
رسانههای جهان و حتی ایران هرروز از دونالد ترامپ نامزد مشهور جمهویخواه آمریکایی خبری را روی خروجی خود قرار میدهند. به گونهای که انگار او یک شخصیت حقیقی است. خیلی از روشنفکران و مسلمانان در سراسر جهان نسبت به حرفهای او واکنش نشان دادهاند. این به نظرم خیلی عجیب است. تو میتوانی با یک آدم واقعی دست بدهی ولی نمیتوانی با یک تصور دست بدهی.
ترامپ فقط یک استعاره است. از انفجار خشونتطلبی، امپریالیسم و کاپیتالیسم آمریکا. از اوجگیری حماقت و جهالت برآمده از هالیوود و رسانههای خبری آمریکا نزد مخاطبان. مخصوصاً وقتی در نظرسنجیها میبینیم در میان نامزدهای جمهوریخواه اقبال بیشتری یافته است. یک ابر پولدارِ احمقِ فحاشِ بیمنطق و خشونتطلب چطور میتواند در قرن بیست و یک به عنوان یک کاندیدای ریاستجمهوری یک کشور ظاهرا دموکراتیک و مدرن مطرح شود؟ آنهم خیلی بیش از دیگران. به لیست مطرحترین نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا نگاه کنید ببینید جز ترامپ بیش از دو نفر دیگر را میشناسید؟ نهایتاً کلینتون و یک نفر دیگر را بشناسیم ما.
در رسانههای غربی ترامپ هرروز از سوی روشنفکران به سخره گرفته میشود. چه به خاطر بلاهت سخنانش، چه به خاطر کلاهگیسش ... بسیاری از روشنفکران آمریکا به او میخندند. اما این خیلی هم خندهدار نیست. چون ترامپ یک آدم و یک مفهوم روشن نیست که بتوان به این راحتی به او خندید.
ترامپ یک پیام است. پیامی از قلبِ آمریکا به همۀ جهان برای بازتعریف مفاهیم گذشته.
فرض کنید در ایران یک احمدینژاد میگوید تحریم کاغذپاره است و یک خاتمی میگوید ما منزویم شدیم. این دو، دو سر حد و دو سر خط گفتمان سیاسی کشور ما میشوند. آنوقت معدل گفتمانیشان در مصداق میشود چیزی در مایههای لاریجانی (هرچند در مفهوم و دعوی سیاسی گفتمان روحانی بشود). حالا فرض کنید یکنفر رئیس جمهور یا کاندیدای ریاست جمهوری شود که رسماً حرفش این باشد «باید به کشورهای همسایه یکی یکی حمله کرد» در چنین حالتی سرحد جدیدی برای مرزهای گفتمان سیاسی کشور وضع میشود و گستره و مصادیق آرای سیاسی ما بسیار متفاوت میشود. در چنان شرایطی یک نفر مثل جلیلی میشود نمایندۀ یک اندیشۀ معتدل. قالیباف یک اصلاحطلب رسمی است. احمدینژاد عاقل و مدبر است. عارف یک اصلاحطلب تندرو و خطرناک است و خاتمی مجری برنامۀ من و تو. چنانکه برعکس این اتفاق افتاد. از دل 88 و تلاش برای کودتا و براندازی نظام، روحانی به عنوان یک معتدل (نه یک اصلاح طلب) خود را نشان داد. یعنی ما در ادبیات و گفتمان سیاسی رسانهایمان یک قدم قابل توجه به عقب رفتیم.
عکس این اتفاق دارد در آمریکا میافتد. آمریکا میخواهد (شاید در برابر آن عقبنشینی گفتمانی ما) یک قدم بلند به جلو بردارد. ترامپ بیاجازۀ امنیتی و حمایت رسانهای حکام و تدبیرگران حکومت آمریکا نمیتوانست سربرآورد. این الاغِ پیلنشان، اگر نه به دستور و فرمان، به دستوری و اجازۀ فرمانروایان آمریکا آمده است، که دیگر جمهوریخواهانِ جنگافروز، به عنوان شخصیتهایی معتدل جلوه کنند و دموکراتهای خدعهگر، شخصیتهایی صادق و مهربان و بشردوست. بعید نیست فردا روز جایزۀ صلح نوبل (هرچند که سالهاست از فحش ناموسی هم بیارزشتر است) را به هیلاری کلینتون که از مهمترین حامیان حمله به عراق و افغانستان بود بدهند، یا اینکه بعضی از رسانهها و روشنفکران ایرانی از این خانم که هفت سال پیش رسماً از «اقدام برای نابودی ایران» سخن گفته بود به عنوان یک آمریکایی روشنفکر و قابل احترام حمایت کنند.
خلاصه: آمریکا میخواهد از این هم جلوتر بیاید. این معنای آن پیام استعاری است.
به نظرم خیلی نباید این فرد (و دیگر پیامهای استعاری مشابه) را جدی بگیریم و در بزرگشدنش کمک کنیم، نباید اینقدر بهش واکنش نشان بدهیم و اخبارش را پوشش بدهیم. چه اینکه، تصورش از سوی ما منجر به تصدیقش از سوی آمریکا میشود. والله اعلم.

گفتوگوی ویژۀ خبری دیشب شبکه دو (7 بهمن 1394) با اجرای «سوسن حُسنیدخت» بسیار دیدنی و خلافآمد عادت بود.
این برنامه برنامهای بود که وقتی رئیس کمیسیون کشاورزی مجلس از پشت تلفن گزارشش را دربارۀ قطعیت آلودگی فلزات سنگین برنج 1121 هند و اقرار مقام هندی به این مسئله گفت، رئیس انجمن واردکنندگان برنج (میهمان حاضر در برنامه) در پاسخش با کمال اعتماد به نفس گفت: «شما با این حرفهایتان دارید تمام نهادهای نظارتی را متهم میکنید! مگر کشور ما بی حساب کتاب است و نهاد نظارتی ندارد؟!» (یکی نیست بگوید: آخه آدمِ زرنگ! خب مجلس هم خودش نهاد نظارتی است دیگر!) و یا با اعتماد به نفسی دیگر: «با این حرفها موجب تشویش اذهان عمومی جامعه و مخصوصا مردم مظلوم و مستضعفِ طبقات پایین میشوید که اکثریت خریداران این برنج هستند!» (یعنی باور کنیم کلان سرمایهداران که سودشان در نابودی تولید داخلی و افزایش واردات برنج آشغال هندی است، دارند این حرف را و آن واردات را به خاطر حمایت از مردم مستضعف انجام میدهند؟)
این برنامه برنامهای بود که وقتی مجری (خانم حسنیدخت) به معاون بازرگانی شرکت بازرگانی دولت ایران (میهمان تلفنی) میگوید: «پس قبول دارید آن برنجهای آشغال که بیمناقصه و با رانت و با بخشیدن نیمی از هزینه به آن فرد مشکوک واگذار کردید، تاریخ مصرف دارند و آنهم فقط تا ماه اسفند؟!» مسئول محترم خونسرد و راحت میگوید: «بله، ولی این برنجها تا پایان اسفند به دست مردم میرسد و هیچ نگرانی از این بابت وجود ندارد»!
در چنین برنامهای این خانم مجری بسیار مسلط و صریح حاضر شد.
با عذرخواهی از معدود مجریهای خوب؛ باید عرض کنم: صداوسیمای ما پر شده است از انبوه مجریهای احمق و دلقک و معیوب. به همین زیبایی و همین شدت که عرض کردم.
این حجم بالا، بیش از اشتباهات عملی مجریهای سیما، گویای اشتباهات نظری مدیران سیما است. صداوسیما زودتر باید فکری اساسی و ساختاری برای این موضوع بکند. باید درک کند که تقلید و تصنع بزرگترین دشمنان جذب مخاطباند و...
... ای خوشا خلاقیت و صداقت.
گفتوگوی ویژۀ خبری دیشب با اجرای سوسن حسنیدخت وبا موضوع «میزان واردات برنج و تأثیر آن بر تنظیم بازار» بسیار دیدنی و خلافآمد عادت بود. کاش شما هم دیده باشیدش. پیش از این هم چند اجرای خوب، متین، متفاوت و باشخصیتِ سوسن حسنیدخت را _عموماً دربرنامههای اقتصادی_ دیده بودم. این خیلی خوب است که یک مجری در یک امر متخصص شود و با هوشیاری و مطالعه در برنامه حاضر شود. این خیلی خوب است که مجری اهل خودنمایی نباشد و مودب باشد اما مقوا هم نباشد و حضوری هوشمندانه و فعال در بحث داشته باشد. و این خیلی بهتر میشود اگر این حضور هوشمندانه بتواند در خلال بحثها دستِ فریبکارانِ اهل قدرت و ثروت و ستمگران در حق مردم را رو کند و با آگاهسازی مردم جلوی خیانتها و حماقتها را بگیرد. در برنامۀ اخیر گمان میکنم دو میهمان در استودیو و دو میهمان تلفنی حضور داشتند؛ از این چهار، سه نفر همنظر بودند و در قبال ابهامات سوءمدیریتها و خیانتهای بحث واردات برنج (چه آمریکایی چه هندی) موضعی ماستمالیکننده و عادیجلوهدهنده داشتند و اینجا بود که حس کردم پرسشها و هوشمندیهای بهجای مجری، واقعا و استثنائاً نمایندۀ مردم است.
