در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی
۰۴
فروردين

http://bayanbox.ir/view/8079905996891722546/booshehr.jpg
«عمارت کازرونی در بوشهر»

اولین‌بارم بود که به بوشهر می‌رفتم. شهر بسیار دوست‎داشتنی‎ای بود و از ته دل مرا دوست‎دار و هوادار خود کرد. هوادار مردمش، خون‎گرمی و مهربانی بی‎مانند مردمش، دریایش، آرامش و بی‎کرانی شگفت دریایش، عمارت‎های تاریخی‎اش، موسیقی‎اش، نوحه‎خوانی‎اش و... به نظرم بوشهر برای زندگی شهر خیلی خوبی‎ست. به حکم همین دوستی تازه‎ای که بین من و بوشهر عزیز شکل‎گرفته دلم می‎خواهد چندکلام هم درد دلی انتقادی با او داشته باشم. البته آنچه می‌گویم حاصل یک گشت و گذار کوتاه سه‌روزه، آن‌هم از منظر چشم‎های حواس‎پرت من است؛ چه‎بسا اگر بوشهر -یا یک بوشهری آگاه- لب به سخن باز کند با اطلاعات کامل‎ترش، نظر مرا تصحیح کند و تغییر دهد. اما آنچه اکنون می‎فهمم و می‎خواهم بگویم:

به نظر من بوشهر، مردمش، مسئولانش و اقتصادش بسیاربسیار نگاه به دریا دارند. حق هم همین است. دریا در جیب خودش لنج‎ها، بارها و بازرگانی‎های فراوانی دارد. هم کشتی دارد، هم ماهی؛ البته که برکت دارد دریای خدا. اما به‎نظرم این وابستگی کمی زیاد است. شبیه وابستگی کلی اقتصاد کشورمان به نفت. این وابستگی شدید؛ چند آفت بارز دارد که در طول زمان نه به نفع ایران و آیندگان است نه به نفع بوشهر و جوانانش.

1. نبودن میل به تولید: من در بوشهر تولیدی خاصی ندیدم. توجه بفرمایید، اولا منظورم تولیدی کوچک است نه مثلا کشتی‎سازی؛ ثانیا خرما و ماهی، تولیدات بوشهر نیستند؛ تولیدات خدا هستند! هرجا دریا و نخل باشد خرما و ماهی هم هست و این طبیعی است. اما در استان و شهری با اینهمه قابلیت؛ اقتصاد مبتنی بر تولید به آسانی و آسان‎تر از خیلی از شهرهای دیگر امکان تحقق دارد. اینجا اگر هم تولیدی‌ای باشد عموما یا بسته به طبیعت آنجاست یا مرتبط با همان موضوع دریا و تجارت دریایی است.

2. واردات بی‎رویه: کالاهای خارجی بنجل، مثل زباله از دبی به بوشهر می‎ریزد. این مورد با مورد بالا هماهنگ است. واردات بی‌رویه نمی‌گذارد تولید و صادرات قدرت بگیرد؛ نبود تولید هم به رشد واردات بی‌رویه می‌انجامد. در یک اسباب‎بازی‎فروشی بنجل‎فروش کنار آنهمه آشغال خارجی یک ذوالفقار پلاستیکی دیدم. یک شبیه‎سازی‎شده‎ی شمشیر ذوالفقار مولا علی (علیه السلام)، با درج عبارت «لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار»، به فروشنده گفتم دمت گرم که یک کالای وطنی هم داری، گفت: برادرجان جنس اصل چین است؛ ایرانی کجا بود؟! .. یعنی ما اینقدر خاک‎برسریم که ذوالفقارپلاستیکی‎مان هم باید از چین بیاید؟!

