنگی از خیال نمی‌دادی
ای‌کاش اتفاق نمی‌افتاد، حالی که احتمال نمی‌دادی[12]

عود در مجمر بیاندازید، آتشِ زرتشت می‌آید
پیش پایش سر بیاندازید، آنکه ما را کشت می‌آید[13]

موبه‌مو قصه را روایت کرد، داستان‌های دیگرش را هم
اتفاقاتِ محشرش را گفت، احتمالاتِ مضمرش را هم[14]

زندگی خیره چشم و خیره سر است، رشتۀ دردهای سر به سراست
ماهش از پشت پرده می‌تابد، آسمانش به ابر مفتخر است[15]

گاهی به ضرب زور زرداران، گاهی به لطف کید مکاران
چرخ مراد دهر می‌گردد، آسان به دلخواه شکم‌خواران[16]

صبحدم راس ساعت معهود، راهی مرقد جدید شدی
- سبزعلی‌؟ - حاضر است... تیکی سبز در ستون‌های سررسید شدی[17]

این شانزده بیت، نه فقط برگزیده‌ای از مطلع‌های زیبای غزل‌های مهدی‌نژاد، که نمونه‌ای از شناکردن شاعر در بحور طولانی برای غزل است. این‌ها، همۀ غزل‌های شاعر با اوزان بلند نیستند، در این فهرست فقط غزل‌هایی را برگزیدم که که در هر سطر شش رکن به صورت دوری (سه رکن + سه رکن) حضور دارند. پیش از این، چنین وزنی را نه در یک بیت از یک غزل، که در دو بیت از یک چارپاره دیده بودیم.

و البته حساب دیگر غزل‌های وزن بلند شاعر، -با اوزانِ متحدالارکان که به صورت کامل چار رکنی یا پنج رکنی در هر سطر سروده شده‌اند- جداست.

به جز این طولانی‌شدنِ افقی سطرها (در مقابل طولانی‌شدنِ عمودی سطرها در ساختار قصیدۀ سنتی) از دیگر دلایلی که باعث می‌شود غزل مهدی‌نژاد را نوعی قصیده بدانیم، یکی توجه به اندیشه و انگیزه‌های اجتماعی و همچنین با قصد و موضوع سروده‌شدن شعرهاست، دوم توجه ویژۀ شاعر به مقولۀ زبان اعم از بازی‌های زبانی و باستان‌گرایی زبانی- و سوم توجه ویژۀ شاعر به چگونگی پردازش محورعمودی و نظمِ منسجم و ساختارگرایانۀ شعر است.

بنابراین غزل مهدی‌نژاد -مخصوصا در شعرهای درخشان‌ترش- بیشتر از اینکه ادامۀ غزل سعدی و وحشی باشد ادامۀ قصیدۀ ناصرخسرو و سنایی است. این خود هم از دلایل ارزشمندی و مغتنم‌بودنِ شعر او در چنین روزگاری است که انبوه شاعرانش از چنین خطرکردن‌هایی گریزانند؛ هم دلیل دیگری بر زنده بودنِ «قصیده» در ذهن و زبان شاعران امروز است. البته‌که سرایش قصیده با آن ساخت و صورت و دبدبه و کبکبۀ سابقش رو به کاستی گذاشته است؛ اما با تغییر قیافه و پوشیدن لباس نو در شعرهای بسیاری از برترین شاعران این‌روزگار حضور دارد که نمونه‌های موفق آشکارش یکی مثنوی‌ها یا قصیده‌مثنوی‌های استاد علی معلم دامغانی و دیگری قصیده‌واره‌ها و غزل‌قصیده‌های مرتضی امیری اسفندقه است. شاید بعضی از نیمایی‌های زنده‌یاد اخوان ثالث و دکتر شفیعی کدکنی را هم با اندکی تسامح بتوانیم در این شمار به حساب می‌آوریم. ولی مطمئنا غزل مهدی‌نژاد هم چون مثنوی استاد معلم و قصیده‌وارۀ امیری اسفندقه بازنمایی و جلوۀ امروزی قصیدۀ زیبای پارسی‌سرایان گذشته است.

 

سه

اگر سه کتاب مهم امید مهدی‌نژاد که غزل‌های قصیده‌گون او را دربردارند ( یعنی رجزمویه، آتش‌گردان و ملاحظات) را بخواهیم از نظر کیفی با هم مقایسه کنیم، در «رجزمویه» تقریبا همه شعرها هم‌قد و دارای یک استاندارد مناسب هستند؛ شعر ضعیفی در این کتاب وجود ندارد، اما شاید به آن معنا شاهکاری هم نداشته باشد. در «آتش‌گردان» اوضاع برعکس است، آتش‌گردان چند شاهکار اصلی مهدی‌نژاد را در خود جای‌داده است. شاهکارهایی مثل:

« شمشیر لب غلاف را بوسید، مردان از کارزار برگشتند»

یا:

«وقتی که زاهدانِ خداجو دنبال مال و جاه می‌افتند»

و یا:

«پیر چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را»

 

این غزل‌ها، شعرهایی هستند که به تنهایی با ارزش هنری یک مجموعه شعر خوبِ رایج در روزگار ما برابری می‌کنند. با این‌حال در همین مجموعه، شعرهایی هم هستند که از حد استاندارد و معدل مجموعه رجزمویه نمرۀ کمتری می‌گیرند.

برتری «ملاحظات» نسبت به دو مجموعه قبلی این است که حسن هر دو را دارد؛ اولا می‌شود گفت در این مجموعه هم شعر ضعیف تقریبا وجود ندارد و شعرها از متوسط غزل‌های رجزمویه پایین‌تر نمی‌آیند؛ از طرفی در این مجموعه هم چند غزلِ قصیده‌گونِ شاهکار مهدی‌نژاد حضور دارد. از جمله:

«محضِ خوبی، اصل شادی، عین آگاهی است گاهی»[18]

یا:

«پر از هیچ و هیاهو طمطراق طبل تو خالی»[19]

یا:

«نه توصیفی که می‌گویند راوی‌های افسانه»[20]

یا

«و زیرکان که زیاد است عقل اندکشان»[21]

یا:

«موبه‌مو قصه را روایت کرد، داستان‌های دیگرش را هم»

 یا:

«گاهی به ضرب زور زرداران، گاهی به لطف کید مکاران»

و یا:

«صبحدم راس ساعت معهود، راهی مرقد جدید شدی»

بنابراین می‌بینیم تعداد شاه‌شعرهای این کتاب از آتش‌گردان هم بیشتر است. باری، ضعفی که ملاحظات نسبت به دو کتاب قبل خود دارد افزونی شعرهای تکراری است.

 

چهار

تا اینجای کار بیشتر از ساختار شعر مهدی‌نژاد سخن گفتیم. هرچند وقتی از بلاغت قالب شعری او صحبت می‌کردیم ناگزیر به درون‌مایه هم پرداخته‌ایم. غرض اصلی این یادداشت هم تاملی در ساختار و زیبایی‌شناسی شعر این شاعر بوده است. بنابراین بخش چهارم و پنجم  فقط به اختصار و اندکی از درون‌مایۀ شعر او بحث می‌کنیم

در کتاب نخست شاعر، جهان محتوایی شعرها یکسان و تا حد زیادی محدود به سه موضوع است. در «رجزمویه»، بیشتر شعرها نوع خاصی از شعر انتقادی اجتماعی هستند و تعدادی از شعرها هم شعر آیینی و حکمی. بیشتر شعرهای مهدی‌نژاد که در بخش‌های قبلی شاهکار خواندیمشان، از جنس همین «نوع خاصی از شعرهای انتقادی اجتماعی» هستند، مخصوصا در رجزمویه. در دو کتاب بعدی این نوع خاص شعر انتقادی و اشعار آیینی و حکمی ادامه پیدا می‌کنند اما دو رنگ دیگر به رنگ‌بندیِ معنایی و مضمونی کتاب افزوده می‌شود، یکی «عشق» و دیگری «موسیقی».

شعرهای «عشق‌محور»  آتش‌گردان کم هستند، هم در کمیت هم در کیفیت. انگار فقط چند خاطره محدود و شخصی یا چند تمرین عاشقانه‌سرایی باشند. اما شعر «موسیقی‌مند» این کتاب اگر در کمیت کم باشد و تک باشد، در کیفیت بسیار است و شگفت. غزل‌قصیده‌ای که امید مهدی‌نژاد در آتش‌گردان به زنده‌یاد استاد «محمدرضا لطفی» (نابغه موسیقی سنتی عصر ما) تقدیم کرده است در شمار بهترین پیوندهای هنری است که در آن‌ها شعر به سراغ موسیقی رفته است:

«پیر چنگی نشسته در ایوان می‌گدازد به آه کیوان را
سازِ صد لحن مویه در دستش، می‌نوازد هزاردستان را»

 این دعوی وقتی اثبات می‌شود که شما این غزل مهدی‌نژاد را با دو غزل زیبای استاد هوشنگ ابتهاج برای مرحوم لطفی مقایسه کنید. چنانچه می‌دانیم استاد ابتهاج یک غزل ستایشی برای مرحوم لطفی دارند با مطلع «پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم / که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم» و یک غزل سرزنشی برای هنگامی که احساس می‌کردند دوست صمیمی‌شان استاد لطفی گرفتارِ خانقاه و وابستگی به دراویش شده‌اند با مطلع «خدای را که چو یاران نیمه راه مرو / تو نور دیده‏ ی مایی به هر نگاه مرو». همچنین این شعر قابل مقایسه است با هر شعر دیگری که اساتید سخن امروز برای بزرگان موسیقی سروده‌اند، از جمله شعرهایی که مرحوم استاد «شهریار»، زنده‌یاد استاد «اخوان ثالث» و جناب استاد «شفیعی کدکنی» در ستایش بزرگان موسیقی این مرز و بوم (زنده‌یادان «ابوالحسن صبا»، «غلام‌حسین سمندری» و...) سروده‌اند.

