در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب با موضوع «در عالم فرهنگ» ثبت شده است

۰۴
فروردين

http://bayanbox.ir/view/8079905996891722546/booshehr.jpg
«عمارت کازرونی در بوشهر»

اولین‌بارم بود که به بوشهر می‌رفتم. شهر بسیار دوست‎داشتنی‎ای بود و از ته دل مرا دوست‎دار و هوادار خود کرد. هوادار مردمش، خون‎گرمی و مهربانی بی‎مانند مردمش، دریایش، آرامش و بی‎کرانی شگفت دریایش، عمارت‎های تاریخی‎اش، موسیقی‎اش، نوحه‎خوانی‎اش و... به نظرم بوشهر برای زندگی شهر خیلی خوبی‎ست...

  • حسن صنوبری
۲۱
دی
  • حسن صنوبری
۲۹
شهریور

وقتی شادی و شادمانی حقیقی نباشد، ابتذال و لهو و محض سرگرمی به جایش می‌آید.

وقتی اندوه و سوگواری واقعی نباشد، فسردگی و خمودگی و دلمردگی. 

  • حسن صنوبری
۱۸
شهریور

۱۸ شهریور ۱۳۴۸، در گذشت آقا سید جلال آل احمد در اَسالِم گیلان

  • حسن صنوبری
۱۰
اسفند

http://bayanbox.ir/view/3120840710422035726/VahidAmirkhani.png
وحید امیرخانی

در مدت معلوم و وحید امیرخانی

فیلم «در مدت معلوم» نزدیک یک ماه است که در صدر فیلم‎های پرفروش روی پرده است و زود است که فروشش سه میلیاردی شود. در اولین سطر یادداشتم از اقشار فرهیخته می‎‎خواهم شنیده‎هایشان را کنار بگذارند و هرچه‎زودتر خود به تماشای این فیلم بروند. من مطمئنم این فیلم مخاطب عمومی خود را پیدا کرده، اما مخاطب فرهیخته عموماً از این‎چنین فیلم‎ها و ژانرها می‎ترسد. چه‎اینکه بسیاری از فیلم‎های ژانر کمدی، فیلم‎های مبتذل و ضعیف هستند، و این فیلم به جز کمدی‎بودن، به خاطر موضوع و نامش بیشتر در معرض اتهام است.

در مدت معلوم (با زیرتیتر «فی‎المدت المعلوم») نخستین ساختۀ سینمایی وحید امیرخانی است که با نقش‎آفرینی بازیگرانی چون جواد عزتی، ویشکا آسایش، هومن سیدی، علی اوسیوند و اکبر عبدی همراه است. فیلمی که بی‎هیچ توضیحی از حضور در جشنوارۀ فجر پیشین کنار گذاشته و حذف شد، اما اکنون در فروش به توفیق کم‎نظیری دست‎یافته است. همچنین توانسته بحث‎ها، نقدها و سخنان بسیاری را بین موافقان و مخالفان خود به راه اندازد.

در مدت معلوم در نوع خود فیلم متوسط و خوبی است، اما آنچه باعث می‎شود این فیلم را تبلیغ کنم و کارگردانش را قدر بدانم، هوشمندی وحید امیرخانی در انتخاب ایده، و شجاعت او در طرح موضوع فیلم است. آن‎هم در جامعه‎ای که چنین موضوعی -در سطح- بایکوت و ممنوع است اما در لایه‎های زیرین مشکل و دغدغۀ دائم.

فیلم صراحتاً و برای نخستین‎بار در سینمای ایران به «بحرانِ جنسی» جامعۀ ما می‎پردازد و به‎ویژه سراغ از مسئلۀ ممنوعۀ «ازدواج موقت» می‎گیرد. خیلی‎ها می‎گویند این فیلم تبلیغ ازدواج موقت است، ولی من با سخن آن‎هایی موافقم که می‎گویند این فیلم در مقام طرح مسئله و تابوشکنی است و  موضوع ازدواج موقت در آن امری ثانوی است.

بحران جنسی در جوامع دینی

بحران جنسی یکی از بحران‎هایی است که در دوران قرون وسطی در دل جامعۀ مسیحی وجود داشت و سرانجام همراه با بحران‎های نادیده‎انگاشته‎شدۀ دیگر جامعۀ بستۀ مسیحی، در رنسانس به‎صورت انفجاری بروز پیدا کرد و به نتایج متعددی از جمله: تبعیدِ کلیسا به روز یکشنبه و شهر واتیکان، بی‎بندوباری جنسی در غرب و فسادهای درونی کلیساها انجامید. حتی در دوران مدرنیته هم روزی نیست که اخبار سرّی رسوایی‎ها و فسادهای کلیسایی منتشر نشود. این فسادها در حیوانی‎ترین و بدترین شکل‎های خود یعنی با کودک‎آزاری، همجنس‎گرایی و رفتارهای خشن جنسی در میان رهبران مذهبی کلیسا (که در مذهب خود با ممنوعیت ازدواج مواجهند) همراه بوده است. یک مورد معمولی و رسمی‎اش: «بر اساس مدارکی که در تاریخ ۱۶ ژانویه ۲۰۱۴ میلادی، از سوی واتیکان به کمیته صیانت از حقوق کودکان سازمان ملل متحد ارایه شد، مشخص شد که پاپ بندیکت شانزدهم، پیش از آن‌که از مقام خود کناره‌گیری کند ۳۸۴ کشیش را در سال‌های ۲۰۱۱ و ۲۰۱۲ در ارتباط با رسوایی‌های جنسی کلیسای کاتولیک، خلع‌لباس کرده بود». آخرین خبر هم خبر رابطۀ عاطفی و جنسی خود همین پاپ بندیکت شانزدهم (که از بهترین و سالم‎ترین پاپ‎های معاصر بود و پس از او واتیکان واقعا وضع بدی پیدا کرد) با یک خانم متأهل بود که از سوی خود غربی‎ها (بی بی سی) منتشر شد (البته مطمئن باشید این انتشار هم بی‎اجازۀ کلیسا نبوده و در اصل با اندیشۀ نجات مسیحیت و کلیسا بوده است).

اما اینکه ما امروز در جهان اسلام هم بحران جنسی داشته باشیم، آن‎هم در مترقی‎ترین کشور اسلامی -یعنی ایران-؛ واقعا چیز شگفت و ناراحت‎کننده‎ای‎ست. موضوعی که در دهه‎های اخیر، با دشوار شدن فرایند ازدواج، شکل ناگوارتری را به خود گرفته است. در دهه‎هایی که با پدیده‎هایی چون بالارفتن سن ازدواج، کاهش اقدام به ازدواج و افزایش اقدام به طلاق همراه بوده است.

اسلام (با قرائت صحیح و منحرف‎نشده) دینی است که برای نیازهای جنسی انسان پاسخ‎هایی را ارائه کرده است؛ اما ما در کشور اسلامی‎مان به‎خاطر تأثیر گرفتن از ادیان و مذاهب دیگر این پاسخ‎ها را مسکوت گذاشته‎ایم و محدود کرده‎ایم. بی‎شک ازدواج موقت (متعه) یکی از راه‎های ارائه‎شده از سوی اسلام برای جلوگیری از ایجاد بحران جنسی است. راهی که ناخودآگاه جمعی و سنتی ایرانی بدون داشتن دلیل عاقلانه و موجّه با آن سر ستیز دارد. اولین مانع فکری و فرهنگی بر سر راه ازدواج موقت «تقدّس بکارت» است. امروز خیلی از مردان جامعۀ ایرانی -حتی اگر خودشان مذهبی نباشند- حاضر نیستند با زنی که باکره نباشد پیمان عقد دائم ببندند. این یک فرهنگ غلط و غیرالهی است. در اسلام بکارت مقدس نیست، پاکی مقدس است. باکره باشی اما گناه‎کار و ناپاک، مردودی؛ باکره نباشی اما پاک و بی‎گناه باشی مقبولی. چنانچه می‎دانیم می‎توان باکره بود و فاسد و گناه‎کار بود و بالعکس. اما در فرهنگ منحط کنونی، فساد و گناه پسندیده‎تر از باکره نبودن برای زنان است (البته برای مردان هم! هر زنی امروز تماشای فیلم مستهجن یا... در دوران تجرد شوهرش را بیشتر می‎بخشد تا ازدواج موقتش!).

پس بکارت در کجا مقدس است که اینقدر در فرهنگ ایرانی موثر افتاده است؟

اولاً در دوران طاغوت‎زدگی و بت‎پرستی که نزد بسیاری از ملل کافر، دختر باکره مقدس بوده است برای مسئلۀ جالبِ «قربانی کردن انسان برای خدایان»! در بسیاری از این باورهای اسطوره‎ای ایشان براین باور بودند که خدایان طالب هم‎بستری با دختران باکره هستند، لذا برای آمرزش گناهان و رفع خشکسالی و... دختران باکره را قربانی می‎کردند. این اندیشه کفرآلود و سیاه در ادیان و دیگر نحله‎های جدیدتر بت‎پرستی، به این صورت رسوخ کرد که برای آمرزش و فلان و بهمان، دختران باکره باید به کاهنان تقدیم شوند؛ یا اینکه برای برکت و شرعی‎شدن ازدواج، پیش از همخوابی با داماد، بکارت عروس باید توسط کاهنان از بین برود (این مسائل هرچند به نظر طنز و مسخره و هولناک بیایند، ولی همه واقعی هستند).

ثانیاً در دین زرتشتی (مزدیسنا) که دین پیشین ایرانیان بوده است، چه اینکه حضرت «آناهیتا» باکره است (البته کفارۀ دختران باکره از آیین‎های کافرانه و بت‎پرست، در شریعت این دین هم متأسفانه وارد شده است).

ثالثاً -و شدیدتر- تقدس بکارت در مسیحیت، که بیش از ادیان دیگر تبلیغ می‎شود، وجود دارد، چه اینکه حضرت مریم (سلام‎الله علیها) باکره بوده است. البته ما مسلمان‎ها هم معتقدیم حضرت مریم باکره بوده است، ولی برخلاف سنت غلط و غیرانسانی مسیحی نتیجه نمی‎گیریم پس بکارت به ایمان نزدیک‎تر است! بحث بحث معجزۀ میلاد حضرت مسیح (علیه السلام) و مسائلی از این دست است برای ما. اما در مسیحیت این مسئله به ممنوعیت ازدواج در میان مقدسین انجامید و کسانی هم که باکره می‎ماندند (مثل ملکه الیزابت که به ملکۀ باکره معروف بود) ستایش می‎شدند و عده‎ای برای رسیدن به این ستایش تا آخر عمر بکارت اختیار می‎کردند! (بی‎شک اسلام به چنین منطق‎هایی می‎خندد!)

از تقدس بکارت گذشته، مانع دیگر بر سر راه ازدواج موقت، حرمت این ازدواج در فرهنگ اهل تسنن است، چه اینکه می‎دانیم خلیفۀ دوم این امر را در عالم اسلامی حرام اعلام کرده است و همه نظر حضرت امیر (علیه السلام) درمورد این اقدام خلیفه دوم را شنیده‎ایم. و باید توجه کرد طی قرون متمادی، حاکمان ایران و فرهنگ ایرانی متعصبین از اهل تسنن بودند و از این طریق خرده‎فرهنگ‎های بسیاری را برای ما به ارث گذاشته‎اند.

پس برادران و خواهران مسلمان و شیعۀ علی ابن ابیطالب و مکتب امام جعفر صادق (علیه السلام) بدانند مخالفت‎های قاطعشان در رسانه‎ها و تریبون‎های سیاسی و اجتماعی و مذهبی با اصل ازدواج موقت، کاملاً بیگانه با شریعت و حقیقت اسلام و به‎طور ناخودآگاه برگرفته از فرهنگ و شریعت آیین‎های منسوخ بت‎پرستی، فرهنگ و شریعت دین زرتشت، فرهنگ و شریعیت دین مسیحیت و شریعت اهل تسنن است؛ امری که برای همۀ این آیین‎ها، ادیان و مذاهب بحران جنسی و سپس بحران‎های متعدد فقهی، اخلاقی و اجتماعی پدیدآورد که شرحشان خارج از حوصلۀ این نوشتار است.


