در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی
۲۸
مهر

نوحه واحد شب نهم صفر 1397 با صدای دکتر میثم مطیعی 

نغمه‌پردازی: اکبر شیخی / شعر فارسی: حسن صنوبری / شعر عربی: احمد حسن الحجیری

 

لینک دانلود با کیفیت اصلی 

 

 

دوباره
دلم راهی اربعینِ مولاست

پیاده

در این جاده قدم‌زدن چه‌زیباست

 

دراین‌دل
دوباره غوغاست

 

به یاد کودکانی که گذشتند از این بیابان

روم افتان و خیزان، تشنه‌لب، روی‌وموپریشان

به یاد خاطراتِ همه شهیدان

 

من در هر دو دنیا
می‌مانم با مولا

 

***  

 

و یک‌روز،
سواری از همین جاده می‌آید

می‌آید،
که روزنی به آسمان گشاید

بدانید،
که او می‌آید

 

بگیرد انتقامِ غنچه‌های به خون تپیده

ز دستی که گلوی کودک ششماهه بریده

دراین شب عاقبت می‌دمد سپیده

 

دارم با تو عهدی
لبیک یا مهدی

 

  • حسن صنوبری
۱۴
مهر

بعضی از کارگردان‌ها خاص‌پسند می‌سازند و بعضی عامه‌پسند. مثلا کیارستمی و دهنمکی خودمان. بعضی خاص می‌سازند و ادای عام را درمیاورند، مثل میرباقری خودمان. بعضی عام می‌سازند و ادای خاص را درمیاورند، مثل فرهادی خودمان. مثل نولان خودشان. یا خواهران واچوفسکی (که قبلا برادران واچوفسکی بودند). قطعا ارزشمندترین این گروه‌ها آنان‌اند که به قول مولوی:

وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی / سخن خاص نهان در سخن عام بگو

این میان اندکی هستند که واقعا سعی می‌کنند بین این دو را جمع کنند و گروه پنجمی باشند. نه خاص، نه عام، نه خاصِ عام‌شعار و نه عام خاص‌اطوار، بلکه ایستاده بین مرز خاصه‌پسندی و عامه‌پسندی. به نظرم مایکل مان یکی از این افراد است. قبلا درباره یکی از فیلم‌هایش نوشته بودم علی

فیلم آمریکایی «آخرین موهیکان» (1992) از جمله آثار محبوب مایکل‌مان است که دقیقا منطبق بر همین تعریف است. این فیلم به دوگانگی‌های بسیاری دچار است. هم احساس می‌کند باید به مخاطب خاص پاسخ‌گو باشد هم به مخاطب عام؛ هم باید در برابر نخبگان سیاسی جهان حرفی برای گفتن داشته باشد هم باید احترام آمریکا را نگه‌دارد. به همین خاطر فیلم حالت دوگانه‌ای دارد و گویا نیمه‌ی اول فیلم بیشتر با توجه به مخاطب خاص و نخبه ساخته شده و نیمه دوم با توجه به مخاطب عام و حکومت آمریکا. از یک طرف این فیلم یک فیلم حماسی علیه استعمار و متجاوزان غربی است و از یک طرف مجبور می‌شود چندجا طرف همین استعمارگرها را بگیرد. از یک طرف یک فیلم هنری پرمشقت تاریخی است و از یک طرف در چندجا به نحوی کلیشه‌ای رمانتیک می‌شود.

فیلم در سرزمین آمریکا اتفاق می‌افتد ولی پیش از تاسیس رسمی آمریکا. زمانی که انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها برای تصاحب آمریکا با هم سر جنگ داشتند و بخش عمده‌ای از بومیان را یا از بین برده بودند یا به هم‌پیمانی و بردگی خود درآورده بودند و یا به جان هم انداخته بودند...

وقتی از وضعیت و هزینه‌ی بالای پروژه‌های بزرگ سینمایی و همچنین استیلای کامل نهادهای امنیتی آمریکا بر فرهنگ و هنر این کشور خبر داشته باشیم شاید به خاطر بعضی سکانس‌ها به کارگردان حق بدهیم. ولی فارغ از آن چند سکانس و افت فیلمنامه در بخشی از فیلم؛ آخرین موهیکان فیلم درخشان و ارزشمندی است و منبع الهام آثار بسیاری پس از خود شده است. کارگردانی، تصویربرداری، موسیقی، فضاسازی . بازیگری نقش نخست در درجه بالایی از خلاقیت و توان‌مندی قرار دارند

 

 

درباره موسیقی آخرین موهیکان

 

🎶 اولین‌باری که این موسیقی را شنیدم نام آهنگسازش را نمی‌دانستم. تا مدت‌ها گمش کردم.

روزگاری گذشت تا اولین‌باری که فایلش به دستم رسید و فکر می‌کردم آهنگسازش #ونجلیز است؛ چون روی فایل نام ونجلیز نوشته شده بود (احتمال دارد مربوط به وقتی باشد که آرشیو ونجلیز جناب مجید اسطیری را تصاحب کردم.) به نظرم ونجلیز تا حد زیادی شایستگی‌اش را داشت. تا اینکه فیلم درخشانِ آخرین موهیکان را دیدم (به‌زودی درباره‌اش می‌نویسم) و این آهنگ را آنجا شنیدم. وقتی سراغ اطلاعات فیلم رفتم دیدم درباره آهنگساز اشتباه می‌کردم. ونجلیزی در کار نبود. آهنگسازی این فیلم بر عهدۀ دو آهنگساز به نام ترور جونز و رندی ادلمن بود. دیگر مطمئن شده بودم و خوشحال که نام آهنگسازان اصلی را پیدا کرده‌ام؛ و البته اندکی ناراحت که چرا یک اثر به این زیبایی یک سازنده ندارد که بتوانم همۀ احترام قلبی‌ام را یک‌جا نثار همان «یک»نفر کنم (امان از جهانِ موحدانه!). اما باز هم اشتباه می‌کردم. دو آهنگساز یادشده مسئول کلی موسیقی این فیلم و آهنگساز تمامی قطعاتش بودند؛ به جز این قطعۀ شگفت. آهنگساز این یک قطعه که نامش در هیچ‌کدام از منابع فارسی موسیقی فیلم آخرین موهیکان نبود، پیرمردی اسکاتلندی و با چهره‌ای شبیه به سرخ‌پوست‌ها بود به نام «داگی مکلین»

«داگی مکلین» مهم‌ترین چهرۀ هنری و موسیقایی اسکاتلند است و این قطعه‌اش را موسیقی ملی غیررسمی اسکاتلند می‌دانند. او جزو منتقدین جدیِ دولت کشور خود است و جالب است بدانید از جدی‌ترین شخصیت‌های ضدانگلیسی اسکاتلند و طرفدار جان‌برکفِ استقلال این سرزمین از بریتانیاست. این موضوع وقتی برایتان جالب‌تر می‌شود که فیلم آخرین موهیکان را دیده باشید و یا دست‌کم یادداشت پست بعدی من که به این فیلم اختصاص دارد را بخوانید

اما درباب خود اثر و زیبایی و حماسۀ درخشانش فقط یک جمله می‌توانم بگویم: از جمله آهنگ‌هایی است که برای حضرت عباس و امام حسین (علیهم السلام) نساختیم!

قصد دارم یک لیست از موسیقی فیلم های درخشانی که از فیلمشان برترند را تدوین و منتشر کنم و گریۀ حاضران را برای مظلومیتِ موسیقی و ستمگری سینما دربیاورم. ولی عجالتا برای موسیقی‌ها و فیلم‌هایی که هردو خوب هستند و تا حد زیادی ازدواج موفقی دارند اینجا دو مطلب در کنار هم می‌نویسم.

 

دانلود موسیقی فیلم آخرین موهیکان ساخته داگی مکلین

 

 
  • حسن صنوبری
۲۹
شهریور

نوحه زمینه شب چهارم محرم 1397 با صدای دکتر میثم مطیعی 

شعر و نغمه‌پردازی: حسن صنوبری


لینک دانلود با کیفیت اصلی 




به گوش ‌آید صدایی، که عطرش آشناست
مرا می‌برد به جایی، که نامش کربلاست (مرا برده به جایی که نامش کربلاست)

نسیم موی او
دلم را برد

شبی تا کوی او
دلم را برد

حسین!
مرا صداکن مرا صداکن

اگر، چه بدترینم تو بهترینی

حسین!
چگونه باید تو را ببینم

اگر، دگر نخواهی مرا ببینی

حسین! حسین!

به غیر از ‌کوی تو، کجا دارم؟
از این عالم فقط، تو را دارم


***

محرم آمد از راه، زمان ماتم است
خوش آن دل که به رازِ‌ مُـحَرّم مَحرَم ‌است

سلام خون ما
به ثارالله

ز ما مولا تو را
سلام الله

حسین!
قسم به خونِ جوانت اکبر

جوانی مرا نذر راه خود کن

حسین!
قسم به شش‌ماهۀ سپاهت

مرا، یکی ز جمع سپاه خود کن

حسین! حسین!

به غیر از ‌کوی تو، کجا دارم؟
از این عالم فقط، تو را دارم

***

فدای آن نگاهی، که دنبالت دوید
به جز روی تو چیزی، ‌در این‌ عالم ندید

تمام هستی‌ام
به قربانت

به قربان‌تو و
شهیدانت

حسین!
اگر به دنیای خود اسیرم
تویی، که می‌توانی ‌مرا ‌رَهانی

حسین!
به خود رهایم مکن زمانی

بیا، مرا بخر در همین جوانی

حسین! حسین!