و اما در کتاب «ملاحظات» هم موسیقی با یک شعر حضور دارد. این شعر هم مثل شعر قبلی به یکی از نوابغ موسیقی سنتی، یعنی استاد «محسن نفر» تقدیم شده است، هرچند برخلاف شعر قبلی بیشتر از شخصیت این استاد گرامی، سراینده و ستاینده شخصیت موسیقی ایرانی است. این شعر هم شعری بسیار ارزشمند و در شمار شعرهای برجسته سروده شده با موضوع موسیقی است، هرچند باید تاکید کنیم به زیبایی و درخشش شعر قبلی نمی‌رسد. اما در مورد عاشقانه‌های کتاب ملاحظات کار برعکس است، اگر همه عاشقانه‌های آتش‌گردان تمرینی و شخصی بودند، عاشقانه‌های ملاحظات جدی‌ترند و حداقل دو عاشقانه این کتاب در شمار شاه‌کارهای عاشقانۀ مهدی‌نژاد و از جمله عاشقانه‌های درخشان امروزند. دو عاشقانه‌ای که ارزش بالایشان نه به‌خاطر اغراق در احساس بلکه به خاطر والایی ارزش ساختاری و هنری‌شان است و از این جهت هم عاشقانه‌هایی هستند به کلیت شعر مهدی‌نژاد می‌آیند. یکی غزل شماره یازده با این مطلع:

«محض خوبی، اصل شادی، عین آگاهی است گاهی
کوره‌راهی رو به ناپیدای گمراهی است گاهی»[22]

و دیگری غزل شماره دوازده با این مطلع:

«نه توصیفی که می‌گویند راوی‌های افسانه
نه تصویری که می‌سازند شاعرهای دیوانه»

این دو شعر هردو ساختارمند هستند، در شمار همان غزل‌قصیده‌ها هستند، هردو در ابیات آغازین روایت و تصویر و خیال‌های ارزشمند دارند و هردو سرانجام با یک پایان‌بندی تاثیرگذار تمام می‌شوند و مهم‌تر از همه اینکه هردو شعر هیچ شباهتی به گونه متداول عاشقانه‌سرایی رایج روزگار ما و دیگر روزگاران ندارند. منحصر به «فرد»اند.

بنابر این اگر در کتاب نخست امید مهدی‌نژاد توانسته است در شعر انتقادی اجتماعی (و تاحدی در شعر مذهبی و شعر حکیمانه) امضا و چهرۀ شعریِ خاص خود را به ادبیات ثابت کند، در کتاب دوم توانسته امضای شعرِ موسیقی‌مند و در کتاب سوم امضای شعر عاشقانۀ خود را کامل کند. به عقیده نگارنده انتشار «ملاحظات» جدا از همه ارزش‌های ساختاری، سومین چهرۀ محتوایی این شاعر (در عاشقانه‌سرایی) را تثبیت کرد.

پنج

در بخش دوم یادداشت از تبارشناسی شعر مهدی‌نژاد در ادبیات کهن ولو به اشاره- سخن گفتیم و از شاعرانی چون سنایی و ناصرخسرو یادکردیم. اگر بخواهیم شعر او را در شعر معاصر نیز تبارشناسی کنیم بیش از همه باید از شاعرانی چون «مهدی اخوان ثالث»، «علی معلم دامغانی»، «سیمین بهبهانی» و «یوسفعلی میرشکاک» یاد کنیم. شاعرانی که عموما در روزگار خودشان تکرو و خاص‌پسند بودند. در کلیتِ سرایش شعر، برای این‌دسته از شاعران، مسائلی مثل «اندیشه» و «زبان»  بر «عاطفه» و «ارتباط سریع با مخاطبان» رجحان دارد. اینگونه شاعری سخت است و سخت‌پسند و البته که منجر به شعرهای سخته و پخته می‌شود. شاید علت این است که ایشان در جستجوی «تفسیر» و «باطن» رویدادها هستند و از طرفی تفسیرِ زندگی برایشان آسان نیست، زندگی در اندیشه این شاعران با رنج و سختی و پیچیدگی همراه است و جلوه‌ی این سختی در کشتی‌گرفتن شاعر با اوزان شعر و زبان و واژگانش هم آشکار می‌شود. به همین خاطر هم طبیعی است که ایشان بیش از اینکه شاعر تماشا باشند، شاعر کلمه‌اند.

مهدی‌نژاد هم چون دیگر شاعران هم‌تبار خویش چه در اعصار گذشته چه در عصر معاصر- نگاهی حکمی‌فلسفی به جهان و انسان دارد و بر این باور است که پشت این قاب و قالب ظاهری که از انسان و جهان می‌بینیم ساختار منظمی وجود دارد که از آن جز رمزی به چشم نمی‌آید. این می‌شود که شاهدیم نه‌تنها در شعرهای آیینی و حکمی شاعر، که در بسیاری از شعرهای عاشقانه و سیاسی او هم این نگاه حکمی حضور دارد. برای مثال در آن دو عاشقانه‌ی بسیار زیبای کتاب «ملاحظات» می‌بینیم شاعر از توصیف یک احساس عاشقانه‌ی سطحی که در شعرهای دیگر رایج است فراتر رفته و سعی کرده از فلسفه و حقیقت عشق و عاشقی نیز سخن بگوید. هم از این روست که «انسان» در بسیاری از شعرهای مهدی‌نژاد، نه انسانِ تاریخ‌مصرف‌دارِ تقویمِ امروزی، که انسانِ تاریخ‌مند و فرجام‌مند و انسانِ گذشته‌دار و آینده‌دارِ چندین‌هزارساله است.

اینگونه نگاه حکمی به انسان، میراث‌دار متون کهن، به‌ویژه متون کهن دینی است. در دین ما، یکی از حکیمانه‌ترین متون بشری، «نهج البلاغه» است که گزیده‌ای از سخنان وصیِ پیامبر خاتم (ص) ، امام علی‌ابن‌ابیطالب (علیه السلام) است. پیشوایی که سخت‌ترین روزهای جهان را در پیش داشت و یکی از سلاح‌های مهم‌اش در برابر رنج‌ها و دشواری‌ها حکمت بود.

ابتدای هر چهار کتاب شعر جدی، مهدی‌نژاد (مجموعه رباعی «پیاده‌ها» و سه مجموعه غزل او) با سطری از «نهج البلاغه» آغاز می‌شود. همه‌ی سطرها هم از بخش «حکمت‌ها» (یا «کلمات قصار») نهج‌البلاغه انتخاب شده‌اند.

حکمت 413 نهج البلاغه در ابتدای «پیاده‌ها» آمده است:

«مَنْ صَبَرَ صَبْرَ الْأَحْرَارِ، وَ إِلَّا سَلَا سُلُوَّ الْأَغْمَار»

حکمتی که در آن امیرمومنان می‌فرمایند در برابر رنج‌ها و مصائب دو راه پیش روست: «شکیبایی‌ورزیدن آزادگان و فراموشی‌گزیدن بی‌خردان.»

حکمت 314 نهج البلاغه در ابتدای «رجزمویه»:

«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لَا یَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ»

«سنگ را به همانجایی برگردانید که از آن آمده، که زیان را جز زیان پاسخی نیست». و این همان حکمتی است که نظامی هم به آن نظر داشته است: «کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است»

حکمت 27 نهج البلاغه در ابتدای «آتش‌گردان»:

«إمْشِ بِدَائِکَ، مَا مَشَى بِک»

«با درد خود همراهی کن تا او با تو همراه است»

و حکمت 157 نهج البلاغه در ابتدای «ملاحظات»:

«قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ، وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ، وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُم.»

«اگر بینا باشید نشانتان دادند، اگر رهرو باشید راهنمایی‌تان کرده‌اند و اگر شنوا باشید به گوشتان رسانده‌اند»

وقتی به ترجمه‌ی این حکمت‌ها توجه کنیم می‌بینیم این مفاهیم با انسان‌شناسیِ مندرج در بسیاری از شعرهای امید مهدی‌نژاد متناسب‌اند و اینجا چراغی دیگر برای تبارشناسی مفهومی و معناییِ شعرهای این شاعر روشن می‌شود.

 

شش

خواندنِ غزل‌ها و مجموعه سروده‌های جدی امید مهدی‌نژاد را نباید از دست بدهیم. نه فقط به خاطر خوبی و زیبایی‌شان. حتی اگر نگارنده، روزی متوجه شود درمورد خوب‌بودن شعرهای امید مهدی‌نژاد اشتباه می‌کرده است هم از این سخنِ خود برنمی‌گردد. چه اینکه قدر مسلم، آنچه در شعر مهدی‌نژاد و زیبایی‌شناسی خاصش می‌بینیم را جای دیگری نمی‌بینیم. همین خاص‌بودن، متمایزبودن و خلاف‌آمدعادت‌بودن در ساختار و محتوا، خود دلیل مهمی است برای مغتنم‌شمردن شعرهای شاعر توان‌مندی به نام «امید مهدی‌نژاد».

 

 



[1] رجزمویه، ص 6

[2] همان، ص 8

[3] همان، ص 10

[4] همان، ص 24

[5] همان، ص 58

[6] آتش‌گردان، ص 12

[7] همان، ص 18

[8] همان، ص 26

[9] همان، ص 28

[10] همان، ص 32

[11] همان، ص 36

[12] ملاحظات، ص 20

[13] همان، ص 22

[14] همان، ص 46

[15] همان، ص 48

[16] همان، ص 56

[17] همان. ص 66

[18] همان. ص 28

[19] همان. ص 42

[20] همان. ص 30

[21] همان. ص 54

[22] همان، ص 28


  • حسن صنوبری
۱۶
مرداد


در ایام تشییع و تدفین پیکر آن پیرِ پارسا، مرحوم آیت‌الله حاج‌آقامرتضی تهرانی سرودم:


صبا چه نامه برد هان؟ -نهان- به‌زیر قبایش؟
چه نامه‎ای‌است نداند کسی، مگر که صبایش؟

چه نامه‌ای است معطر، چه نامه‌ای است مصفا
که کوچه‌هاست گلستان، به عطرش و به صفایش

نه نامه، جان من است این که می‌برند به مقصد
چه مقصدی‌است که جان جهانیان به فدایش

سحرگهان چمن از گل، و گل ز فاخته پرسید:
صبا چه نامه گرفته نهفته- زیر قبایش؟

چه نامه‌ای که فرستنده‌اش: امیر خراسان
چه نامه‌ای‌ست که گیرنده، شاه کرب‌وبلایش[1]

به سطرهای سپیدی، نوشته‌اند بریدی
به شرح عشق یکی از موالیان ولایش

یک از فحول سرآمد، یک از مشایخ امجد
یک از عبیدِ محمّد، و وام‌دارِ عطایش

خطاب کرد پسر را : «که آدمی‌ست همین دم»
در آن دقیقه که در باد می‌وزید عبایش

خطاب کرد پسر را : «به کربلام رسانید
اگر حسین پذیرد مرا به صحن و سرایش»[2]

به جز حسین نمی‌خواست از خدای دو عالم
ببین تو در بر شش‌گوشه مستجاب، دعایش[3]

که بود او؟ که ندیدیم روی خاک شبیهش
که بود او؟ که دل آسمان گرفته برایش

از این فریق جدا بود و خالی از من و ما بود
از اولیای خدا بود و رفت نزد خدایش

 

 



[1]  ایشان شنبه سی‌م تیام تیرماه در سفر زیارتی‌شان به مشهد مقدس از دنیا رفتند و چهارشنبه سوم مردادماه در کربلا دفن شدند

[2] عین وصیت ایشان به فرزند ارشدشان آقا عبدالعلی تهرانی است: «اگر امام حسین مرا پذیرفت پس از مرگ، در کربلا دفنم کنید»

[3]  این گزارش تصویری را ببینید


  • حسن صنوبری
۱۲
تیر

این زخم است، شوخی نیست. این حق است، بلوا نیست

یک ایران در رنج است، خوزستان تنها نیست


خرمشهر بعد از جنگ خرم‌شهر آیا شد؟

خرمشهر تا امروز، خونین‌شهر آیا نیست؟


مسئولان از صبر و آرامش می‌گویند

ویلای مسئولان در اهواز اما نیست!