فکر میکنم صداوسیما باید به جای بِرَند (و کانون توجه و ستاره و سلبریتی) کردنِ پسرمجریهای بیشخصیت بزمی و مقلد، باید به فکر برندسازی مجریهای فرهیخته، شجاع و باشخصیت باشد. صداوسیما نباید مخاطب عام را گدایی کند، باید آنقدر خوب و حرفهای باشد که بتواند مخاطب عمومی را هم مشتاق کند. اهتمام به مخاطب خاص، در بلندمدت مخاطب عام را هم راضی میکند، اما اهتمام به مخاطب عام (آنهم سطحیترین تلقی از این مخاطب) ابتدا با حذف مخاطب خاص همراه است و سپس اندکاندک به حذف مخاطب عام میانجامد.
خلاصه از طرف من به خانم حُسنیدخت بگویید: خانم مجری! با همین فرمان بران!
حتی تند تر!
این هم فیلم کامل برنامه:
* سوسنِ حُسنیدخت، خواهر سودابه حُسنیدخت، دیگر مجری و گویندۀ بخشهای خبری سیماست.

هوالعلیم
بیایید یکمدت بیدل و هایدگر نخوانیم؛ دستکم به این شیوه.
«عبدالقادر بیدل دهلوی» شاعر هندوستانی قرن یازدهم و «مارتین هایدگر» فیلسوف آلمانی قرن بیستم، چند ویژگیِ مشترک دارند.
اگر اولینِ این ویژگیها دشواریِ اندیشه و زبان این دو مرد باشد و علّو و فخامتِ قلم و شأنشان، بیشک ویژگی مشترک دوم (منبعث از ویژگی نخست) نحوۀ مواجهۀ ناگوار مخاطبان عمومی با آنهاست. برای من که در هر دو مدرسۀ ادبیات و فلسفه مدتی دانشآموز بودهام یقین شده است که دو نوع خوانش بد و دو گروه مخاطب بد، همواره روح این دو بزرگمرد را رنجاندهاند.
خودم را دوست میدارم که از اولین روزهای دانشآموزی سعی کردم دستکم در نسبت با این دو فرد، همواره ادبِ «رحم الله امرئ عرف حدّه، فوقف عنده» را داشتهباشم، هرچند نمیدانم تا چه حد موفق بودهام. اینقدر بوده که به این راحتیها و بیمقدمه سعی کردم نزدیکشان نشوم و اگر شدم با این سرعتها و شجاعتهای معمول به انکار یا تأییدشان قصد نکنم.
آن دو مواجهۀ غلط عمومی مشترک با متن و اندیشۀ بیدل و هایدگر چنین است:
گرایش نخست: انکار جاهلانۀ روشنفکران
این گرایش رو به منسوخ شدن است، ولی هنوز هست. مخصوصا در دورههایی -درمورد هر دو بزرگ- در محافل آکادمیک و روشنفکری مُد شده بود. علت امر این است که فرد وقتی روشنفکر و انتلکتوئل و آکادمیسین میشود یعنی مستظهر به علم و مدّعی دانستن است. آنهم مطلق و متکبّر. و وقتی آدمی در این مقام و موقعیّت قرارگرفت مورد پرسش هم قرار میگیرد که «ای همهچیزدان! این هایدگر چه میگوید؟» یا «ای دانای کل! این بیدل چه میگوید؟» غافل که وقتی ناخدا ادعای خدایی کند کشتی کلّهپا میشود. روشنفکر مزبور، در چنین شرایطی هرچند کتابها تورّق کرده و از دانش اساتید و بزرگان خوشهها چیده و اسامی و اصطلاحها از بر کرده، به این مقر که رسد مفر ندارد؛ چون خواندن و فهمیدن متون این حضرات برای اهل علم حقیقی هم دشوار است چه رسد به اهل علم مجازی؛ این است طرف خودش را راحت میکند:
«پرت و پلا میگفته»، «الکی بزرگش کردهاند»، «دیوانه بوده»، «اصلا خیلی از حرفهایش معنا ندارد»، «از قصد و برای فریب دیگران غامض حرف میزده»، «خب نازی بوده و مشاور هیتلر»، «چون هندی بوده، زبان فارسی بلد نبوده»...
در فهم و پاسخ ایشان باید گفت:
نیست چون چشم مرا تاب دمی خیرهشدن
طعن و تردید به سرچشمۀ خورشید چرا؟! (قیصر امینپور)
گرایش دوم: اشتیاق کودکانۀ نوخاستگان
این گرایش نوظهور است و در حال گسترش. مخصوصاً در میان سال اولیها و تازه ثبت نام کردههای کلاس ادبیات و فلسفه. مخصوصاً وقتی گرایش مُد-محورِ پیشین؛ آهنگِ منسوخشدن کرد و مُد جدیدِ «پرستیژ فهم و قبول بیدل و هایدگر» در این دو نحله رخ نمود. هرچند عقل میگوید در مدرسۀ شعر و فلسفه، بیدل و هایدگر را باید در آخرین مرحله، بالاترین کلاس و پس از طی بیشترین مقدمات جستجو کرد، ولی این درسهای سال آخر را همه در سال اول میخوانند. اکنون دیگر در هر کلاس پایینی و از دهان هر نوخطی بانگ «واشگفتا از درک عظمتِ سخن بیدلا!» و غریوِ «یا للعجب از فهم اندیشۀ هایدگرا!» بلند است.
عزیزانی که رودکی را نمیتوانند از رو بخوانند... | رودکی چرا؟ گرامیانی که معنا و زیبایی سطرهای یک شعر سهراب سپهری را هم درک نمیکنند، چرا باید ادعا و حتی علاقۀ بیدلپژوهی داشته باشند؟! دوستانی که هنوز ارسطو ... | ارسطو چرا؟ برادرانی که اصطلاحات و معانی یک سخنرانی حسن رحیمپور ازغدی را هم نمیفهمند، چرا باید دعوی و عشق هایدگرخوانی و هایدگردانی داشته باشند؟! فقط بهخاطر توهم و خودنمایی؟
کدام جلوه که نگذشت زین بساط غرور
فریب منصب گوهر مخور که همچو حباب
تو هم بتاز، که میدان امتحان خالیست
هزار کیسه درین بحر بیکران خالیست (بیدل دهلوی)
چرا بهخاطر موجزدگی و جوگیری یا خودنمایی هم خودمان را از فهم کلاسهای بالاتر محروم میکنیم هم دیگران را به اشتباه میاندازیم؟
میتوانم به جد بگویم نام و اظهار علاقه به فلسفۀ هایدگر را همآنقدر که از هایدگرپژوهانِ بزرگ شنیدهام، از سالاولیهای فلسفه و کسانی که اصلا یکروز دانشآموز فلسفه نبودهاند شنیدهام. وقتی دانشجوی کارشناسی فلسفه بودم بارها شده بود در گفتگو با کسانی که دانشجوی فلسفه نبودند، وقتی سخن از رشتۀ تحصیلیام میشد از من میپرسیدند «خب نظرت دربارۀ هایدگر چیست؟» (گاهی اضافه میکردند «من خیلی هایدگر را دوست دارم») و من اول میگفتم: «چی؟! هایدگر؟!» بعد ادامه میدادم: «والّا هنوز زود است برایم ... راستی دیشب مهران رجبی را دیدی؟» حالا اگر به طرف میگفتی «دیوژن» یا فکر میکرد یکجور ژن معیوب است یا اسم یکی از همکلاسیهای من. والّا بلّا تا آنجا که ما فهمیدیم فهم کانت هم دشوار است چه رسد به هایدگر، روخوانی نظامی هم آسان نیست، چه رسد به بیدل.