به غیر از ‌کوی تو، کجا دارم؟
از این عالم فقط، تو را دارم
  • حسن صنوبری
۲۹
شهریور

نوحه شور شب هشتم محرم 1397 با صدای دکتر میثم مطیعی 

نغمه‌پردازی: سید صالح حسینی . شعر: حسن صنوبری


 

 

لینک دانلود با کیفیت اصلی 

 

چرا اسیر جهان باشد دل رند و عیارم؟
که هرچه از دو جهان دارم همه از مولا دارم

دو جهان در چشم عاشق همه زندان است
که حسین پاداش چشمان شهیدان است

یا رب مهمانم کن بر خوان حسین
آشنایم کن با عرفان حسین
همره کن ای خدا،
من را در دو دنیا،

با یاران حسین

(لبیک لبیک، مولا یا ثارالله
یا اباعبدالله)



***

 

 

کبوتر حرمم مولا به سوی تو می‌آیم
شکسته بال و پرم اما به سوی تو می‌آیم

به خدا فریادم را جز تو پناهی نیست
ز دل بشکسته تا کوی تو راهی نیست

جانم تو، جانان تو، جانانه تویی
آرام قلب این دیوانه تویی
پرکشیده از دل،
هر مقصود باطل،

در این خانه تویی

(لبیک لبیک، مولا یا ثارالله
یا اباعبدالله)


***

به حنجر شهدا سوگند، که شب و روز عاشوراست
ز خون جاری مظلومان همه عالم کربلاست

به شقایق‌های معصوم چمن سوگند
به گلوی سرخ اطفال یمن سوگند

شیعه یعنی جنگِ در راه خدا
جنگِ با کفر و جهل و روی و ریا
جنگِ با خون‌خواران،
با یاران شیطان،

جنگِ با آمریکا

(لبیک لبیک، مولا یا ثارالله
یا اباعبدالله)

  • حسن صنوبری
۲۵
شهریور


38سال پیش، هنگام اذان ظهر عاشورای سال 1402قمری، وقتی مرحوم «علامه سید محمد حسین حسینی طهرانی» داشت مقدمه کتاب «لمعات الحسین» را می‌نوشت، اثر جامعی مثل دانشنامه امام حسین هنوز نوشته نشده بود.

از این جهت «لمعات لحسین» شد مهم‌ترین کتاب با موضوع سخنان امام حسین (علیه السلام) و مناسب مجالس و محافل آیینی شیعه.

علامه طهرانی درباب انگیزه و چگونه نگارش کتاب در مقدمه آورده است:

« جزوه‌ای که فعلا از نظر خوانندگان ارجمند می گذرد، عین برخی از کلمات حضرت سید الشهداء علیه السلام است که این حقیر با ذکر مدارک، از کتب معتبره نقل کرده ؛ و فقط به ترجمه آن اکتفا شده است و از شرح و بسط خودداری شده ؛ تا آنکه به واسطه ایجاز و اختصار، قابل آن باشد که بر روی پرده‌ها و تابلوها نوشته شده و در مجالس و محافل، در مرآی و منظر حاضرین قرار گیرد و در عین حال به واسطه سادگی قابل استفاده عموم برادران دینی بوده باشد.».

این کتاب با توجه به موضوع ارزشمند، محبوبیت و معنویت مولفش و همچنین علمیت و منابع محکمش برکات فراوانی داشت و به خانه‌های و هیئت‌های بسیاری راه پیدا کرد. مولف هم علی‌رغم تالیفات فراوانش درباره این کتابش می‌گفت:

«بهترین کتاب من لمعات الحسین است؛ کتابی که عین عبارات سیدالشهداء را آورده و آن را ترجمه کردم و علت اینکه به رفقا می‌گویم که کلمات آن را قاب کنید این است که شما کلمات یک امام معصوم را همیشه در جلوی چشمتان داشته باشید».

از قضا آشنایی من هم با این کتاب از همین راه بود. یکی از چیزهایی که از همان نوجوانی هنگام ورود به حسینیه مرحوم «حاج آقا مرتضی تهرانی» نظر مرا جلب می‌کرد کتیبه‌های سیاه بسیار زیبایی بود که حسین با آن‌ها تزئین شده بود. کتیبه‌هایی که روی هرکدامش سخنی از امام حسین (ع) به عربی و فارسی نقل شده بود و ذیل همه هم نام کتاب «لمعات الحسین» درج. اولین‌بار که در قفسه‌های شلوغ کتابخانه پدری‌ام چشمم به نام این کتاب افتاد نه به اعتبار کتاب و نویسنده و...، به اعتبار کتیبه‌ها کتاب را با احترام برداشتم.

البته که پس از نگارش 16جلد «دانشنامه امام حسین» (اثر ارزشمند آقای محمدی ری شهری) که برای محققان بی‌نظیر است هم، ارزش و اعتبار لمعات الحسین به عنوان یک گزیده جمع و جور خواندنی در جای خود محفوظ است


  • حسن صنوبری
۲۳
مرداد


منتشر شده در الفیا و سپس شهرستان ادب


ملاحظاتی جدی درباب امید مهدی‌نژاد

  • حسن صنوبری
۱۶
مرداد


در ایام تشییع و تدفین پیکر آن پیرِ پارسا، مرحوم آیت‌الله حاج‌آقامرتضی تهرانی سرودم:


صبا چه نامه برد هان؟ -نهان- به‌زیر قبایش؟
چه نامه‎ای‌است نداند کسی، مگر که صبایش؟

چه نامه‌ای است معطر، چه نامه‌ای است مصفا
که کوچه‌هاست گلستان، به عطرش و به صفایش

نه نامه، جان من است این که می‌برند به مقصد
چه مقصدی‌است که جان جهانیان به فدایش

سحرگهان چمن از گل، و گل ز فاخته پرسید:
صبا چه نامه گرفته نهفته- زیر قبایش؟

چه نامه‌ای که فرستنده‌اش: امیر خراسان
چه نامه‌ای‌ست که گیرنده، شاه کرب‌وبلایش[1]

به سطرهای سپیدی، نوشته‌اند بریدی
به شرح عشق یکی از موالیان ولایش

یک از فحول سرآمد، یک از مشایخ امجد
یک از عبیدِ محمّد، و وام‌دارِ عطایش

خطاب کرد پسر را : «که آدمی‌ست همین دم»
در آن دقیقه که در باد می‌وزید عبایش

خطاب کرد پسر را : «به کربلام رسانید
اگر حسین پذیرد مرا به صحن و سرایش»[2]

به جز حسین نمی‌خواست از خدای دو عالم
ببین تو در بر شش‌گوشه مستجاب، دعایش[3]

که بود او؟ که ندیدیم روی خاک شبیهش
که بود او؟ که دل آسمان گرفته برایش

از این فریق جدا بود و خالی از من و ما بود
از اولیای خدا بود و رفت نزد خدایش

 

 



[1]  ایشان شنبه سی‌م تیام تیرماه در سفر زیارتی‌شان به مشهد مقدس از دنیا رفتند و چهارشنبه سوم مردادماه در کربلا دفن شدند

[2] عین وصیت ایشان به فرزند ارشدشان آقا عبدالعلی تهرانی است: «اگر امام حسین مرا پذیرفت پس از مرگ، در کربلا دفنم کنید»

[3]  این گزارش تصویری را ببینید


  • حسن صنوبری
۳۰
تیر



روح حضرت آیت‌الله حاج آقا مرتضی تهرانی استاد اخلاق و عرفان و فقیه شیعی ساعاتی قبل به آسمان پرواز کرد. ایشان که برای زیارت حرم حضرت امام علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) به مشهد مشرف شده بودند، صبح امروز (30تیر 1397) از مشهد مقدس دار فانی را وداع گفتند. تشییع پیکر حاج‌آقامرتضی روز دوشنبه (یک مرداد) در تهران خواهد بود.

مرحوم آیت‌الله حاج‌آقامرتضی تهرانی از شاگردان دیرین بزرگانی چون امام خمینی، آیت‌الله بروجردی و علامه طباطبایی بودند. ایشان به همراه برادرشان مرحوم حاج‌آقامجتبی تهرانی و مرحوم آیت‌الله شیخ عبدالکریم حق‌شناس از آخرین چهره‌های برجسته مکتب عرفانی اخلاقی تهران بودند.


پیش از این مطلبی با عنوان «در انتظار فصل‌های آخر رویا» با موضوع ایشان و مصاحبه معروفشان  در وبلاگم نوشته بودم.


همچنین برای مراجعه به آرشیو صوتی و تصویری جلسات ایشان می‌توانید به سایت ام ابیها مراجعه کنید.