بحث «بحران جنسی» و موضوع «ازدواج موقت» را با همۀ جذابیت‎هایشان همینجا رها می‎کنیم و دوباره به فیلم برمی‎گردیم:

وحید امیرخانی در مدت معلوم

این فیلم، فیلم خوبی است و خیلی می‎توانست خوب‎تر شود اگر اینقدر سانسور نمی‎شد. می‎شد پدیدۀ این سال‎های سینمای اجتماعی باشد. بعد از دیدن فیلم نسبت به ابهام بعضی جاها (کوچۀ رخصت + خانم صابون‎فروش + مسائل امنیتی +...) انتقاد داشتم، اما قبل از نگارش این متن با خواندن مصاحبه‎های کارگردان (با روزنامه اعتماد + مهر + فرارو + سوره سینما +...) فهمیدم همه تقصیر سانسور و دست‎بردن ممیزان است. اگر این دست‎بردن نمی‎بود، آن بالا نمی‎نوشتم فیلم خوب و متوسط. می‎نوشتم مهم‎ترین فیلم اجتماعی سال‎های اخیر. همچنین حذف تیتراژ زیبای نخستین فیلم  توسط ممیزان هم کار ناجوانمردانه‎ای بوده است. ( گفتنی‎ست: دیدم کارگردان در مصاحبه‎ای گفته اسم اصلی فیلم «سگ‎چرخ» بود و با حذفش توسط ممیزان بالاجبار نام موقت فیلم یعنی همین «در مدت معلوم» برای فیلم مانده. اینجا باید تأکید کنم استثنائاً این تصمیم ممیزان از امدادهای خفیّۀ الهی بوده است و نام سگ‎چرخ واقعاً نامی بی‎خود. بی‎شک نام جدید نامی جذاب‎تر و مناسب برای ارتباط با مخاطب عمومی است.)

و البته که موضوع بحران جنسی و ازدواج موقت با ظرائف بسیار و دقت بر پیشینه‎هایش در این فیلم مطرح شده است. در دیالوگ‎های آغازین فیلم اشارۀ کنایی به حکم خلیفۀ دوم و سخن حضرت امیر (ع) کاملاً مشهود است. همچنین من اگر کارگردان را نمی‎شناختم -مثل خیلی‎های دیگر، با دیدن اسم فیلم و دانستن ژانر کمدی‎اش- انتظار فیلمی سخیف، رکیک، مبتذل و حتی فاسد را داشتم. اما این اتفاق نیفتاد. فیلم واقعا فیلم با حیایی است و البته حیا داشتن به احتیاط بیش از حد و نابودی عنصر جذابیت نیانجامیده است. قطعاً ایدۀ این فیلم باب میلِ تجاری‎سازها بود و خداراشکر که به دستشان نرسید و بی‎شک کارگردانی این فیلم‎نامه را کار کرده است که بالاتر از ارتباط‎گیری با مخاطب، به دنبال تعهد اجتماعی و وظیفۀ شرعی بوده است.

وحید امیرخانی و سابقه‎اش

وحید امیرخانی سال‎ها پیش وقتی پای درس «فاطمه معتمد آریا» و «فرزاد مؤتمن» و... در دانشگاه هنر سینما می‎آموخت، شاید فکر می‎کرد دارد به سرعت به سمت سینمای داستانی می‎رود. اما ورود و حضور جدی او تا سال‎های سال در سینمای مستند بود. امیرخانی پیش از ساختن در مدت معلوم، به عنوان یکی از چهره‎های جوان درخشان و تحسین‎شدۀ سینمای مستند شناخته می‎شد و عمدۀ کارهایش با موضوعات ملتهب سیاسی و فرامرزی همراه بود. مثل اولین مستندی که دربارۀ انقلاب بحرین توسط او ساخته شده («سرزمین مروارید») یا مستند بی‎کلامش دربارۀ پیاده‎روی اربعین کربلا («لبیک») که سر و صدای زیادی هم کرد در سال‎های اخیر (تیزرش را اینجا ببینید) یا مستندش دربارۀ جنگ سی و سه روزه، یا مستندی که دربارۀ انقلاب یمن ساخت  («سرزمین عقیق») یا سری مستندش برای پاکستان، یا مستند سه قسمتی‎اش دربارۀ مرحوم آقا سیدعلی اکبر ابوترابی، یا کاری که برای شهید چمران ساخته بود یا مستند بسیار مهم «پیرمرد و اسلحه» که قصد دارم به خاطر اهمیت موضوعش در خطبۀ دومم چند سطری درباره‎اش بنویسم:


پیرمرد و اسلحۀ وحید امیرخانی


http://bayanbox.ir/view/8533085053465342156/AbooHeydar.png
نمایی از مستند «پیرمرد و اسلحه» ساختۀ وحید امیرخانی

من سال‎ها دنبال «ابوحیدر» می‎گشتم. اوصافش را ابتدا از استادم یوسفعلی میرشکاک شنیده بودم. برایم از جنگ‎آوری‏‎هایش، ماجراهایش، شجاعت‎هایش، هیبت ظاهری‎اش و حتی صدای دورگه و پرهیبتش گفته بود. حتی ازسبیل مردانه و حجیمش! یا مثلا اینکه وقتی ازش پرسیده «درویش! چرا پس سبیل را کوتاه کردی؟» ابوحیدر گفته: «چه‎کار کنم، "سید" از من خواسته!» یا در توصیف صدای ابوحیدر... خب کسانی که صدای خود جناب میرشکاک را شنیده باشند می‎دانند به اندازۀ کافی دورگه و قدرت‎مند هست! حال فردی با چنین سبیل و صدا داشت برای من از شدت هیبت آن صدا می‎گفت و حتی سعی کرد با غلیظ کردن صدایش یک‎بار ادای «سلام علیکم» گفتن او در یک خاطره را دربیاورد اما وسطش پشیمان شد، گفت اصلا نمی‎توانم آن حال را تداعی کنم! باری، نیازی به این تعاریف و توصیف‎ها نبود، من آن زمان همینکه می‎دیدم میرشکاک در میان «زندگان» و «زمینیان» شیفتۀ هیبت و عظمت و مردانگی کسی شده و خود را دربرابر او حقیر می‎داند بسیار شگفت‎زده شده بودم. کسی که عکسش را چون عکس نیچه و شوق‎علیشاه مدتی بر دیوار کارگاه نقاشی‎اش زده بود (و شاید بالاتر از آن‎ها) اما هنوز زنده بود و خیلی‎ها (از جمله مامورین امنیتی نظامی صهیونیست) دنبالش بودند و خیلی‎ها (از جمله همان‎ها!) از او وحشت داشتند و خیلی‎ها هم (در عالم تشیع) به او دلگرم بودند. مشکل مستند «پیرمرد و اسلحه» وحید امیرخانی این است که خیلی سراغ ماجراها و حماسه‎های «ابوحیدر» نرفته است و به یک زندگینامۀ ساده اکتفا کرده؛ از طرفی پای صحبت دیگران (چه در لبنان، چه ایران و عراق و...) درمورد شخصیت اصلی فیلم ننشسته، و الا فیلم بسیار جذاب‎تر می‎شد (مخصوصاً برای کسانی که ابوحیدر را نشناسند، ولی برای آشنایان با او این مستند بی‎نظیر است). و قوت اصلی و شگفتیِ بزرگ فیلم این است که وحید امیرخانی توانسته این آدم نایافتنی (که دوستان و دشمنان زیادش در جستجویش هستند) را پیدا کند، به خانه‎اش برود و صحبت‎ها و نظرات شنیدنی‎اش را ضبط کند! این خیلی برای من شگفت‎انگیز و قابل ستایش بود. از همینجا دومین آفرینم را به خاطر ساخت و پژوهش این اثر مستند نثار کارگردان، و دومین تبلیغم را برای تماشای این مستند انجام می‎دهم. به‎نظرم هر شیعه‎ای باید این فیلم را ببیند. ابوحیدر یک شیعۀ واقعی از آن قدیمی‎ها، اصیل‎ها و بی‎ادعاهاست. یک مدافع از جان گذشتۀ شیعیان مظلوم و یک منتظر واقعی ظهور حضرت ولی عصر (عج). آدم وقتی صحبت‎های او را در این‎باب می‎شنود از یدک‎کشیدن عناوین گرانی چون «شیعه» و «منتظر» توسط خودش خجالت می‎کشد. این فیلم را هر انسان حماسی باید ببیند. ما از دیدن افرادی چون جناب مالک اشتر محروم بودیم، در این سیما می‎توان سراغ از آن حقایق گرفت.

کل زمان فیلم 25 دقیقه است و نسخه‎های تقریباً کاملش در اینترنت هست

{می‎شود فیلم را دانلود کنیم از راسخون، ولی پنج دقیقه اول را در سایت روشنگری ببینیم :)) عجب اوضاعی داریم با این انتشارهای بد آثار خوب در این مملکت :) }

  • حسن صنوبری
۰۸
بهمن

http://bayanbox.ir/view/3243773487772011288/SusanHosniDokht.png

گفت‎و‎گوی ویژۀ خبری دیشب شبکه دو (7 بهمن 1394) با اجرای «سوسن حُسنی‎دخت» بسیار دیدنی و خلاف‎آمد عادت بود.

این برنامه برنامه‎ای بود که وقتی رئیس کمیسیون کشاورزی مجلس از پشت تلفن گزارشش را دربارۀ قطعیت آلودگی فلزات سنگین برنج 1121 هند و اقرار مقام هندی به این مسئله گفت، رئیس انجمن واردکنندگان برنج (میهمان حاضر در برنامه) در پاسخش با کمال اعتماد به نفس گفت: «شما با این حرف‎هایتان دارید تمام نهادهای نظارتی را متهم می‎کنید! مگر کشور ما بی حساب کتاب است و نهاد نظارتی ندارد؟!» (یکی نیست بگوید: آخه آدمِ زرنگ! خب مجلس هم خودش نهاد نظارتی است دیگر!) و یا با اعتماد به نفسی دیگر: «با این حرف‎ها موجب تشویش اذهان عمومی جامعه و مخصوصا مردم مظلوم و مستضعفِ طبقات پایین می‎شوید که اکثریت خریداران این برنج هستند!» (یعنی باور کنیم کلان سرمایه‎داران که سودشان در نابودی تولید داخلی و افزایش واردات برنج آشغال هندی است، دارند این حرف را و آن واردات را به خاطر حمایت از مردم مستضعف انجام می‎دهند؟)

این برنامه برنامه‎ای بود که وقتی مجری (خانم حسنی‎دخت) به معاون بازرگانی شرکت بازرگانی دولت ایران (میهمان تلفنی) می‎گوید: «پس قبول دارید آن برنج‎های آشغال که بی‎مناقصه و با رانت و با بخشیدن نیمی از هزینه به آن فرد مشکوک واگذار کردید، تاریخ مصرف دارند و آن‎هم فقط تا ماه اسفند؟!» مسئول محترم خون‎سرد و راحت می‎گوید: «بله، ولی این برنج‌ها تا پایان اسفند به دست مردم می‌رسد و هیچ نگرانی از این بابت وجود ندارد»!

در چنین برنامه‎ای این خانم مجری بسیار مسلط و صریح حاضر شد.

با عذرخواهی از معدود مجری‎های خوب؛ باید عرض کنم: صداوسیمای ما پر شده است از انبوه مجری‎های احمق و دلقک و معیوب. به همین زیبایی و همین شدت که عرض کردم.