در چشم مسئولان یک ذره گردی...؟ نه!

یک لحظه دردی در بی‌دردان، دردا نیست


این زخم است، این حق است، این داد است، فریاد است

شایانِ این فریاد، انکار و حاشا نیست


معلوم است پنهانی دشمن هم می‌آید

از بس گرد و خاک است، که چیزی پیدا نیست


این مردم یک عمر است سرشار از اندوهند

شادی تنها سهمِ اقشارِ دارا نیست


چل سال است می‌جنگند با دشمن، با قحطی

این قحطی اما حیف چون دشمن میرا نیست


چل سال است که هستند بر عهدی که بستند

مانند این مردم در کل دنیا نیست


دردا گر در ذهن یک کودک، آینده...

دردا گر در خواب یک کودک، رویا نیست


دردا گر یک کودک وقتی که می‌گرید

همراهش در خانه، مادر نیست، بابا نیست


ایرانم! ایرانم! فرزندت را دریاب

تو هستی، تا هستی خوزستان تنها نیست


  • حسن صنوبری
۱۵
خرداد

درختِ پیر، اگرچند، تا بهار نماند
هزار غنچه برآورد، درحصار نماند

قیام کرد برای اقامهٔ دیدار
به انتظار روان شد، در انتظار نماند

شکست سدّ زمستان، خمید قدّ خزان
که آبشارِ بهاران به شوره‌زار نماند

اگر دو جوی ز رفتار ماند و شد مرداب،
اگر دو رود مشوّش در این شمار نماند_

تمام وسعتِ صحرا ازآنِ آن دریاست
که موج‌موج روان شد، که برکنار نماند

چه‌غم اگر که رفیقان نیمه‌ره رفتند
خوشم که فاصله‌ای بین ما و یار نماند

دریغ نام خمینی، اگر از آن معنا
به غیر صورت و تصویر یادگار نماند

ابدنشان‌شده او ‌را اگر ردای مرام
قبای نام همان به که ماندگار نماند

***
در این شب این شبِ مستورِ ترس و تاریکی
مرا امید به‌جز برق ذوالفقار نماند

به ذوالفقار رسیده است شعر و قافیه‌ای
برای دشمنِ مولا به جز فرار نماند

  • حسن صنوبری
۰۷
خرداد

ماهِ شادی‌ست، روا نیست به ما غم برسد

میهمانی‌ست، نباید که به ماتم برسد


نکند جمع شود سفره و غافل باشیم

یا که از فیض سحرگاه، به ما کم برسد


جام از اینگونه چه خوب است پیاپی باشد

رزق از اینگونه چه خوب است منظّم برسد


عاشقان، مستِ حضورند، شب و روز اینجا

دوستان! مهلتی آخر! که به ما هم برسد!


آنقدر هست در این سفره ... اگر وقت کنیم

ممتنع نیست «رسیدن» ... اگر آدم برسد


زآن «بها»یی که سحرگاه منادی گوید

ای خدا کاش به ما فیضِ دمادم برسد


یک گنه‌کار نماند که نباشد دلشاد

وعدۀ رحمت حق، گر که به عالم برسد


نه شگفت است که خاموش کند آتش را

گر نسیمِ رمضانش به جهنم برسد...


***


آهی از سینۀ تاریک برآرم امشب

کاش تا خیمۀ خورشید، سوارم برسد


ماه توبه است، خدا! آینۀ حُرّم کن

تا که پیک رمضانم به محرّم برسد



حسن صنوبری

  • حسن صنوبری
۰۶
خرداد
  • حسن صنوبری
۲۳
ارديبهشت

یکی از مهم‌ترین اخبار ادبیات فارسی در هفت روز گذشته، درگذشت استاد «بازار صابر» شاعر ملی تاجیکستان بود؛ خبری که کمتر مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت.

«مومن قناعت»، «لایق شیرعلی»، «گل‌رخسار صفی‌آوا» و «بازار صابر» (و تا حدی امثال «فرزانه خجندی») را شاید بتوان مهم‌ترین چهره‌های شعر و ادبیات امروز تاجیکستان دانست. از جهاتی می‌توان این چهره‌ها را با استوانه‌های شعری دهه چهل و پنجاه ایران، یعنی «مهدی اخوان ثالث»، «فروغ فرخزاد»، «سهراب سپهری» و «احمد شاملو» مقایسه کرد، هرچند ایشان نسبت به شاعران ایران جوان‌تر هستند؛ چنانچه «صدرالدین عینی» بزرگ شاعر تاجیکستانی هم از دیرباز همواره با «نیما یوشیج» مقایسه می‌شده است.

باری، در این میان، بازار صابر مقامی دیگر و جایگاهی ممتاز دارد. او از جهات مختلف بیشتر به اخوان ثالث ما شباهت دارد. چه اینکه هم از منظر زیبایی‌شناسی و هنری و هم در داوریِ محتوایی و اندیشه‌ای، در میان سرایندگان فارسی‌زبان این منطقه بی‌نظیر است. بازار صابر را شاعر ملی تاجیکستان نامیده‌اند به خاطر شعرهای شجاعانه و دردمندانه‌اش در همراهی با رنج‌های بی‌شمار تاجیکستان، اما این اهمیت محتوایی چیزی از ارزش‌های هنری بازار صابر کم نمی‌کند. شاهد بر این دعوی، شعرسرایی او در ساختارهای ادبی گوناگون و قالب‌های شعری متفاوت و نیز موفقیت در آن‌هاست.

برای دانستن اهمیتِ شعر اجتماعی سرودنِ بازار صابر باید تاریخ تاجیکستان را مد نظر قرار دهیم. این همسایه‌ی عزیز ما، با آن‌همه تاریخ و تمدن و فرهنگ ارزشمند، با آن مردم فرهیخته و مهربان و توان‌‌مند، در قرن‌های اخیر گرفتار استبدادها، خون‌ریزی‌ها و فرهنگ‌ستیزی‌های حاکمان مهاجم و بیگانه بوده‌است. از یک‌سو تا مدت‌های مدید، حاکمیت کمونیستی شوروی به کشتار مردم و نخبگان، سوزاندن منابر و مدارس، ویران‌کردن مساجد و هیئت‌ها، ممنوعیت استفاده از زبان فارسی و از بین‌بردن هرگونه مظاهر تمدنی و ملی مشغول بود و از سویی دیگر بعضی گروه‌های تندروی سلفی‌داعشی با استفاده از احساسات دینیِ سرکوب‌شده‌ی مردم تاجیکستان و با هدایت سرویس‌های امنیتی غربی همچنان به جهل‌پراکنی، علم ‌ستیزی و تفرقه‌افکنی بین مذاهب اسلامی مشغول‌اند. چه اینکه تاجیکستان هم مانند دیگر سرزمین‌های آسیایی و مسلمان تا قرن‌ها محل نزاع قدرت‌های بزرگ غرب و شرق (آمریکا و شوروی) بوده است. مع‌الاسف پس از فروپاشیِ شوروی نیز با آغاز جنگ‌های داخلی و هرج و مرج تاجیکستان برای مدتی درگیر خون‌ریزی‌ها و برادرکشی‌هایی بود.

در چنین شرایطی، بازار صابر با شعرهای شورانگیزش توامان برای شهیدان امروز و میراث ارزشمند دیروزی فریاد حسرت برمی‌آورد و جوانان و مخاطبان شعر و سخن خویش را به بازگشت به خویش و هویت بومی و فرهنگی تاجیکستان فرامی‌خواند. «کیای میرزا شکورزاده» از پژوهشگران و روزنامه‌نگاران برجسته تاجیک در یکی از یادداشت‌هایش می‌نویسد: «یگانه شاعری که با اینکه 53سال از عمرش را در دوره‌ سلطه‌ی کمونیسم و سوسیالیسم گذراند، اما هرگز شعری در وصف کمونیست، انقلاب اکتبر و لنین نگفت، همین شاعر محبوب ملت ما بازار صابر بود».

این در حالی‌ست که دیگر چهره برجسته فرهنگ و ادب معاصر تاجیکستان یعنی «رحیم قبادیانی مسلمانیان» در توضیح آن شرایط می‌گوید: «میان اهل قلم شوروی و از جمله ادیبان تاجیک در این هفتاد سال سپری شده تقریبا نفری پیدا نمی‌شود که به دروغ لب نیالوده و در ستایش حزب کمونیست و داهییان آن، در وصف خلق کبیر روس، در مدح جامعه‌ی شوروی، نظام سوسیالیستی، درباره‌ی اخلاق حمیده و همت عالی و صلح‌دوستی شوروی قلم نفرسوده باشد. این مجرا توانا و فراگیر بود و اگر کسی در روش آن شنا کردن نخواهد، او را موج از ساحل بیرون می‌انداخت ... هزاران سپاس از پروردگار بزرگ که استاد بازار صابر این نادره‌ی دوران را آفریده و در پناه خود نگاه داشته و آن اندازه توانایی عطا کرده که هم از راه حق بیرون نشود، هم اراده‌ی خود را نگاه دارد و هم بر بدخواهانِ ابرقدرت خویش و دشمنان ملت پیروز باشد»


برویم سراغ متن. بازار صابر آنگاه که از گذشته باشکوه تاجیکستان و پیوندهایش با همسایگان هم‌زبان می‌سراید:

من مرثیه‌خوانم به سمرقند و بخارا
بر قبله‌ی زردشت و به گهواره‌ی سینا ...