3. عدم توجه به دیگر قابلیت‎های موجود استان: وقتی همه‎ی نگاه‎ها به دریاست، طبیعتا نه تنها صنعت و تولیدی جدیدی شکل نمی‎گیرد؛ بلکه صنایع و تولیدی‎های موجود سنتی هم روزبه‎روز تضعیف می‎شوند. مثل صنعت گردشگری. ما عمارت‎های زیبای تاریخی بوشهر را واقعا خودمان با جستجوی میدانی پیدا کردیم. هیچکس اطلاعات دقیقی نداشت. این جواهر، این گوهرها حتی در چشم خود اهالی هم غریب بود انگار.  از خود مردم که می‎پرسیدیم مدام می‎گفتند تنها دیدنی بوشهر ساحل و دریا و قایق است. به هر دشواریی که بود خود را رساندیم به بافت سنتی بوشهر و رفتیم سراغ آن عمارت‎های قدیمی. بسیاری‎شان تعطیل بودند. خیلی‎هایشان حتی تابلو هم نداشتند. نه تابلو زمانبندی، نه تابلوی تاریخچه و نه حتی تابلوی نام! خودمان می‎‌فهمیدیم چی به چی‎ست گاهی هم نمی‎فهمیدیم. مثلا به اهالی می‎گفتیم اینجا یک بنای تاریخی است درست است؟ می‎گفتند بله / _ می‎گفتیم خب اسمش؟ تاریخچه‎اش؟ ساعت بازدیدش؟ / _ نمی‎دانیم، تعطیل است. عکس مطلب قبلی رو به روی یکی از همان قلعه‎ها و عمارت‎های گمنام گرفته شده. «کلیسای گئورگ مقدس» تعطیل و رها شده بود. «عمارت کوتی» با آنهمه تاریخ و عظمت تعطیل و رهاشده بود و البته تابلویی جلویش بود ولی زنگ‎خورده و بی‎فرجام:

http://bayanbox.ir/view/6016022502727085029/J1.jpg
«عمارت کوتی و کنسولگری انگلیسی‌ها در بوشهر»


«عمارت گلشن» به یکی از نهادهای انتظامی واگذار شده بود. اول نه می‎گذاشتند برویم داخل، نه می‎گذاشتند عکس بگیریم. وسط چانه‎زدن با دست‎اندرکاران بودم که یکی از مسئولان ظاهرا ارشدشان که انسان فهمیده‎ای هم بود رسید، بهش گفتم اینهمه مسیر را از تهران کوبیده‎ایم آمده‎ایم اینجا را ببینیم و عکس بگیریم. گفت باشد فقط از فلان و بهمان و چه و چه‎ها عکس نگیر چون اینجا یک مکان حفاظت‎شده است. گفتم چشم. لکن سوال این است که چرا یک بنای تاریخی زیبا و ارزشمند باید بشود اداره آنهم یک اداره انتظامی؟!

http://bayanbox.ir/view/1854169995160756744/windows.jpg
«عمارت گلشن در بوشهر»


«عمارت کازرونی» (که در تصویر ابتدای مطلب نمایی از آن وجود دارد) را خود میراث فرهنگی آنجا برداشته بود. نمی‎دانم والا که این کار هم درست است یا نه. به نظرم همه‎ی این ساختمان‎ها می‎توانند موزه و مجموعه‎های فرهنگی باشند. ولی عموما یا رهاشده، مخروبه و محکوم به اشد تخریب‎اند یا واگذارشده به یک نهاد اداری. موزه‎شان هم تعطیل بود که این یک مورد ایرادی نداشت چون لااقل معلوم بود در حال تعمیر است. اما بیشتر تعطیلی‎ها نشانی از تعمیر نداشتند.

من فکر می‎کنم بوشهر اگر در دومورد نخست می‎تواند از تجربه شهرهایی مثل تبریز استفاده کند درمورد سوم هم می‎تواند از تجربه شهرهایی مثل اصفهان بهره ببرد. صنعت گردشگری در بوشهر، با آنهمه عمارت زیبا؛ به ویژه اینکه همه در یک محدوده قرار دارند و می‎‌توانند یک شهرک تاریخی باشند؛ استعداد فراوانی دارد ولی فکر می‎کنم تا حد زیادی به حال خودش رها شده.