  • حسن صنوبری
۱۴
تیر

 


 

در سال‌های گذشته یادداشت مفصلی درباره «جولیا بطرس» بانوی موسیقی لبنان نوشته‌ام

«الی النصر هیّا» تازه‌ترین آهنگ حماسی و سیاسی پطرس است که مانند آهنگ «الحق سلاحی» چندروز پیش ابتدا در «المیادین» منتشر شد، شاعر و آهنگساز هم مانند کار قبلی«نبیل ابوعبدو» و «زیاد بطرس» هستند

 


دانلود نسخه صوتی الی النصر هیا
 

دانلود نسخه تصویری الی النصر هیا

 

إلى النصرِ هَیّا آنَ الأوان
یَکفی خُضوعاً و یَکفی هَوان
إلى الحَربِ سِرنا ، الشهادة اختَبَرنا
عَلیکَ انتَصَرنا فی کلِ مکان

سَنَهزِمُ عَدوَّنا و نُخضِعُ الریاح
و نَستَعیدُ دَورَنا بِقوةِ السلاح
سَنَستَرِدُّ أرضَنا و هذا حقُنا
و نَستَمِدُّ عَزمَنا مِن عُمق الجِراح

نحنُ للقَضیّةِ کُلُنا وَلاء
بِالذِّل و المَهانةِ سَنَطرُدُ الأعداء
النِضالُ نَهجُنا، إنتَفِض یا شعبَنا
فَلتُبارِک دَربَنا ألأرضُ و السماء

 

 

  • حسن صنوبری
۱۲
تیر

این زخم است، شوخی نیست. این حق است، بلوا نیست

یک ایران در رنج است، خوزستان تنها نیست


خرمشهر بعد از جنگ خرم‌شهر آیا شد؟

خرمشهر تا امروز، خونین‌شهر آیا نیست؟


مسئولان از صبر و آرامش می‌گویند

ویلای مسئولان در اهواز اما نیست!


در چشم مسئولان یک ذره گردی...؟ نه!

یک لحظه دردی در بی‌دردان، دردا نیست


این زخم است، این حق است، این داد است، فریاد است

شایانِ این فریاد، انکار و حاشا نیست


معلوم است پنهانی دشمن هم می‌آید

از بس گرد و خاک است، که چیزی پیدا نیست


این مردم یک عمر است سرشار از اندوهند

شادی تنها سهمِ اقشارِ دارا نیست


چل سال است می‌جنگند با دشمن، با قحطی

این قحطی اما حیف چون دشمن میرا نیست


چل سال است که هستند بر عهدی که بستند

مانند این مردم در کل دنیا نیست


دردا گر در ذهن یک کودک، آینده...

دردا گر در خواب یک کودک، رویا نیست


دردا گر یک کودک وقتی که می‌گرید

همراهش در خانه، مادر نیست، بابا نیست


ایرانم! ایرانم! فرزندت را دریاب

تو هستی، تا هستی خوزستان تنها نیست


  • حسن صنوبری
۰۷
تیر

الآن روی کاغذ شروع کردم نوشتم. شدند 11نفر. فعلا این‌ها را یادم آمد. فقط در هفته‌های اخیر، حدود یازده نفر در «کار» به من بدقولی کردند. این فقط آخرین آمار است و کاری به گذشته نداریم. همچنین بیشتر از اصل وفای به عهد، در این یادداشت می‌خواهم از شاخصه زمانی‌اش بگویم.

 این 11بدقولی اخیر باعث شد من این روزها در «کار» حدودا به 5نفر و در «زندگی»* حدودا به 5نفر دیگر بدقول شوم که بعضی‌شان واقعا غیرقابل جبران هستند. بنابراین می‌شود حدس زد بعضی از این بدقولی‌های یازده‌گانه هم متاثر از بدقولی‌های دیگری است. و می‌توان نتیجه گرفت طبق «قانون انرژی» و «قانون اثر پروانه‌ای» و دیگر قوانین و قوامیس و نوامیس این جهان، یک بدقولی من و شما، دومینووار به هزاران هزاران بدقولی در عالم می‌انجامد که حتما خیلی‌هایش جبران‌ناپذیر است. مثل آن ترافیکِ حاصل از توقفِ ماشینِ عروس و داماد احمقی که دوست‌دارند برای شلوغ‌تر جلوه کردنِ قطارِ طویل ماشین‌های پشتشان در فیلم عروسی خیابان را ببندند، که به دیرتر رسیدن یک بیمار اورژانسی به بیمارستان و مرگ (شما بخوانید قتل) او می‌انجامد. بی‌که عروس خانم و آقاداماد مستقیما چیزی احساس کنند.

جالب اینکه همه -یا اکثر- این 11بدقول عزیز، آدم‌های خوب، نازنین، دوست‌داشتنی، درست، مذهبی، سالم، متدین و حتی انقلابی هستند.

اگر قدیم‌ها با روشنفکرها و کفار همکاری‌های جزئی نداشتم؛ نگاهم قشری می‌شد و می‌گفتم برای تنوع هم که شده عالمم را عوض می‌کنم. ولی این خصیصه را در همان تعاملاتی که با آن حضرات داشتم هم دیدم. اما این دلیل نمی‌شود که این خصیصه از سوی آدم‌های اهل ایمان و باور، زشت‌تر جلوه نکند. 

از دلایلی که باعث می‌شود تلفن‌هایم را کمتر جواب بدهم و کمتر جایی بروم و کمتر کاری را قبول کنم و کمتر با دوستان صمیمی خودم نشست و برخاست کنم و کمتر در فلان کلاس و جلسه و محفل شرکت کنم و کلا همه‌چیز را محدود کنم استرس‌ها و ترس‌هایم از نرسیدن به کارها و آدم‌ها و قول‌های تلنبارشده و قبلیم است. مخصوصا وقتی می‌بینم آقای لوله‌کش همان‌روزی که به من قول داده کارش را تمام کند به دوازده نفر دیگر هم قول داده و این میان حداقل یازده نفر به طور هم‌زمان مورد بدقولی واقع می‌شوند.

در دو حالت شاید گناه و سنگینی بدقولی‌هایمان کمتر باشد. یکی همان موضوع بدقولی دیگران است (یعنی مثلا من سفارش لباس می‌دهم به خیاط و خیاط سفارش پارچه می‌دهد به پارچه فروش و با بدقولی پارچه‌فروش خیاط هم نسبت به من بدقول می‌شود) و دومی پیش آمدن شرایط دشوار خارق العاده (مثلا دوست ما در فلان جلسه مهم که قول داده بود و حضورش مهم بود شرکت نکرده چون مادرش بیمار شده و مجبور شده مادر را به بیمارستان ببرد). این دو مورد -مخصوصا دومی- را همه باید بفهمیم و ببخشیم. اما متاسفانه بیشتر بدقولی‌های ما از نوع سوم‌اند و ریشه در تنبلی‌ها، بی‌تدبیری‌ها و به ویژه اهمیت بالایی دارد که ما برای خودمان قائلیم و اهمیت کمی که برای دیگران. یعنی بیشتر وقت‌ها همان لحظه که داریم قول می‌دهیم اگر کمی فکرکنیم و بررسی کنیم متوجه می‌شویم از پسش برنمی‌آییم. ولی یا فکر نمی‌کنیم یا هی به خودمان تخفیف می‌دهیم.

بعضی وقت‌ها هم شاید روی نه گفتن نداریم یا قول و قرارهایمان را دقیق و مکتوب نکردیم. ولی در هرحال همه‌اش یک‌جور موجب ترافیک و قتل بیماران اورژانسی‌ای می‌شود که ما اصلا نمی‌شناسیمشان.


قال الصادق (علیه السلام): «لاتعدن اخاک وعدا لیس فی یدک وفاؤه »
«به برادرت قولی مده که وفای به آن از عهده تو بیرون است»

و قال الله الحکیم فی کتابه الکریم: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ» * «کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ»
«اى کسانى که ایمان آورده‏ اید چرا سخن را مى‌گویید که انجام نمى‏‌دهید» * «نزد خداوند به شدت موجب خشم است که سخنی را بگویید که انجامش نمی‌دهید.»


این مطلب را در شلوغ‌ترین و گرفتارترین ساعت و روزهایم نوشتم. دیدم برای چندلحظه هم که شده آدم باید توقف کند.



* منظورم از «زندگی»: یعنی هرچیز غیر کاری. خانواده، هیئت، هنر، دوستان، درس، سلامت، شخصیات، الهیات و...
  • حسن صنوبری
۱۶
خرداد

 

«هذا علی امت فی واحد
رجل بالف حضاره و تمدد ...»

 

«فوزی الدرازی» از موسیقی‌دانان و مداحان توانمند بحرینی است که هنوز در بین ایرانی‌ها شناخته نشده است. من از طریق «حسین الاکرف» هنرمند مذهبی سرشناس‌تر بحرینی با او آشنا شدم. حیف است که کمتر توانستیم با هنرمندان و شخصیت‌های بحرینی که رنگ و جنس هنری متمایزی نسبت به دیگر کشورهای عربی دارند آشنا شویم.

فوزی الدرازی به تازگی اثری را با موضوع امام علی (علیه السلام) منتشر کرده است که مخصوصا از نظر محتوا و شعر در میان آثار مشابهش کم‌نظیر است. این قطعه هم که «من علی؟» (علی کیست؟) نام دارد در صفحات ایرانی منتشر نشده است و به همین خاطر در روز شهادت امام علی برای نخستین‌بار در «در آن نیامده ایام» منتشرش می‌کنم. خوانندگی و آهنگسازی قطعه را خود فوزی الدرازی بر عهده داشته و سرایندۀ شعر فاخرش «عبدالجلیل الدرازی» است.

متن شعر برخلاف خیلی از شعرهای آیینی عربی و فارسی خلاف شأن امیرمومنان نیست و سعی شده تا عظمت و علو حضرت در آن رعایت شود. همچنین از نکات جالب این اثر سطر زیبایی است که متناسب با شرایط روز در این شعر به موضوع «قدس» اختصاص پیدا کرده است.