در شعر بازار صابر، هم ارزش‌های ایرانِ کهن (مانند شعر اخوان) و هم ارزش‌های تمدن ایرانی اسلامی (مانند شعر عصر انقلاب) مورد توجه است

 آنگاه که در سوگ بخارا و تهاجم بیگانگان ناله سر می‌دهد:

به دستی رفت از دستت
زر سامانی و قانون سینایی
تو را هر دزد غارت کرد
تو را هر دوست قسمت کرد
به مردم رنگ و روی زرد ماند
                                از «عصر طلایی»
 ...
بخارای شریف
گهواره‌ی مردان ناتکرار،
دیار شاعران و شعرهای رفته با هرباد
                                                و از هر یاد...

 

آنگاه که پس از فروپاشی شوروی به منافقان دیروز کمونیست دوآتشه و امروز مسلمانِ دوآتشه می‌تازد:

کمونیستی که کَند مدرسه را
خانقاه و مزار و مقبره را

کمونیستی که بست ملّا را
پاره کرد از غضب الفبا را

می‌رود خانقاه مولانا
تا شود کُومنیست-مولانا! ...

آنگاه که در شعر زبان مادری، نسبت به هویت‌زدایی دشمن و غفلت جامعه می‌شورد:

هرچه او از مال دنیا داشت، داد
خطه بلخ و بخارا داشت، داد
سنّت والا و دیوان داشت، داد
تخت سامان داشت، داد.

دشمن دانش‌گدایش دانش سینا گرفت،
دشمن بی‌سنتش دیوان مولانا گرفت،
دشمن صنعت‌فروشش صنعت بهزاد برد،
دشمن بی‌خانه‌اش در خانه‌ی او جا گرفت.

داد او از دست گرز رستم و سهراب را،
بربران ناتوانی را توانا کرد او
نام خود را همچو گور رودکی از یاد برد،
قاتلان خویش را مشهور دنیا کرد او...

آنگاه که خشمگین از قتل «پابلو نرودا» شاعر بزرگ ضدآمریکایی می‌سراید:

 راضیم بدبخت باشم لیک باشم شاعری،
راضیم سرسخت باشم لیک باشم شاعری.

راضیم چون سعد سلمان،
با گناه شاعری در چاه و زندانم کنند،
چون حلالی شعر بر لب سنگ بارانم کنند.

گر خطا باشد گروگانم سرم،
در بهای سر نمی دانم خطای دیگرم.

راضیم من در خطای شعر رنجورم کنند
بلکه همچون رودکی کورم کنند

و آنگاه که به هجو دولت‌مردان فاسد و ناکارآمد تاجیکستان می‌پردازد:

ای که لب را بسته‌ای محکم به مهر منصبت
مهر منصب را بگیر از لب که می‌گیرد دمت
همچو خپگیری[1] اگر دولت تو را عمری نبست
باش آخر، من به زنجیر سخن می‌بندمت

من تو را تنها مثال آوردم اینجا در قلم
در قلمرو لیک می‌دانم که تنها نیستی
در تگ صد نام دیگر می‌توانم خط کشید
همچو زیر جمله‌ی بی‌شخص من از راستی

از وزارت دیو فرتوتی اگر ناچار رفت
در سن هفتاد یا هشتاد یا هشتاد و هفت
آنقدر دیدیم نامش در وزارت لوحه شد
آنقدر دیدیم، جایش را به شیطان داد و رفت! ...

بازار صابر اینگونه پای تمدن کهن کشورش ایستاد، با فساد و تهاجم بیگانگان مبارزه کرد و تبدیل به سمبل ادبیات مقاومت، استبدادستیز، استعمارستیز و شعر ملی تاجیکستان شد. او محبتی ویژه به ایران و ایرانیان داشت، محبت که با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران بیشتر و بیشتر شد.

این فقط دو سطر از سطرهای بسیاری است که بازار صابر برای ایران سروده:

ایران من، ای ایران، گهواره‌ی ناز من
ایران من، ای ایران، محراب نماز من

من مهره‌ی مهرت را از مهر تو در بازو
بستم که دگرباره هرگز نشود باز او!

او در یکی از مقاله‌های خود پس از فروپاشی شوروی در سال 1992 (1371) با عنوان «زبان مادری» به صراحت می‌گوید: «آینده‌ی ما ایران است. دیگر هیچ‌چیز سد راه نخواهد شد. نه گندم و مال و پول آمریکا، نه نفت ترکمنستان، نه ماشین و عسکر روسیه و نه...». یک سال بعد از این مقاله و در کمال شگفتی جامعه تاجیکستان، بدون هیچ گناهی بازار صابر به زندان می‌افتد. بسیاری معتقدند سخنان بازار صابر در حمایت از ایران و انقلابش دلیل اصلی به زندان افتادن او در ابتدای حکومت امام علی رحمانف بود. پس از یک‌سال با فشار و اعتراض‌های فراوان نخبگان و فرهیختگان کشورهای مختلف، حکومت تاجیکستان مجبور می‌شود بازار صابر را آزاد کند و از همان دوره شاعر ملی تاجیکستان مجبور به جلای وطن می‌شود. به نظر من مقصدی که بازار انتخاب می‌کند یعنی آمریکا تا حد زیادی باعث می‌شود او از واقعیت جامعه‌ی خویش و آرمان‌های خود دور بیفتد. هرچند آنهمه سال مبارزه برای قهرمان بودن او کافی‌ست.

همه‌ی این‌ها، همه‌ی این مبارزه‌ها و شعرهای سیاسی و اجتماعی و ملی در حالیست که او در عاشقانه‌سرایی هم چهره‌ای بی‌نظیر است. این موضوع و همین وا ندادن در برابر هجمه‌ی فرهنگی سیاسی گسترده‌ی کمونیست‌ها در دوران اقتدار شوروی، دو فرق و فضل بازار صابر بر اخوان و امثال اخوان عزیز است. بعد عاشقانه‌سرایی بازار صابر تا آن‌مقدار درخشان بوده که در جراید کمونیستی و اوضاع فرهنگی آن زمان او را به شعر مبتذل و فاسد سرودن متهم می‌کردند.

در کنار شعرهایی که نقل کردیم این شعرهای لطیف هم از بازار صابر است:

زنگوله‌زنان گذشت باران
چابک و جوان گذشت باران
با سلسله ها گذشت باران
با شلشله ها گذشت باران
مانند زنان گذشت باران...

یا این بهاریه‌ی زیبایش:

این چشمه را نگه کن
یک لحظه ترک ره کن
این چشمه می‌زند چشم
چشم زنانه دارد

این لاله‌زار گل جوش
سرخیده تا بنا گوش
این را مکن فراموش
شرم زنانه دارد

باران شیشه واری
عطارک بهاری
در شیشه حبابش
عِطر زنانه دارد...

 

 اگر بخواهم از میان شعرهای اندیشه‌ای و اجتماعی شعر درخشان دیگری را از بازار صابر به طور کامل برگزینم، شعر نوی بسیار مهم «سالنامه 1990» را انتخاب می‌کنم. شعری که سطرهای آخرش با ستایش شخصیت ارزشمندی چون «حاجی اکبر تورجان زاده» به اتمام می‌رسد. همچنین اگر بخواهم یکی از خوب‌های شعر او از منظر ساختاری و هنری‌اش را برگزینم نمی‌توانم از شعر درخشان «خودم را می‌برم بر دوش خود باز» چشم بپوشم.

بازار صابر واجد اهمیت‌های بسیاری است که در فرصت این یادداشت پرداختن به همه‌ی آن‌ها میسر نیست. او نه تنها برای تاجیکستان، که برای همه اهالی و جامعه فارسی‌زبان در ایران، افغانستان و... حائز اهمیت‌های بسیار است. امیدوارم راه او و فرهنگ او در میان هم‌وطنان و هم‌زبانانش با موزه‌ای‌شدن شخصیتش گم نشود و  امیدوارم به‌زودی زود شاهد انتشار به‌هنجار دیوان کامل اشعار او باشیم. البته که گزیده‌ای از شعرهای عاشقانه‌ی این شاعر اخیرا در ایران منتشر شده است. و این خود نکته‌ی عجیبی است که از سیاسی‌ترین شاعران مقاومت جهان، در ایران همواره تنها شعرهای عاشقانه‌شان منتشر می‎شود!

گزیده شعر و گفتگوی جامع‌تری که قبل‌ها در بازار بود «شعر غرق خون» به کوشش «رحیم قبادیانی» بود که اکنون بعید است در دسترس باشد. من بیشتر شعرها را از همان کتاب نقل کردم.



[1] خپگیر: سگ

  • حسن صنوبری
۲۳
ارديبهشت


«ستاره‎ای در حصار» عنوان گزیده اشعار روحانی شهید، جناب علامه «سید اسماعیل بلخی» شاعر مبارز و اندیشمند معاصر افغانستانی است. این کتاب که به انتخاب شاعر بوشهری حجه الاسلام محمدحسین انصاری‎نژاد جمع‎آوری شده است به تازگی توسط انتشارات سپیده‎باوران در 255صفحه منتشر و راهی بازار کتاب شده است. این مجموعه‌شعر در برگیرنده‎ی هفتاد و هفت غزل، دو قصیده، سه مسمط و یک مثنوی از شاعر است.


یک
سید اسماعیل بلخی از سرآمدان و پیشتازان نهضت اسلامی در افغانستان بود که با سال‎ها مبارزه علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی الگوی بسیاری از مبارزان پس از خود از جمله عالم مجاهد و شهید مظلوم «آیت‎الله عبدالعلی مزاری» بوده است. وطن‎گرایی، آزادی‎خواهی، گرایش به وحدت ملی و وحدت دینی، علم‎اندوزی، خردورزی، مبارزه با استبداد، عدم اعتماد و اتکاء به دشمن خارجی، درس‎گرفتن از آیین اهل بیت پیامبر، به ویژه حضرت سیدالشهدا (علیهم السلام) از جمله اندیشه‎ها و آموزه‎های شهید بلخی بوده است؛ اندیشه‎ها و آموزه‎هایی که در شعرهای شورانگیز او نیز جلوه‎گر شده است. به همین خاطر است که بسیاری از شعرهای بلخی و روح کلی حاکم بر آن‎ها ما را یاد شاعر، متفکر و مصلح بزرگ جهان اسلام «علامه اقبال لاهوری» می‎اندازد و تاثیرش بر این شاعر افغانستانی را آشکار می‎کند. سید اسماعیل بلخی نیز چون اقبال، دغدغه آگاهی و وحدت قشرهای مختلف مردم مسلمان و نیز حرکت به سوی یک جامعه متعالی و ظلم‎ستیز را دارد.