من که هنوز هم خیلی با احتیاط نام این دو بزرگمرد را میبرم. دقت بفرمایید، اصلا بحث سن و مدرک و... مطرح نیست. دیدهایم بسیار کسان را که هم در سن و هم در مدرک تحصیلی سابقهدار بودند اما تخصص، شم و درک لازم را دربارۀ این فیلسوف و این شاعر نداشتهاند و ورودشان _چه سلبی {مثل روشنفکران گرایش نخست} چه ایجابی_ به جز میوۀ افتضاح و رسوایی چیزی بار نیاورده است. نیز میدانم برای گزینش و خوانش یک اثر قرار نیست همۀ متون دیگر همموضوع آن اثر را خوانده باشیم؛ همچنین قبول دارم کسب دانش و عرفان و هنر ذاتاً برای همه آزاد است و کسی حق ندارد مفتّشانه و خود-متولّیپندارانه مانع خواندن و فهمیدن و درس و بحث دیگران شود؛ اما بالأخره باید حرمتِ علم و ادب را نگاه داشت، هرچند تحصیل مقامات ادب در عالیترین سطوحش برای ما ممکن نباشد، که گفت: «به غیر خاکشدن هرچه هست بیادبی است»
چطور است اول به جای عضو شدن در گروه بیدلخوانی و بیدلپژوهی، همین «بوستان» یا «گلستان» سعدی را یکبار از رو بخوانیم؟ چطور است ابتدا بهجای جستجو برای خواندن کتابها و مقالاتی در حال و هوای «فلسفه در پنج دقیقه» و «هایدگر در پنج خط» برویم یکبار «تأمّلات» دکارت را بخوانیم؟ همین کتابهایی مثل گلستان و تأملات واقعاً کتابهای خوب و خواندنی و فرهنگسازی هستند. برای ما -آدمهایی که دوستدار هنر و حکمتیم ولی علامه دهر هم نیستیم- گاهی خواندن چند سطر از گلستان یا تأملاتی که میتوانیم خوب بفهمیمش و به فکر واداردمان، هزاربرابر خواندن کل هستی و زمان هایدگر یا دیوان بیدل که با ابهام و پریشانی میفهمیمشان در فرهیختهشدن مؤثر است.
* این یادداشت را یک آدم عامی باصفا برای دیگر آدمهای عامی و باصفا و البته فروتن نوشته است؛ یک وقت خدایناکرده اعاظم و حضراتِ هایدگرشناس، بیدلپژوه، دانشمند، فرهیخته و همهچیزدان -اعم از پیر و جوان- خود را مخاطب سخن من ندانند!
تجاوز به حریم جزیرۀ فارسی | یادداشتی از حسن صنوبری
هفتۀ گذشته در اخبار اعلام کردند که:
«صبح چهارشنبه١٠ نظامی متجاوز آمریکایی با دو فروند قایق به صورت غیر مجاز وارد آبهای ایران در خلیج فارس و در حوالی جزیره فارسی شده بودند و حدود ٢ کیلومتر در آبهای کشورمان گشت زنی کردند.»
این چند سطر خبر، تکِ دشمن بود که در سطرها و روزهای بعدی با پاتکِ ما پاسخ داده شد:
«این شناورها پس از تمکین اخطار شناورهای رزمی نیروی دریایی سپاه متوقف و سرنشینان دستگیر شدند... |همزمان ناو گروه هواپیمابر آمریکایی اقدام به تحرکات احساسی و تحریککنندۀ هوایی و دریایی نمود که با اقتدار نیروی دریایی سپاه کنترل و آرامش در منطقه تأمین شد... | پس از مشخص شدن سهوی بودن ورود شناورهای آمریکا به آبهای جمهوری اسلامی ایران و عذر خواهی آنها، سپاه این ده تفنگدار را در آبهای بینالمللی رها کرد.»
تهدید و تجاوز و فتنه و دشمنی همواره هست، خطر همیشه مرزها را تهدید میکند، اما ما با خواندن این خطوط خداراشکر میکنیم و نفس راحتی میکشیم که اگر از آنسو برای مرزهایمان خطری هست، در اینسو هم مرزبان دلیر و پرجگری هست که هم دشمن را میشناسد هم او را میراند و میتاراند.
این خبر مایۀ بشارت و مسرّت بود؛ اما برای اهل نظر، در این خبر چیزی دیگر هم هست از جنس اشارت و حکمت. بهویژه برای ما اهل ادب و فرهنگ که ساکنان سرزمین زبان فارسی و میراثبران گنجینۀ شعر پارسی هستیم. مخصوصا از این جهت که چند سال بیشتر نمیگذرد از زمانی که دشمنان ما سعی داشتند «خلیج فارس» را «خلیج عربی» نام دهند و یا اینکه تنها چندروز پس از این واقعه وارد مرحلۀ فرجامین برجام شدیم.
در منظر اهل نظر و ارباب تأویل، جهان، جهانِ نشانههاست و عالم، عالمِ رموز و اسرار. با نگاه به سیرۀ رسول و خاندان (علیه و علیهم صلواتالله) و نیز منش عرفا و حکمای ایران و اسلام میبینیم این بزرگان همه در پی یافتن این نشانهها و معنای آنها بودند، چنانکه حق (جلّ و عَلی) خود در کتاب گفته است: «سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی أنفسهم حتّی یتبین لهم أنّه الحقّ»
پس باز میگردم به متن و با چشم نشانهشناس آن را دوباره میخوانم:
«...١٠ نظامی «متجاوز آمریکایی» با دو فروند قایق به صورت «غیر مجاز» وارد آبهای ایران در «خلیج فارس» و در حوالی «جزیره فارسی» شده بودند و حدود ٢ کیلومتر در آبهای کشورمان گشت زنی کردند.»
این نخستینبار بود که نام «جزیرۀ فارسی» تا اینحد در رسانهها تکرار شد. جغرافیدانان دربارۀ جزیرۀ فارسی چنین نوشتهاند « جزیره فارسی از جزیرههای ایرانی خلیج فارس است. این جزیره حد فاصل مرز بین ایران و عربستان بوده و از نظر موقعیت بسیار حائز اهمیت است. این جزیره در فاصله ۱۰۰کیلومتری خاک ایران یعنی جنوب غربی جزیره خارک قرارگرفته و بطور تقریبی طول جزیره ۱۴۰۰ متر و عرض آن ۷۰۰ متر است. نزدیکترین جزیره به این جزیره، جزیره عربی است که گستردگی آن از فارسی کمتر است... »
باری اگر به تأویل بنگریم و از جغرافی وارد حکمت و نشانهکاوی شویم: جزیرۀ فارسی، روزگاری سرزمینی پهناور و گسترده بوده است و قلمروی آن از بلخ و بخارا و بدخشان و سمرقند آغاز میشده و از یکسو هند و سند را درمینوریده است و از سوی دیگر مدیترانه و آسیای صغیر را زیر سایۀ خود داشته است. شگفتقلمرو و بزرگگسترهای که از خراسان پهلوانی چون فردوسی تا روم عارفانی چون مولوی همه ساکن سرزمین و پیروی آیینش بودهاند. روزگاری چنین بزرگانی، مرزبان هوشیار و بیدار و دلیر مرزهای این سرزمین بودند و هر طغیان و تجاوز آگاهانه و ناآگاهانۀ بیگانه را به تیغ سخن و تیر شعر از حریم مرزهای آن میتاراندند. و میدانیم که زبان فقط زبان نیست. زبان یعنی اندیشه، تفکر، شعر، هنر، منطق، آداب، رسوم، سنن، تمدن، فرهنگ، اقتدار و حتی دین. در میان زبانهای جهان زبان فارسی یکی از بهترین و زیباترین قرائتها را از فرهنگ اسلام و قرآن عرضه کرده است. زبان فارسی فقط زبان فارسی نیست؛ خانۀ تاریخ بیهقی، خانۀ شعر فردوسی، خانۀ تفسیر سورآبادی و خانۀ حکمت شیخ اشراق است.
امروز اما آن سرزمین پهناور و گسترده که ولایت از پی ولایت و شهر به شهر در حال پیشروی بود، با افزایش یورش متجاوزان و کاهش هوش و خروش مرزبانان، اگر جزیره نشده باشد رو به جزیره شدن، محدودشدن و تنها شدن است. هُشدار! که تنهایی آغاز ویرانی است.
در روزگار ما قویتر از حملۀ دشمنان خارجی و بیشتر از نقشۀ آمریکا، تنبلی، انفعال، حماقت و خیانت خود بعضی از ساکنان و میراثخوران زبان فارسی است که موجب زخمی و محدود شدن این زبان شده است. اگر تیر زهرآگین را دست دشمنی میسازد، آن تیر را کمان حماقت و خیانت به ما میاندازد. دو گروه عمدهای که چونان دو شناورِ رزمیِ آمریکا، بیاجازه به حریمِ جزیرۀ فارسی تجاوز کردهاند و گلولههای بیگانه را به زبان فارسی شلیک میکنند از این قرارند،
یک: تفنگِ اصحاب رسانه و تبلیغ
از بیشمار رسانۀ بیمجوز اینترنتی که بگذریم، حتی از روزنامهها و رسانههای مجوزدار ولی مستقل از حکومت بگذریم، از گروهی که نمیتوانیم بگذریم رسانههای رسمی کشورند. مخصوصاً کارمندان و مجریانِ این رسانهها. هنوز که هنوز است معادلهای ساده و قابل قبول واژههایی چون «آیتم» و «وُله» (یعنی «بخش» و «میانبرنامه») در دهانِ تنگِ بسیاری از مجریان جوان و باهیجان تلویزیونی نمیچرخد و نمیگنجد. آدم شگفتزده میشود که مگر اینها چندسال از کودکی و جوانی خود را در قلب فرنگ گذراندهاند که با اینهمه سفارش و خواهش و قانون و آییننامه باز نمیتوانند به زبان فارسی حرف بزنند. مجریها بهکنار، همۀ ما اکنون دیگر شنیدن فرنگی بلغور کردن کارشناسها و میهمانان برنامهها را، مخصوصا اگر مستظهر به علم و مفتخر به داشتن عبارت «دکتر» باشند، برای دفاع از زباندانی و هویت علمی و اصالت پایاننامه دکتری ایشان بر خود فرض و بایسته میدانیم. گاه میشود که مجری ابتدا واژۀ بیگانه را میگوید و بعد ناگهان پیشنهاد فرهنگستان زبان فارسی را برای آن واژه میگوید؛ انگار آن واژۀ بیگانه واژۀ زبان مادری است و این پیشنهاد یک امر بیرونی و مختص گویشی بیگانه در کشوری (یا جزیرهای!) به نام «ایالات محدودۀ فرهنگستان زبان فارسی» است!