  • از انبوه گزارشگران خبری مثلا خیلی نوآور که به طرز لوس، مصنوعی و احمقانه‎ای لحن گزارشگریِ «کامران نجف‎زاده» را تقلید می‎کنند؛
  • تا انبوه مجریان جوان و مثلا پرانرژی و جذابی که به تقلید و تکرار چیزی در مایه‎های «فرزاد حسنی» مشغوند؛
  • تا آن‎دسته از آقایانِ «دخترِ خنگ و مظلوم»نمای مجری در برنامه‎های مذهبی که می‎توانند تا دوساعت با دهان نیمه‎باز به یک نقطه خیره بمانند؛
  • تا آن‎دسته از مجریان خبر که طابق النعل بالنعل با اسم کوچک صدا کردن هم‎دیگر و صمیمیت‎های مصنوعی ادای برنامه‎های خبری آمریکا و انگلیس را درمی‎آورند؛
  • تا آن با اعتماد به نفس‎هایی که اصلا حرمت کارشناس میهمان _ولو پیر باشد، ولو آیت‎الله، ولو بسیار دانشمند_ را نمی‎فهمند و مدام در حرفش پریده و اظهار فضل می‎کنند؛
  • تا آن بی‎هویت‎ها که در مقابل هر میهمان صاحب قدرت یا ثروتی _ولو وقیح، ولو بی‎منطق، ولو دروغ‎گو_ مثل مقوا ظاهر می‎شوند و ارزش حضوری‎شان از پارچ روی میز کم‎تر است...

این حجم بالا، بیش از اشتباهات عملی مجری‎های سیما، گویای اشتباهات نظری مدیران سیما است. صداوسیما زودتر باید فکری اساسی و ساختاری برای این موضوع بکند. باید درک کند که تقلید و تصنع بزرگ‎ترین دشمنان جذب مخاطب‎اند و...
... ای خوشا خلاقیت و صداقت.

گفت‎و‎گوی ویژۀ خبری دیشب با اجرای سوسن حسنی‎دخت وبا موضوع «میزان واردات برنج و تأثیر آن بر تنظیم بازار» بسیار دیدنی و خلاف‎آمد عادت بود. کاش شما هم دیده باشیدش. پیش از این هم چند اجرای خوب، متین، متفاوت و باشخصیتِ سوسن حسنی‎دخت را _عموماً دربرنامه‎های اقتصادی_ دیده بودم. این خیلی خوب است که یک مجری در یک امر متخصص شود و با هوشیاری و مطالعه در برنامه حاضر شود. این خیلی خوب است که مجری اهل خودنمایی نباشد و مودب باشد اما مقوا هم نباشد و حضوری هوشمندانه و فعال در بحث داشته باشد. و این خیلی بهتر می‎شود اگر این حضور هوشمندانه بتواند در خلال بحث‎ها دستِ فریبکارانِ اهل قدرت و ثروت و ستمگران در حق مردم را رو کند و با آگاه‎سازی مردم جلوی خیانت‎ها و حماقت‎ها را بگیرد. در برنامۀ اخیر گمان می‎کنم دو میهمان در استودیو و دو میهمان تلفنی حضور داشتند؛ از این چهار، سه نفر هم‎نظر بودند و در قبال ابهامات سوءمدیریت‎ها و خیانت‎های بحث واردات برنج (چه آمریکایی چه هندی) موضعی ماست‎مالی‎کننده و عادی‎جلوه‎دهنده داشتند و اینجا بود که حس کردم پرسش‎ها و هوشمندی‎های به‎جای مجری، واقعا و استثنائاً نمایندۀ مردم است.

فکر می‎کنم صداوسیما باید به جای بِرَند (و کانون توجه و ستاره و سلبریتی) کردنِ پسرمجری‎های بی‎شخصیت بزمی و مقلد، باید به فکر برندسازی مجری‎های فرهیخته، شجاع و باشخصیت باشد. صداوسیما نباید مخاطب عام را گدایی کند، باید آنقدر خوب و حرفه‎ای باشد که بتواند مخاطب عمومی را هم مشتاق کند. اهتمام به مخاطب خاص، در بلندمدت مخاطب عام را هم راضی می‎کند، اما اهتمام به مخاطب عام (آن‎هم سطحی‎ترین تلقی از این مخاطب) ابتدا با حذف مخاطب خاص همراه است و سپس اندک‎اندک به حذف مخاطب عام می‎انجامد.

خلاصه از طرف من به خانم حُسنی‎دخت بگویید: خانم مجری! با همین فرمان بران!
حتی تند تر!

این هم فیلم کامل برنامه:

 


* سوسنِ حُسنی‎دخت، خواهر سودابه حُسنی‎دخت، دیگر مجری و گویندۀ بخش‎های خبری سیماست.

 

  • حسن صنوبری
۰۳
بهمن


http://bayanbox.ir/view/4446664496658688049/Abdul-Qadir-Bidel-Martin-Heidegger.png

هوالعلیم

بیایید یک‎مدت بیدل و هایدگر نخوانیم؛ دست‎کم به این شیوه.

«عبدالقادر بیدل دهلوی» شاعر هندوستانی قرن یازدهم و «مارتین هایدگر» فیلسوف آلمانی قرن بیستم، چند ویژگیِ مشترک دارند.

 اگر اولینِ این ویژگی‎ها دشواریِ اندیشه و زبان این دو مرد باشد و علّو و فخامتِ قلم و شأنشان، بی‎شک ویژگی مشترک دوم (منبعث از ویژگی نخست) نحوۀ مواجهۀ ناگوار مخاطبان عمومی با آن‎هاست. برای من که در هر دو مدرسۀ ادبیات و فلسفه مدتی دانش‎آموز بوده‎ام یقین شده است که دو نوع خوانش بد و دو گروه مخاطب بد، همواره روح این دو بزرگ‎مرد را رنجانده‎اند.

خودم را دوست می‎دارم که از اولین روزهای دانش‎آموزی سعی کردم دست‎کم در نسبت با این دو فرد، همواره ادبِ «رحم الله امرئ عرف حدّه، فوقف عنده» را داشته‎باشم، هرچند نمی‎دانم تا چه حد موفق بوده‎ام. اینقدر بوده که به این راحتی‎ها و بی‎مقدمه سعی کردم نزدیکشان نشوم و اگر شدم با این سرعت‎ها و شجاعت‎های معمول به انکار یا تأییدشان قصد نکنم.

آن دو مواجهۀ غلط عمومی مشترک با متن و اندیشۀ بیدل و هایدگر چنین است:

گرایش نخست: انکار جاهلانۀ روشنفکران

این گرایش رو به منسوخ شدن است، ولی هنوز هست. مخصوصا در دوره‎هایی -درمورد هر دو بزرگ- در محافل آکادمیک و روشنفکری مُد شده بود. علت امر این است که فرد وقتی روشنفکر و انتلکتوئل و آکادمیسین می‎شود یعنی مستظهر به علم و مدّعی دانستن است. آن‎هم مطلق و متکبّر. و وقتی آدمی در این مقام و موقعیّت قرارگرفت مورد پرسش هم قرار می‎گیرد که «ای همه‎چیزدان! این هایدگر چه می‎گوید؟» یا «ای دانای کل! این بیدل چه می‎گوید؟» غافل که وقتی ناخدا ادعای خدایی کند کشتی کلّه‎پا می‏‎شود. روشنفکر مزبور، در چنین شرایطی هرچند کتاب‎ها تورّق کرده و از دانش اساتید و بزرگان خوشه‎ها چیده و اسامی و اصطلاح‎ها از بر کرده، به این مقر که رسد مفر ندارد؛ چون خواندن و فهمیدن متون این حضرات برای اهل علم حقیقی هم دشوار است چه رسد به اهل علم مجازی؛ این است طرف خودش را راحت می‎کند:
«پرت و پلا می‎گفته»، «الکی بزرگش کرده‎اند»، «دیوانه بوده»، «اصلا خیلی از حرف‎هایش معنا ندارد»، «از قصد و برای فریب دیگران غامض حرف می‎زده»، «خب نازی بوده و مشاور هیتلر»، «چون هندی بوده، زبان فارسی بلد نبوده»...

در فهم و پاسخ ایشان باید گفت:

نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره‎شدن
طعن و تردید به سرچشمۀ خورشید چرا؟! (قیصر امین‎پور)


گرایش دوم: اشتیاق کودکانۀ نوخاستگان

این گرایش نوظهور است و در حال گسترش. مخصوصاً در میان سال اولی‎ها و تازه ثبت نام کرده‎های کلاس ادبیات و فلسفه. مخصوصاً وقتی گرایش مُد-محورِ پیشین؛ آهنگِ منسوخ‎شدن کرد و مُد جدیدِ «پرستیژ فهم و قبول بیدل و هایدگر» در این دو نحله رخ نمود. هرچند عقل می‎گوید در مدرسۀ شعر و فلسفه، بیدل و هایدگر را باید در آخرین مرحله، بالاترین کلاس و پس از طی بیشترین مقدمات جستجو کرد، ولی این درس‎های سال آخر را همه در سال اول می‎خوانند.  اکنون دیگر در هر کلاس پایینی و از دهان هر نوخطی بانگ «واشگفتا از درک عظمتِ سخن بیدلا!» و غریوِ «یا للعجب از فهم اندیشۀ هایدگرا!» بلند است.

عزیزانی که رودکی را نمی‎توانند از رو بخوانند... | رودکی چرا؟ گرامیانی که معنا و زیبایی سطرهای یک شعر سهراب سپهری را هم درک نمی‎کنند، چرا باید ادعا و حتی علاقۀ بیدل‎پژوهی داشته باشند؟! دوستانی که هنوز ارسطو ... | ارسطو چرا؟ برادرانی که اصطلاحات و معانی یک سخنرانی حسن رحیم‎پور ازغدی را هم نمی‎فهمند، چرا باید دعوی و عشق هایدگرخوانی و هایدگردانی داشته باشند؟! فقط به‎خاطر توهم و خودنمایی؟

 کدام جلوه که نگذشت زین بساط غرور
تو هم بتاز، که میدان امتحان خالی‎ست

فریب منصب گوهر مخور که همچو حباب
هزار کیسه درین بحر بی‎کران خالی‎ست (بیدل دهلوی)

چرا به‎خاطر موج‎زدگی و جوگیری یا خودنمایی هم خودمان را از فهم کلاس‎های بالاتر محروم می‎کنیم هم دیگران را به اشتباه می‎اندازیم؟

می‎توانم به جد بگویم نام و اظهار علاقه به فلسفۀ هایدگر را همآنقدر که از هایدگرپژوهانِ بزرگ شنیده‎ام، از سال‎اولی‎های فلسفه و کسانی که اصلا یک‎روز دانش‎آموز فلسفه نبوده‎اند شنیده‎ام. وقتی دانشجوی کارشناسی فلسفه بودم بارها شده بود در گفتگو با کسانی که دانشجوی فلسفه نبودند، وقتی سخن از رشتۀ تحصیلی‎ام می‎شد از من می‎پرسیدند «خب نظرت دربارۀ هایدگر چیست؟» (گاهی اضافه می‎کردند «من خیلی هایدگر را دوست دارم») و من اول می‎گفتم: «چی؟! هایدگر؟!» بعد ادامه می‎دادم: «والّا هنوز زود است برایم ... راستی دیشب مهران رجبی را دیدی؟» حالا اگر به طرف می‎گفتی «دیوژن» یا فکر می‎کرد یک‎جور ژن معیوب است یا اسم یکی از همکلاسی‎های من. والّا بلّا تا آنجا که ما فهمیدیم فهم کانت هم دشوار است چه رسد به هایدگر، روخوانی نظامی هم آسان نیست، چه رسد به بیدل.