 چنانچه رسم روزگاران چنین است، این شاعر و دانشمند فرزانه‎ی افغانستانی، همچون هم‎مسلکان خود به خاطر عقیده و اندیشه‎ی روشنگرش بارها رنج تبعید و جلای وطن را تحمل کرد و نزدیک به 15سال را در زندان گذراند. او در طی دوران زندگی و مبارزه خود با علمای مبارز دیگر بلاد اسلامی نیز دیدار، مکاتبه و گفتگو داشت که از آن جمله می‎توان به دیدار او با امام خمینی در نجف و دیدارش با امام موسی صدر در سوریه اشاره کرد. سید اسماعیل بلخی سرانجام در ۲۴ تیر ۱۳۴۷ توسط عوامل حکومت وقت افغانستان مسموم و به شهادت رسید.


دو

پیش از این شهید بلخی معاصر ما، تاریخ ادبیات فارسی، شاعر بزرگی را با نام «شهید بلخی» می‎شناسد که مربوط به سده سوم هجری و عنفوان شکل‎گیری شعر پارسی است؛ با این تفاوت که «شهید» نام کوچک آن شهید بلخی دوران کهن بود، اما برای شهید بلخی امروز، گویای روش و منش و چگونگی زندگی و مرگ شاعر است. از «ابوالحسن شهید بن حسین جهودانکی بلخی» شاعر سده سوم هجری تا علامه‎ی شهید سید اسماعیل بلخی شاعر قرن بیستم میلادی؛ سرزمین بلخ، خراسان بزرگ و زبان پارسی راه بسیاری را پیموده است و عجبا که آنچه در این بین ثابت و لایتغیر مانده است رنج و اندوه و دشواری برای خردمندان و فرهیختگان جوامع است، چنانچه شهید بلخی اول گوید:

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک ماندی جاودانه

درین گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه


و شهید بلخی دوم:
زین جهانی که در آنیم به جز غم مطلب
عشرت عمر در این کلبه‎ی ماتم مطلب

سه
از منظری عمیق‎تر، شعرها و سبک شعری شهید بلخی برای ما یادآور شعرها و سبک شعری «فرّخی یزدی» شاعر مشهور دوران مشروطه در ایران است. بلخی نیز همچون فرخی، غزل‎سراست، شعرش اجتماعی است و در پردازش غزل به حافظ نظر دارد. در شعر هر دو شاعر زیبایی‎شناسی ادبیات کهن پارسی و غزل حافظانه، با حضور بعضی از عناصر و واژگان امروزی و اصطلاحات مربوط به صنایع و دستاوردهای دوران مدرنیته همراه شده است، گاه طراوت آورده و گاه دست‎انداز شده. همچنین از هردو شاعر به خاطر روحیه ظلم‎ستیزی و تجربه‎ی ایام زندان حبسیه‎های زیبایی به یادگار مانده است. کمتر دوست‎دار شعری در ایران هست که این حبسیه فرخی که شاعر در آن به تجربه زندانی‎بودن می‎پردازد را نشنیده باشد:

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست
بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست...

بی‌گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه
ظالم مظلوم‌کش هم تا ابد جاوید نیست...

وقتی به شعرهای شهید سید اسماعیل بلخی دقت کنیم می‎بینیم بسیاری از غزل‎های او  وقتی به سطرهای پایانی نزدیک می‎شوند بر ما معلوم می‎کنند که حبسیه‎اند و در زندان سروده شده‎اند، اما بعضی شعرها از ابتدا و صراحتا با موضوع زندان و روایت تجربه‎ی زیستی زندان‎‎اند و یادآور حبسیه فرخی، از جمله یک قصیده‎ی بلند:

بس شگفت است به ما حالت زندان امشب
کنج تنهائی و سرمای زمستان امشب

جرم عشق وطن و حق طلبی یک ز هزار
می دهم شرح بر ملت افغان امشب ...


و یا غزل دیگرش با این مطلع:
قضا برید و قدر دوخت جامه از بر زندان...

از همین منظر حبسیه‎های این دو شاعر با یکدیگر و نیز با حبسیه‎های شاعران بزرگ زبان فارسی از جمله جناب «مسعود سعد سلمان» قابل مقایسه است و می‎تواند موضوع یک مقاله علمی مفصل و یا یک پایان‎نامه جمع و جور کارشناسی ارشد باشد. به خصوص مقایسه تطبیقی فرخی و بلخی به خاطر شباهت‎های فراوان دیگری که بینشان وجود دارد ارزش علمی، تاریخی و فرهنگی فراوانی دارد. شاید دو تفاوت عمده بین شعر این دو شاعر، نخست غلبه‎داشتن روحیه‎‎ی ایجابی، با نشاط و شورانگیز برای مبارزه در شعر بلخی بر شعرهای صرفا انتقادی، سلبی و گلایه‎محور است و دوم تأکید پررنگی است که شهید بلخی بر خداباوری، ارزش‎های دینی و مکتب امام حسین (ع) دارد؛ نکته‎ای که در شعرهای  هر دو شاعر با ردیف «آزادی» هم قابل توجه است. در شعر هردو شاعر «آزادی» در برابر «استبداد»‌ قرار دارد اما در شعر فرخی قیام امام حسین نیز به عنوان الگوی آزادی و آزدگی مطرح می‎شود:

«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی ...

در محیط طوفان‎زای ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی... »

و
«قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روح‎بخش جهان است نام آزادی»

سطرهای بالا از دو غزل از فرخی یزدی  هستند و ابیات آغازین شعر آزادی شهید بلخی چنین است:

«در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی
آزاد توان بردن ره در بر آزادی

با رمز تبسم فاش می‎گفت به هر گامی
امضای من از خون است بر دفتر آزادی

زور است گلوی من از خنجرت ای گردون!
بُرّم رگ استبداد با حنجر آزادی ...»

شگفتا که سرگذشت هردو شاعر هم مانند سبک شعریشان چونان یکدیگر است و با زندان، تبعید و قتلی مخفیانه توسط عوامل حکومت استبدادی بیگانه‎پرست همراه است. سرگذشتی که برای بسیاری از شاعران و متفکران آزاده توسط حکومت‎های ذلت‎پذیر در جهان سوم رقم خورده است. به قول فرخی یزدی:

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت، غیر حبس و کشتن و تبعید نیست


چهار
باری، جدا از ارزش‎های تاریخی، دینی و محتوایی؛ از منظر ساختاری هم ما در این کتاب با یک مجموعه غزل ارزشمند و نمونه‎ای زیبا و قابل دفاع از شعر اجتماعی و شعر عرفانی مواجهیم. البته که انتخاب‎های خوب جناب محمدحسین انصاری‎نژاد و پرهیز او از مطالعه سرسری و گزینش شعرهای سست، در این موضوع تاثیر بسیاری داشته است. همچنین باید تأکید کرد جدا از این انتخاب‎های خوب، نفس انتشار مجموعه‎شعری از این دانشمند شهید برای مخاطبان شعر امروز بسیار ارزشمند است. به نظر من «ستاره‎ای در حصار» رونمایی و بازنمایی از گنجینه‎ای است که سال‎ها زیر غبار فراموشی و تنبلی اهالی ادبیات در ایران پنهان بوده و امروز برای مخاطبان جدی شعر و به ویژه دوست‎داران غزل و شعر اجتماعی به‌طور خاصی حائز اهمیت و درخور ستایش است. این دو موضوع اموری هستند که باید بابت آن‎ها از مولف کتاب تشکر کرد و اما دو نقدی که می‎توان بر کار گزینشگر گرفت، نخست: نبود مقدمه‎ای علمی در ابتدای کتاب همراه با توضیح چگونگی انتخاب شعرها و ملاک‎های گزینشگر، گزارش نسخه یا نسخه‎های موجود از مجموعه اشعار شاعر، توضیح درباره نسخه مرجع و ... که می‎تواست راهگشای کار پژوهشگران و مخاطبان ایرانی و امروزی شعر شهید باشد.

نقد دوم این است که کاش این گزینش با تصحیحی انتقادی -دست‎کم درمورد ابیات مشکل‎دار- همراه می‎شد. برای مثال یکی از شعرهای بسیار زیبای شهید در کتاب و در بعضی مجلات و صفحات اینترنتی چنین منتشر شده است:

ای بقعه‎ی رسول به راه خدا شهید
گشتی تو در حمایت صدق و صفا شهید

این غزل خطاب با حضرت سید الشهدا (علیه السلام) دارد. اگر اندکی به معنای شعر دقت کنیم می‎بینیم واژه‎ی «بقعه» به معنای «آرامگاه» نمی‎تواند در اینجا معنایی داشته باشد و مخل معنای اصلی بیت و شعر است. با دقتی بیشتر می‎توان فهمید به احتمال زیاد واژه‎ی اصلی به کار رفته توسط شاعر در شعر، واژه‎ی «بضعه» به معنای «جگرگوشه» و اصطلاحا «فرزند» بوده است و به خاطر اشتباه در نگارش چنین ضبط شده است (چنانچه در ادبیات دینی اصطلاحی با عنوان «بضعه الرسول» موجود است). در حالی که می‎شد و می‎شود در کنار گزینشگری شعرها، با کمک یکی از همان شاعران فرهیخته‎ی افغانستانی که در مقدمه هم از آن‎ها تشکر شده، این مشکل هم حل شود و کتابی بی‎مشکل در دسترس علاقه‎مندان قرار بگیرد.

امیدواریم این دو انتقاد پیشنهادگونه -یا پیشنهاد انتقادی!- برای چاپ‎های بعد مورد توجه قرار بگیرد.


پنج
و از شعرهای عاشقانه، عارفانه، اجتماعی و قلندرانه شهید بلخی، خواندن این غزل‎ها را از دست ندهید!

از قلندرانه‎هایش:

چند بر دوش تنفّس می‎کشی اثقال مرگ؟
زندگی را نام دیگر نیست جز حمّال مرگ!

از عاشقانه‎هایش:

من ندانم عشق او را در کجا آموختم
آنقدر دانم که آموزش بجا آموختم...

طرّه‎اش از هر طرف بر ما سر تاراج داشت
معنی وحدت از آن زلف دوتا آموختم ...

از عارفانه‎هایش:

ما روی تو را مصحف آیات شناسیم
ابروی تو را قبله‎ی حاجات شناسیم

هر ذره ز خاک سر کویت به تجلی‎ست
این مستی ذرّات از آن ذات شناسیم...

از امام حسینی‎هایش:

ای کشته‎ای که نام تو مشکل‎گشا هنوز!
با قصّه‎ی عجیب تو خلق آشنا هنوز...

از اجتماعیاتش:

پر فتنه شد تمام جهان، وا محمدا!
و از عدل و داد نیست نشان، وامحمدا!

معروف گشت منکر و منکر رواج یافت
زین آخرالزّمانه امان، وا محمدا!