نسخۀ با کیفیت‌تر (65مگابایتی) را در بله و ایتا گذاشتم. اینجا بیش از 30مگابایت اجازۀ آپلود نداریم

 

 
  • حسن صنوبری
۱۵
خرداد

درختِ پیر، اگرچند، تا بهار نماند
هزار غنچه برآورد، درحصار نماند

قیام کرد برای اقامهٔ دیدار
به انتظار روان شد، در انتظار نماند

شکست سدّ زمستان، خمید قدّ خزان
که آبشارِ بهاران به شوره‌زار نماند

اگر دو جوی ز رفتار ماند و شد مرداب،
اگر دو رود مشوّش در این شمار نماند_

تمام وسعتِ صحرا ازآنِ آن دریاست
که موج‌موج روان شد، که برکنار نماند

چه‌غم اگر که رفیقان نیمه‌ره رفتند
خوشم که فاصله‌ای بین ما و یار نماند

دریغ نام خمینی، اگر از آن معنا
به غیر صورت و تصویر یادگار نماند

ابدنشان‌شده او ‌را اگر ردای مرام
قبای نام همان به که ماندگار نماند

***
در این شب این شبِ مستورِ ترس و تاریکی
مرا امید به‌جز برق ذوالفقار نماند

به ذوالفقار رسیده است شعر و قافیه‌ای
برای دشمنِ مولا به جز فرار نماند

  • حسن صنوبری
۰۷
خرداد

ماهِ شادی‌ست، روا نیست به ما غم برسد

میهمانی‌ست، نباید که به ماتم برسد


نکند جمع شود سفره و غافل باشیم

یا که از فیض سحرگاه، به ما کم برسد


جام از اینگونه چه خوب است پیاپی باشد

رزق از اینگونه چه خوب است منظّم برسد


عاشقان، مستِ حضورند، شب و روز اینجا

دوستان! مهلتی آخر! که به ما هم برسد!


آنقدر هست در این سفره ... اگر وقت کنیم

ممتنع نیست «رسیدن» ... اگر آدم برسد


زآن «بها»یی که سحرگاه منادی گوید

ای خدا کاش به ما فیضِ دمادم برسد


یک گنه‌کار نماند که نباشد دلشاد

وعدۀ رحمت حق، گر که به عالم برسد


نه شگفت است که خاموش کند آتش را

گر نسیمِ رمضانش به جهنم برسد...


***


آهی از سینۀ تاریک برآرم امشب

کاش تا خیمۀ خورشید، سوارم برسد


ماه توبه است، خدا! آینۀ حُرّم کن

تا که پیک رمضانم به محرّم برسد



حسن صنوبری

  • حسن صنوبری
۰۶
خرداد
  • حسن صنوبری
۰۴
خرداد

از یادداشت‌های چهارپنج سال پیشم  (قبل از عصر تلگرام و اینستاگرام) که در روزنامه پنجره منتشر می‌شد:


رانندگی با چشمان بسته

   رونوشت: به دوستانی که وقت بسیاری پای اینترنت می‎گذارند، آن‎هم با دلایل مذهبی (تبلیغ اسلام) و انقلابی (شرکت در جنگ‎نرم+افزایش بصیرت). عدم توجه به نکاتِ اینچنینی باعث می‎شود دشمنی ما برای دشمنانمان منفعت‎آور باشد و دوستی‎مان برای انقلاب و اسلام، دوستیِ خاله خرسه.



یکم

   مولایمان حسین(علیه السلام) یاریِ زعفر و جبرئیل را نپذیرفت، زیرا آنگاه، سپاهِ یزید باید با گروهی بجنگد که نمی‎بیندشان و این خلافِ جوانمردی است. حال ما با افرادی می‎جنگیم (یا حتی دوستی می‎کنیم) که نمی‎بینیمشان. ولی آن‎ها با چشمِ باز با ما می‎جنگند. در فرهنگِ اصطلاحاتِ دینی اصطلاحی داریم به نامِ «شیاطینِ اِنس»؛ به‎طورکل بررسی حضور و نحوه‎ی عمل شیاطینِ _چه  جن، چه انس_ در شبکه‎های اینترنتی و موبایلی در جای خود بسیار مهم و ضروری است؛ اگر به نظرتان بحث انتزاعی است، فقط یکی از مصادیق انضمامی و عینی‎اش را مطرح می‎کنم: «اسرائیلیِ فارسی‎زبان».

تا به حال این مسئله فکرکرده‎اید؟ تا به حال دراینترنت با یک اسرائیلیِ فارسی‎زبان روبرو شده‎اید؟ از کجا معلوم «آری» و از کجا معلوم «نه»؟!

    یکی از شاعران اهل فکر _علی‎محمد مودب_ به تازگی در سخنانش نکته‎ای را درباره «به کاربردنِ زبان فارسی توسط امام خمینی» مطرح کرده که خودتان می‎توانید در اینترنت بحثش را پی‎بگیرید. مسئله‎ای که باعث شد همان انگلستان که به زور زبان فارسی را در هند ممنوع کرد بیاید «بی‎بی‎سی‎فارسی» را برای ما راه‎اندازد. چون زبان پوشش است. این نکته‎ای‎ست که من می‎خواهم به آن دقت کنید. شما وقت زیادی را برای خواندن یادداشت یا اظهارنظر(کامنت) کسانی می‎گذارید که فکر می‎کنید ایرانی‎ای هستند با نگاهی متفاوت؛ یا نهایتا فریب‎خورده. شما گاهی مدت‎ها وقت و انرژی می‎گذارید تا آن‎ها را آگاه کنید. حتی خیلی وقت‎ها حرفشان را باور می‎کنید یا برای امتیاز مثبت و منفی‎شان اعتبار قائل می‎شوید. مثلا با دیدنِ صد امتیازِ منفی و بیست امتیازِ مثبت برای یک حرفِ حق، نتیجه می‎گیرید: «پس بیشترِ مردم ایران با این حرف مخالف‎اند!» حال‎آنکه این‎ها شاید اصلا مردمِ ایران نباشند. چه‎بسیار جوانانِ «مدرسه‎نرفته ملاشده»‎ای که به خیالِ خودشان دارند برای هدایت آدم‎های «فریب‎خورده» وقت می‎گذارند؛ ولی درحقیقت دارند پای دروغ‎گویانِ «فریبنده» عمر تلف می‎کنند.



دوم

        نیک‎آهنگِ کوثر در گفت‎وگوی خصوصی‎اش با مهدی هاشمی در سال۸٩ می‎گوید «بازی‎ای که در اینترنت می شود بازی ضعیفی است. مگر بازدید از سایت‎های فیلترشده چقدر است؟»‎

چقدراست؟ این مزدورِ امریکا می‎گوید روزهایی که این سایت‎ها بیشترین بازدید را داشتند (پس از فتنه۸۸) هم بازدیدشان کم بوده. چیزی که می‎خواهم بگویم این است: بیشترِ این «بازدیدِ کم» را هم خود حزب‎اللهی‎ها برای «رصد» و فهمیدن اینکه الآن دشمن چه می‎گوید انجام می‎دهند. غافل که با رفتنِ به دکانِ بی‎مشتری‎شان و با افزایشِ بازدیدشان دارند به دشمن روحیه می‎دهند. غافل که «الباطل یموت بعدم ذکره».

این است نتیجه‎ی عمرگذاشتنِ پای «بصیرت»،«جنگ نرم»،«رصد»و... برای کسانی که به باطنِ سخنِ رهبرشان توجهی ندارند.

آیت‎الله خامنه‎ای: «کار شیطان، ایجاد اختلال در دستگاه محاسباتی شماست».

  • حسن صنوبری
۰۴
خرداد

از یادداشت‌های چهارپنج سال پیشم (قبل از عصر تلگرام و اینستاگرام) که در روزنامه پنجره منتشر می‌شد:


مخاطب خاص: «مذهبی‎ها و حزب‎اللهی‎ها»

افراط یعنی هرجا هر دایره‎ای دیدی بگویی نماد فراماسونری است و مدام در حال حل کردنِ جدولِ اشکالِ فراماسونری در نقوشِ در و دیوار باشی. افراط یعنی همانطور که عرفا همه جا جلوه‎ی خدا را می‎بینند تو همه جا جلوه‎ی فراماسونری و شیطان را ببینی. افراط یعنی تاریخ نمادهای فراماسونری را به پیش از پیدایشِ خود فراماسونری ببری. افراط یعنی آنقدر در زندگی و افکار و گفتارت به فراماسونری و قدرتش بها بدهی که ناخواسته دچارِ ثنویت شوی؛ جهان دو مبدأ دارد: خدا و فراماسونری! افراط یعنی ناخواسته بگویی «یدالله فوق ایدیهم» و البته دست فراماسونری بالای دست خداست!

افراط یعنی وقتی برای اولین‎بار «ویدئو» به ایران می‎آید فکر کنی ویدئو یعنی فیلم مستهجن. فکر کنی دانشگاه یعنی لانه‎ی فساد؛ فکر کنی رمان یعنی شیطان. افراط یعنی هر متفکرِ غربیِ بیچاره‎ای که کتابش در کتابخانه‎ی یک اصطلاح طلب دیده شده را هم تئوری‎پردازِ انقلابِ مخملی بدانی؛ ولو آن متفکر اصلا واردِ فلسفه سیاست نشده باشد؛ ولو آن اصلاح‎طلب اصلا از درکِ نظریات آن متفکر عاجز باشد! افراط یعنی با خیال‎بافی ارتش دشمن را چندبرابر کنی. افراط یعنی با جهالتِ خود تسلیمِ یأس و ترس شوی و فراموش کنی یأس همسایه‎ی کفر است و ترس دست‎افزارِ شیطان: «انما ذلکم الشیطان یخوّف اولیائه».

تفریط یعنی قواعد بالا را برعکس کنی: هیچ توطئه‎ای نیست؛ هیچ دشمنی نیست؛ هیچ خطری نیست.