من که هنوز هم خیلی با احتیاط نام این دو بزرگ‎مرد را می‎برم. دقت بفرمایید، اصلا بحث سن و مدرک و... مطرح نیست. دیده‎ایم بسیار کسان را که هم در سن و هم در مدرک تحصیلی سابقه‎دار بودند اما تخصص، شم و درک لازم را دربارۀ این فیلسوف و این شاعر نداشته‎اند و ورودشان _چه سلبی {مثل روشنفکران گرایش نخست} چه ایجابی_ به جز میوۀ افتضاح و رسوایی چیزی بار نیاورده است. نیز می‎دانم برای گزینش و خوانش یک اثر قرار نیست همۀ متون دیگر هم‎موضوع آن اثر را خوانده باشیم؛ همچنین قبول دارم کسب دانش و عرفان و هنر ذاتاً برای همه آزاد است و کسی حق ندارد مفتّشانه و خود-متولّی‎پندارانه مانع خواندن و فهمیدن و درس و بحث دیگران شود؛ اما  بالأخره باید حرمتِ علم و ادب را نگاه داشت، هرچند تحصیل مقامات ادب در عالی‎ترین سطوحش برای ما ممکن نباشد، که گفت: «به غیر خاک‎شدن هرچه هست بی‎ادبی است»

چطور است اول به جای عضو شدن در گروه بیدل‎خوانی و بیدل‎پژوهی، همین «بوستان» یا «گلستان» سعدی را یک‎بار از رو بخوانیم؟ چطور است ابتدا به‎جای جستجو برای خواندن کتاب‎ها و مقالاتی در حال و هوای «فلسفه در پنج دقیقه» و «هایدگر در پنج خط» برویم یک‎بار «تأمّلات» دکارت را بخوانیم؟ همین کتاب‎هایی مثل گلستان و تأملات واقعاً کتاب‎های خوب و خواندنی و فرهنگ‎سازی هستند. برای ما -آدم‎هایی که دوست‎دار هنر و حکمتیم ولی علامه دهر هم نیستیم- گاهی خواندن چند سطر از گلستان یا تأملاتی که می‎توانیم خوب بفهمیمش و به فکر واداردمان، هزاربرابر خواندن کل هستی و زمان هایدگر یا دیوان بیدل که با ابهام و پریشانی می‎فهمیمشان در فرهیخته‎شدن مؤثر است.


* این یادداشت را یک آدم عامی باصفا برای دیگر آدم‎های عامی و باصفا و البته فروتن نوشته است؛ یک وقت خدای‎ناکرده اعاظم و حضراتِ هایدگرشناس، بیدل‎پژوه،
دانشمند، فرهیخته و همه‎چیزدان -اعم از پیر و جوان- خود را مخاطب سخن من ندانند!

  • حسن صنوبری
۲۸
دی

http://bayanbox.ir/view/5721631805461377797/Farsi.png

تجاوز به حریم جزیرۀ فارسی | یادداشتی از حسن صنوبری


هفتۀ گذشته در اخبار اعلام کردند که:

«صبح چهارشنبه١٠ نظامی متجاوز آمریکایی با دو فروند قایق به صورت غیر مجاز وارد آب‌های ایران در خلیج فارس و در حوالی جزیره فارسی شده بودند و حدود ٢ کیلومتر در آب‌های کشورمان گشت زنی کردند.»

این چند سطر خبر، تکِ دشمن بود که در سطرها و روزهای بعدی با پاتکِ ما پاسخ داده شد:

«این شناورها پس از تمکین اخطار شناورهای رزمی نیروی دریایی سپاه متوقف و سرنشینان دستگیر شدند... |همزمان ناو گروه هواپیمابر آمریکایی اقدام به تحرکات احساسی و تحریک‎کنندۀ هوایی و دریایی نمود که با اقتدار نیروی دریایی سپاه کنترل و آرامش در منطقه تأمین شد... | پس از مشخص شدن سهوی بودن ورود شناورهای آمریکا به آب‌های جمهوری اسلامی ایران و عذر خواهی آن‎ها، سپاه این ده تفنگدار را در آب‎های بین‎المللی رها کرد.»

تهدید و تجاوز و فتنه و دشمنی همواره هست، خطر همیشه مرزها را تهدید می‎کند، اما ما با خواندن این خطوط خداراشکر می‎کنیم و نفس راحتی می‎کشیم که اگر از آنسو برای مرزهایمان خطری هست، در اینسو هم مرزبان دلیر و پرجگری هست که هم دشمن را می‎شناسد هم او را می‎راند و می‎تاراند.

این خبر مایۀ بشارت و مسرّت بود؛ اما برای اهل نظر، در این خبر چیزی دیگر هم هست از جنس اشارت و حکمت. به‎ویژه برای ما اهل ادب و فرهنگ که ساکنان سرزمین زبان فارسی و میراث‎بران گنجینۀ شعر پارسی هستیم. مخصوصا از این جهت که چند سال بیشتر نمی‎گذرد از زمانی که دشمنان ما سعی داشتند «خلیج فارس» را «خلیج عربی» نام دهند و یا اینکه تنها چندروز پس از این واقعه وارد مرحلۀ فرجامین برجام شدیم.

در منظر اهل نظر و ارباب تأویل، جهان، جهانِ نشانههاست و عالم، عالمِ رموز و اسرار. با نگاه به سیرۀ رسول و خاندان (علیه و علیهم صلوات‎الله) و نیز منش عرفا و حکمای ایران و اسلام می‎بینیم این بزرگان همه در پی یافتن این نشانه‎ها و معنای آن‎ها بودند، چنانکه حق (جلّ و عَلی) خود در کتاب گفته است: «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم حتّی یتبین لهم أنّه الحقّ»

پس باز می‎گردم به متن و با چشم نشانه‎شناس آن را دوباره می‎خوانم:

«...١٠ نظامی «متجاوز آمریکایی» با دو فروند قایق به صورت «غیر مجاز» وارد آب‌های ایران در «خلیج فارس» و در حوالی «جزیره فارسی» شده بودند و حدود ٢ کیلومتر در آب‌های کشورمان گشت زنی کردند.»

این نخستین‎بار بود که نام «جزیرۀ فارسی» تا این‎حد در رسانه‎ها تکرار شد. جغرافی‎دانان دربارۀ جزیرۀ فارسی چنین نوشته‎اند « جزیره فارسی از جزیره‌های ایرانی خلیج فارس است. این جزیره حد فاصل مرز بین ایران و عربستان بوده و از نظر موقعیت بسیار حائز اهمیت است. این جزیره در فاصله ۱۰۰کیلومتری خاک ایران یعنی جنوب غربی جزیره خارک قرارگرفته و بطور تقریبی طول جزیره ۱۴۰۰ متر و عرض آن ۷۰۰ متر است. نزدیک‌ترین جزیره به این جزیره، جزیره عربی است که گستردگی آن از فارسی کمتر است... »

باری اگر به تأویل بنگریم و از جغرافی وارد حکمت و نشانه‎کاوی شویم: جزیرۀ فارسی، روزگاری سرزمینی پهناور و گسترده بوده است و قلمروی آن از بلخ و بخارا و بدخشان و سمرقند آغاز می‎شده و از یک‎سو هند و سند را درمی‎نوریده است و از سوی دیگر مدیترانه و آسیای صغیر را زیر سایۀ خود داشته است. شگفت‎قلمرو و بزرگگستره‎ای که از خراسان پهلوانی چون فردوسی تا روم عارفانی چون مولوی همه ساکن سرزمین و پیروی آیینش بوده‎اند. روزگاری چنین بزرگانی، مرزبان هوشیار و بیدار و دلیر مرزهای این سرزمین بودند و هر طغیان و تجاوز آگاهانه و ناآگاهانۀ بیگانه را به تیغ سخن و تیر شعر از حریم مرزهای آن می‎تاراندند. و می‎دانیم که زبان فقط زبان نیست. زبان یعنی اندیشه، تفکر، شعر، هنر، منطق، آداب، رسوم، سنن، تمدن، فرهنگ، اقتدار و حتی دین. در میان زبان‎های جهان زبان فارسی یکی از بهترین و زیباترین قرائتها را از فرهنگ اسلام و قرآن عرضه کرده است. زبان فارسی فقط زبان فارسی نیست؛ خانۀ تاریخ بیهقی، خانۀ شعر فردوسی، خانۀ تفسیر سورآبادی و خانۀ حکمت شیخ اشراق است.

امروز اما آن سرزمین پهناور و گسترده که ولایت از پی ولایت و شهر به شهر در حال پیشروی بود، با افزایش یورش متجاوزان و کاهش هوش و خروش مرزبانان، اگر جزیره نشده باشد رو به جزیره شدن، محدودشدن و تنها شدن است. هُش‎دار! که تنهایی آغاز ویرانی است.

در روزگار ما قوی‎تر از حملۀ دشمنان خارجی و بیشتر از نقشۀ آمریکا، تنبلی، انفعال، حماقت و خیانت خود بعضی از ساکنان و میراث‎خوران زبان فارسی است که موجب زخمی و محدود شدن این زبان شده است. اگر تیر زهرآگین را دست دشمنی می‎سازد، آن تیر را کمان حماقت و خیانت به ما می‎اندازد. دو گروه عمده‎ای که چونان دو شناورِ رزمیِ آمریکا، بی‎اجازه به حریمِ جزیرۀ فارسی تجاوز کرده‎اند و گلولههای بیگانه را به زبان فارسی شلیک می‎کنند از این قرارند،

 

یک: تفنگِ اصحاب رسانه و تبلیغ

از بی‎شمار رسانۀ بی‎مجوز اینترنتی که بگذریم، حتی از روزنامه‎ها و رسانه‎های مجوزدار ولی مستقل از حکومت بگذریم، از گروهی که نمی‎توانیم بگذریم رسانه‎های رسمی کشورند. مخصوصاً کارمندان و مجریانِ این رسانه‎ها. هنوز که هنوز است معادل‎های ساده و قابل قبول واژه‎هایی چون «آیتم» و «وُله» (یعنی «بخش» و «میان‎برنامه») در دهانِ تنگِ بسیاری از مجریان جوان و باهیجان تلویزیونی نمی‎چرخد و نمی‎گنجد.  آدم شگفت‎زده می‎شود که مگر این‎ها چندسال از کودکی و جوانی خود را در قلب فرنگ گذرانده‎اند که با اینهمه سفارش و خواهش و قانون و آیین‎نامه باز نمی‎توانند به زبان فارسی حرف بزنند. مجری‎ها به‎کنار، همۀ ما اکنون دیگر شنیدن فرنگی بلغور کردن کارشناس‎ها و میهمانان برنامه‎ها را، مخصوصا اگر مستظهر به علم و مفتخر به داشتن عبارت «دکتر» باشند، برای دفاع از زبان‎دانی و هویت علمی و اصالت پایاننامه دکتری ایشان بر خود فرض و بایسته می‎دانیم. گاه می‎شود که مجری ابتدا واژۀ بیگانه را می‎گوید و بعد ناگهان پیشنهاد  فرهنگستان زبان فارسی را برای آن واژه می‎گوید؛ انگار آن واژۀ بیگانه واژۀ زبان مادری است و این پیشنهاد یک امر بیرونی و مختص گویشی بیگانه در کشوری (یا جزیره‎ای!) به نام «ایالات محدودۀ فرهنگستان زبان فارسی» است!

بی‎شک دو مشکل عمده داریم، یکی اینکه دوستان زبان فارسی را بلد نیستند و برای مسئولان هم مهم نیست که بلد باشند. دوم هم همان مشکل قدیمی بی‎شخصیتی فرهنگی و هویتی است.

و توجه کنیم که این‎ها همه رنج و دعوای ما سر معنای لفظی واژگان است و دعوا سر معانی اصطلاحی جای خود دارد و فراتر از این یادداشت است. مثلا اینکه هنوز هم رسانه‎های سیاسی (اعم از رسمی و غیررسمی) به دولت ترکیه می‎گویند «ترک‎ها» یا به حکام سعودی و همپیمانانش (مثل بحرین و...) می‎گویند «عرب‎ها»! و به‎طرزی لطیف تقابل حقیقی سیاسی را با یک تقابل موهوم قومیتی گره می‎زنند (با وجود گسترگی و تنوع اقوام ایرانی اعم از ترک‎ها و عرب‎ها و...).