و نیز این شعر که انگار زبان حال امروز جوامع مسلمان نیز هست:

چه ابتلاست که در هر بلاد می‌نگرم
نزاع مذهب و جنگ نژاد می‌نگرم

به نام صلح به اسباب جنگ می‌کوشند
ز بهر تفرقه در اتّحاد می‌نگرم...

به عیب خود نگشودیم چشم و هر کس را
به عیب جامعه در انتقاد می‌نگرم ...



یاعلی‎مدد
بهمن 1395

  • حسن صنوبری
۲۲
فروردين


ارزشگذاری زیبایی‌شناختی در عالم شعر با عوالم دیگر هنر متفاوت است. فقط بحث علوّ اثر و شکوهش مطرح نیست. دل‌شکستگی یک معیار مهم است.

رمانتیسیسم اگر در دیگر هنرها یک خاصیت است و عارضی، در شعر (آنهم شعر فارسی) ذاتی است و عمومیت دارد. لذا در هردوران برای یافتن چهرۀ اصلی شعری با دو عینک و دو قضاوت به موضوع نگریسته شود. یکی شکوه و علو و عمق و پیچیدگی و ظرافت هنری، دیگری شدت عاطفه و صفا و صداقت و توان ابرازشان. با عینک اول، به نظر من بزرگترین شاعر عصر کهن فردوسی است و پس از او امثال حافظ و نظامی و... با عینک دوم برترین شاعر  باباطاهر است و شاید پس از او امثال مولوی. با عینک نخست بزرگ‌ترین شاعر عصر نو اخوان ثالث است و در پی او شاعرانی چون علی معلم دامغانی؛ با عینک دوم برترین شاعر این عصر شهریار است و در مراتب پایین تر سپهری و فرخزاد و... نیما هم که همیشه وسط می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایستد. امین‌پور و شفیعی و خیلی‌های دیگر هم مثل نیما وسط هستند. البته همۀ شاعران هم رمانتیک هستند هم اهتمام به شکوه دارند، ولی دو نحله اول در یکی از ویژگی‌ها شدت دارند.


شهریار توانست چهرۀ اسطوره‌ای «شاعر عاشق» را که پیش از او در مفاهیم و انتزاعات و خیالات جستجو می‌شد، با وجود خود بازنمایی و تصویر و تجسم کند. این است مقام بی‌بدیل و عظیمش در شعر امروز.

  • حسن صنوبری
۱۵
فروردين

«پروین اعتصامی» شاعری بود که هم در نبوغ هم در ستمدیده‌بودن در میان شاعران روزگار خود کم‌نظیر بود.

نوآوری‌های مبتنی بر سنت شعر فارسی او، باعث شد در روزگار خود به سرعت موردتوجه عام و خاص قرار بگیرد. شعر او در میان مردم کوچه و بازار زمزمه می‌شد و بزرگ‌ترین شاعر روزگار یعنی محمد تقی بهار، او را ستایش می‌کرد. با این‌حال او هم در زندگی خانوادگی هم در زندگی ادبی رنج‌های بسیاری کشید. زندگی خانوادگی‌اش به خودش مربوط است! اما زندگی ادبی‌اش را نمی‌شود نادیده گرفت. نمی‌شود فراموش کرد نادان‌هایی را که از شدت تحجر و کوته‌فکری در زمان او می‌گفتند این شعرها نمی‌تواند کار #یک_زن باشد؛ می‌گفتند حتما پروین شعرهایش را از یک شاعر مرد سرقت کرده است! و نمی‌شود فراموش کرد نادان‌هایی را که با ادعای روشنفکری در زمان ما می‌گفتند این شعرها شعرهای #یک_زن نیست و پروین در شعرش زنانگی ندارد! گو اینکه زنانگی -آن‌هم در آن روزگار- حتما باید با ارزش‌های فمینیستی‌ای که امروز فهمیده می‌شود، سنجیده شود و آن‌‌همه احساس لطیف و مادرانه که در شعر پروین موج می‌زند ربطی به زنانگی ندارد ...


بگذریم.


شاید بتوان گفت در میان تمام شعرهایی که شاعران پیشاپیش برای سنگ مزار و درگذشت خویش سروده‌اند، شعری که پروین اعتصامی سروده است بی‌نظیر است. این شعر از معدود شعرهایی است که با اولین خواندن‌ها در نوجوانی و بی تلاش و کوششی از بر شدم، بس که سلیس و روان است. در سال‌روز درگذشت این شاعر ارجمند ایرانی، خواندن این قطعه‌غزل که بر مزار او -در حرم حضرت معصومه (س)- نیز نقش بسته است، لطفی دیگر دارد:


اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است


گر چه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است


صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است


دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است


خاک در دیده بسی جان‌فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است


بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است


هر که باشی و زهر جا برسی

آخرین منزل هستی این است


آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد مسکین است


اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره، تسلیم و ادب، تمکین است


زادن و کشتن و پنهان‌کردن

دهر را رسم و ره دیرین است


خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است


  • حسن صنوبری
۲۴
دی
این یادداشتم در تازه‌ترین شماره مجله خیمه منتشر شد:




رستگاری حروف

از «حَسّان بن ثابت» تا «حِسانِ اهل بیت»


استاد حبیب‌الله چایچیان (حسان) پیرغلامِ شاعران اهل بیت (علیهم السلام) چندی پیش در سن 94سالگی درگذشت

از نوجوانی‌ام قبل از هرچیز، آنچه درمورد این پیر صاحب‌نفس نظر مرا جلب می‌کرد، تخلص زنده‌یاد چایچیان با عنوان «حسان» بود. تخلص، به ویژه در گذشته، به عنوان نام هنری در بین شاعران پارسی‌زبان رواج داشته است. برای بعضی تخلص بیان یک ویژگی و خصیصه ممتاز بوده (چنانچه برای «حافظ» یا «باباطاهر»)، برای بعضی رجوع به خاندان و انساب بوده (مانند «کسایی» و «رودکی») و برای بعضی دیگر انتساب به یک شخصیت مهم (چنانچه «سعدی» و «منوچهری»). بعضی نام خود را از شعر شاعران بزرگ برمی‌گزیدند (چنانچه «بیدل» و «شهریار»)، برخی از استادی تخلص می‌گرفتند (چنانچه «حزین» و «امید») و بعضی از شغل خود یا اجداد خود تخلص برمی‌گزیدند (همچون «خیام» و انبوه شاعران سبک هندی). هرچه جلوتر آمدیم  بیشتر پای اشیاء، اوقات، حالات، حیوانات و نباتات به میان آمد («سایه»، «سرشک»، «پروانه»، «بامداد» و...).

قبل از اینکه این بحث را با ریشه‌شناسی و علت‌یابی تخلص حسان ادامه بدهیم، وقتی فقط به ظاهر این نام می‌نگریم یاد نام یکی از شاعران بزرگ می‌افتیم: «حَسّان بن ثابت» شاعر عرب دوران جاهلیت و صدر اسلام. اگر ظاهر ماجرا را ببینیم، ممکن است فکر کنیم مرحوم حسان هم تخلص خود را از حسّان بن ثابت گرفته، چنانچه بعضی چنین می‌اندیشند و اخیرا حتی استاد «محمدجواد محبت» شاعر بزرگ کرمانشاهی نیز در مصاحبه‌ای چنین گفته‌اند؛ اما به چند دلیل این قول اشتباه است و من از دیرباز نمی‌توانستم بپذیرمش. نخست اینکه تلفظ و در نتیجه وزن این دو واژه  با هم متفاوت است. حرف آغاز «ح» در تخلص زنده‌یاد چایچیان همراه با کسره است، اما در نام حسّان بن ثاتب با فتحه، از طرفی حرف دوم «س» در تخلص مرحوم چایچیان برخلاف نام شاعر عرب، مشدّد نیست (این نکته هم باز به دو دلیل، نخست اینکه اگر تشدید بگذاریم و وزن را تغییر بدهیم، وزن همۀ ابیات تخلص مرحوم حسان در شعرهایشان به هم می‌ریزد؛ دلیل دوم هم تلفظ خود شاعر در شعرخوانی‌هایش از تخلص است که همواره حِسان بوده نه حَسّان.)

اما دومین دلیل برای اینکه چرا این نام هنری نمی‌تواند برگرفته از آن نام تاریخی باشد، اعتقادات پررنگ مرحوم چایچیان بود. درست است که حسّانِ یهودی دعوت پیامبر (ص) را لبیک گفت، اسلام آورد و تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین شاعران هوادار اسلام شد؛ تا آنجا که نخستین غدیریه‌های تاریخ نیز توسط او در همان مجلس سروده شده، اما او بر این قول و عقیدۀ خود ثابت نماند و ولایت امیرالمومنین علی ابن ابیطالب (ع) را نپذیرفت و از یاری روح‌القدس بازماند[1] (چنانچه شاعر دیگر آن روزگار «نجاشی» با اینکه از هواداران جدی امیرالمومنین در جنگ صفین بود، وقتی حضرت به خاطر گناه شراب‌خواری بر او حد زدند، از حیطۀ ولایت معصومین خارج و به معاویه پیوست). ازین‌رو از دیرباز نمی‌توانستم بپذیرم حبیب‌الله چایچیان، شاعر دل‌سوخته، عارف‌مسلک و معتقد اهل بیتی و شاگرد بزرگ‌دانشمندی چون مرحوم آیت‌الله العظمی «علامه امینی» این نکات تاریخی را نداند یا بداند و تخلص به نام شاعری که از مسیر پیشوایان دینی جدا شده است کند.

پس این واژه از کجا آمده؟ واژه‎ای که شبیه‌ترینِ نام‌ها در حروف و در معانی به نام امامان عزیز ما حسن و حسین (علیهم السلام) است و در عین حال نام شخصیتی دیگری نیز نیست.

به‌تازگی دیدم که مرحوم چایچیان در یکی از گفت‌وگوهای معدودش وقتی از تخلصش سؤال می‌کنند، می‌گوید:

« برای انتخاب تخلص بسیار وسواس داشتم و در این فکر بودم که تخلص من باید رابطه ای با اشعار مذهبی ام داشته باشد. به قرآن مراجعه کردم؛ سوره الرحمان آمد؛ از کلمه "حسان" در یکی از آیات بسیار خوشم آمد و وقتی بیشتر مطالعه کردم دیدم که معنای حسان به معنای نام امام حسین (ع) است. تخلص برای یک شاعر مانند یک شناسنامه و معرف شاعر است.»