تفریط یعنی اسم خودت را بگذاری «سرباز جنگ نرم» و خودت را در راه شبکه‎های اجتماعی حلق‎آویز کنی. تفریط یعنی اسم کارت را بگذاری «فعالیتِ فرهنگی» و مدام در حال «کپی/پیست» مطالب خبرگزاری فارس باشی. تفریط یعنی فکر کنی در حال «تبلیغِ اسلام و آگاه‎سازی مردم» هستی اما از موهای سفیدِ جدید مادرت و حال‎واحوالِ خانواده و همسایه‎هایت و حتی زندگی خودت بی‎خبر باشی. تفریط یعنی با وقت گذاشتن و واردکردن عکس و اطلاعاتت در نرم‎افزاری که افسر ارشد اطلاعات رژیم صهیونیستی تالمون مارکو (نرم‎افزارِ «وایبر») مدیر و مؤسس آن است؛ به پر شدن پازل اطلاعاتی‎امنیتی دشمنت کمک کنی و در عین‎حال خیال کنی افسرِ جنگ نرمی! (این اطلاعات را حتی در ویکیپدیای انگلیسیِ تالمون مارکو هم می‎توان یافت).

تفریط یعنی منبعِ اصلی اطلاعات و مرجعِ نخستِ مطالعاتت ویکیپدیا باشد. تفریط یعنی حتی برای خواندنِ قرآن روزانه‎ات هم به شبکه وصل شوی. تفریط یعنی هر خبر، عکس یا مطلب جالبی که برایت می‎آید را بی‎تحقیق درباره صحت و سقم و اعتبارِ منبعش با دیگران به اشتراک بگذاری. تفریط یعنی وادادن در برابر پیش‎آمدها. تفریط یعنی اعتقاد و اندیشه‎ات را به جمع بسپاری و فراموش کنی: «ولکن اکثر النّاس لایعقلون».

و قال امیرالمونین و یعسوب‎الدین مولانا الإمام علی‎ابن‎ابی‎طالب: «لا یری الجاهل الّا مفرِط اَو مفرّط».

  • حسن صنوبری
۲۳
ارديبهشت

یکی از مهم‌ترین اخبار ادبیات فارسی در هفت روز گذشته، درگذشت استاد «بازار صابر» شاعر ملی تاجیکستان بود؛ خبری که کمتر مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت.

«مومن قناعت»، «لایق شیرعلی»، «گل‌رخسار صفی‌آوا» و «بازار صابر» (و تا حدی امثال «فرزانه خجندی») را شاید بتوان مهم‌ترین چهره‌های شعر و ادبیات امروز تاجیکستان دانست. از جهاتی می‌توان این چهره‌ها را با استوانه‌های شعری دهه چهل و پنجاه ایران، یعنی «مهدی اخوان ثالث»، «فروغ فرخزاد»، «سهراب سپهری» و «احمد شاملو» مقایسه کرد، هرچند ایشان نسبت به شاعران ایران جوان‌تر هستند؛ چنانچه «صدرالدین عینی» بزرگ شاعر تاجیکستانی هم از دیرباز همواره با «نیما یوشیج» مقایسه می‌شده است.

باری، در این میان، بازار صابر مقامی دیگر و جایگاهی ممتاز دارد. او از جهات مختلف بیشتر به اخوان ثالث ما شباهت دارد. چه اینکه هم از منظر زیبایی‌شناسی و هنری و هم در داوریِ محتوایی و اندیشه‌ای، در میان سرایندگان فارسی‌زبان این منطقه بی‌نظیر است. بازار صابر را شاعر ملی تاجیکستان نامیده‌اند به خاطر شعرهای شجاعانه و دردمندانه‌اش در همراهی با رنج‌های بی‌شمار تاجیکستان، اما این اهمیت محتوایی چیزی از ارزش‌های هنری بازار صابر کم نمی‌کند. شاهد بر این دعوی، شعرسرایی او در ساختارهای ادبی گوناگون و قالب‌های شعری متفاوت و نیز موفقیت در آن‌هاست.

برای دانستن اهمیتِ شعر اجتماعی سرودنِ بازار صابر باید تاریخ تاجیکستان را مد نظر قرار دهیم. این همسایه‌ی عزیز ما، با آن‌همه تاریخ و تمدن و فرهنگ ارزشمند، با آن مردم فرهیخته و مهربان و توان‌‌مند، در قرن‌های اخیر گرفتار استبدادها، خون‌ریزی‌ها و فرهنگ‌ستیزی‌های حاکمان مهاجم و بیگانه بوده‌است. از یک‌سو تا مدت‌های مدید، حاکمیت کمونیستی شوروی به کشتار مردم و نخبگان، سوزاندن منابر و مدارس، ویران‌کردن مساجد و هیئت‌ها، ممنوعیت استفاده از زبان فارسی و از بین‌بردن هرگونه مظاهر تمدنی و ملی مشغول بود و از سویی دیگر بعضی گروه‌های تندروی سلفی‌داعشی با استفاده از احساسات دینیِ سرکوب‌شده‌ی مردم تاجیکستان و با هدایت سرویس‌های امنیتی غربی همچنان به جهل‌پراکنی، علم ‌ستیزی و تفرقه‌افکنی بین مذاهب اسلامی مشغول‌اند. چه اینکه تاجیکستان هم مانند دیگر سرزمین‌های آسیایی و مسلمان تا قرن‌ها محل نزاع قدرت‌های بزرگ غرب و شرق (آمریکا و شوروی) بوده است. مع‌الاسف پس از فروپاشیِ شوروی نیز با آغاز جنگ‌های داخلی و هرج و مرج تاجیکستان برای مدتی درگیر خون‌ریزی‌ها و برادرکشی‌هایی بود.

در چنین شرایطی، بازار صابر با شعرهای شورانگیزش توامان برای شهیدان امروز و میراث ارزشمند دیروزی فریاد حسرت برمی‌آورد و جوانان و مخاطبان شعر و سخن خویش را به بازگشت به خویش و هویت بومی و فرهنگی تاجیکستان فرامی‌خواند. «کیای میرزا شکورزاده» از پژوهشگران و روزنامه‌نگاران برجسته تاجیک در یکی از یادداشت‌هایش می‌نویسد: «یگانه شاعری که با اینکه 53سال از عمرش را در دوره‌ سلطه‌ی کمونیسم و سوسیالیسم گذراند، اما هرگز شعری در وصف کمونیست، انقلاب اکتبر و لنین نگفت، همین شاعر محبوب ملت ما بازار صابر بود».

این در حالی‌ست که دیگر چهره برجسته فرهنگ و ادب معاصر تاجیکستان یعنی «رحیم قبادیانی مسلمانیان» در توضیح آن شرایط می‌گوید: «میان اهل قلم شوروی و از جمله ادیبان تاجیک در این هفتاد سال سپری شده تقریبا نفری پیدا نمی‌شود که به دروغ لب نیالوده و در ستایش حزب کمونیست و داهییان آن، در وصف خلق کبیر روس، در مدح جامعه‌ی شوروی، نظام سوسیالیستی، درباره‌ی اخلاق حمیده و همت عالی و صلح‌دوستی شوروی قلم نفرسوده باشد. این مجرا توانا و فراگیر بود و اگر کسی در روش آن شنا کردن نخواهد، او را موج از ساحل بیرون می‌انداخت ... هزاران سپاس از پروردگار بزرگ که استاد بازار صابر این نادره‌ی دوران را آفریده و در پناه خود نگاه داشته و آن اندازه توانایی عطا کرده که هم از راه حق بیرون نشود، هم اراده‌ی خود را نگاه دارد و هم بر بدخواهانِ ابرقدرت خویش و دشمنان ملت پیروز باشد»


برویم سراغ متن. بازار صابر آنگاه که از گذشته باشکوه تاجیکستان و پیوندهایش با همسایگان هم‌زبان می‌سراید:

من مرثیه‌خوانم به سمرقند و بخارا
بر قبله‌ی زردشت و به گهواره‌ی سینا ...

در شعر بازار صابر، هم ارزش‌های ایرانِ کهن (مانند شعر اخوان) و هم ارزش‌های تمدن ایرانی اسلامی (مانند شعر عصر انقلاب) مورد توجه است

 آنگاه که در سوگ بخارا و تهاجم بیگانگان ناله سر می‌دهد:

به دستی رفت از دستت
زر سامانی و قانون سینایی
تو را هر دزد غارت کرد
تو را هر دوست قسمت کرد
به مردم رنگ و روی زرد ماند
                                از «عصر طلایی»
 ...
بخارای شریف
گهواره‌ی مردان ناتکرار،
دیار شاعران و شعرهای رفته با هرباد
                                                و از هر یاد...

 

آنگاه که پس از فروپاشی شوروی به منافقان دیروز کمونیست دوآتشه و امروز مسلمانِ دوآتشه می‌تازد:

کمونیستی که کَند مدرسه را
خانقاه و مزار و مقبره را

کمونیستی که بست ملّا را
پاره کرد از غضب الفبا را

می‌رود خانقاه مولانا
تا شود کُومنیست-مولانا! ...

آنگاه که در شعر زبان مادری، نسبت به هویت‌زدایی دشمن و غفلت جامعه می‌شورد:

هرچه او از مال دنیا داشت، داد
خطه بلخ و بخارا داشت، داد
سنّت والا و دیوان داشت، داد
تخت سامان داشت، داد.