 

دو: اصحاب تجارت و بازار

به تازگی مجموعه تلویزیونی خوب «ثریا» دو برنامۀ خود را به موضوع تبلیغ بِرَندهای خارجی {بِرَند=نام و نشان تجاری شناخته‎شده برای بازار} و حمایتِ همهجانبۀ مردم، مسئولان، صاحبان سرمایه و صداوسیما از تولید خارجی! اختصاص داد. آنچه در این برنامه مدنظر بود بحث زبان فارسی نبود و بحث تولید ایرانی بود، اما این دو موضوع هم در فرصت‎ها و هم در تهدیدها اشتراکات فراوانی با هم دارند، مخصوصاً وقتی به بعد تبلیغاتی آن توجه کنیم. تبلیغ برند خارجی در مرزهای رسانه‎های رسمی ما در ظاهر فقط تبلیغ کالاهای وارداتی خارجی است اما در باطن تبلیغ زبان و فرهنگ بیگانه است و به جز تولید داخلی، زبان فارسی را نیز تهدید می‎کند. شاهدی که در این برنامه مورد استناد قرار گرفت در جهت تضعیف تولید ایرانی، استفاده از واژگان و زبان بیگانه و تبلیغ کالاهای خارجی در مناظر و معابر شهری بود. تهدید و تجاوزی که پیش از تولید داخلی، زبان فارسی و فرهنگ بومی را هدف گرفته است.

(داخل پرانتز: توصیفِ این مظاهر نباید ما را از ریشه‎ها غافل کند. چرا در این مشکل این اشتراکات را بین «زبان فارسی» و «تولید داخلی» می‎بینیم؟ چرا یک دشمن با یک سلاح به هردو شلیک می‎کند؟ چون هردو یک ریشۀ فرهنگی دارند. یعنی همان اصطلاحی که نخست توسط یکی از فیلسوفان ایرانی و سپس با اندکی تغییر و تنزل معنا توسط آزاده‎اندیش بزرگ روزگارمان جلال آل احمد طرح شد: «غرب‎زدگی». همان انفعال فکری، فرهنگی و هویتیِ پس از مشروطه.)

باری به جز برندهای خارجی که با پول تولیدی‎های خارجی معابر و مناظر شهر و رسانه‎های ما را پوشانده است، گلوله‎های بیگانه از راه‎های دیگر هم به ما شلیک می‎شوند. مثلا می‎بینیم یک تولیدی موفق یا ناموفق ایرانی برای تضمین فروش خود، از یک برند خارجی استفاده می‎کند (به بهانۀ داشتن لیسانس از آن برند). یا می‎بینیم یک تولیدی ایرانی نامی بیگانه یا دست‎کم نامی شبیه نام‎های فرنگی را برای خود انتخاب می‎کند. کمترین حد غربزدگی در این بخش این است که نام ایرانی و مأنوس باشد، اما لوگوی اصلی با حروف لاتین این نام را نشان بدهند. این‎ها خطراتی هستند که به‎زودی پس از برداشتن تحریم‎ها بیشتر خواهند شد.

حال بیایید از مناظر و معابر و برندهای خارجی بگذریم. با هم برویم به پیتزا فروشی و غذا سفارش بدهیم. منوی رستوران را می‎گیریم و نگاه می‎کنیم. می‎توانیم؟ اسم غذاها را بلدیم؟ می‎شناسیم؟ در گوشی همراه برنامۀ مترجم داریم؟ اینجا ایران است؟! تازه داشتیم یاد می‎گرفتیم اگر قارچ دوست داریم بگوییم «ماشروم‎برگر» و اگر با طعم تند سازگار نیستیم «پپرونی» سفارش ندهیم، که دیدیم هربار که به رستوران‎ها یا کافی‎شاپ‎ها می‎رویم باید با انبوهی از لغات تازۀ بیگانه آشنا شویم. نمی‎شود گفت ورودبه این مغازه‎ها ورود به «یک» کشور خارجی است؛ چه اینکه این جماعت آنقدر در یافتن و بافتن نام‎های بیگانه و گاه حتی بی‎معنا اشتیاق دارند که همیشه در انتخاب واژه‎ها با هم اشتراک ندارند. لذا تو اگر به واژگان یک رستوران یا کافی‎شاپ (مخصوصا در تهران و مخصوصا در مناطق مرکزی و شمالی تهران) هم مسلط شوی ، دلیل نمی‎شود به منوی سفارش دیگر رستوران‎ها و کافی‎شاپ‎ها هم مسلط شده باشی و توگویی ما اینجا کشورها و زبان‎های گوناگونی را در دل کافه‎ها و غذافروشی‎های یک شهر ملاقات می‎کنیم! بهترین، آشناترین و مأنوس‎ترین واژه‎هایی که در این مغازه‎ها به عوان نام غذا با آن‎ها مواجه می‎شویم نام شهرها و کشورهای خارجی است (مثلا «شیکاگو» و «هاوایی») که نشانۀ آشکار تبلیغ فرهنگی برای کشورهای بیگانه و غربی است؛ چه رسد به دیگر واژه‎ها که حتی تلفظش برای کسی که تازه به این مغازه آمده (و گاه برای خود فروشنده!) دشوار است.

از معابر و مناظر گذشتیم، از پاتوق‎های غذایی (که ارتباط مستقیمی با موضوع سبک زندگی دارند) هم بگذریم؛ این دو حوزه همه مربوط به اسامی خاص و اصطلاحات بودند. مثل برند یک شرکت خارجی یا اسم یک پیتزا. اتفاق عجیب‎تر و بدتر این است که کم‎کم شاهدیم که کار از اسامی خاص گذشته و نحو و سخن معمول و عمومی هم دارد تغییر می‎کند. چنانچه برخلاف گذشته به‎جای واژۀ «تخفیف» مغازه‎دارها برای اشاره به این موضوع بر در مغازۀ خود می‎نویسند «Off»! این است که می‎بینیم خانم‎ها که بیشتر با فرهنگ خرید و مغازه‎گردی آشنا هستند بیشتر هم در زبان‎دانی پیشرفت کرده‎اند!

این اشاره به بخشی از خطرها و تهدیدها بود. این بخشی از تک دشمن و نمایی از دو شناور فرهنگیِ مهاجم بود. حال پاتک‎های ما و مرزبانان زبان فارسی کجا و کیانند؟

گویا برای حراست از مرزهای زبان فارسی سه مرزبان داریم؛ هرچند گاه خسته. سه پهلوان؛ هرچند گاه ناتوان؛ هرچند گاه پنبه! اما بالاخره مرزبانند.

 

یک: مرزبانی قانون و مجریان قانون

ما قوانین خوبی برای دفاع از حریم زبان فارسی داریم. جداً قوانین خوبی داریم. هرچند برای زینت اوراق و دفاتر!

مسئولیت قانون‎گذاری در اینگونه امور با دو نهاد است، یکی مجلس شورای اسلامی و  دیگری شورای عالی انقلاب فرهنگی. هردو نهاد هم مصوباتی را در جهت حفظ و حراست از زبان فارسی و فرهنگ بومی پیشنهاد داده‎اند. در همین برنامۀ اخیر ثریا هم به یکی از آن‎ها یعنی مصوبۀ شورای انقلاب فرهنگی اشاره شد.

یک / الف: مصوبۀ شورای عالی انقلاب فرهنگی

این مصوبه مصوبۀ «سیاست ها و ضوابط حاکم بر تبلیغات محیطی» (سال ۸۸) است و سیاست‎هایی را هم برای تولید داخلی و هم زبان فارسی اندیشیده است. ضابطۀ دوم این مصوبه اینگونه است:

«تبلیغات باید به خط و نشانه ها و زبان فارسی باشد.
تبصره1 نوشتن واژه‌های فارسی با املای نادرست مجاز نیست.
تبصره2 استفاده از علائم صنعتی و علائم و نام‎های کالای ساخت خارج در تبلیغات در صورتی بلامانع است که حروف فارسی به صورت مشهودی بر حروف بیگانه غلبه داشته باشد.»

البته بعضی از ضوابط و سیاست‎های دیگر این مصوبه را هم می‎توان تفسیری مرتبط با بحث داشت. از جمله بخش نخست ضابطۀ یازدهم:

 «تبلیغات نباید بگونه‌ای باشد که موجب تضعیف خودباوری و اعتماد ملی و نیز تحقیر شخصیت مردمی شود که فاقد استطاعت برای خرید کالای مورد نظر هستند.»

طبق همین مصوبه، این «شورای فرهنگ عمومی» (به ریاست وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی) است که موظف به «تنظیم ساز و کار نظارت بر اجرای این ضوابط و دستورالعمل‌های اجرایی آن» است و این شورا هم سه سال بعد خود مصوبه‎ای با عنوان «بخشی از دستورالعمل تبلیغات محیطی کالا و خدمات» (سال ۹۱) را برای اجرایی شدن مصوبۀ شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرد. از این مصوبۀ چهار ماده‎ای سه ماده مشترک به حمایت از چرخۀ تولید داخلی و حریم زبان فارسی می‎پردازد:

« ماده ٢) تبلیغ کالا و خدمات داخلی که نام خارجی دارد، ممنوع می­ باشد.

ماده ٣) تبلیغ کالا و خدمات داخلی با سرمایه‎­گذاری مشترک خارجی باید با نام ایرانی و منطبق بر قانون «ممنوعیت به کارگیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» و آیین­ نامه اجرایی آن باشد.

 ماده٤) تبلیغ کالا و خدمات خارجی که مشابه داخلی ندارد، با رعایت استفاده از حداکثر ٢٠% کل ظرفیت تبلیغات محیطی و صرفاً با خط فارسی مجاز می­ باشد.»

این از مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای فرهنگی عمومی، که واقعاً مصوبات خوبی است اگر کاملاً اجرایی شود.

یک / ب: قانون مجلس شورای اسلامی

و اما مجلس شورای اسلامی سال‎ها پیش از این، قانون تک‎مادّه‎ای مهمی را اختصاصاً برای حمایت از زبان فارسی تصویب کرده است. این قانون، قانونِ «ممنوعیت بکارگیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» (سال ۷۵) است و ماده واحدۀ آن به شرح زیر است:

«به منظور حفظ قوت و اصالت زبان فارسی به عنوان یکی از ارکان هویت ملی ایران و زبان دوم عالم اسلام و معارف و فرهنگ‌اسلامی، دستگاه‌های قانونگذاری، اجرایی و قضایی کشور و سازمان‌ها، شرکت‌ها و موسسات دولتی و کلیه شرکت‌هایی که شمول قوانین و مقررات‌عمومی بر آنها مستلزم ذکر نام است و تمامی شرکت‌ها، سازمان‌ها و نهادهای مذکور در بند (‌د) تبصره (22) قانون برنامه دوم توسعه موظفند از بکار‌بردن کلمات و واژه‌های بیگانه در گزارش‌ها و مکاتبات، سخنرانی‌ها، مصاحبه‌های رسمی خودداری کنند و همچنین استفاده از این واژه‌ها بر روی کلیه‌تولیدات داخلی اعم از بخش‌های دولتی و غیر دولتی که در داخل کشور عرضه می‌شود ممنوع است.»

بخشی از تبصرۀ نخست این قانون :

« فرهنگستان زبان و ادب فارسی باید براساس اصول و ضوابط مصوب خود برای واژه‌های مورد نیاز با اولویت واژه‌هایی که کاربرد‌عمومی دارند راسا یا با همکاری مراکز علمی واژه‌گزینی و یا واژه‌سازی کند...»

چند تبصرۀ مهم دیگر این ماده:

« تبصره 5- کارخانه‌ها، کارگاه‌ها و اماکن تولیدی و خدماتی و تجاری موظفند ظرف مدت دو سال از تاریخ ابلاغ این قانون اسامی تولیدات و ظرف‌مدت یک سال نام اماکن خود را به نامها و واژه‌های غیر بیگانه برگردانند. {!}

تبصره 6- چاپخانه‌ها، مراکز طبع و نشر، روزنامه‌ها و سایر مطبوعات مکلف به رعایت این قانون هستند و در صورت تخلف وزارت فرهنگ و‌ارشاد اسلامی موظف است مطابق تبصره هشتم همین قانون با آنها رفتار کند.