اشارۀ مرحوم حسان در آن گفتگو به آیۀ 76 سورۀ رحمان است: « مُتَّکِئِینَ عَلَى رَفْرَفٍ خُضْرٍ وَعَبْقَرِیٍّ حِسَانٍ»

وقتی این گفت‌وگو را خواندم بار دیگر یاد جملۀ مشهور «الأسماء تنزل من السماء» افتادم، اینجا هم مشخص شد که اسم هنری مرحوم حسان از آسمان و از شریف‌ترین کتاب آسمانی بر دفتر و دیوان ایشان فرودآمده است. زین‌پیش در عالم شاعری قرارگیری این حروف با چنین ترتیبی شروعی درخشان داشت اما افولی تاریک. انگار مشقِ این حروف در مصحف هستی، مشقی ناتمام بود. صاحب قبلی این حروف در عالم شعر، قدر حرف‌های خود را ندانست و به حکم «ان نشأ نذهبکم و یأت بخلق جدید» صاحبِ نون و قلم، چون قلم از سواد به بیاض برد، مشق این نام را تمام کرد.

حبیب‌الله چایچیان، وقتی به یاری اسلام و شعر اسلامی و شیعی آمد که اسلام و اندیشه‌های معنوی در اوج غربت بودند. پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در روزگاری که مدیریت فرهنگی جامعه مستقیما در دست اسرائیلی‌ها و بهائی‌ها بود، شاعر اهل بیت (علیهم السلام) بودن، نه‌تنها اعتبار و شهرت و ثروت و احترام خاصی به همراه نداشت، بلکه شاید جرم هم تلقی می‌شد. زنده‌یاد حسان از آن دوران با صدای گرم و گیرای خود پرچم عشق به خاندان پیامبر (ص) و شعر آیینی را بلند کرد. آنچه موجب پیشرفت او در شعر و نیز شهرت آثارش بود، نه تبلیغات رسانه‌ها، نه تریبون‌های رنگارنگ و نه حمایت روشنفکران که اخلاص او در نیت و عشق‌ورزی بی‌شایبۀ این بزرگ‌مرد به خدا و خاندانش بود. چنین بود که در آن روزگار سطر درخشان «امشب شهادت‌نامۀ عشاق امضا می‌شود / فردا ز خون عاشقان، این دشت، دریا می‌شود» این شاعر تمام هیئات مذهبی را درنوردید و در روزگار ما یکی از ساده‌ترین شعرهای این شاعر (در نظر ما منتقدان ادبی) به خاطر دل‌شکستکی و خلوص لحظۀ سرایش و اراده به گفتن زبان حال مادر رنجور و سالخورده‌اش در آخرین زیارت، تبدیل می‌شود به فراگیرترین نوای مذهبی روزگار: «آمدم ای شاه، پناهم بده / خط امانی ز گناهم بده».

نیز، کتاب عزیز «ای اشک‌ها بریزید» با آن مقدمۀ ارجمندش را کمتر عاشقی است که در خانۀ خود نداشته باشد.

 



[1] اشاره‌ام به حدیثی است از نبی مکرم اسلام که به «حسان بن ثابت» می‌فرمایند تا وقتی در یاری ما هستی روح القدس تو را در سرایش یاری می‌کند. 


  • حسن صنوبری
۰۱
دی

برای آیتِ حق و حقیقت، شیخ شریعت و طریقت

حضرت «محی‌الدین حائری شیرازی»

که فقدانش را جبرانی نیست




ای ستون دین محکم از تو و نماز تو

رفتی و به خود لرزید خاک -جانماز تو-


چشمۀ قنوتِ تو، هست با سحر هم‌راه

در سکوتِ شب جاری‌ست راز تو، نیاز تو


بود بس تماشایی، جمع این دو زیبایی:

روی دل‌پذیر تو، صوتِ دل‌نواز تو


نکته بودی آنک نغز، مغز بودی، آری مغز

در میان هم‌قشران، «عقل» امتیاز تو


شیخ و عالِم و عامی، جمله مستِ خودکامی

کی کنم قیاسی با جانِ پاک‌باز تو


کی تو را کشید به بند، فتنۀ زن و فرزند؟

زان‌طرف خدایت چون، می‎کشیده ناز تو


فهمِ آسمان‌جانی، نیست حدّ حیوانی

خوب شد زمانه نبرد پی به رمز و راز تو


نیست جانِ مهرآیین، نذر خاک، محی‌الدین!

رو، اگرچه سوخت مرا، هجرِ جان‌گداز تو


ای وداعِ ناباور، کاش این دم آخر

می‌شدی که بفرستم جان به پیشواز تو


بی‌نصیبم از فردا، من در این شبِ یلدا

میهمانِ خورشید است چشم‌های باز تو


آیتِ سرافرازی، حائریِ شیرازی

سرنگون نشد در خاک، روحِ سرفراز تو



30آذر 1396 - حسن صنوبری

  • حسن صنوبری
۲۸
شهریور


نخستین جلسه از پاتوق ادبی «شب‌های شعر تهران»

امروز ۲۸شهریور از ساعت ۱۶ در کافه کراسه، با دبیری حسن صنوبری 

تهران. خیابان ۱۶آذر. خیابان پورسینا

  • حسن صنوبری
۰۱
شهریور
  • حسن صنوبری
۱۵
مرداد

این نسخه اولیه شعری است که آقای دکتر میثم مطیعی در ایام روز دختر اجرا کردند (فایل صوتی). البته فقط دوتا از تغییرهای مورد نظر جناب مطیعی به دلم نبود که در این نسخه به صورت اولیه حضور دارند. و شاید آن تغییرها برای اجرای ایشان واقعا لازم بودند، ولی برای متن و انتشار در صفحه خودم به نظرم نیازی نیست.

 

نکند مومنان حراج کنند عاقبت آبروی ایمان را

نکند در من و تو می‌بینند، دیگران چهره مسلمان را

 

ظاهر ما نه باطنِ دین است، دین رها زین نقاب ننگین است

ای‌بسا ادعای دین‌داری که برانگیخت خشم رحمان را

 

ای بسا بی‌خبر ز عالم روح، که به یک جامه گشت روحانی

ای بسا قاری کتاب الله، که نفهمیده است قرآن را


صدق پیش آر، چون که میدانی «گر تو قرآن بدین نمط خوانی

 ببری رونق مسلمانی»[1]، مبر از یاد پند پیران را


اولین درس مصطفی ما را، نه نماز و جهاد، اخلاق است[2]  

پیش از دکترای دین باید، طی کنیم اول دبستان را

 

دین اگر از ریا نپالاییم، نزد خلق و خدای، رسواییم

گرکه عصیان کنند اهل نفاق، اهل ایمان دهند تاوان را[3]

 

وای اگر پیش از امتحان خدا، نشویم از عیوب خویش جدا

قایقِ موریانه‌خورده ما، چه کند چاره روز طوفان را

 

وای اگر از سر دغل‌کاری، ببریم آبروی دین‌داری

پر ز دکّان کنیم دنیا را، وز ریا و ریال دکّان را

 

جای اینقدر ادعای گزاف؛ شیعه واقعی اگر باشیم

پله‌پله بریم سوی خدا زمره از خدا گریزان را[4]

***

 

ای درختِ بلندِ پاک نظر! دخترِ مومنِ خداباور!

در غرورِ بهار، یادآور، پیش‌رو فصل برگ‌ریزان را

 

دختر پاکزادِ ایرانی! در دل قصه‌های قرآنی

دختران شعیب را یادآر[5]، یاد کن یاد، دخت عمران[6] را

تویی از آن گروه یاریگر؟ یا از آنان که دشمنی کردند؟

موسی و عیسی و محمد را، یونس و یوشع و سلیمان را؟

 

این‌زمان لشگرش زیاد شده، دستک و دفترش زیاد شده

نیست اندک، فرشتۀ معصوم! مکن افزون سپاهِ شیطان را

 

چادرِ فاطمه است این، هش‌دار، پاسدار جلالتش باشی

هان! مبادا که بازی انگاری پرچم غیرت شهیدان را

 

خفته در خون و خاک چشمانی‌ست که به ما خیره‌مانده‌اند هنوز

هان! مبادا بریم از خاطر، همت و باکری و چمران را

 

ای‌بسا چادری که می‌پوشد ننگ‌ها را و رنگ‌ها را نه

ای‌بسا روسری که می‌بندد تهمتی تازه دین و ایمان را

 

آخرین یادگاری زهراست، و لباس فرشته‌های خداست

یا مینداز روی سر چادر، یا نگهدار حرمت آن را

 

نیست در صفحۀ دل عاشق، جز گل روی دوست تصویری

خودنمایی و خودپرستی نیست سالک راه عشق و عرفان را

 

چه حقیقت چه در مجازی تو، پاکی خویش را نبازی تو

این تو هستی تویی که می‌سازی چهرۀ دختران ایران را

 

در مجال مجاز افزون‌تر آبروی حیا و تقوا باش

ای خوشا آنکه پاس می‌دارد حرمت خلوت و خیابان را

 

یادکن در کتاب یوسف را، که به هرخلوتی خدا را دید

اینچنین یاد می‌کنند به حُسن پاکباز دیار کنعان را

 




[1] . تضمین شعر از گلستان سعدی: گر تو قرآن بدین نمط خوانی ببری رونق مسلمانی

[2] . رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ ص‏ بُعِثْتُ‏ لِأُتَمِّمَ‏ مَکَارِمَ‏ الْأَخْلَاقِ. من مبعوث برسالت شدم تا سطح اخلاق را بالا برم. (بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج‏16، ص: 210)            

[3] . امیرالمومنین علیه السلام: فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ لَمْ یَلْعَنِ الْقَرْنَ الْمَاضِیَ بَیْنَ أَیْدِیکُمْ  إِلَّا لِتَرْکِهِمُ الْأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ فَلَعَنَ اللَّهُ السُّفَهَاءَ  لِرُکُوبِ الْمَعَاصِی وَ الْحُکَمَاءَ لِتَرْکِ التَّنَاهِی. خداى سبحان، مردم روزگاران گذشته را از رحمت خود دور نساخت مگر براى ترک امر به معروف، و نهى از منکر. پس خدا، بى‏خردان را براى نافرمانى، و خردمندان را براى ترک باز داشتن دیگران از گناه، لعنت کرد. (بحار الأنوار علامه مجلسی، ج‏97، ص: 90.)

[4] قَالَ لِی أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ‏ بِغَیْرِ أَلْسِنَتِکُمْ لِیَرَوْا مِنْکُمُ الِاجْتِهَادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَع‏. ابن ابى یعفور گوید: امام صادق علیه السّلام به من فرمود: مردم را به غیر از زبانتان دعوت به دین کنید، تا سعى و کوشش و درستى و پرهیزگارى و خویشتن دارى را از شما مشاهده کنند. (بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج ‏۶۷، ص ۳۰۹.)