آنچه در بخش سوم طرح کردم فقط محدود به موضوع گردشگری و اماکن تاریخی نیست. این مثال بارزش بود. ما تا روز آخر که فرصت شد تا از دوست شاعر و فرهیخته جناب آقای انصاری‎نژاد بپرسیم، از هرکه می‎پرسیدیم اطلاعی از صنایع دستی بوشهر نداشت. فکر کردیم لابد اصلا چنین بازاری اینجا نیست. همه فقط به ما نشانی پاساژهای وارداتی و ته‎لنجی‎ِ بنجل‎فروش را می‎دادند. چیزهایی که به عینه در تهران فراوان است. من مطمئنم ظرفیت صنایع‎دستی بوشهر و همچنین دیگر تولیدات سنتی و طبیعی، مثل خرما و توابعش و یا مثلا «عبای شتر» نیز خیلی بیشتر از چیزی است که اکنون در بوشهر دیده می‌شود و اگر حواس‎ها اندکی از دریا به خشکی متمرکز شود برکات فراوانی را به همراه می‎آورد.

4. قاچاق: قاچاق، برادرِ تنیِ واردات بی رویه است و اکنون در بوشهر یک حقیقت است و هرروز دارد بزرگتر و تلختر می‌شود. وقتی همه نگاه‌ها به دریا باشد و وقتی طبیعتا محدودیت‎هایی در تجارت سالم دریایی باشد، ملوان فقط ملوان است و از طرفی با حق‎الزحمه‎ی کمی که می‎گیرد از بازرگان و صاحب لنج؛ نمی‎تواند ایامی از سال را بیکار باشد. از طرفی بازار کارگاه‎های تولیدمحور هم که خیلی وضع مناسبی ندارد. این خود بستر مهمی برای رشد و گسترش قاچاق است.


آنچه برشمردم فقط بخشی از آفات اقتصادیِ وابستگی بیش از حد و نامعقول به دریا و آورده‎هایش بود، آفات فرهنگی‎اش بیشتر از این حرف‎هاست. رجحان کالا و کارگر خارجی به کالا و کارگر ایرانی؛ علت و معلولِ رجحان فرهنگ بیگانه بر فرهنگ وطنی نیز هست. دراین باب سخن بسیار است که فقط یکیش این است که توجه کنیم اگر روزی رئیس‎علی دلواری، دلیرمرد تنگستانی و افتخار بوشهر، با نثار خون خود و یارانش انگلیسی‎ها و غربی‎های متجاوز را از ایران بیرون راند؛ اکنون کالاهای بیگانه سراسر بوشهر را گرفته و فرهنگ و سبک زندگی انگلیسی تجاوزات بیشماری را علیه دیار آن بزرگمرد انجام داده. تا جایی که وقتی خواستم به زیارت خانه‎ی رئیس‎علی دلواری قهرمان مبارزه با انگلیسی‎ها بروم؛ سرکوچه به جای نقاشی یا تابلوی بزرگ او، دیواری کامل به تبلیغ کلاس آموزش آسان زبان انگلیسی اختصاص یافته است. زهی غیرت ما! کجایید تنگسیرا!

http://bayanbox.ir/view/2088153803412130169/j2.jpg


به نظرم می‎شود با تبرک‎جستن به نام و مرام رئیس‎علی دلواری؛ فراخوانی، جایزه‎ای، جشنواره‎ای، پویشی چیزی در حمایت از تولید ملی و زبان فارسی و جهان ایرانی در برابر تجاوزات خارجی را بنیان نهاد.

خوشا به حالش که به مولایش پیوست.

یاعلی‌‎مدد


  • حسن صنوبری
۲۸
اسفند

https://aminus3.s3.amazonaws.com/image/g0022/u00021938/i02062707/94940aabb6e164a9f3c4833d2056c05f_large.jpg


از بعضی شنیده بودم و باز دوباره امروز شنیدم: برای سفر نوروزی، جنوب گزینه خوبی نیست.