‌تبصره 7- صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران موظف است از بکارگیری واژه‌های نامانوس بیگانه خودداری کند و ضوابط دستوری زبان فارسی‌معیار را رعایت نماید، سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و کلیه دستگاه‌های مذکور در ماده واحده موظفند واژه‌های مصوب فرهنگستان‌زبان و ادب فارسی را پس از ابلاغ در تمامی موارد بکار ببرند.

تبصره 8- تولید و توزیع‌کنندگان کالاها و صاحبان مراکز کسب و پیشه در صورت تخلف از این قانون به ترتیب به مجازات‌های زیر محکوم‌خواهند شد: الف - اخطار کتبی توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. ب - تعویض علایم و نشانه‌ها و تغییر اسامی و عناوین پس از اعلام وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی توسط وزارت کشور یا دستگاه‌های ذیربط با‌هزینه متخلف. ج - تعطیل موقت محل کار. د - لغو پروانه کار.

‌تبصره 9- نیروی انتظامی موظف است از نصب و استفاده از علایم به زبان و خط بیگانه توسط مراکز تولید، توزیع و صنوف جلوگیری نماید.» !

بنا به تبصرۀ دهم این قانون، آیین‎نامۀ اجرایی قانون «ممنوعیت بکارگیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» مجلس شورای اسلامی باید با پیشنهاد کمیسیون فرهنگی دولت به تصویب هیئت وزیران برسد. لذا، سه سال بعد هیئت دولت «آیین‎نامه اجرایی قانون ممنوعیت بکار گیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» را در هجده مادّه تصویب می‎کند (سال ۷۸).

طبق سه مادۀ نخست این قانون، تمام مسئولان، دستگاه‎های حاکمیتی و همۀ نهادهایی که به نحوی تحت حمایت حکومت هستند،

 «...موظفند الفاظ و واژه‌های بیگانه را در گزارش نویسی، نامه نگاری،‌سخنرانی و مصاحبه‌های رسمی بکار نبرند .»

بعضی از ماده‎های دیگر این قانون اینگونه‎اند:

«ماده 10ـ دستگاه‎های اصلی مذکور در ماده 2 این آیین نامه موظفند به منظور زمینه‎سازی برای اجرای قانون و این آیین نامه با تشکیل شورای حفظ و‌ترویج زبان فارسی به ریاست نماینده بالاترین مقام آن دستگاه ضمن هماهنگی و ارتباط با فرهنگستان نسبت به شناسایی و اعلام واژه‌های بیگانه که در‌آن دستگاه و واحدهای وابسته به آن به کار می‌رود و پیشنهاد معادل فارسی آن به فرهنگستان و یافتن راههای ترویج معادل‎های فارسی تصویب شده‌توسط فرهنگستان در دستگاه متبوع خود اقدام کنند .

 ماده 11 - صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران موظف است با ایجاد واحد مناسب در تشکیلات فعلی خود ضمن زمینه سازی برای اجرای قانون و‌این آیین نامه با جدیت از بکارگیری واژه‌های نامانوس بیگانه خود داری کند و ضوابط دستور زبان فارسی معیار را در کلیه برنامه‌های خود رعایت نماید‌صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ملزم است واژه‌های مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی را پس از ابلاغ در تمامی موارد بکار برد.

 ماده 12- دستگاههای یاد شده در ماده (2) این آیین نامه که به کارگاهها، کارخانه‌ها، اماکن تولیدی و تجاری و خدماتی پروانه تأسیس و پروانه کسب یا‌ بهره‎برداری یا اجازه تولید و ادامه فعالیت می‌دهند موظفند پس از صدور پروانه و اجازه تولید و ادامه فعالیت به متقاضیان ابلاغ کنند تا نسبت به تغییر‌نام مؤسسه یا محصولات خود و گزینش نام فارسی اقدام کنند...

ماده 13 - کلیه روزنامه‌ها و نشریه‌های فارسی زبان موظفند مفاد قانون را در چاپ آگهی‌های عمومی داخلی تبلیغاتی و تجاری رعایت کنند .»

با وجود تصویب چنین قانونی آن‎هم از بیست سال پیش تاکنون بیشتر معلوم شد ما مشکلی در حوزۀ قوانین نداریم. البته این قانون در بعضی از ماده‎ها وتبصره‎هایش مشکلات و گریزگاه‎های اندکی دارد، اما آن‎ها هم با وجود مصوّبۀ شش سال پیش شورای عالی انقلاب فرهنگی مرتفع شده‎اند.

با این‎حال اینهمه مصوبه و قانون و ماده و تبصره، وقتی فقط زینت‎بخشِ اوراقِ حقوقی و دفاتر دیوانی ما باشند بی‎ارزشند و در حکم پهلوان پنبه. چنانچه همین دوماه پیش، علی مطهری از نماندگان مجلس در نطق خود به خاطر اجرایی نشدن این قانون قدیمی مجلس از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی سوال کرد:

 «نگاهی به تابلوهای فروشگاه‌ها و شرکت‎ها و غذاخوری‌ها و هتل‎ها و سایر اماکن عمومی خصوصا در شهرهای بزرگ نشان می‌دهد که اسامی و عناوین انگلیسی یا اسامی و عناوین فارسی با حروف انگلیسی در سال‎های اخیر رو به افزایش بوده و اگر اقدامی در اجرای این قانون صورت گرفته، کاهش این پدیده محسوس نبوده است به گونه‌ای که به نظر می‌رسد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در اجرای قانون سهل‌انگاری کرده و اساسا این پدیده را یک مسئله و معضل نمی‌داند، در حالی که این امر زمینه‌ای است برای رواج فرهنگ غربی، چون هر زبانی با خود فرهنگ خود را هم می‌آورد. به تعبیر رهبر انقلاب: "چقدر دولت انگلیس و دولت آمریکا باید پول خرج کنند تا بتوانند این طور آسان زبان خودشان را در میان یک ملت بیگانه ترویج کنند؟ اسم فارسی را با خط لاتین می‌نویسند یا اسم‎های فرنگی روی محصولات تولید شده داخل ایران می‌گذارند! من از این، احساس خطر می‌کنم.

 

دو: مرزبانی فرهنگستان زبان و ادب فارسی

با مطالعۀ بخش پیشین اهمیت کار و نقش ویژۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی در حفظ و حراست از زبان فارسی مشخص شد. با این‎حال خوب است برای دقت بیشتر سه وظیفۀ نخست از وظائفی که در اساس‎‎نامۀ این فرهنگستان آمده است را هم مد نظر داشته‎باشیم:

  • «سازمان دادن و تمشیت فعالیت‌هاى ناظر به حفظ میراث زبانى و ادبى فارسى‌؛
  • تأسیس واحدهاى واژه‌سازى و واژه‌گزینى و سازمان دادن واحدهاى مشابه در مراکز دانشگاهى و دیگر سازمان‌هاى علمى و فرهنگى و هماهنگ ساختن فعالیت‌هاى آنان از راه تبادل تجارب‌؛
  • نظارت بر واژه‌سازى و معادل‌یابى در ترجمه از زبان‌هاى دیگر به زبان فارسى و تعیین معیارهاى لازم براى حفظ و تقویت بنیۀ زبان فارسى در برخورد با مفاهیم و اصطلاحات جدید؛»

علی‎رغم تمام انتقاداتی که دربارۀ واژه‎گزینی‎ها و واژه‎سازی‎های فرهنگستان زبان و ادب فارسی در رسانه‎ها طرح می‎شود، آنچه باعث کاهش تأثیر و توانایی این فرهنگستان در مرزبانی زبان فارسی شده است، بیش از ضعف‎ها و کاستی‎های این نهاد، همین انتقادات و گاه تمسخرهای جاهلانه است. نکته‎ای که باید هم برای واژه‎گزینان و واژه‎سازان و هم منتقدان فرهنگستان پیش چشم باشد، این است که فرایندِ واژه‎گزینی، فرایندی دستوری و یک‎باره نیست. چنین نیست که فرهنگستان دربارۀ واژه‎ای بیگانه که در حال گسترش و عمومی شدن است به سرعت بیاندیشد و به سرعت به واژۀ خوبی برسد و دستور بدهد این واژه استفاده شود و مردم هم به سرعت استقبال کنند از آن واژه. فرایندِ واژه‎گزینی و ورود واژۀ تازه به زبان عمومی مردم، بی‎شک فرایندی دو مرحله‎ای‎است. روش درست این است که فرهنگستان پس از رسیدن به واژه‎های تازه در مرحلۀ اول آن‎ها را پیشنهاد کند، نه ابلاغ. پیروی از زبان ذاتاً امری دستوری و ابلاغی نیست؛ پسندیدنی و پذیرفتنی است. واژه‎های نو در مرحلۀ نخست باید توسط مردم و نخبگان چشیده شوند و در این زمینه نظرسنجی شود. اگر بازخوردها خوب بود و انتقادها جدی و علمی نبود، در مرحلۀ دوم ابلاغ شوند. این کار هم سایۀ جبر و دستور را از این کار فرهنگی دور می‎کند هم احتمال خطا را پیش‎بینی می‎کند و واژۀ تازه آزموده وارد میدان اجتماع می‎شود.

همچنین نیکو است که منتقدان توجه داشته باشند قرار نیست هر واژۀ تازه در اولین آشنایی برای ما مأنوس باشد! اگر چنین باشد که دیگر آن واژه تازه نیست! بلکه باید به آن واژه با خوشبینی فرصت داد تا فرایند آشنایی را طی کند. نخستین گروهی که برای واژه‎سازی گرد هم آمدند حتی پیش از فرهنگستان اولِ پهلوی و باکمترین دانش‎ها، صلاحیت‎ها و تجربه‎ها نیز توانستند واژه‎های زیادی را بسازند که امروز برای ما بسیار عادی و مأنوس است، هرچند آن روزگار جدید و عجیب و غریب جلوه می‎کردند. واژه‎هایی چون «هواپیما» و «فرودگاه» مربوط به همان گروه است که نود و یک سال پیش کار خود را آغاز کرده بود.

همانطور که انتقادهای صحیح و علمی کمک خوبی برای واژه‎گزینی فرهنگستان است، بزرگ‎ترین مانع بر سر راه فرهنگستان همین انتقادها و گاه تمسخرهای جاهلانه و نابخردانه است که در سال‎های گذشته حتی به صداوسیما هم راه پیدا کرده بود. وقتی در فرهنگ عمومی جامعه با بدبینی و تمسخر و تحقیر به این حرکت مهم فرهنگی نگریسته شود، به جز انتقادهای نامتقن، راه برای انتقادهای مبتنی بر دروغ و شایعه هم باز می‎شود. برای مثال در سال‎های اخیر در رسانه‎ها خواندیم که فرهنگستان برای واژۀ فرنگیِ «فانتزی» (fantasy) معادل‎های نامناسبی چون «نامتعارف»، «غیرمعمولی» و «غیرضروری» را تصویب کرده است. یادداشت‎ها و مقالاتی هم منتشر شد مبنی بر اینکه فانتزی در سینما و هنر ارتباط با «خیال‎انگیزی» دارد و گویا واژه‎گزینان هیچ درکی از این مسئله ندارند. این درحالی‎ست که سه عبارت «نامتعارف»، «غیرمعمولی» و «غیرضروری» معادل فانتزی در حوزۀ سینما و هنر نبودند، بلکه تعریفِ معادلِ این واژه در حوزۀ عمومی یعنی «تفننی» بودند و معادل عبارت فانتزی در حوزۀ سینما «فیلم خیال‎پردازی» بود و در حوزۀ موسیقی خود «فانتزی». یا معادل دیگری که تمسخر می‎شد و در بین مصوبات فرهنگستان اصلا حضور نداشت معادل «رایانک مالشی» برای «تبلت» (Tablet) بود!