بیشک دو مشکل عمده داریم، یکی اینکه دوستان زبان فارسی را بلد نیستند و برای مسئولان هم مهم نیست که بلد باشند. دوم هم همان مشکل قدیمی بیشخصیتی فرهنگی و هویتی است.
و توجه کنیم که اینها همه رنج و دعوای ما سر معنای لفظی واژگان است و دعوا سر معانی اصطلاحی جای خود دارد و فراتر از این یادداشت است. مثلا اینکه هنوز هم رسانههای سیاسی (اعم از رسمی و غیررسمی) به دولت ترکیه میگویند «ترکها» یا به حکام سعودی و همپیمانانش (مثل بحرین و...) میگویند «عربها»! و بهطرزی لطیف تقابل حقیقی سیاسی را با یک تقابل موهوم قومیتی گره میزنند (با وجود گسترگی و تنوع اقوام ایرانی اعم از ترکها و عربها و...).
دو: اصحاب تجارت و بازار
به تازگی مجموعه تلویزیونی خوب «ثریا» دو برنامۀ خود را به موضوع تبلیغ بِرَندهای خارجی {بِرَند=نام و نشان تجاری شناختهشده برای بازار} و حمایتِ همهجانبۀ مردم، مسئولان، صاحبان سرمایه و صداوسیما از تولید خارجی! اختصاص داد. آنچه در این برنامه مدنظر بود بحث زبان فارسی نبود و بحث تولید ایرانی بود، اما این دو موضوع هم در فرصتها و هم در تهدیدها اشتراکات فراوانی با هم دارند، مخصوصاً وقتی به بعد تبلیغاتی آن توجه کنیم. تبلیغ برند خارجی در مرزهای رسانههای رسمی ما در ظاهر فقط تبلیغ کالاهای وارداتی خارجی است اما در باطن تبلیغ زبان و فرهنگ بیگانه است و به جز تولید داخلی، زبان فارسی را نیز تهدید میکند. شاهدی که در این برنامه مورد استناد قرار گرفت در جهت تضعیف تولید ایرانی، استفاده از واژگان و زبان بیگانه و تبلیغ کالاهای خارجی در مناظر و معابر شهری بود. تهدید و تجاوزی که پیش از تولید داخلی، زبان فارسی و فرهنگ بومی را هدف گرفته است.
(داخل پرانتز: توصیفِ این مظاهر نباید ما را از ریشهها غافل کند. چرا در این مشکل این اشتراکات را بین «زبان فارسی» و «تولید داخلی» میبینیم؟ چرا یک دشمن با یک سلاح به هردو شلیک میکند؟ چون هردو یک ریشۀ فرهنگی دارند. یعنی همان اصطلاحی که نخست توسط یکی از فیلسوفان ایرانی و سپس با اندکی تغییر و تنزل معنا توسط آزادهاندیش بزرگ روزگارمان جلال آل احمد طرح شد: «غربزدگی». همان انفعال فکری، فرهنگی و هویتیِ پس از مشروطه.)
باری به جز برندهای خارجی که با پول تولیدیهای خارجی معابر و مناظر شهر و رسانههای ما را پوشانده است، گلولههای بیگانه از راههای دیگر هم به ما شلیک میشوند. مثلا میبینیم یک تولیدی موفق یا ناموفق ایرانی برای تضمین فروش خود، از یک برند خارجی استفاده میکند (به بهانۀ داشتن لیسانس از آن برند). یا میبینیم یک تولیدی ایرانی نامی بیگانه یا دستکم نامی شبیه نامهای فرنگی را برای خود انتخاب میکند. کمترین حد غربزدگی در این بخش این است که نام ایرانی و مأنوس باشد، اما لوگوی اصلی با حروف لاتین این نام را نشان بدهند. اینها خطراتی هستند که بهزودی پس از برداشتن تحریمها بیشتر خواهند شد.
حال بیایید از مناظر و معابر و برندهای خارجی بگذریم. با هم برویم به پیتزا فروشی و غذا سفارش بدهیم. منوی رستوران را میگیریم و نگاه میکنیم. میتوانیم؟ اسم غذاها را بلدیم؟ میشناسیم؟ در گوشی همراه برنامۀ مترجم داریم؟ اینجا ایران است؟! تازه داشتیم یاد میگرفتیم اگر قارچ دوست داریم بگوییم «ماشرومبرگر» و اگر با طعم تند سازگار نیستیم «پپرونی» سفارش ندهیم، که دیدیم هربار که به رستورانها یا کافیشاپها میرویم باید با انبوهی از لغات تازۀ بیگانه آشنا شویم. نمیشود گفت ورودبه این مغازهها ورود به «یک» کشور خارجی است؛ چه اینکه این جماعت آنقدر در یافتن و بافتن نامهای بیگانه و گاه حتی بیمعنا اشتیاق دارند که همیشه در انتخاب واژهها با هم اشتراک ندارند. لذا تو اگر به واژگان یک رستوران یا کافیشاپ (مخصوصا در تهران و مخصوصا در مناطق مرکزی و شمالی تهران) هم مسلط شوی ، دلیل نمیشود به منوی سفارش دیگر رستورانها و کافیشاپها هم مسلط شده باشی و توگویی ما اینجا کشورها و زبانهای گوناگونی را در دل کافهها و غذافروشیهای یک شهر ملاقات میکنیم! بهترین، آشناترین و مأنوسترین واژههایی که در این مغازهها به عوان نام غذا با آنها مواجه میشویم نام شهرها و کشورهای خارجی است (مثلا «شیکاگو» و «هاوایی») که نشانۀ آشکار تبلیغ فرهنگی برای کشورهای بیگانه و غربی است؛ چه رسد به دیگر واژهها که حتی تلفظش برای کسی که تازه به این مغازه آمده (و گاه برای خود فروشنده!) دشوار است.
از معابر و مناظر گذشتیم، از پاتوقهای غذایی (که ارتباط مستقیمی با موضوع سبک زندگی دارند) هم بگذریم؛ این دو حوزه همه مربوط به اسامی خاص و اصطلاحات بودند. مثل برند یک شرکت خارجی یا اسم یک پیتزا. اتفاق عجیبتر و بدتر این است که کمکم شاهدیم که کار از اسامی خاص گذشته و نحو و سخن معمول و عمومی هم دارد تغییر میکند. چنانچه برخلاف گذشته بهجای واژۀ «تخفیف» مغازهدارها برای اشاره به این موضوع بر در مغازۀ خود مینویسند «Off»! این است که میبینیم خانمها که بیشتر با فرهنگ خرید و مغازهگردی آشنا هستند بیشتر هم در زباندانی پیشرفت کردهاند!
این اشاره به بخشی از خطرها و تهدیدها بود. این بخشی از تک دشمن و نمایی از دو شناور فرهنگیِ مهاجم بود. حال پاتکهای ما و مرزبانان زبان فارسی کجا و کیانند؟
گویا برای حراست از مرزهای زبان فارسی سه مرزبان داریم؛ هرچند گاه خسته. سه پهلوان؛ هرچند گاه ناتوان؛ هرچند گاه پنبه! اما بالاخره مرزبانند.
یک: مرزبانی قانون و مجریان قانون
ما قوانین خوبی برای دفاع از حریم زبان فارسی داریم. جداً قوانین خوبی داریم. هرچند برای زینت اوراق و دفاتر!
مسئولیت قانونگذاری در اینگونه امور با دو نهاد است، یکی مجلس شورای اسلامی و دیگری شورای عالی انقلاب فرهنگی. هردو نهاد هم مصوباتی را در جهت حفظ و حراست از زبان فارسی و فرهنگ بومی پیشنهاد دادهاند. در همین برنامۀ اخیر ثریا هم به یکی از آنها یعنی مصوبۀ شورای انقلاب فرهنگی اشاره شد.
یک / الف: مصوبۀ شورای عالی انقلاب فرهنگی
این مصوبه مصوبۀ «سیاست ها و ضوابط حاکم بر تبلیغات محیطی» (سال ۸۸) است و سیاستهایی را هم برای تولید داخلی و هم زبان فارسی اندیشیده است. ضابطۀ دوم این مصوبه اینگونه است:
«تبلیغات باید به خط و نشانه ها و زبان فارسی باشد.
تبصره1 نوشتن واژههای فارسی با املای نادرست مجاز نیست.