متاسفانه موضوع گرد و غبار در جنوب کشور، به جز اثرات ناگوار  بسیارش بر زندگی مردم مظلوم آن دیار به ویژه مردم خوزستان؛ سایه‎ی خود را بر گردشگری و بازرگانی این مناطق هم انداخته است. من این سطرها را می‌نویسم که بگویم اتفاقا برای سفر نوروزی باید جنوب رفت. به دو دلیل.

 ما امروز از جنوب برگشتیم. به دو استان خوزستان و بوشهر رفته بودیم. اهواز و بوشهر و تا حدی شوش و دلوار. علی‌رغم تصور بعضی؛ این سفر از به یادماندنی‌ترین و پرخاطره‌ترین سفرهایمان شد.

دلیل اول: از هفت‎روزی که در جنوب بودیم، نهایتا شاید دوتا نیم‎روز، در معرض گرد و غبار بودیم. نسیم‎های پی‎درپی آسمانی و باران رحمت الهی به برکت سرآغاز فصل بهار؛ شهر را آب و جارو کردند و گرد از سر و رویش تکاندند. این ایام تنها ایامی‌ست که جنوب رفتنی‎ست و شهرهایش نفس می‎کشند. و الحق هم که بهارش بهار زیبایی‎ست. این دلیل کاملا دنیایی و مفعت‎طلبانه

دلیل دوم: این دلیل اخلاقی و انسانی است. ما ساکنان شهرهای دیگر هیچ درکی از دشواری گرد و غبار جنوب نداریم. هرچقدر هم که هشتگ برایشان بزنیم و شعر و مطلب به اشتراک بگذاریم. به دو علت، نخست اینکه آنجا نیستیم و طبیعتا شنیدن کی بود مانند دیدن؛ علت دوم اینکه کمتر مردمی به اندازه مردم جنوب شکیبا هستند. شنیده بودم جنوبی‎ها خون‎گرم و خوش‎اخلاقند؛ به وضوح دیدم. شگفت‎انگیز بودند از شدت آرامش، مهربانی و بی‎ریایی. نه همه‎شان. بالای 95درصدشان. به قول همسرم در تمام این هفت روز ما یک دعوا یا دلخوری یا کدورت از این جماعت -چه با خود چه با دیگران- ندیدیم؛ چه رسد به زد و خورد و فحاشی که مثل نقل و نبات در خیابان‎های تهران –آن‎هم به خاطر مسائل پیش پا افتاده- ریخته. دروغ ندیدم. کلک ندیدیم. طمع و حرص ندیدیم. آرام‎اند و صبورند و خداباورند و ساده می‎گیرند زندگی را. گردوغبار که چیزی نیست، این مردم جنگ‎دیده‎اند. لذا یقین دارم  چنین شرایط افتضاحی که با قطع آب و برق و تلفن هم همراه شده بود و آن‎همه بیماری تنفسی خطرناک را رقم زد، اگر برای مردم دیار دیگری رقم می‎خورد، واکنش‎ها و اعتراضات به مراتب متفاوت و سخت‎تر بود. اما این شکیبایی زیبا و خارق العاده نباید موجب سواستفاده و تنبلی بیشتر مسئولان امر شود. کودکان و نوجوانان زیادی در این ایام دچار بیماری‎های تنفسی  و جز آن شده‎اند. به قول شاعر گرامی آقای سعید بیابانکی جنوب دوباره شیمیایی شده است. این ایام فرصتی‎ست که ایرانیان دیگر شهرها از نزدیک در جریان روزهای دشوار هموطنانشان باشند.