اینگونه انتقادات مخصوصا باوجود انگیزۀ سیاسی پررنگ‎تر هم می‎شوند و برای مثال فلان رسانه به‎خاطر مخالفت با مواضع سیاسی رئیس فعلی فرهنگستان (دکتر غلامعلی حدادعادل) و به خاطر مفتضح کردن او، از هیچ دشمنی، انکار و تحقیری دربارۀ این نمودِ عمومی فرهنگستان چشم نمی‎پوشد و نمی‎فهمد شکستن این ستون، سقف را بر سر همه فروخواهد ریخت.

باری، اینگونه انتقادها پیش از دوران دکتر حدادعادل، یعنی در دوران زنده‎یاد دکتر حسن حبیبی نیز وجود داشت و همین نشان می‎دهد روش فرهنگستان تابع سیاستی خاص نیست و این تلاش مهم باید در فرهنگ عمومی فرهنگسازی شود. در دوران زنده‎یاد حسن حبیبی معروف‎ترین واژه‎ای که مورد استهزاء و تمسخر مخالفان قرار می‎گرفت واژۀ «کش‎لقمه» به عنوان معادل «پیتزا» (Pizza) بود. واژه‎ای که با همۀ سروصداها اصلا توسط فرهنگستان تصویب نشده بود!

مرحوم حبیبی همواره به عنوان چشم و چراغ دولت و مرد آرام سیاست در دوران سازندگی و اصلاحات شناخته می‎شد، امروز شاید بازخوانی سخنان ایشان و یکی از معدود عصبانی‎شدن‎های ایشان در حمایت از فرهنگستان و با غیرت نسبت به زبان فارسی خواندنی و جالب باشد:

 «ما مردم شوخ‌طبعی داریم ولی با برخی مراکز و برخی کارها نباید شوخی کرد؛ چرا که این شوخی‌ها یا هجو است و یا با غرض انجام می‌شود. نمی‌گویم از فرهنگستان انتقاد نشود، ولی برخی دیدگاه‌های شخصی خود را با عملکرد فرهنگستان یکی می‌گیرند. مثلا گاهی شنیده‌ام که می‌گویند فرهنگستان به جای واژه «پیتزا» کلمه «کش لقمه» را وضع کرده است. این یک شوخی است که شخصی می‌سازد و ممکن است برای دیگران تعریف کند. اما نباید این شوخی را به فرهنگستان نسبت داد.

 این خود مردمند که باید معادل‌هایی برای واژگان بیگانه انتخاب کنند و یا پیشنهاد دهند و روا نیست فقط به واژگانی که فرهنگستان انتخاب می‌کند، اعتراض کنند. مدتی گفتند اصلا فرهنگستان واژه پیشنهاد ندهد. دوسال فرهنگستان به این خواسته رضا داد که به نظرم خسارت دید.

 ما وظیفه مان را انجام می دهیم و به گمرک‌چی زبان تبدیل شده‌ایم یعنی در مرز می‌خواهیم جلوی ورود قاچاق زبان را بگیریم. شما ببینید چقدر کوشش می‌شود که فرهنگستان را دست بیندازد و با آن شوخی کنند. در حالی که شوخی با فرهنگستان خیلی درست نیست.» (سومین گردهمایی انجمن ترویج زبان و ادب فارسی - شهریور 87)

باری همۀ این سخنان به معنای دفاع از همۀ فعالیت‎ها و واژه‎های فرهنگستان نیست.چه اینکه همانقدر که «یارانه» و «کالابرگ» و «پیامک» توانستند موفق باشند، معادل‎هایی مثل «زیرموشی»، «غذاخوری خویش‏یار» و «پی‎غذا» بعید است راه به جایی برند.

زین‎رو خوب است که فرهنگستان هم در ساختار فعلی خود بازنگری‎هایی داشته باشد. یک پیشنهادم همان تنظیم ساختاری برای دو مرحله‎ای شدن فرایند تصویبِ واژۀ نوین (اول: پیشنهاد و گرفتن بازخورد، دوم: تصویب و ابلاغ) است. پیشنهاد دیگرم با توجه به این نکته است که برای پیشنهاد واژۀ جدید بین دو روش «واژه‎گزینی» و «واژه‎سازی» تفاوتی بنیادی وجود دارد. واژه‎گزینی فرایندی است که مبتنی بر دانش است اما واژه‎سازی بیشتر مبتنی بر خلاقیت است. برای فرایند نخست، شاید اعضای گذشته و کنونی فرهنگستان و  کارگروه واژه‎گزینی‎اش که عموما از اساتید کارآزمودۀ ادبیات هستند بهترین انتخاب باشند. اما برای فرایند دوم که مبتنی بر خلاقیت است نه. بهترین واژه‎سازان و ترکیب‎سازان تاریخ زبان فارسی، بی‎گمان شاعران بوده‎اند. در میان اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی تنها دو شاعر (جدی!) حضور داشته‎اند که متأسفانه هردو درگذشته‎اند. یکی زنده‎یاد دکتر طاهره صفارزاده و دیگری مرحوم دکتر قیصر امین‎پور. به‎نظر من استفاده از شاعران، آن‎هم نه شاعران مضمون‎باز، بلکه شاعران سخنور و زبان‎آور می‎تواند موجب پویایی و طراوت کارگاه واژه‎سازی و ترکیب‎‎سازی فرهنگستان شود.

(داخل پرانتز: این پرانتز آخرین بخشی است که به متن می‎افزایم. پس از پایان نگارش یادداشتم و پیش از ارسال، تصمیم گرفتم مروری بر سخنان رهبری داشته باشم و شگفتا در اولین متنی که خواندم و پیش از این نخوانده‎بودمش، دیدم آیت‎الله خامنه‎ای هم بیست و چهار سال قبل در دیدار با اعضای فرهنگستان به نحوی همین پیشنهاد من در مورد حضور شاعران را توصیه کرده‎اند! و شگفتا که روز نگارش یادداشت من با روز ایراد آن سخنان برابر است! شد دو نشانه!

«در جمع شما خانم صفارزاده هم هستند که بحمداللَّه رتبۀ شعری بسیار والا و برجسته‌ای دارند؛ این خیلی جای خوشحالی است. البته بعضی از آقایان هم شعر را می‎سرایند، اما تطفّلاً! من نمی‎دانم که در جمع شما، شاعرِ مختص به شعر و شاعر حرفه‌ای داریم یا نداریم - البته ما از شعرهای آقای دکتر حبیبی و آقای دکتر حداد و آقای محیط طباطبایی هم استفاده کرده‌ایم - ولی درعین‌حال نباید کفۀ شعر را خیلی در اقلیت قرار داد. خانم صفارزاده بحمداللَّه زبانشان، زبان بسیار خوبی است؛ یعنی سطح شعرشان واقعاً خیلی بالاست. اگر شما باز هم بتوانید در آن جمع شعرایی که باقی مانده‌اند، این جهت «فارسی‎گویی» را غنی کنید، خیلی بهتر است. می‎دانید که شعرا هم مختلف‎اند؛ بعضی واقعاً فارسی‎گو هستند، بعضی هم چندان فارسی‎گو نیستند و با فارسی خیلی انس ندارند. بنابراین، قریحۀ شعری، همیشه ملازم با تسلط بر زبان نیست.» دیدار با اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی ۱۳۷۰/۱۱/۲۷)

باری مقدمۀ همۀ این فکرها و پیشنهادها، اصلاح فرهنگ غلطِ نقدهای شتابزده و شوخی‎های نابخردانه با اصل و اساس کار فرهنگستان است.

 

سه: مرزبانیِ شاعران

تاریخ پیدایش و گسترش زبان فارسی به ما می‎گوید برترین مرزبانان سرزمین شکوهمند زبان فارسی، شاعران پارسی‎سرا بوده‎اند. مخصوصا شاعران سبک خراسانی و تاحدی عراقی. البته جای و قدر بعضی از بزرگان نثر، چه در میان منشیان و دیوانیان و چه در میان مورخان و عارفان بر اهل نظر پوشیده نیست. اما همت اصلی از آن شاعران و هویتِ زبان فارسی توسط ایشان شکل گرفت. چنانچه سرسلسلۀ این شاخۀ زرین فردوسیِ گرانمایه و عزیز است. کسی که با بازسازی بنای زبان فارسی، زیربنای هویت و فرهنگ ایرانی را نیز مستحکم کرد. آنگونه که خود در هجونامۀ محمود غزنوی میگوید:

بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند

بر این نامه بر عمرها بگذرد
 بخواند هر آنکس که دارد خرد

بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی

این گذشتۀ درخشانِ مرزبانی شاعران است. حال را افسوس‎ها باید؛ که گاه این مرزبانان خواب‎اند و گاه خائن. در دهه‎های اخیر آنقدر روز به روز نحله‎ها و پرچم‎های تازه در شعر معاصر آمد و رفت که توجه‎ها همه به اهمیت «قالب» و «سبک» و «اندیشه و نگاه» جلب شد و بحث «زبان» به حاشیه رفت. و آنقدر شاعر شدن آسان شد و جماعت شاعران فراوان، که تو نمی‎توانی به این جماعت به چشم یک صنف و یک هویت ثابت نگاه کنی و از ایشان انتظار خاصی داشته باشی. لذا در عالم شعر با فراوانی گروهی مواجهیم که اصلا فارسی نمی‎دانند و بخواهند هم بلد نیستند زبان‎آور باشند. دیگر به این آسانی نمی‎توان شاعر جوانی را مورد خطاب قرار داد که:

گشاده زبان و جوانیت هست
سخن گفتن پهلوانیت هست

جدا از این نادانی عمومی، حتی دیدیم گروه‎هایی زیر لوای نوآوری و شعر نو آمدند که به دریدن پردۀ وزن و قافیه بسنده نکردند و به عنوان یک نوآوری جدید، تصمیم قاطعانه بر ویرانیِ و انهدام زبان فارسی گرفتند. گروهی که همواره خلاقیت را نه در معنای واقعی این اصطلاح که خلق و ایجاد و آفرینش و افزایش است، بلکه در معنای حذف و اعدام و انهدام و کاهش فهمیده‎اند. اگر گروه قبلی «خواب» بودند این گروه بی‎گمان «خائن»اند که صرفاً برای خودنمایی و از روی تنبلی چنین روش احمقانه‎ای را پرچم تمایز خود می‎کنند.

امروز جزیرۀ فارسی مظلوم است، حتی در میانِ خوش‎نامترین مرزبانانش. امروز در میان خوش‎نام‎ترین و بدمرام‎ترین مرزبانانش، سرزمین فارسی در محاصره است! جزیره است!

کدام همت‎ها و انگیزه‎ها این حصار را می‎شکند؟

بی‎شک منظور از مرزبانی شاعران برای زبان فارسی عضویت در فرهنگستان نیست. این پیشنهادی است که در فرع داستان می‎تواند مفید باشد. منظور ما اینجا همان روش دیرین شاعران پیشین است. یعنی شعر گفتن و خوب شعر گفتن، با توجه به مقولۀ زبان و زبان فارسی. کاری که اساسِ همت بزرگان ادبیات فارسی و نیز بعضی از شاعران توانای معاصر از جمله زنده‎یاد اخوان ثالث، استاد شفیعی کدکنی، استاد معلم دامغانی، مرحوم قیصر امین‎پور و... بوده است و هست. اگر این مرزبانی به معنای واقعی کلمه پدید آید، از دو مرزبانی دیگر بسیار کارآمدتر و بنیادی‎تر است. شاعر در ناخودآگاهِ سرایش، بی تکلیف و سفارش، و بی تکلّف و تصنّع، ترکیب‎ها و واژه‎های مناسب را برمی‎گزیند و ترکیب‎ها و واژه‎های تازه را برمی‎سازد. این رهایی و توانایی از عهدۀ اهل علم خارج است و به آیین‎نامه و دستور فراهم نمی‎آید. حتی اگر به واژه‎های فرهنگستان نگاه کنیم، بعضی از بهترین‎هایش گزینش از شعر شاعران بزرگ فارسی بوده است.