تبصره2 استفاده از علائم صنعتی و علائم و نامهای کالای ساخت خارج
در تبلیغات در صورتی بلامانع است که حروف فارسی به صورت مشهودی بر حروف
بیگانه غلبه داشته باشد.»
البته بعضی از ضوابط و سیاستهای دیگر این مصوبه را هم میتوان تفسیری مرتبط با بحث داشت. از جمله بخش نخست ضابطۀ یازدهم:
«تبلیغات نباید بگونهای باشد که موجب تضعیف خودباوری و اعتماد ملی و نیز تحقیر شخصیت مردمی شود که فاقد استطاعت برای خرید کالای مورد نظر هستند.»
طبق همین مصوبه، این «شورای فرهنگ عمومی» (به ریاست وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی) است که موظف به «تنظیم ساز و کار نظارت بر اجرای این ضوابط و دستورالعملهای اجرایی آن» است و این شورا هم سه سال بعد خود مصوبهای با عنوان «بخشی از دستورالعمل تبلیغات محیطی کالا و خدمات» (سال ۹۱) را برای اجرایی شدن مصوبۀ شورای عالی انقلاب فرهنگی تصویب کرد. از این مصوبۀ چهار مادهای سه ماده مشترک به حمایت از چرخۀ تولید داخلی و حریم زبان فارسی میپردازد:
« ماده ٢) تبلیغ کالا و خدمات داخلی که نام خارجی دارد، ممنوع می باشد.
ماده ٣) تبلیغ کالا و خدمات داخلی با سرمایهگذاری مشترک خارجی باید با نام ایرانی و منطبق بر قانون «ممنوعیت به کارگیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» و آیین نامه اجرایی آن باشد.
ماده٤) تبلیغ کالا و خدمات خارجی که مشابه داخلی ندارد، با رعایت استفاده از حداکثر ٢٠% کل ظرفیت تبلیغات محیطی و صرفاً با خط فارسی مجاز می باشد.»
این از مصوبات شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای فرهنگی عمومی، که واقعاً مصوبات خوبی است اگر کاملاً اجرایی شود.
یک / ب: قانون مجلس شورای اسلامی
و اما مجلس شورای اسلامی سالها پیش از این، قانون تکمادّهای مهمی را اختصاصاً برای حمایت از زبان فارسی تصویب کرده است. این قانون، قانونِ «ممنوعیت بکارگیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» (سال ۷۵) است و ماده واحدۀ آن به شرح زیر است:
«به منظور حفظ قوت و اصالت زبان فارسی به عنوان یکی از ارکان هویت ملی ایران و زبان دوم عالم اسلام و معارف و فرهنگاسلامی، دستگاههای قانونگذاری، اجرایی و قضایی کشور و سازمانها، شرکتها و موسسات دولتی و کلیه شرکتهایی که شمول قوانین و مقرراتعمومی بر آنها مستلزم ذکر نام است و تمامی شرکتها، سازمانها و نهادهای مذکور در بند (د) تبصره (22) قانون برنامه دوم توسعه موظفند از بکاربردن کلمات و واژههای بیگانه در گزارشها و مکاتبات، سخنرانیها، مصاحبههای رسمی خودداری کنند و همچنین استفاده از این واژهها بر روی کلیهتولیدات داخلی اعم از بخشهای دولتی و غیر دولتی که در داخل کشور عرضه میشود ممنوع است.»
بخشی از تبصرۀ نخست این قانون :
« فرهنگستان زبان و ادب فارسی باید براساس اصول و ضوابط مصوب خود برای واژههای مورد نیاز با اولویت واژههایی که کاربردعمومی دارند راسا یا با همکاری مراکز علمی واژهگزینی و یا واژهسازی کند...»
چند تبصرۀ مهم دیگر این ماده:
« تبصره
5- کارخانهها، کارگاهها و اماکن تولیدی و خدماتی و تجاری موظفند ظرف مدت
دو سال از تاریخ ابلاغ این قانون اسامی تولیدات و ظرفمدت یک سال نام
اماکن خود را به نامها و واژههای غیر بیگانه برگردانند. {!}
تبصره 6- چاپخانهها، مراکز طبع و نشر، روزنامهها و سایر مطبوعات مکلف به
رعایت این قانون هستند و در صورت تخلف وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی موظف است
مطابق تبصره هشتم همین قانون با آنها رفتار کند.
تبصره 7- صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران موظف است از بکارگیری
واژههای نامانوس بیگانه خودداری کند و ضوابط دستوری زبان فارسیمعیار را
رعایت نماید، سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و کلیه دستگاههای
مذکور در ماده واحده موظفند واژههای مصوب فرهنگستانزبان و ادب فارسی را
پس از ابلاغ در تمامی موارد بکار ببرند.
تبصره 8- تولید و توزیعکنندگان کالاها و صاحبان مراکز کسب و پیشه در صورت
تخلف از این قانون به ترتیب به مجازاتهای زیر محکومخواهند شد: الف - اخطار کتبی توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.
ب - تعویض علایم و نشانهها و تغییر اسامی و عناوین پس از اعلام وزارت
فرهنگ و ارشاد اسلامی توسط وزارت کشور یا دستگاههای ذیربط باهزینه متخلف. ج - تعطیل موقت محل کار. د - لغو پروانه کار.
تبصره 9- نیروی انتظامی موظف است از نصب و استفاده از علایم به زبان و خط بیگانه توسط مراکز تولید، توزیع و صنوف جلوگیری نماید.» !
بنا به تبصرۀ دهم این قانون، آییننامۀ اجرایی قانون «ممنوعیت بکارگیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» مجلس شورای اسلامی باید با پیشنهاد کمیسیون فرهنگی دولت به تصویب هیئت وزیران برسد. لذا، سه سال بعد هیئت دولت «آییننامه اجرایی قانون ممنوعیت بکار گیری اسامی، عناوین و اصطلاحات بیگانه» را در هجده مادّه تصویب میکند (سال ۷۸).
طبق سه مادۀ نخست این قانون، تمام مسئولان، دستگاههای حاکمیتی و همۀ نهادهایی که به نحوی تحت حمایت حکومت هستند،
«...موظفند الفاظ و واژههای بیگانه را در گزارش نویسی، نامه نگاری،سخنرانی و مصاحبههای رسمی بکار نبرند .»
بعضی از مادههای دیگر این قانون اینگونهاند:
«ماده 10ـ دستگاههای اصلی مذکور در ماده 2 این آیین نامه موظفند به منظور زمینهسازی برای اجرای قانون و این آیین نامه با تشکیل شورای حفظ وترویج زبان فارسی به ریاست نماینده بالاترین مقام آن دستگاه ضمن هماهنگی و ارتباط با فرهنگستان نسبت به شناسایی و اعلام واژههای بیگانه که درآن دستگاه و واحدهای وابسته به آن به کار میرود و پیشنهاد معادل فارسی آن به فرهنگستان و یافتن راههای ترویج معادلهای فارسی تصویب شدهتوسط فرهنگستان در دستگاه متبوع خود اقدام کنند .
ماده 11 - صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران موظف است با ایجاد واحد مناسب در تشکیلات فعلی خود ضمن زمینه سازی برای اجرای قانون واین آیین نامه با جدیت از بکارگیری واژههای نامانوس بیگانه خود داری کند و ضوابط دستور زبان فارسی معیار را در کلیه برنامههای خود رعایت نمایدصدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران ملزم است واژههای مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی را پس از ابلاغ در تمامی موارد بکار برد.
ماده 12- دستگاههای یاد شده در ماده (2) این آیین نامه که به کارگاهها، کارخانهها، اماکن تولیدی و تجاری و خدماتی پروانه تأسیس و پروانه کسب یا بهرهبرداری یا اجازه تولید و ادامه فعالیت میدهند موظفند پس از صدور پروانه و اجازه تولید و ادامه فعالیت به متقاضیان ابلاغ کنند تا نسبت به تغییرنام مؤسسه یا محصولات خود و گزینش نام فارسی اقدام کنند...
ماده 13 - کلیه روزنامهها و نشریههای فارسی زبان موظفند مفاد قانون را در چاپ آگهیهای عمومی داخلی تبلیغاتی و تجاری رعایت کنند .»
با وجود تصویب چنین قانونی آنهم از بیست سال پیش تاکنون بیشتر معلوم شد ما مشکلی در حوزۀ قوانین نداریم. البته این قانون در بعضی از مادهها وتبصرههایش مشکلات و گریزگاههای اندکی دارد، اما آنها هم با وجود مصوّبۀ شش سال پیش شورای عالی انقلاب فرهنگی مرتفع شدهاند.