سخن من به این معنی نیست که سفر جنوب یک سفر رنج‌‎آور است. اتفاقا خیلی بیشتر از جاهای دیگر ما خوش گذراندیم. کاری به مهربانی بی‎حد دوستان شاعر و مهربانی که میزبان ما بودند ندارم. نفسِ کارون و کرخه و شوش و حرم دانیال نبی (ع) و حرم علی ابن مهزیار و منطقه عملیاتی فتح‎المبین و خیابان لشکر و فلافل و سمبوسه و بستنی با شیر گاومیش و بوشهر و دلوار و نخل و خرما و عمارت کازرونی و عمارت کوتی و عمارت گلشن و آب‎انبار قوام و رئیس‎علی دلواری و دریای شگفت خلیج فارس و لنج و ماهی و قایق و جت‎اسکی و لهجه‎ها و غذاها و رنگ‎ها و طعم‎ها و لباس‎ها و موسیقی‎های زیبای محلی و بومی... پدیده‎هایی نیستند که آدم از دیدنشان کم کیفور شود؛  سفر جنوب یک سفر کامل گردشگری است؛ اما در ضمن این شادی می‎توان آن رنج‎ها را هم مرور کرد.


  • حسن صنوبری
۱۹
اسفند
  • حسن صنوبری
۱۶
اسفند

http://bayanbox.ir/view/429332450967501868/Motiee.jpg

 

نوحه‌ای که برای رزمندگان مظلوم فاطمیون سرودم و شام شهادت حضرت زهرا (سلام‌الله علیها) توسط جناب آقای میثم مطیعی در محضر رهبر انقلاب اجرا شد

  • حسن صنوبری
۱۲
اسفند
http://bayanbox.ir/view/4201828222289035608/photo-2017-03-02-11-32-30.jpg



این سطرها را اخیرا پس از اعلام جایزه اسکار امسال در تلگرام نوشتم:

گفت: «خوشحالیم که دیده‌شدیم. خوشحالیم و به هم تبریک می‌گوییم که اصغر فرهادی کاری کرد تا دوباره ایران و سینما ی ایران را ببینند.»

اما من می‌گویم: وای بر انسانی که حاضر باشد برای نمایش دادن چهره‌اش در سیرک، نقش میمون را بازی کند.
این است حکایت گدایی جایزه اسکار ما با فیلم شرم‌آوری مثل فروشنده : تصویر کریهی از ایران، جهان ایرانی و انسانِ ایرانی، که باعث می‌شود آمریکا به او اسکار بدهد و  انگلیس مردمش را رایگان میهمانِ تماشای این سیرک کند.

گفت: «ولی انصافا بیانیه‌ی اسکار فرهادی خوب بود»

می‌گویم: رساترین، ماندگارترین و حقیقی‌ترین بیانیه یک فیلمساز، فیلم اوست. ما با اصل بیانات ایشان در فروشنده کار داریم، نه چندخطی که برای بستن چشم هموطنانش می‌نویسد.

یاعلی‌مدد



__________

این سطرها، برای شهریور ماه است، وقتی فقط شایعه معرفی فروشنده برای اسکار از سوی جمهوری اسلامی آمده بود:

واقعا حقیرانه‌ترین کار دنیا این است که فروشنده را -با همه ضعف‌های ساختاریش، کلیشه‌ای بودن‌هایش، تحقیری که نسبت به جامعه ایرانی دارد، دروغ‌ها و سفسطه‌ها و اداها و ...- به عنوان نماینده ایران به اسکار بفرستیم فقط برای کسب جایزه. فیلمی که هرگز با «جدایی نادر از سیمین» قابل مقایسه نیست.
این تدبیر و واقع‌گرایی نیست. گدایی جایزه است. فیلمی که قرار است بفرستیم قرار است نماینده ما باشد فروشنده قطعا نماینده ما نیست. چه مای ایرانی چه مای اسلامی.
گدایی جایزه یعنی: ما وحشی هستیم، ما بیشعوریم، ما گاو شدیم، ما به هم رحم نمی‌کنیم، ما به هم اعتماد نداریم، ما هرروز دروغ می‌گوییم، ما فقیریم، ... پس لطفا به ما یک جایزه دیگر بدهید!