دشمن دانش‌گدایش دانش سینا گرفت،
دشمن بی‌سنتش دیوان مولانا گرفت،
دشمن صنعت‌فروشش صنعت بهزاد برد،
دشمن بی‌خانه‌اش در خانه‌ی او جا گرفت.

داد او از دست گرز رستم و سهراب را،
بربران ناتوانی را توانا کرد او
نام خود را همچو گور رودکی از یاد برد،
قاتلان خویش را مشهور دنیا کرد او...

آنگاه که خشمگین از قتل «پابلو نرودا» شاعر بزرگ ضدآمریکایی می‌سراید:

 راضیم بدبخت باشم لیک باشم شاعری،
راضیم سرسخت باشم لیک باشم شاعری.

راضیم چون سعد سلمان،
با گناه شاعری در چاه و زندانم کنند،
چون حلالی شعر بر لب سنگ بارانم کنند.

گر خطا باشد گروگانم سرم،
در بهای سر نمی دانم خطای دیگرم.

راضیم من در خطای شعر رنجورم کنند
بلکه همچون رودکی کورم کنند

و آنگاه که به هجو دولت‌مردان فاسد و ناکارآمد تاجیکستان می‌پردازد:

ای که لب را بسته‌ای محکم به مهر منصبت
مهر منصب را بگیر از لب که می‌گیرد دمت
همچو خپگیری[1] اگر دولت تو را عمری نبست
باش آخر، من به زنجیر سخن می‌بندمت

من تو را تنها مثال آوردم اینجا در قلم
در قلمرو لیک می‌دانم که تنها نیستی
در تگ صد نام دیگر می‌توانم خط کشید
همچو زیر جمله‌ی بی‌شخص من از راستی

از وزارت دیو فرتوتی اگر ناچار رفت
در سن هفتاد یا هشتاد یا هشتاد و هفت
آنقدر دیدیم نامش در وزارت لوحه شد
آنقدر دیدیم، جایش را به شیطان داد و رفت! ...

بازار صابر اینگونه پای تمدن کهن کشورش ایستاد، با فساد و تهاجم بیگانگان مبارزه کرد و تبدیل به سمبل ادبیات مقاومت، استبدادستیز، استعمارستیز و شعر ملی تاجیکستان شد. او محبتی ویژه به ایران و ایرانیان داشت، محبت که با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران بیشتر و بیشتر شد.

این فقط دو سطر از سطرهای بسیاری است که بازار صابر برای ایران سروده:

ایران من، ای ایران، گهواره‌ی ناز من
ایران من، ای ایران، محراب نماز من

من مهره‌ی مهرت را از مهر تو در بازو
بستم که دگرباره هرگز نشود باز او!

او در یکی از مقاله‌های خود پس از فروپاشی شوروی در سال 1992 (1371) با عنوان «زبان مادری» به صراحت می‌گوید: «آینده‌ی ما ایران است. دیگر هیچ‌چیز سد راه نخواهد شد. نه گندم و مال و پول آمریکا، نه نفت ترکمنستان، نه ماشین و عسکر روسیه و نه...». یک سال بعد از این مقاله و در کمال شگفتی جامعه تاجیکستان، بدون هیچ گناهی بازار صابر به زندان می‌افتد. بسیاری معتقدند سخنان بازار صابر در حمایت از ایران و انقلابش دلیل اصلی به زندان افتادن او در ابتدای حکومت امام علی رحمانف بود. پس از یک‌سال با فشار و اعتراض‌های فراوان نخبگان و فرهیختگان کشورهای مختلف، حکومت تاجیکستان مجبور می‌شود بازار صابر را آزاد کند و از همان دوره شاعر ملی تاجیکستان مجبور به جلای وطن می‌شود. به نظر من مقصدی که بازار انتخاب می‌کند یعنی آمریکا تا حد زیادی باعث می‌شود او از واقعیت جامعه‌ی خویش و آرمان‌های خود دور بیفتد. هرچند آنهمه سال مبارزه برای قهرمان بودن او کافی‌ست.

همه‌ی این‌ها، همه‌ی این مبارزه‌ها و شعرهای سیاسی و اجتماعی و ملی در حالیست که او در عاشقانه‌سرایی هم چهره‌ای بی‌نظیر است. این موضوع و همین وا ندادن در برابر هجمه‌ی فرهنگی سیاسی گسترده‌ی کمونیست‌ها در دوران اقتدار شوروی، دو فرق و فضل بازار صابر بر اخوان و امثال اخوان عزیز است. بعد عاشقانه‌سرایی بازار صابر تا آن‌مقدار درخشان بوده که در جراید کمونیستی و اوضاع فرهنگی آن زمان او را به شعر مبتذل و فاسد سرودن متهم می‌کردند.

در کنار شعرهایی که نقل کردیم این شعرهای لطیف هم از بازار صابر است:

زنگوله‌زنان گذشت باران
چابک و جوان گذشت باران
با سلسله ها گذشت باران
با شلشله ها گذشت باران
مانند زنان گذشت باران...

یا این بهاریه‌ی زیبایش:

این چشمه را نگه کن
یک لحظه ترک ره کن
این چشمه می‌زند چشم
چشم زنانه دارد

این لاله‌زار گل جوش
سرخیده تا بنا گوش
این را مکن فراموش
شرم زنانه دارد

باران شیشه واری
عطارک بهاری
در شیشه حبابش
عِطر زنانه دارد...

 

 اگر بخواهم از میان شعرهای اندیشه‌ای و اجتماعی شعر درخشان دیگری را از بازار صابر به طور کامل برگزینم، شعر نوی بسیار مهم «سالنامه 1990» را انتخاب می‌کنم. شعری که سطرهای آخرش با ستایش شخصیت ارزشمندی چون «حاجی اکبر تورجان زاده» به اتمام می‌رسد. همچنین اگر بخواهم یکی از خوب‌های شعر او از منظر ساختاری و هنری‌اش را برگزینم نمی‌توانم از شعر درخشان «خودم را می‌برم بر دوش خود باز» چشم بپوشم.

بازار صابر واجد اهمیت‌های بسیاری است که در فرصت این یادداشت پرداختن به همه‌ی آن‌ها میسر نیست. او نه تنها برای تاجیکستان، که برای همه اهالی و جامعه فارسی‌زبان در ایران، افغانستان و... حائز اهمیت‌های بسیار است. امیدوارم راه او و فرهنگ او در میان هم‌وطنان و هم‌زبانانش با موزه‌ای‌شدن شخصیتش گم نشود و  امیدوارم به‌زودی زود شاهد انتشار به‌هنجار دیوان کامل اشعار او باشیم. البته که گزیده‌ای از شعرهای عاشقانه‌ی این شاعر اخیرا در ایران منتشر شده است. و این خود نکته‌ی عجیبی است که از سیاسی‌ترین شاعران مقاومت جهان، در ایران همواره تنها شعرهای عاشقانه‌شان منتشر می‎شود!

گزیده شعر و گفتگوی جامع‌تری که قبل‌ها در بازار بود «شعر غرق خون» به کوشش «رحیم قبادیانی» بود که اکنون بعید است در دسترس باشد. من بیشتر شعرها را از همان کتاب نقل کردم.



[1] خپگیر: سگ

  • حسن صنوبری
۲۳
ارديبهشت


«ستاره‎ای در حصار» عنوان گزیده اشعار روحانی شهید، جناب علامه «سید اسماعیل بلخی» شاعر مبارز و اندیشمند معاصر افغانستانی است. این کتاب که به انتخاب شاعر بوشهری حجه الاسلام محمدحسین انصاری‎نژاد جمع‎آوری شده است به تازگی توسط انتشارات سپیده‎باوران در 255صفحه منتشر و راهی بازار کتاب شده است. این مجموعه‌شعر در برگیرنده‎ی هفتاد و هفت غزل، دو قصیده، سه مسمط و یک مثنوی از شاعر است.


یک
سید اسماعیل بلخی از سرآمدان و پیشتازان نهضت اسلامی در افغانستان بود که با سال‎ها مبارزه علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی الگوی بسیاری از مبارزان پس از خود از جمله عالم مجاهد و شهید مظلوم «آیت‎الله عبدالعلی مزاری» بوده است. وطن‎گرایی، آزادی‎خواهی، گرایش به وحدت ملی و وحدت دینی، علم‎اندوزی، خردورزی، مبارزه با استبداد، عدم اعتماد و اتکاء به دشمن خارجی، درس‎گرفتن از آیین اهل بیت پیامبر، به ویژه حضرت سیدالشهدا (علیهم السلام) از جمله اندیشه‎ها و آموزه‎های شهید بلخی بوده است؛ اندیشه‎ها و آموزه‎هایی که در شعرهای شورانگیز او نیز جلوه‎گر شده است. به همین خاطر است که بسیاری از شعرهای بلخی و روح کلی حاکم بر آن‎ها ما را یاد شاعر، متفکر و مصلح بزرگ جهان اسلام «علامه اقبال لاهوری» می‎اندازد و تاثیرش بر این شاعر افغانستانی را آشکار می‎کند. سید اسماعیل بلخی نیز چون اقبال، دغدغه آگاهی و وحدت قشرهای مختلف مردم مسلمان و نیز حرکت به سوی یک جامعه متعالی و ظلم‎ستیز را دارد.