با اینحال اینهمه مصوبه و قانون و ماده و تبصره، وقتی فقط زینتبخشِ اوراقِ حقوقی و دفاتر دیوانی ما باشند بیارزشند و در حکم پهلوان پنبه. چنانچه همین دوماه پیش، علی مطهری از نماندگان مجلس در نطق خود به خاطر اجرایی نشدن این قانون قدیمی مجلس از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی سوال کرد:
«نگاهی به تابلوهای فروشگاهها و شرکتها و غذاخوریها و هتلها و سایر اماکن عمومی خصوصا در شهرهای بزرگ نشان میدهد که اسامی و عناوین انگلیسی یا اسامی و عناوین فارسی با حروف انگلیسی در سالهای اخیر رو به افزایش بوده و اگر اقدامی در اجرای این قانون صورت گرفته، کاهش این پدیده محسوس نبوده است به گونهای که به نظر میرسد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در اجرای قانون سهلانگاری کرده و اساسا این پدیده را یک مسئله و معضل نمیداند، در حالی که این امر زمینهای است برای رواج فرهنگ غربی، چون هر زبانی با خود فرهنگ خود را هم میآورد. به تعبیر رهبر انقلاب: "چقدر دولت انگلیس و دولت آمریکا باید پول خرج کنند تا بتوانند این طور آسان زبان خودشان را در میان یک ملت بیگانه ترویج کنند؟ اسم فارسی را با خط لاتین مینویسند یا اسمهای فرنگی روی محصولات تولید شده داخل ایران میگذارند! من از این، احساس خطر میکنم."»
دو: مرزبانی فرهنگستان زبان و ادب فارسی
با مطالعۀ بخش پیشین اهمیت کار و نقش ویژۀ فرهنگستان زبان و ادب فارسی در حفظ و حراست از زبان فارسی مشخص شد. با اینحال خوب است برای دقت بیشتر سه وظیفۀ نخست از وظائفی که در اساسنامۀ این فرهنگستان آمده است را هم مد نظر داشتهباشیم:
علیرغم تمام انتقاداتی که دربارۀ واژهگزینیها و واژهسازیهای فرهنگستان زبان و ادب فارسی در رسانهها طرح میشود، آنچه باعث کاهش تأثیر و توانایی این فرهنگستان در مرزبانی زبان فارسی شده است، بیش از ضعفها و کاستیهای این نهاد، همین انتقادات و گاه تمسخرهای جاهلانه است. نکتهای که باید هم برای واژهگزینان و واژهسازان و هم منتقدان فرهنگستان پیش چشم باشد، این است که فرایندِ واژهگزینی، فرایندی دستوری و یکباره نیست. چنین نیست که فرهنگستان دربارۀ واژهای بیگانه که در حال گسترش و عمومی شدن است به سرعت بیاندیشد و به سرعت به واژۀ خوبی برسد و دستور بدهد این واژه استفاده شود و مردم هم به سرعت استقبال کنند از آن واژه. فرایندِ واژهگزینی و ورود واژۀ تازه به زبان عمومی مردم، بیشک فرایندی دو مرحلهایاست. روش درست این است که فرهنگستان پس از رسیدن به واژههای تازه در مرحلۀ اول آنها را پیشنهاد کند، نه ابلاغ. پیروی از زبان ذاتاً امری دستوری و ابلاغی نیست؛ پسندیدنی و پذیرفتنی است. واژههای نو در مرحلۀ نخست باید توسط مردم و نخبگان چشیده شوند و در این زمینه نظرسنجی شود. اگر بازخوردها خوب بود و انتقادها جدی و علمی نبود، در مرحلۀ دوم ابلاغ شوند. این کار هم سایۀ جبر و دستور را از این کار فرهنگی دور میکند هم احتمال خطا را پیشبینی میکند و واژۀ تازه آزموده وارد میدان اجتماع میشود.
همچنین نیکو است که منتقدان توجه داشته باشند قرار نیست هر واژۀ تازه در اولین آشنایی برای ما مأنوس باشد! اگر چنین باشد که دیگر آن واژه تازه نیست! بلکه باید به آن واژه با خوشبینی فرصت داد تا فرایند آشنایی را طی کند. نخستین گروهی که برای واژهسازی گرد هم آمدند حتی پیش از فرهنگستان اولِ پهلوی و باکمترین دانشها، صلاحیتها و تجربهها نیز توانستند واژههای زیادی را بسازند که امروز برای ما بسیار عادی و مأنوس است، هرچند آن روزگار جدید و عجیب و غریب جلوه میکردند. واژههایی چون «هواپیما» و «فرودگاه» مربوط به همان گروه است که نود و یک سال پیش کار خود را آغاز کرده بود.
همانطور که انتقادهای صحیح و علمی کمک خوبی برای واژهگزینی فرهنگستان است، بزرگترین مانع بر سر راه فرهنگستان همین انتقادها و گاه تمسخرهای جاهلانه و نابخردانه است که در سالهای گذشته حتی به صداوسیما هم راه پیدا کرده بود. وقتی در فرهنگ عمومی جامعه با بدبینی و تمسخر و تحقیر به این حرکت مهم فرهنگی نگریسته شود، به جز انتقادهای نامتقن، راه برای انتقادهای مبتنی بر دروغ و شایعه هم باز میشود. برای مثال در سالهای اخیر در رسانهها خواندیم که فرهنگستان برای واژۀ فرنگیِ «فانتزی» (fantasy) معادلهای نامناسبی چون «نامتعارف»، «غیرمعمولی» و «غیرضروری» را تصویب کرده است. یادداشتها و مقالاتی هم منتشر شد مبنی بر اینکه فانتزی در سینما و هنر ارتباط با «خیالانگیزی» دارد و گویا واژهگزینان هیچ درکی از این مسئله ندارند. این درحالیست که سه عبارت «نامتعارف»، «غیرمعمولی» و «غیرضروری» معادل فانتزی در حوزۀ سینما و هنر نبودند، بلکه تعریفِ معادلِ این واژه در حوزۀ عمومی یعنی «تفننی» بودند و معادل عبارت فانتزی در حوزۀ سینما «فیلم خیالپردازی» بود و در حوزۀ موسیقی خود «فانتزی». یا معادل دیگری که تمسخر میشد و در بین مصوبات فرهنگستان اصلا حضور نداشت معادل «رایانک مالشی» برای «تبلت» (Tablet) بود!
اینگونه انتقادات مخصوصا باوجود انگیزۀ سیاسی پررنگتر هم میشوند و برای مثال فلان رسانه بهخاطر مخالفت با مواضع سیاسی رئیس فعلی فرهنگستان (دکتر غلامعلی حدادعادل) و به خاطر مفتضح کردن او، از هیچ دشمنی، انکار و تحقیری دربارۀ این نمودِ عمومی فرهنگستان چشم نمیپوشد و نمیفهمد شکستن این ستون، سقف را بر سر همه فروخواهد ریخت.
باری، اینگونه انتقادها پیش از دوران دکتر حدادعادل، یعنی در دوران زندهیاد دکتر حسن حبیبی نیز وجود داشت و همین نشان میدهد روش فرهنگستان تابع سیاستی خاص نیست و این تلاش مهم باید در فرهنگ عمومی فرهنگسازی شود. در دوران زندهیاد حسن حبیبی معروفترین واژهای که مورد استهزاء و تمسخر مخالفان قرار میگرفت واژۀ «کشلقمه» به عنوان معادل «پیتزا» (Pizza) بود. واژهای که با همۀ سروصداها اصلا توسط فرهنگستان تصویب نشده بود!
مرحوم حبیبی همواره به عنوان چشم و چراغ دولت و مرد آرام سیاست در دوران سازندگی و اصلاحات شناخته میشد، امروز شاید بازخوانی سخنان ایشان و یکی از معدود عصبانیشدنهای ایشان در حمایت از فرهنگستان و با غیرت نسبت به زبان فارسی خواندنی و جالب باشد:
«ما مردم شوخطبعی داریم ولی با برخی مراکز و برخی کارها نباید شوخی کرد؛ چرا که این شوخیها یا هجو است و یا با غرض انجام میشود. نمیگویم از فرهنگستان انتقاد نشود، ولی برخی دیدگاههای شخصی خود را با عملکرد فرهنگستان یکی میگیرند. مثلا گاهی شنیدهام که میگویند فرهنگستان به جای واژه «پیتزا» کلمه «کش لقمه» را وضع کرده است. این یک شوخی است که شخصی میسازد و ممکن است برای دیگران تعریف کند. اما نباید این شوخی را به فرهنگستان نسبت داد.
این خود مردمند که باید معادلهایی برای واژگان بیگانه انتخاب کنند و یا پیشنهاد دهند و روا نیست فقط به واژگانی که فرهنگستان انتخاب میکند، اعتراض کنند. مدتی گفتند اصلا فرهنگستان واژه پیشنهاد ندهد. دوسال فرهنگستان به این خواسته رضا داد که به نظرم خسارت دید.
ما وظیفه مان را انجام می دهیم و به گمرکچی زبان تبدیل شدهایم یعنی در مرز میخواهیم جلوی ورود قاچاق زبان را بگیریم. شما
ببینید چقدر کوشش میشود که فرهنگستان را دست بیندازد و با آن شوخی کنند.
در حالی که شوخی با فرهنگستان خیلی درست نیست.» (سومین گردهمایی انجمن
ترویج زبان و ادب فارسی - شهریور 87)
باری همۀ این سخنان به معنای دفاع از همۀ فعالیتها و واژههای فرهنگستان نیست.چه اینکه همانقدر که «یارانه» و «کالابرگ» و «پیامک» توانستند موفق باشند، معادلهایی مثل «زیرموشی»، «غذاخوری خویشیار» و «پیغذا» بعید است راه به جایی برند.