البته فکر نمی‌کنم مسئولان امر و روشنفکران تصمیم‌گیر دیگر اینقدر خود را به نفهمی بزنند. ماها یک کم زیادی به روشنفکرها بدبینیم. این‌ها هم آدمند بالاخره، فهم و شعور دارند.


__________


این هم لینک سه مطلب وبلاگی ام برای این فیلم:


1. کهنه فروش نونوار | تماشای آخرین فیلم اصغر فرهادی - بخش اول

2. زیبایی‎شناسی مبتنی بر زشتی | تماشای آخرین فیلم اصغر فرهادی - بخش دوم

3. درباره برنامه هفت دیشب و نقد فروشنده



__________

میدانم یک روزی به این روزهایمان میخندیم. فقط امیدوارم خیلی بلند نخندیم.

  • حسن صنوبری
۲۲
بهمن

در جشنواره امسال دوتا کار را که خیلی دوست داشتم ببینم و نشد یکی بیست و یک روز بعد ساخته سید محمدرضا خردمندان بود و دیگری انیمیشن رهایی از بهشت ساخته علی نوری اسکویی . ده فیلم را در جشنواره دیدم و برای هرکدام چند خط نوشتم. خطر لو دادن قصه دارند خیلی‎هایشان. به همه فیلم‎ها هم از ده امتیاز رأی دادم. می‎نویسم که دستکم خودم درایام اکران عمومی یادم نرود. و امیدوارم در آن ایام هوای فلیم‎های خوب را داشته باشیم.


 

فصل نرگس |  نگار آذربایجانی

امتیاز: 5 از ده

یک فیلم متوسطِ مایل به خوب اجتماعی. یا یک تله فیلم خوب. سراغ مسئله مهم مرگ رفته بود و خوب هم رفته بود، ولی کامل نبود. خدا در فیلم نبود. درحالیکه درک مرگ بی خدا دستکم برای ماها ساده نیست. مثلا اگر همین فیلم را یک کارگردان یونانی لائیک هم می‎ساخت همینطوری می‎ساخت، هرچند گاهی دیده شده یونانی‎ها هم نمی‎توانند خدا را نادیده بگیرند.



بن بست وثوق |  حمید کاویانی

امتیاز:  1 از ده

چند نفر وسط فیلم خوابیده بودند. کناردستی‎هایم در غمگین‎ترین لحظات فیلم داشتند بلند می‎خندیدند. داشتم فکر می‎کردم اگر کارگردانش من بودم چقدر افسرده می‎‌شدم پس ازا کران. از جمله فیلم‎هایی که فریاد می‎زد توروخدا ملاک تماشا و پسند فیلم را روی حضور بازیگران مشهور و محبوب و ستاره نگذارید! ... هرچند بازی جمشید مشایخی با این سن و سال واقعا خوب بود.


 

کمدی انسانی |  محمدهادی کریمی

امتیاز: 2 از ده

یک شروع جذاب و یک پایان احمقانه. می‎توانست فیلم خوبی باشد اگر کارگردانش در زندگی حرفی برای گفتن داشت. بازی‎هایش خوب بودند عموما.

 


ویلایی ها | منیر قیدی

امتیاز: 5 از ده

فیلم معمولیِ رو به خوب. یک‎جاهایی یاد وضعیت سفید می‎افتادم، یک‎جاهایی یاد شیار143. کلا نرگس آبیار به خیلی‎ها اعتماد به نفس داد. و البته واقعا آنقدرها که فراستی جوشش را زد خوب نبود. از آن فیلم‎ها بود که می‎توانست خیلی خوب باشد. چند سکانس بسیار زیبا داشت. و بازی خوب ثریا قاسمی. باز جای خدا خالی بود در فیلم، در حالیکه کارگردان سراغ عوالم مقدس رفته بود. جای نشاط، معنویت و شور اخلاقی دهه شصت آنهم بین خانواده‎های شهدا و رزمندگان، آنهم بین خانواده‎های فرماندهان در فیلم خالی بود. به ذهن متبادر می‎شد کارگردان با خانواده‎های ایثارگر آشنایی نداشته هیچ وقت. و نیز با عمق معنویت و عشق به اهل بیت (ع) و معنای مسلمان بودن و شیعه بودن. بله شاید در یونان هم چند زن به اضطرار در کنار هم قرار بگیرند پشت سر هم حرف بزنند یا به هم تیکه بیاندازند یا ... اما در یونان هم اگر این زن‎ها غربتی مشابه هم داشته باشند و عزیزی در جبهه، بیشتر هوای هم را دارند. حالا در ایران و در اسلام که جای خود را دارد.