 چنانچه رسم روزگاران چنین است، این شاعر و دانشمند فرزانه‎ی افغانستانی، همچون هم‎مسلکان خود به خاطر عقیده و اندیشه‎ی روشنگرش بارها رنج تبعید و جلای وطن را تحمل کرد و نزدیک به 15سال را در زندان گذراند. او در طی دوران زندگی و مبارزه خود با علمای مبارز دیگر بلاد اسلامی نیز دیدار، مکاتبه و گفتگو داشت که از آن جمله می‎توان به دیدار او با امام خمینی در نجف و دیدارش با امام موسی صدر در سوریه اشاره کرد. سید اسماعیل بلخی سرانجام در ۲۴ تیر ۱۳۴۷ توسط عوامل حکومت وقت افغانستان مسموم و به شهادت رسید.


دو

پیش از این شهید بلخی معاصر ما، تاریخ ادبیات فارسی، شاعر بزرگی را با نام «شهید بلخی» می‎شناسد که مربوط به سده سوم هجری و عنفوان شکل‎گیری شعر پارسی است؛ با این تفاوت که «شهید» نام کوچک آن شهید بلخی دوران کهن بود، اما برای شهید بلخی امروز، گویای روش و منش و چگونگی زندگی و مرگ شاعر است. از «ابوالحسن شهید بن حسین جهودانکی بلخی» شاعر سده سوم هجری تا علامه‎ی شهید سید اسماعیل بلخی شاعر قرن بیستم میلادی؛ سرزمین بلخ، خراسان بزرگ و زبان پارسی راه بسیاری را پیموده است و عجبا که آنچه در این بین ثابت و لایتغیر مانده است رنج و اندوه و دشواری برای خردمندان و فرهیختگان جوامع است، چنانچه شهید بلخی اول گوید:

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک ماندی جاودانه

درین گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه


و شهید بلخی دوم:
زین جهانی که در آنیم به جز غم مطلب
عشرت عمر در این کلبه‎ی ماتم مطلب

سه
از منظری عمیق‎تر، شعرها و سبک شعری شهید بلخی برای ما یادآور شعرها و سبک شعری «فرّخی یزدی» شاعر مشهور دوران مشروطه در ایران است. بلخی نیز همچون فرخی، غزل‎سراست، شعرش اجتماعی است و در پردازش غزل به حافظ نظر دارد. در شعر هر دو شاعر زیبایی‎شناسی ادبیات کهن پارسی و غزل حافظانه، با حضور بعضی از عناصر و واژگان امروزی و اصطلاحات مربوط به صنایع و دستاوردهای دوران مدرنیته همراه شده است، گاه طراوت آورده و گاه دست‎انداز شده. همچنین از هردو شاعر به خاطر روحیه ظلم‎ستیزی و تجربه‎ی ایام زندان حبسیه‎های زیبایی به یادگار مانده است. کمتر دوست‎دار شعری در ایران هست که این حبسیه فرخی که شاعر در آن به تجربه زندانی‎بودن می‎پردازد را نشنیده باشد:

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست
بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست...

بی‌گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه
ظالم مظلوم‌کش هم تا ابد جاوید نیست...

وقتی به شعرهای شهید سید اسماعیل بلخی دقت کنیم می‎بینیم بسیاری از غزل‎های او  وقتی به سطرهای پایانی نزدیک می‎شوند بر ما معلوم می‎کنند که حبسیه‎اند و در زندان سروده شده‎اند، اما بعضی شعرها از ابتدا و صراحتا با موضوع زندان و روایت تجربه‎ی زیستی زندان‎‎اند و یادآور حبسیه فرخی، از جمله یک قصیده‎ی بلند:

بس شگفت است به ما حالت زندان امشب
کنج تنهائی و سرمای زمستان امشب

جرم عشق وطن و حق طلبی یک ز هزار
می دهم شرح بر ملت افغان امشب ...


و یا غزل دیگرش با این مطلع:
قضا برید و قدر دوخت جامه از بر زندان...

از همین منظر حبسیه‎های این دو شاعر با یکدیگر و نیز با حبسیه‎های شاعران بزرگ زبان فارسی از جمله جناب «مسعود سعد سلمان» قابل مقایسه است و می‎تواند موضوع یک مقاله علمی مفصل و یا یک پایان‎نامه جمع و جور کارشناسی ارشد باشد. به خصوص مقایسه تطبیقی فرخی و بلخی به خاطر شباهت‎های فراوان دیگری که بینشان وجود دارد ارزش علمی، تاریخی و فرهنگی فراوانی دارد. شاید دو تفاوت عمده بین شعر این دو شاعر، نخست غلبه‎داشتن روحیه‎‎ی ایجابی، با نشاط و شورانگیز برای مبارزه در شعر بلخی بر شعرهای صرفا انتقادی، سلبی و گلایه‎محور است و دوم تأکید پررنگی است که شهید بلخی بر خداباوری، ارزش‎های دینی و مکتب امام حسین (ع) دارد؛ نکته‎ای که در شعرهای  هر دو شاعر با ردیف «آزادی» هم قابل توجه است. در شعر هردو شاعر «آزادی» در برابر «استبداد»‌ قرار دارد اما در شعر فرخی قیام امام حسین نیز به عنوان الگوی آزادی و آزدگی مطرح می‎شود:

«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی ...

در محیط طوفان‎زای ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی... »

و
«قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روح‎بخش جهان است نام آزادی»

سطرهای بالا از دو غزل از فرخی یزدی  هستند و ابیات آغازین شعر آزادی شهید بلخی چنین است:

«در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی
آزاد توان بردن ره در بر آزادی

با رمز تبسم فاش می‎گفت به هر گامی
امضای من از خون است بر دفتر آزادی

زور است گلوی من از خنجرت ای گردون!
بُرّم رگ استبداد با حنجر آزادی ...»

شگفتا که سرگذشت هردو شاعر هم مانند سبک شعریشان چونان یکدیگر است و با زندان، تبعید و قتلی مخفیانه توسط عوامل حکومت استبدادی بیگانه‎پرست همراه است. سرگذشتی که برای بسیاری از شاعران و متفکران آزاده توسط حکومت‎های ذلت‎پذیر در جهان سوم رقم خورده است. به قول فرخی یزدی:

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت، غیر حبس و کشتن و تبعید نیست


چهار
باری، جدا از ارزش‎های تاریخی، دینی و محتوایی؛ از منظر ساختاری هم ما در این کتاب با یک مجموعه غزل ارزشمند و نمونه‎ای زیبا و قابل دفاع از شعر اجتماعی و شعر عرفانی مواجهیم. البته که انتخاب‎های خوب جناب محمدحسین انصاری‎نژاد و پرهیز او از مطالعه سرسری و گزینش شعرهای سست، در این موضوع تاثیر بسیاری داشته است. همچنین باید تأکید کرد جدا از این انتخاب‎های خوب، نفس انتشار مجموعه‎شعری از این دانشمند شهید برای مخاطبان شعر امروز بسیار ارزشمند است. به نظر من «ستاره‎ای در حصار» رونمایی و بازنمایی از گنجینه‎ای است که سال‎ها زیر غبار فراموشی و تنبلی اهالی ادبیات در ایران پنهان بوده و امروز برای مخاطبان جدی شعر و به ویژه دوست‎داران غزل و شعر اجتماعی به‌طور خاصی حائز اهمیت و درخور ستایش است. این دو موضوع اموری هستند که باید بابت آن‎ها از مولف کتاب تشکر کرد و اما دو نقدی که می‎توان بر کار گزینشگر گرفت، نخست: نبود مقدمه‎ای علمی در ابتدای کتاب همراه با توضیح چگونگی انتخاب شعرها و ملاک‎های گزینشگر، گزارش نسخه یا نسخه‎های موجود از مجموعه اشعار شاعر، توضیح درباره نسخه مرجع و ... که می‎تواست راهگشای کار پژوهشگران و مخاطبان ایرانی و امروزی شعر شهید باشد.

نقد دوم این است که کاش این گزینش با تصحیحی انتقادی -دست‎کم درمورد ابیات مشکل‎دار- همراه می‎شد. برای مثال یکی از شعرهای بسیار زیبای شهید در کتاب و در بعضی مجلات و صفحات اینترنتی چنین منتشر شده است:

ای بقعه‎ی رسول به راه خدا شهید
گشتی تو در حمایت صدق و صفا شهید

این غزل خطاب با حضرت سید الشهدا (علیه السلام) دارد. اگر اندکی به معنای شعر دقت کنیم می‎بینیم واژه‎ی «بقعه» به معنای «آرامگاه» نمی‎تواند در اینجا معنایی داشته باشد و مخل معنای اصلی بیت و شعر است. با دقتی بیشتر می‎توان فهمید به احتمال زیاد واژه‎ی اصلی به کار رفته توسط شاعر در شعر، واژه‎ی «بضعه» به معنای «جگرگوشه» و اصطلاحا «فرزند» بوده است و به خاطر اشتباه در نگارش چنین ضبط شده است (چنانچه در ادبیات دینی اصطلاحی با عنوان «بضعه الرسول» موجود است). در حالی که می‎شد و می‎شود در کنار گزینشگری شعرها، با کمک یکی از همان شاعران فرهیخته‎ی افغانستانی که در مقدمه هم از آن‎ها تشکر شده، این مشکل هم حل شود و کتابی بی‎مشکل در دسترس علاقه‎مندان قرار بگیرد.

امیدواریم این دو انتقاد پیشنهادگونه -یا پیشنهاد انتقادی!- برای چاپ‎های بعد مورد توجه قرار بگیرد.


پنج
و از شعرهای عاشقانه، عارفانه، اجتماعی و قلندرانه شهید بلخی، خواندن این غزل‎ها را از دست ندهید!