[5] . سوره قصص آیه 25: فَجاءَتْهُ إِحْداهُما تَمْشی‏ عَلَى اسْتِحْیاء. و یکى از آن دو (دختران شعیب) به سراغ او آمد در حالى که با شرم، قدم برمى‏داشت‏.

[6] . سوره مریم آیه 16: وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مَرْیَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَکاناً شَرْقِیًّا. و در این کتاب (آسمانى)، مریم را یاد کن، آن هنگام که از خانواده‏اش جدا شد، و در ناحیه شرقى (بیت المقدس) قرار گرفت‏.
سوره تحریم آیه 12: وَ مَرْیَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا. و (نیز) مریم دختر عمران را که پاکدامن بود و ما از روح خویش در آن دمیدیم‏.

  • حسن صنوبری
۰۶
تیر

حمایت از روحانی یا حمایت از داعش؟!

  • حسن صنوبری
۱۰
خرداد

سریال نفس به نویسندگی و کارگردانی جناب آقای جلیل سامان را صداوسیما همزمان با ماه رمضان دارد پخش می‌کند

فعلا فقط یک قسمت را دیده‌ایم و نمی‌شود درباره کلیت این سریال قضاوت کرد، اما در کل خوشحالم برای صداوسیما که در بدترین وضعیت سال‌های اخیرش (به‌ویژه در زمینه ساخت سریال‌های داستانی) سعی می‌کند سراغ چهره‌های جدی برود. بالاخره کار با کارگردان سریال‌های توانمندی مثل ارمغان تاریکی و پروانه خیلی امیدوارکننده‌تر از کار با خیلی‌هاست.


باری، اگر سریال را کامل ندیده‌ایم و نمی‌توانیم درموردش قضاوت کنیم ولی درباره موسیقی، به ویژه آهنگ و ترانه تیتراژ پایانی سریال می‌توانیم سخن بگوییم. موسیقی این کار هم مثل دیگر کارهای آقای سامان بر عهده جناب آقای فرید سعادتمند موسیقی‌دان و آهنگساز تحسین‌برانگیز کشورمان است. بسیاری از کارهایی که تاکنون از ایشان (با صدای خوانندگانی چون  علیرضا قربانی، سالار عقیلی، محمد اصفهانی، مانی رهنما و رضا صادقی) شنیده‌ایم واقعا شگفتی‌برانگیز بودند. و البته شاید ماندگارترینشان آهنگ تیتراژ سریال ارمغان تاریکی باشد. من پیش از این یادداشتی درباره ارزش موسیقایی و هنری نوحه‌های پدر آقای فرید سعادتمند یعنی زنده‌یاد استاد حسین سعادتمند نوحه‌خوان و مداح مشهور یزدی نوشته بودم. فلذا علاقه‌ام به ایشان ریشه‌دار است. 


موسیقی سریال نفس هم واقعا فوق‌العاده و تحسین‌برانگیز است و آواز آقای اصفهانی هم مثل همیشه خوب است. در همان وسط‌های تماشای سریال که ملودی اصلی کار پخش شد واقعا به وجد آمدم. پس کارگردان خوب، آهنگساز خوب، آهنگ و خواننده هم خوب...

فقط یک جای کار می‌لنگد. آن را هم نمی‌خواستم بنویسم، به خاطر ابراز محبت‌های شدیدی که شاعر ترانه تیتراژ به صاحب این قلم داشتند. اما بعد پیش خودم گفتم هیچ‌کس نباید فکر کند اگر به دیگری ابراز محبت شدید کرد لابد او دهانش از انتقاد بسته می‌شود. (ولو روزه باشد!)


به نظرم ترانه سروده‌شده برای سریال نفس یکی از افتضاحات ترانه‌سرایی در سال‌های اخیر است. ترانه‌ای که اگر از سوی یک  ترانه‌سرای مبتدی 16ساله هم سروده می‌شد خیلی اشکالات فنی آشکار جناب #عبدالجبار_کاکایی در سرایش این آهنگ را _ با آنهمه سابقه و ادعا در ترانه‌سرایی_ نداشت. 

مثلا اینکه سالم بودن زبان شعر، از بدیهیات هر شعر و ترانه‌ایست. اگر زبان شعر شما «معیار» است شما نمی‌توانید واژه یا واژگانی را با زبان «محاوره» بیاورید و اگر زبان شعر شما محاوره است به همین نحو نمی‌توانید سراغ زبان معیار بروید. اینکه عرض کردم برای کلاس اول دبستان ترانه‌سرایی است. متاسفانه در متن این ترانه می‌بینیم دوست عزیزمان جناب کاکایی نوشته‌اند: «یه رویای تاریک با من نماند» یعنی چی؟! یا «یه رویای تاریک با من نموند» یا «یک رویای تاریک با من نماند» آدم خنده‌اش می‌گیرد واقعا. وقتی آهنگ را دفعه اول شنیدم فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. همچنین است آوردن تعبیرات امروزی و محاوره و ساده‌ای مثل «یه حس لطیف» در کنار تعبیرات ادبی و کهن و معیاری چون «آتش در جان گرفتن»!! همچنین است ترکیب‌هایی که هیچ‌جوره معنا و ارزش زیبایی‌شناختی ندارند: «رویای نزدیک»!!! :)


حالا از این امور بگذریم. می‌خواهم بدانم واقعا جناب استاد اصفهانی وقتی داشتند این ترانه را با صدای ملکوتی خود می‌خواندند می‌فهمیدند چی دارند می‌خوانند؟!  همچنین، اساتید گرانقدر سامان و سعادتمند واقعا معنی این شعر را می‌فهمیدند؟! چون ما که با اینهمه سال تحصیلات دانشگاهی و غیردانشگاهی ادبیات و فلسفه واقعا نمی‌فهمیم ایشان چی نوشته است روی کاغذ. من دشوارترین شعرهای فارسی را خوانده‌ام. پایان‌نامه‌ام روی دشوارترین شعر معاصر بوده است. ده سال پیش در عنفوان جوانی بیدل دهلوی و نظامی و خاقانی را با استاد خبره می‌خواندم. دیگر از این‌ها سخت‌تر که نداریم. اما بنده هم معنی ترانه جناب کاکایی را نمی‌فهمم :

«نشد شبی که سحر نکردم

مگر که آتش، در جان گیرد»

شما را به خدا این‌ها یعنی چی؟!


این سطرها چه ربطی دارند با هم؟

«نفس کشیدم که تیر آهم

تو را به حسرت نشانه سازد

خوشا سری که با تو سامان گیرد»

برفرض بتوانیم معنایی برای دو سطر نخست پیدا کنیم، چگونه این سطرها با سطر سوم مربوط می‌شوند؟!


از «رد تو» یعنی چی؟ مگر طرف خون است که رد داشته باشد؟! بعد مگر قرار است از هیچ ردی یک «رویا» هم بماند بر جا؟ آن‌هم «رویای نزدیک»؟! :))

شگفتا که بخشهای غلط که غلط است، بخش‌های درست ترانه هم در نهایت بی‌نمکی و بی‌مضمونی گرفتارند «من بی تو ویرانم»!!! وای عجب تعبیر هنرمندانه‌ای!



متاسفانه حال ترانه خوب نیست. ترانه‌سرایی دارد در بدترین روزگار خود به‌سر می‌برد. من یقین دارم خود آقای کاکایی هم معنای خیلی از تعبیرات و ترانه‌های خود را متوجه نمی‌شوند. آقای کاکایی اگر در امر ترانه‌سرایی با نمره صفر هم آغاز کرده باشد، الآن بعد از اینهمه‌سال با اینهمه تمرین و اینهمه پروژه صداوسیما و دیگر نهادهای حکومتی باید بیست که هیچ، صد باشد.  ایشان لابد بیشتر از دویست تا ترانه برای نهادهای مختلف گفته‌اند، آدم اگر بی‌سواد هم باشد در دویست ترانه خودش را به یک جایی می‌رساند. مگر اینکه خیالش خیلی خیلی از خودش و مخاطبانش راحت باشد. که در چنین شرایطی ما مجبوریم خیال ایشان و امثال ایشان را ناراحت کنیم.  نه آقاجان اینطوری هم نیست که هرچیزی با یک صدا و موسیقی خوب کادوپیچ شود را شعور مردم باور کند.

  • حسن صنوبری
۰۳
خرداد

باز شدن در قفس

یادداشتی به بهانه کتاب باغ وحش، سروده خانم افسانه غیاثوند

انتشار اولیه در روزنامه صبح نو

انتشار کامل‌تر در سایت شهرستان ادب

  • حسن صنوبری
۲۶
ارديبهشت
  • حسن صنوبری
۲۴
ارديبهشت
تا نباشم بعد از این از زمرۀ بی‎حاصلان
نیمه‎شب خواهم شدن زی صوفیان و بیدلان

درس و دفتر را بسوزم مدرسه ویران کنم
علم را هرگز نباید جست نزد جاهلان

جام از ساقی بگیرم، دور با ساغر زنم
می‌گریزم بعد از این از قیل‎وقال قائلان

می‎نشاید بود سر در آخور اهل خرد
می‎نخواهم بود دیگر در شمار عاقلان

دعوی عقل است ایشان را و لاف عدل و داد
داد از این عاقلان، فریاد از این عادلان

بندۀ پیر مغانم، ساکن کوی دلم
کی شوم بازیچه دست کودکان و بزدلان؟

در خرابات قلندر با خمینی بسته عهد
رسته از دیو و ددان، پیوسته با صاحبدلان

شیخ اگر دستار رهن وعدۀ بیگانه کرد
کی مرا زنّار باشد نذر تیغ قاتلان؟!

هم‌زبانی می‌توانم گر تو می‌خواهی، ولی
هم‌دلی دشوار خواهد بود با ناهمدلان

نیست یاران، بعد از این تزویرشان تقدیر ما
گر که با بیگانه شد تدبیر بهمان و فلان

سفرۀ بیگانه رنگین است اگر، ناقابل است
هُش! که ننگین است و چرکین است ای ناقابلان!

شکر از بازوی خود دارم که آزاریش نیست
لیک سعیش نیست هم با عاطلان و باطلان

از تنور رنج نان خویش می‌آرد برون
کی خورد از سفرۀ آماده همچون کاهلان؟

دستِ مردِ پیشه‎ور، بوسیده خورشیدِ سحر
جز همین سکه سیاهی نیست دست سائلان


**
دور می‌‎افتد دریغا، کعبه را گم می‎کند
قافله افتد اگر چندی به دست غافلان

  • حسن صنوبری