 


ماجرای نیمروز | محمدحسین مهدویان

امتیاز: 9 از ده

عالی بود. مهمتر از خود فیلم موضوع و جسارت فیلم. اسم فیلم که مزخرف است به نظرم. یادآور «ماجرای نیمرو!». نیز به نظرم ایستاده در غبار فیلم بهتری بود (و اسم بهتری هم داشت!) اما اگر نخواهیم باخودش مقایسه‎اش کنیم، شاهکار جشنواره بود و ما را باز مطمئن کرد که کارگردان ماجرای نیمروز هم مثل کارگردان ایستاده در غبار و کارگردان آخرین روزهای زمستان، یک نابغه است و بزرگترین پدیده هنری سال‎های اخیر سینما. هرچی جایزه که نگرفت و هرچی جایزه که نامزد نشد، بعدا خجالت هیئت داوران را در تنهایی خود در پی خواهد داشت. بازی شگفت هادی حجازی فر و ... بگذریم.

البته که ظاهر شهید بهشتی‎اش خیلی جالب درنیامده بود و شهید لاجوردی فیلم چه در ظاهر چه در باطن، چه در انتخاب بازیگر و چه در انتخاب دیالوگ باز هم مظلوم واقع شد تا این شخصیت آزاده‎مرد انقلاب باز هم به صاحب اسمش نزدیک‎تر شود و نزد جدش محبوب‎تر.

 

 

زیر سقف دودی | پوران درخشنده

امتیاز: 5 از ده

فیلم معمولی رو به خوبی بود. یا همان تله فیلم خوب. مخصوصا اگر بعضی دیالوگ‎ها و صحنه‎های شعاری و نیز بازی بد نوبازیگر جوانش را نداشت. پوران درخشنده جزوز معدود کارگردان‎هایی است که بی ادا و اطوار و ادعای دروغین، واقعا اجتماعی است و واقعا به موضوع زنان به طور جدی می‎اندیشد. البته منظر اندیشه‎اش فراتر از روانشناسی و علوم جدیده نیست.


 

انزوا | مرتضی علی عباس میرزایی

امتیاز: 4 از ده

معمولی بود. معمولی رو به خوب. واقعا شدت موسیقی و کات‎ها روی اعصاب بود، هرچند برخلاف نظر منتقدان هفت به نظر نمی‎آمد بی‎فکر باشد. یک جورهایی بازآفرینی همان تراژدی «اتللو» و «دزدمونا»ی خودمان بود.

پ ن: من اگر جای کارگردان بودم و هم‎اسمش، قطعا فیلم اولم موضوع دیگری داشت!

 


بدون تاریخ بدون امضا | وحید جلیلوند

امتیاز: 2 از ده

حیف عمر ...

یک فیلم سیاه، اعصاب‎خوردکن، ادااطواری، مقلد فرهادی و با دعوی دین و وجدان بود! اما زهی و دین و زهی وجدان! زهی خدا و زهی پیغمبر!