زینرو خوب است که فرهنگستان هم در ساختار فعلی خود بازنگریهایی داشته باشد. یک پیشنهادم همان تنظیم ساختاری برای دو مرحلهای شدن فرایند تصویبِ واژۀ نوین (اول: پیشنهاد و گرفتن بازخورد، دوم: تصویب و ابلاغ) است. پیشنهاد دیگرم با توجه به این نکته است که برای پیشنهاد واژۀ جدید بین دو روش «واژهگزینی» و «واژهسازی» تفاوتی بنیادی وجود دارد. واژهگزینی فرایندی است که مبتنی بر دانش است اما واژهسازی بیشتر مبتنی بر خلاقیت است. برای فرایند نخست، شاید اعضای گذشته و کنونی فرهنگستان و کارگروه واژهگزینیاش که عموما از اساتید کارآزمودۀ ادبیات هستند بهترین انتخاب باشند. اما برای فرایند دوم که مبتنی بر خلاقیت است نه. بهترین واژهسازان و ترکیبسازان تاریخ زبان فارسی، بیگمان شاعران بودهاند. در میان اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی تنها دو شاعر (جدی!) حضور داشتهاند که متأسفانه هردو درگذشتهاند. یکی زندهیاد دکتر طاهره صفارزاده و دیگری مرحوم دکتر قیصر امینپور. بهنظر من استفاده از شاعران، آنهم نه شاعران مضمونباز، بلکه شاعران سخنور و زبانآور میتواند موجب پویایی و طراوت کارگاه واژهسازی و ترکیبسازی فرهنگستان شود.
(داخل پرانتز: این پرانتز آخرین بخشی است که به متن میافزایم. پس از پایان نگارش یادداشتم و پیش از ارسال، تصمیم گرفتم مروری بر سخنان رهبری داشته باشم و شگفتا در اولین متنی که خواندم و پیش از این نخواندهبودمش، دیدم آیتالله خامنهای هم بیست و چهار سال قبل در دیدار با اعضای فرهنگستان به نحوی همین پیشنهاد من در مورد حضور شاعران را توصیه کردهاند! و شگفتا که روز نگارش یادداشت من با روز ایراد آن سخنان برابر است! شد دو نشانه!
«در جمع شما خانم صفارزاده هم هستند که بحمداللَّه رتبۀ شعری بسیار والا و برجستهای دارند؛ این خیلی جای خوشحالی است. البته بعضی از آقایان هم شعر را میسرایند، اما تطفّلاً! من نمیدانم که در جمع شما، شاعرِ مختص به شعر و شاعر حرفهای داریم یا نداریم - البته ما از شعرهای آقای دکتر حبیبی و آقای دکتر حداد و آقای محیط طباطبایی هم استفاده کردهایم - ولی درعینحال نباید کفۀ شعر را خیلی در اقلیت قرار داد. خانم صفارزاده بحمداللَّه زبانشان، زبان بسیار خوبی است؛ یعنی سطح شعرشان واقعاً خیلی بالاست. اگر شما باز هم بتوانید در آن جمع شعرایی که باقی ماندهاند، این جهت «فارسیگویی» را غنی کنید، خیلی بهتر است. میدانید که شعرا هم مختلفاند؛ بعضی واقعاً فارسیگو هستند، بعضی هم چندان فارسیگو نیستند و با فارسی خیلی انس ندارند. بنابراین، قریحۀ شعری، همیشه ملازم با تسلط بر زبان نیست.» دیدار با اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی ۱۳۷۰/۱۱/۲۷)
باری مقدمۀ همۀ این فکرها و پیشنهادها، اصلاح فرهنگ غلطِ نقدهای شتابزده و شوخیهای نابخردانه با اصل و اساس کار فرهنگستان است.
سه: مرزبانیِ شاعران
تاریخ پیدایش و گسترش زبان فارسی به ما میگوید برترین مرزبانان سرزمین شکوهمند زبان فارسی، شاعران پارسیسرا بودهاند. مخصوصا شاعران سبک خراسانی و تاحدی عراقی. البته جای و قدر بعضی از بزرگان نثر، چه در میان منشیان و دیوانیان و چه در میان مورخان و عارفان بر اهل نظر پوشیده نیست. اما همت اصلی از آن شاعران و هویتِ زبان فارسی توسط ایشان شکل گرفت. چنانچه سرسلسلۀ این شاخۀ زرین فردوسیِ گرانمایه و عزیز است. کسی که با بازسازی بنای زبان فارسی، زیربنای هویت و فرهنگ ایرانی را نیز مستحکم کرد. آنگونه که خود در هجونامۀ محمود غزنوی میگوید:
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بر این نامه بر عمرها بگذرد
بخواند هر آنکس که دارد خرد
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
این گذشتۀ درخشانِ مرزبانی شاعران است. حال را افسوسها باید؛ که گاه این مرزبانان خواباند و گاه خائن. در دهههای اخیر آنقدر روز به روز نحلهها و پرچمهای تازه در شعر معاصر آمد و رفت که توجهها همه به اهمیت «قالب» و «سبک» و «اندیشه و نگاه» جلب شد و بحث «زبان» به حاشیه رفت. و آنقدر شاعر شدن آسان شد و جماعت شاعران فراوان، که تو نمیتوانی به این جماعت به چشم یک صنف و یک هویت ثابت نگاه کنی و از ایشان انتظار خاصی داشته باشی. لذا در عالم شعر با فراوانی گروهی مواجهیم که اصلا فارسی نمیدانند و بخواهند هم بلد نیستند زبانآور باشند. دیگر به این آسانی نمیتوان شاعر جوانی را مورد خطاب قرار داد که:
گشاده زبان و جوانیت هست
سخن گفتن پهلوانیت هست
جدا از این نادانی عمومی، حتی دیدیم گروههایی زیر لوای نوآوری و شعر نو آمدند که به دریدن پردۀ وزن و قافیه بسنده نکردند و به عنوان یک نوآوری جدید، تصمیم قاطعانه بر ویرانیِ و انهدام زبان فارسی گرفتند. گروهی که همواره خلاقیت را نه در معنای واقعی این اصطلاح که خلق و ایجاد و آفرینش و افزایش است، بلکه در معنای حذف و اعدام و انهدام و کاهش فهمیدهاند. اگر گروه قبلی «خواب» بودند این گروه بیگمان «خائن»اند که صرفاً برای خودنمایی و از روی تنبلی چنین روش احمقانهای را پرچم تمایز خود میکنند.
امروز جزیرۀ فارسی مظلوم است، حتی در میانِ خوشنامترین مرزبانانش. امروز در میان خوشنامترین و بدمرامترین مرزبانانش، سرزمین فارسی در محاصره است! جزیره است!
کدام همتها و انگیزهها این حصار را میشکند؟
بیشک منظور از مرزبانی شاعران برای زبان فارسی عضویت در فرهنگستان نیست. این پیشنهادی است که در فرع داستان میتواند مفید باشد. منظور ما اینجا همان روش دیرین شاعران پیشین است. یعنی شعر گفتن و خوب شعر گفتن، با توجه به مقولۀ زبان و زبان فارسی. کاری که اساسِ همت بزرگان ادبیات فارسی و نیز بعضی از شاعران توانای معاصر از جمله زندهیاد اخوان ثالث، استاد شفیعی کدکنی، استاد معلم دامغانی، مرحوم قیصر امینپور و... بوده است و هست. اگر این مرزبانی به معنای واقعی کلمه پدید آید، از دو مرزبانی دیگر بسیار کارآمدتر و بنیادیتر است. شاعر در ناخودآگاهِ سرایش، بی تکلیف و سفارش، و بی تکلّف و تصنّع، ترکیبها و واژههای مناسب را برمیگزیند و ترکیبها و واژههای تازه را برمیسازد. این رهایی و توانایی از عهدۀ اهل علم خارج است و به آییننامه و دستور فراهم نمیآید. حتی اگر به واژههای فرهنگستان نگاه کنیم، بعضی از بهترینهایش گزینش از شعر شاعران بزرگ فارسی بوده است.
سرانجام، از بین این سه مرزبان، دود از کنده بلند میشود و امید با شاعران است. با آنهمه تنبلی نهادینه شده که در مسئولان فرهنگی ما وجود دارد، با آنهمه موانع و دشواریها که ساختارهای دیوانسالار و کاغذباز ایجاد کردهاند و با آنهمه بازی عالم رسانه وسیاستبازان، نمیتوان امید زیادی به سیاستمداران و نهادها داشت، آنچنانکه رهبری هم به تازگی گفتند «دیگر امیدی به سیاستمداران ندارم»، ما هم به همین رسیدیم و دیگر امید چندانی به اهالی سیاست نداریم. «امروز نوبت ماست».
من بلد نیستم الآن اینجا چگونه تشکر کنم که حق شکرگزاری ادا شود.