سرانجام، از بین این سه مرزبان، دود از کنده بلند می‎شود و امید با شاعران است. با آنهمه تنبلی نهادینه شده که در مسئولان فرهنگی ما وجود دارد، با آنهمه موانع و دشواری‎ها که ساختارهای دیوان‎سالار و کاغذباز ایجاد کرده‎اند و با آنهمه بازی عالم رسانه وسیاست‎بازان، نمی‎توان امید زیادی به سیاست‎مداران و نهادها داشت، آنچنانکه رهبری هم به تازگی گفتند «دیگر امیدی به سیاست‎مداران ندارم»، ما هم به همین رسیدیم و دیگر امید چندانی به اهالی سیاست نداریم. «امروز نوبت ماست».



  • حسن صنوبری
۲۴
دی

من بلد نیستم الآن اینجا چگونه تشکر کنم که حق شکرگزاری ادا شود.

فلذا فقط تشکر می‎کنم.

هیچ‎وقت فکر نمی‎کردم آدمی بشوم که اهل تلویزیون دیدن است. البته هنوز هم فکر نمی‎کنم. ولی دیشب دوتا برنامۀ خوب در تلویزیون دیدم که یکیش برنامۀ خوب و زحمت‎کشیده‎شده و بی تصنع «ثریا» با اجرای محسن مقصودی در شبکۀ یک سیما بود.

قبلا هم گاه‎گداری دیده بودم این برنامه را. از جمله همان برنامه‎ای که آقای خامنه‎ای هم از دیدنش تشکر کرده بود را من هم به طور اتفاقی دیده بودم و خیلی پسندیده بودم. عجب حس و حال عجیب و خوبی را برای نوجوان‎ها و بچه‎های مدرسه فرستاد. عالی بود. این دو برنامۀ اخیر هم با موضوع تبلیغ برندهای خارجی و حمایتِ همه‎جانبۀ مردم، مسئولان، صاحبان سرمایه و صداوسیما از تولید خارجی! واقعا خوب بود. دو بریده‎فیلم از برنامۀ قبلی‎شان در سایتشان منتشر شده:  گزیده برنامه برند با حضور دکتر فضلی‎پور. فیلم امشب هم لابد به زودی منتشر می‎شود و قطعا با حضور درددل‎های یک تولیدکنندۀ داخلی و حرف‎های عجیب، خنده‎دار، نمایشی و ریاکارانۀ نمایندۀ تولیدکنندۀ خارجی (سامسونگ) خیلی جذاب‎تر از برنامۀ قبل بود.

این موضوع برندها و تولیدات خارجی و داخلی از دیرباز برایم مهم بود. بیش از بعد اجتماعی‎اش بعد فرهنگی‎اش. خطر اجتماعی و اقتصادی و سیاسی‎اش خیلی مهم است ولی خطر فرهنگی و شعوری‎اش مهم‎تر و شگفت‎تر است. این پرسشی است که همواره از بچگی برایم مطرح بود «چرا ما دوست داریم عقب‎افتاده و عقب‎مانده و در عین حال مدعی باشیم همیشه؟»


در عالم وبلاگ‎نویسی

چندسالی بود که می‎خواستم دربارۀ چنین موضوعاتی بنویسم، آنقدر ننوشتم و ننوشتم و طولش دادم تا حرف دلم را دو سال پیش در وبلاگی دیگر (شاید همین حوالی {«پل چوبی» سابق}) خواندم. نام مطلب «Made In Iran» بود و خیلی هم خوب و خلاقانه بود. الآن نمی‎شود به خود مطلب لینک داد (بعد از خرابی بلاگفا) ولی آن مطلب هنوز در آرشیو اسفند 92 آن وبلاگ هست: «اینجا» فکر کنم اگر یکبار وبلاگشان را به‎روز کنند این آرشیو هم پاک شود. حدوداً یکسال بعدش (یک سال قبل) خودم هم در وبلاگ سابقم (به رنگ آسمان) بالاخره مطلبی نوشتم با نام «ایران من». اکنون از به رنگ آسمان بلاگفا پاک شده ولی در نسخۀ پشتیبان گذاشتمش «اینجا». و البته این نهضت وبلاگی پس از من هم ادامه پیدا کرد و خیلی بهتر از من. اول در وبلاگ شکوائیه یک صفحۀ خوب ایجاد شد «اینجا» و دارای یک مطلب خواندنی و سر ذوق آوردنی. باری نهضت‎شدن این موضوع در وبلاگستان دقیقاً با همت وبلاگ مسیر بود، که فکر کنم اصل مطالبش و نهضت‎آفرینی‎اش در این زمینه درحادثۀ بلاگفا پاک شده است. آخرین مطلبی که دراین‎باره در وبلاگشان دیدنی‎است «اینجا» است.

پس ما اینجا به جز وبلاگ خودمان، از سه وبلاگ دیگر هم یاد خیر کردیم: «شاید همین حوالی»، «شکوائیه» و «مسیر».


بالاغیرتاً «شخصی‎نویسی» بهتر است یا «اجتماعی‎نویسی»؟ حتی از منظر کیف دادن؟

  • حسن صنوبری
۰۴
ارديبهشت

کتابخانه

یا: ۱۰ فیلمی که هرکسی باید در زندگیش آن را ببیند!

یا: هزار و یک کتابی که قبل از مرگ باید خواند!

یا: کتابهایی که باید پیش از مرگ خواند!

یا: صد رمان و داستانی که باید در طول زندگی بخوانید!

یا حتی:  پانصد شعری که هرکس باید آن‌ها را خوانده‌باشد!

 

حتماً شما هم از این لیست‎ها و یادداشت‎ها و تیترها و اعداد زیاد دیده‎اید. حرف‎هایی جالب و جنجالی هستند. «آدم خر کن». _و آیا هر آدمی؟... _نه، بیشتر مختص دانشجوهای بی غل و غشِ سال اولی یا افرادی که گمان می‎کنند هنوز در فرهیختگی و روشنفکری به اندازۀ کافی رشد نکرده‎اند. کافی‎ست یک‎بار از خودمان بپرسیم این «باید»ها از کجا آمده‎اند؟ هر «باید»ی خود «باید» مبتنی بر قانون و قاعده‎ای باشد. یا قانونِ خدا: قرآن کریم. یا قانون فطرت: اخلاق. یا دست کم قانونِ مصوّبِ بشری: قانون رسمی هر کشور. این قوانین الزام‎آورند، اما تنها برای پیروانشان. در ایران قانون آمریکا ارزشی ندارد (البته قانون آمریکا در خود آمریکا هم ارزشی ندارد.) برای یک مسلمان قوانین بودایی اهمیتی ندارند. برای یک گرگ سخن گفتن از وجدان احمقانه است. پس حتی همین قوانین هم برای همه الزام‎آور نیستند. اما ما گاهی تیترهایی را می‎بینیم که بی اتکا به هیچ‎کدام از این‎ها «باید»ی را خطاب به همه می‎گویند. آخر به چه حقی؟

تو کی هستی که چنین امری می‎کنی؟

_و دریغا_ من که هستم که حرف تو برایم اهمیت دارد؟!

از نیازهای کاذبی که پس از مشروطه در ما _مخصوصا قشر تحصیل‎کرده_  به وجود آوردند «نیاز به روشنفکر بودن» است. انگار یک چیزی است مثل «احتیاج بدن به ویتامین ث». درحالی که عقل بر اولی صحّه نمی‎گذارد. این فقط یک‎جور عقدۀ روانی و احساسِ حقارتِ نهادینه شده در بعضی نفوس است. غرب‎باختگیِ فرهنگی است. انسان بلند نظر و یک فرد با شخصیّت هیچ‎وقت چنین احساس حقیرانه‎ای ندارد. و این البته سوایِ نیاز به دانش و علاقه به هنر و زیبایی است که نیازی طبیعی و گرایشی فطری برای هر انسان است.

به‎طور کل بنده که نظر صریح و اصلی‎ام را در این باب در این شعر گفته‎ام: کتاب. یعنی تنها کتابی که واقعاً همه باید بخوانیم فقط قرآن است. حتی کسی که دیوان حافظ نخوانده باشد را هم جهنم نمی‎برند. اما اگر از اینگونه مواضع صریح و حکیمانه‎ام هم کوتاه بیایم و به عقل بشری رجوع کنم، هیچ عقلی تجویز نمی‎کند که همۀ ملل و همۀ افراد با همۀ حالات و احوال مخصوص به خودشان باید صدتا کتاب یکسان را حتما بخوانند. هرکسی عمری دارد و دنیایی و جهانی و تمایزی. هرکسی باید کتاب‎هایی را بخواند که به کارش می‎آید. که دوستشان دارد. که ارتباطی به او دارد. انسان رایانه نیست که روی همۀ نسخه‎هایش نرم‎افزار ویندوز نصب کنیم. نرم‎افزار ویندوز و هیچ نرم‎افزار و هیچ کتابی، وحی و قرآن نیستند که حقیقتاً «هدیً  للناس» یعنی «راه‎نمایی برای تمامیِ آدمیان» باشد.

لذا عموماً اینگونه تیترها و یادداشت‎ها فقط برای ارضای توهمِ «روشنفکر شدن در ده دقیقه» نوشته و خوانده می‎شوند. البته گاهی هم _نوشتنشان_ جنبه‎های اقتصادی و تبلیغاتی دارد. طرف بین صد کتاب خیلی یواش کتاب خودش را هم می‎گذارد. یا دیدم آن بزرگواری که پانصد شعر را نوشته، نه یکی نه دوتا، تعداد قابل ملاحظه‎ای از شعرهای خودش را هم آن وسطا جاسازی کرده است!

اگر دقت کنید این «باید»ها عموماً یا در باب ادبیات داستانی هستند یا آثار سینمایی (مورد شعر استثنا بود). و همین هم نشان از همان حقارتِ ناخودآگاهِ از مشروطه به بعد دارد. و اِلّا اگر کسی از «صد حدیثی که همه باید بخوانیم»، «ده سورۀ قرآن که باید قبل مرگ خواند» یا حتی «سی نکتۀ پزشکی که همه باید درمورد سلامتِ لثه بدانند» سخن بگوید، سخنش خارج از بحث ماست و اصلاً نکوهیده نیست.

نیز، معرفی کتاب و فیلم و هرگونه آثار هنری از منظر یک فرد _و نه با احاله به یک بایدِ الزام‎آور و قانونِ کلی نانوشته_ خارج از بحث ما است و امری پسندیده است. این نمودِ عینیِ «کار فرهنگی» است، به شرطی که با دقت و آگاهی انجام شود.

بگذریم.

کلاً فکر کردن کار خوبی است. یک حرف خیلی خوبی در کامنتم در وبلاگ «عقل و زندگی» گفتم نقل به این مضمون که پیش از فلسفه‎خواندن، آدم باید به فلسفۀ فلسفه‎خواندن (چه به معنا الاعم، چه درمورد خودش به طور خصوص) بیاندیشد. لذا قطعاً کتاب‎خواندن بماهو کتاب‎خواندن، بی توجه به فلسفۀ کتاب‎خواندن و چگونگی و چرایی‎اش، نه‎تنها کار روشنفکرانه و فرهیخته‎منشانه‎ای نیست، بلکه امری جاهلانه و بسیار عوامانه است. این است تفاوت روشنفکری در لفظ و ذهن با روشنفکری در معنا و عینیتِ جامعۀ امروزِ ایرانی.

هرکس باید خودش به این نتیجه برسد که واقعاً چه کتاب‎هایی را "باید" بخواند.

* خواندنِ مطلبِ آخرِ وبلاگِ «شکوائیه» انگیزه شد این دردودل را بنویسم:

ساده باشیم

  • حسن صنوبری