مثلا داشت هی جا نماز آب می‎کشید و فریاد می‎زد که این فیلم خدا دارد. ولی چه خدایی؟ خدایی که فقط بلد است عذاب کند و مجازات. دینی که فقط قواعد تخلف‎ناپذیر دارد. رهایی ندارد، مهر ندارد، اعجاز ندارد. خدا بچه‎ی فلان آدم فقیر بدبخت را به خاطر خرید مرغ مردار می‎کشد! آخر کارگردانک نابخرد متوهم! برو یک قبله‎نما بخر بیانداز جلویت ببین تا الآن داشتی رو به درگاه خدا نماز می‎خواندی یا دروازه جهنم؟! خدا مگر مثل من و تو عقده‎ای است؟ مگر مثل فلان آخوند بیمار انجمن حجتیه‎ای است که می‎گوید سنی می‎رود جهنم، مسیحی هم می‎رود جهنم، درویش هم می‎رود جهنم، شیعه طرفدار خمینی هم می‎رود جهنم؛ در مجموع هدف خدا از خلقت، تهیه هیزم مناسب برای جهنمش بوده!

خدای این فیلم و خدای این جماعت فقط جهنم دارد. به همین خاطر هم هست که فیلم دینی هم میسازند اینقدر سیاه و تلخ و کشنده می‎سازند. برای ایجاد حرکت وجدانی قهرمان فیلم هم نیازی به دین نداریم، آن مقدار وجدان را یک مرد با وجدان در یونان هم دارد.

نمی‎دانم تاثیرش از «جدایی نادر از سیمین» آگاهانه بوده یا ناآگاهانه، اگر آگاهانه بوده خواسته جواب بدهد و مقابله کند و اگر نه که خیلی مایه تاسف است. در هردو صورت فیلم بدی بود.

این از منظر محتوایی، از منظر کارگردانی و ساختاری: معمولی.

 


فراری | علیرضا داود نژاد

7 از ده

فیلم خوب و باصفا و ساده‎ای بود. به دیدنش می‎ارزید. ادا اطوار نداشت. جزو خوب‎های جشنواره بود به نظرم. البته بازیِ بازیگر فوق‎العاده سرزمینمان جناب محسن طنابنده در این فیلم خیلی معمولی بود و کمتر از نقی معمولی. شگفت‎زده شدم از برگزیده‎شدنش

 


رگ خواب | حمید نعمت الله

امتیاز: 8 از ده

خاک بر سر هیأت داوران

کارگردانی این فیلم و تصویربرداری‎اش و تدوینش، چند سر و گردن از جشنواره امسال بالاتر بود. کلا حمید نعمت‎الله یک اشتباه فنی است در سینمای ایران. ندیده مطمئنم شعله ور که به این جشنواره نرسید را بیشتر دوست دارم. ولی این فیلم علی‎رغم چیزی که فکر می‎کردم فوق‎العاده بود. با اینکه در کارهای نعمت‎الله همواره متن‎های هادی مقدم دوست را به متن‎های خانم معصومه بیات ترجیح داده‎ام ( بی پولی را بهترین فیلم استاد؛ فریدون مهربان است را بهترین تله‎فیلم استاد؛ و وضعیت سفید را بهترین سریال ده بیست‎سال اخیر می‎دانم) اما رگ خواب را اگر بیشتر نه، دستکم به اندازه آرایش غلیظ  دوست داشتم.

سیر کلی داستان و بعضی از صحنه‎هایش مرا یاد داگویل می‎انداخت واز  بعضی لحظات و بازی‎ها یاد سر به مهر می‎افتادم

در مجموع اشتباه خیلی بینندگان این است که ماجرای اصلی را بین پسر و دختر می‎بینند، اما برای فهم اصل فیلم باید دقت کرد ماجرای اصلی بین پدر و دختر است. و البته در مجموع می‎دانم فیلم خاص‎پسندی است و اصلا نمی‎شود تماشایش را به همه توصیه کرد. برخلاف ماجرای نیمروز که عام و خاص دوستش خواهند داشت.

اگر این فیلم هم طرفداری جدی در برنامه هفت داشت، اینقدر حقش را نمی‎خوردند. کاش هفت روی فیلم‎های دیگر هم بیشتر مانور می‎داد.

 

  • حسن صنوبری