از قلندرانه‎هایش:

چند بر دوش تنفّس می‎کشی اثقال مرگ؟
زندگی را نام دیگر نیست جز حمّال مرگ!

از عاشقانه‎هایش:

من ندانم عشق او را در کجا آموختم
آنقدر دانم که آموزش بجا آموختم...

طرّه‎اش از هر طرف بر ما سر تاراج داشت
معنی وحدت از آن زلف دوتا آموختم ...

از عارفانه‎هایش:

ما روی تو را مصحف آیات شناسیم
ابروی تو را قبله‎ی حاجات شناسیم

هر ذره ز خاک سر کویت به تجلی‎ست
این مستی ذرّات از آن ذات شناسیم...

از امام حسینی‎هایش:

ای کشته‎ای که نام تو مشکل‎گشا هنوز!
با قصّه‎ی عجیب تو خلق آشنا هنوز...

از اجتماعیاتش:

پر فتنه شد تمام جهان، وا محمدا!
و از عدل و داد نیست نشان، وامحمدا!

معروف گشت منکر و منکر رواج یافت
زین آخرالزّمانه امان، وا محمدا!


و نیز این شعر که انگار زبان حال امروز جوامع مسلمان نیز هست:

چه ابتلاست که در هر بلاد می‌نگرم
نزاع مذهب و جنگ نژاد می‌نگرم

به نام صلح به اسباب جنگ می‌کوشند
ز بهر تفرقه در اتّحاد می‌نگرم...

به عیب خود نگشودیم چشم و هر کس را
به عیب جامعه در انتقاد می‌نگرم ...



یاعلی‎مدد
بهمن 1395

  • حسن صنوبری
۰۵
ارديبهشت

پیشخوان: تماشای فیلمی که اکنون معرفی می‌کنم برای هر مشرق‌زمینی و مسلمانی لذت‌بخش است.



اصل مطلب: فیلم‌های هویتی و تمدنی، فیلم‌هایی هستند که به ما می‌گویند «ما چگونه ما شدیم». هر ملتی برای اینکه «ملت» باشد و بماند باید به هویت و تاریخ خودش اشراف داشته باشد. مردم بی‌تاریخ مردم نیستند. چنانچه آدم بی‌حافظه هم نمی‌توان رشد انسانی داشته باشد و همین است اهمیت هر هنر تمدنی و هویتی، اعم از سینما، شعر، تئاتر، رمان و...


در سینمای ما این موضوع بسیار کمرنگ است. تنها امیدم به امثال «داود میرباقری» است. با اینکه سرزمین و آیینی هستیم با قرن‌ها تمدن و هویت. با تمدنی قدیمی و هویتی غنی. بسیاری از سرزمین‌ها و اندیشه‌ها که یک صدم این تمدن، هویت، فرهنگ و تاریخ ما را ندارند به ساخت چنین آثاری با هزینه‌های بالا روی آوردند تا برای خودشات هویت بتراشند، هرچند تمام روایت و متن داستانشان مبتنی بر دروغ و تخیل باشد.

جالب است که در کشور ما یا چنین آثاری ساخته نمی‌شود، یا بسیار سخیف و ضعیف ساخته می‌شود، یا اگر متوسطی از استانداردهای سینمایی را داشته باشد از سوی منتقدان و رسانه‌ها با نهایت آرمان‌گرایی تحقیر و تضعیف می‌شود و از صحنه خارج.

«ریدلی اسکات» کارگردان شهیر انگلیسی که او را در شمار «قدرتمندترین مردان جهان» و «بزرگ‌ترین کارگردانان تاریخ سینما» می‌شناسند کسی است که از بهترین‌های سینمای حماسی تاریخی است. فیلم مشهور او «گلادیاتور» (2000) را کمتر کسی است که ندیده باشد یا دوست نداشته باشد، کمتر کشوری است که اکران نکرده باشد و کمتر جایزه‌ای است که به او تعلق نگرفته باشد. فیلم حماسی دیگری که او پنج سال بعد می‌سازد «قلمروی بهشت» (2005) نام دارد که با همه زیبایی‌اش جزو بایکوت‌شده‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما در غرب است. فکر می‌کنید چرا؟

«قلمروی بهشت» سراغ یکی از حساس‌ترین جغرافیاها یعنی «اورشلیم» (فلسطین) و یکی از حساس‌ترین زمان‌ها یعنی دوران «جنگ‌های صلیبی» رفته است. این فیلم جزو معدود فیلم‌هایی است که سعی کرده به جای روایت رسانه‌های انگلیسی و صهیونیستی، سراغ حقیقتِ داستان جنگ‌های صلیبی برود و تا حد زیادی به روایتی منصفانه از آن دوران بپردازد. علت بایکوتِ چنین فیلم حماسی و زیبایی، فقط همین انصاف است.

چنانچه می‌دانید و گفته‌اند «جنگ‌های صلیبی به سلسله‌ای از جنگ‌های مذهبی گفته می‌شود که به دعوت پاپ توسط شاهان و نجبای اروپایی داوطلب برای تصرف سرزمین‌های مقدس که در اختیار مسلمانان بود، برافروخته شد». البته این مشهورترین قرائت است و در حقیقت مسیحیان جنگ‌های صلیبی به نبرد با مسلمانان بسنده نکرده‌اند و با کافران، یهودیان و همه کسانی که به نظرشان «مسیحیان منحرف» بودند جنگیدند. از نه جنگ صلیبی مهم که بین مسیحیان و مسلمانان روی داد و در همه آن‌ها مسیحیان مهاجم بودند؛ مسلمانان فقط در جنگ نخست شکست خوردند و مسیحیان بازنده‌ی هشت جنگ بعدی بودند! «تخمین‌ها حاکی از آن است که یک تا سه میلیون نفر در جنگ‌های صلیبی کشته شده‌اند».  «در سال ۱۰۹۹ میلادی، طی وقوع اولین جنگ صلیبی، پس از محاصره‌ی اورشلیم، مسیحیان با وحشی‌گری تمام، به خیابان‌های شهر هجوم برده و تمامی مردان، زنان و کودکان مسلمان و یهودی را به قتل رساندند». همچنین «در سال ۱۱۹۱ میلادی، طی سومین جنگ صلیبی و بعد از سقوط شهر عکا، ریچاردِ شیردل دستور به قتل‌عام ۳۰۰۰ زندانی، از جمله زنان و کودکان داد.» و این‌ها فقط گوشه‌ای از جنایاتِ بی‌شمار غربی‌هایی است که در طی زمان به این نتیجه رسیدند که بهتر است به جای نبردهای پرهزینه و آبروبر، کاری کنند تا گروهی با لباس و پرچم اسلام خون مسلمانان را بریزند.

جالب اینجاست که مسلمانان در همین جنگ‌ها با اینکه اکثرا پیروز بودند ولی با جوانمردی و اخلاق با شکست‌خوردگان رفتار می‌کردند و این حسن خلق و رأفت اسلامی تا به حدی بوده است که طرف مقابل بارها و بارها به آن اقرار کرده است. «صلاح الدین ایوبی» پادشاه مسلمانِ کردنژاد هنوز هم نزد فرهیختگان و عاقلانِ غرب چهره قابل احترامی است. فیلم قلمروی بهشت، علی‌رغم بعضی تفاسیر نادرست از اسلام (مثل آنجا که معشوقه‌ی داستان در دیالوگ با عاشق می‌گوید«محمد می‌گوید تسلیم شو ولی مسیح می‌گوید تصمیم بگیر»! و واقعیت را خیلی طنزآمیز برعکس می‌کند و فحش نیچه به مسیحیت و ستایشش از اسلام را معکوس می‌کند!) در مجموع با ادای دین به صلاح الدین و حقیقت همراه است و آنقدر منصفانه روایت شده است که خشم محافل فاشیستی و فراماسونری مسیحی و یهودی را درآورد و هر مسلمانی از دیدن آن تا حد زیادی لذت ببرد.

خیلی تلاش کرده‌اند تا این فیلم به دست مخاطبانش نرسد و من و شما آن را نبینیم؛ به احترام انصاف و تلاش هنری والای ریدلی اسکات حتما این فیلم را ببینید. مخصوصا که چنین فیلم‌هایی را خودمان برای خودمان نساخته‌ایم.

البته که مخاطب هوشمند، تاثیراتی که «مختارنامه» میرباقری از این فیلم گرفته است را در چند سکانس متوجه خواهد شد. باری، اگر میرباقری در پردازش بعضی صحنه‌ها تحت تاثیر ریدلی اسکات است در شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی به مراتب هنرمندتر از اسکات و اکثر کارگردان‌هایی است که می‌شناسیم. همین نکات است که امید ما را به میرباقری زیاد می‌کند و باعث می‌شود از شنیدن خبر پیش تولید سریال «سلمان فارسی» هیجان‌زده شویم.


***
پ ن: البته که به این نکته واقفم که صلاح‎الدین ایوبی در سیاست داخلی چهره درخشانی ندارد و درگیر تعصبات مذهبی بوده، از آن جمله است کشتار و تعذیب و تعقیب شیعیان و یا قتل شیخ شهاب الدین سهروردی در دوران حکومت وی. ولی دستکم در سیاست خارجی او را محاسن بسیار است: اولا متحد کردن صفوف مسلمین، ثانیا مقاومت در برابر دست‌اندازی‌ها و تعرضات صلیبیون مهاجم و بیرون‌راندن ایشان از ممالک اسلامی و ثالثا حسن خلق و مدارا و رأفت اسلامی به نحوی که چهره اسلام به نیکی بدرخشد.
  • حسن صنوبری