فلذا فقط تشکر میکنم.
هیچوقت فکر نمیکردم آدمی بشوم که اهل تلویزیون دیدن است. البته هنوز هم فکر نمیکنم. ولی دیشب دوتا برنامۀ خوب در تلویزیون دیدم که یکیش برنامۀ خوب و زحمتکشیدهشده و بی تصنع «ثریا» با اجرای محسن مقصودی در شبکۀ یک سیما بود.
قبلا هم گاهگداری دیده بودم این برنامه را. از جمله همان برنامهای که آقای خامنهای هم از دیدنش تشکر کرده بود را من هم به طور اتفاقی دیده بودم و خیلی پسندیده بودم. عجب حس و حال عجیب و خوبی را برای نوجوانها و بچههای مدرسه فرستاد. عالی بود. این دو برنامۀ اخیر هم با موضوع تبلیغ برندهای خارجی و حمایتِ همهجانبۀ مردم، مسئولان، صاحبان سرمایه و صداوسیما از تولید خارجی! واقعا خوب بود. دو بریدهفیلم از برنامۀ قبلیشان در سایتشان منتشر شده: گزیده برنامه برند با حضور دکتر فضلیپور. فیلم امشب هم لابد به زودی منتشر میشود و قطعا با حضور درددلهای یک تولیدکنندۀ داخلی و حرفهای عجیب، خندهدار، نمایشی و ریاکارانۀ نمایندۀ تولیدکنندۀ خارجی (سامسونگ) خیلی جذابتر از برنامۀ قبل بود.
این موضوع برندها و تولیدات خارجی و داخلی از دیرباز برایم مهم بود. بیش از بعد اجتماعیاش بعد فرهنگیاش. خطر اجتماعی و اقتصادی و سیاسیاش خیلی مهم است ولی خطر فرهنگی و شعوریاش مهمتر و شگفتتر است. این پرسشی است که همواره از بچگی برایم مطرح بود «چرا ما دوست داریم عقبافتاده و عقبمانده و در عین حال مدعی باشیم همیشه؟»
در عالم وبلاگنویسی
چندسالی بود که میخواستم دربارۀ چنین موضوعاتی بنویسم، آنقدر ننوشتم و ننوشتم و طولش دادم تا حرف دلم را دو سال پیش در وبلاگی دیگر (شاید همین حوالی {«پل چوبی» سابق}) خواندم. نام مطلب «Made In Iran» بود و خیلی هم خوب و خلاقانه بود. الآن نمیشود به خود مطلب لینک داد (بعد از خرابی بلاگفا) ولی آن مطلب هنوز در آرشیو اسفند 92 آن وبلاگ هست: «اینجا» فکر کنم اگر یکبار وبلاگشان را بهروز کنند این آرشیو هم پاک شود. حدوداً یکسال بعدش (یک سال قبل) خودم هم در وبلاگ سابقم (به رنگ آسمان) بالاخره مطلبی نوشتم با نام «ایران من». اکنون از به رنگ آسمان بلاگفا پاک شده ولی در نسخۀ پشتیبان گذاشتمش «اینجا». و البته این نهضت وبلاگی پس از من هم ادامه پیدا کرد و خیلی بهتر از من. اول در وبلاگ شکوائیه یک صفحۀ خوب ایجاد شد «اینجا» و دارای یک مطلب خواندنی و سر ذوق آوردنی. باری نهضتشدن این موضوع در وبلاگستان دقیقاً با همت وبلاگ مسیر بود، که فکر کنم اصل مطالبش و نهضتآفرینیاش در این زمینه درحادثۀ بلاگفا پاک شده است. آخرین مطلبی که دراینباره در وبلاگشان دیدنیاست «اینجا» است.
پس ما اینجا به جز وبلاگ خودمان، از سه وبلاگ دیگر هم یاد خیر کردیم: «شاید همین حوالی»، «شکوائیه» و «مسیر».
بالاغیرتاً «شخصینویسی» بهتر است یا «اجتماعینویسی»؟ حتی از منظر کیف دادن؟
از کتابهای خوب محمدرضا شفیعیکدکنی در نیمۀ دوم شاعریاش که از سایۀ اخوان ثالث بیرون آمده و بیشتر به زبان و جهان شخصی خودش نزدیک شده.
در همین دورۀ شاعری است که تأثیر زبان و بیان و نگاه شفیعی بر شعر شاگردانش از جمله امینپور و امیریاسفندقه را میتوان دید.
تعدادی از نیماییهای درخشان شفیعی از جمله «خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید»1، «فنج ها» 2، خود شعر عنوان کتاب «غزل برای گل آفتابگردان»3، «شعر بیواژه»، نیماییهای کوتاه «کویری»، «گل آفتابگردان»، «آواز پرنده»، «آرایش خورشید» و... در این کتاب آمدهاند؛ هرچند این کتاب محدود به نیماییها نیست.یک کتاب با صفا و بهاری که باید صبحها بخوانیمش.
از شعرهای عالی کتاب:
شعر بیواژه
هیچکس
هیچگاه
این نداندمن هم این لحظه را
خود ندانم:کز لب سبز این برگ نارنج
تا کجا
تا کجا
تا کجاها
بال گسترده، این دم، جهانم؟
حالتی می رود نغز و
آید
شعرِ بی واژهای بر زبانم
10/3/1372
1 و 2 این دو شعر را قبلا در به رنگ آسمان آوردهام که اولی را بلاگفا پاک کرده. به همان ترتیب در اینجا و اینجا. 3: این شعر را هم در وبلاگ عکسم نوشتهام «اینجا».
* این چندسطر معرفی کتاب، برگرفته از یک ریویو (نظر بر کتاب!) است که در گودریدز نوشتم: اینجا. برای اینکه فعالیت گودریدزی منافات با وبلاگنویسی نداشته باشد، هرچه آنجا بنویسم را ویرایش میکنم و با فاصلۀ زمانی اینجا بازمینویسم. که مبادارهزن وبلاگنویسی شوند.
دریغ و درد که تا این زمان ندانستم
که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق!
(حافظ)
رفاقت و دوستی از آن مفاهیم و تعابیر مشکّک و ذومراتب ادبیات عمومی است که از آشناییهای ساده تا عشقهای آتشین را در خود جای میدهد. ما همه مصادیق متنوع و گاه متضادی را در ذهن برای «داشتن دوست» و «دوست داشتن» داریم. باری پیش آمد و اندیشیدم در خود که آن مفهوم آرمانی رفاقت که از این آشناییهای ساده و عشقهای تملکخواه و دیگر تعاریف پراکنده هنوز متمایز است چیست، از کجاست و چه ویژگیهایی دارد. برای متمایز شدن و متعالی بودن.
بهنظرم این دوستی نسبت به دوستداشتنهای دیگر به مراتب از طبیعت و عادت زندگی دورتر است. چه اینکه رفاقتهای ساده و دور همی طبیعت زیست اجتماعی بشر است و علاقه به عشق و غیرت و تملّک، از تنهایی و خودخواهی طبعی انسان و حتی نیازهای جسمی او برمیخیزد.
اما این رفاقتِ متعالی، برخلاف دیگر تعابیر، ریشه در صفا و صداقتِ دورۀ نوجوانی دارد. نوجوانی حدوداً یعنی آگاهی بزرگسالی + صفای خردسالی. در خردسال صفا هست و آگاهی نیست. در بزرگسال آگاهی هست و صفا نیست. نوجوان اما از هرکدام نیمی دارد. لذا در این دورۀ گذار و شگفتانگیز، با جمع دو مقولۀ «صفا» و «آگاهی» به ارادهای صادقانه در ارتباط با دیگری میرسیم. بهترین دوست و بهترین دوستی ریشه در همین حس و حال و سن و سال دارد. (منظور این نیست که محدود به این سن است، منظور ریشهیابی پیشینۀ حسی عاطفی و فکری این رفاقت است).
این رفاقت تنها دوستی و رفاقتی است که منجر به «آینگی» میشود. پیش از اینکه آینگی را شرح کنم، سه شرط لازم و فصل ممیز برای تحققش را بر میشمارم. (البته استفادهام از عبارات محکمی چون «شرط لازم» و «فصل ممیز»، به معنی این نیست که این شروط در ارغنون ارسطو یا قرآنِ خدا هم ذکر شده، بلکه اینها فکرها و احتمالات خودم است و شاید معلوم شود همه اشتباه است، ولی فعلا که بهنظرم خیلی دقیق و فکرشده میآیند)
فصل: در شمردن شروط تحقق رفاقت به مثابۀ آینگی
آن سه شرط لازم و ناگزیر عبارتاند از:
در بیان عمومی سه شرط: شرط اول که رکن رکین و اصل اصیل است و اگر نباشد موضوع منتفع است. شرط دوم اگر نباشد، صداقت هم باشد نتیجه به خطا میرود. خطای صادقانه. شرط سوم نباشد هم، یعنی اگر پای غرض و منفعت و مسئولیت و خواسته و قانون و... در میان باشد، ولو دوست تو صادق ولو فهیم؛ غرض او و در میانۀ دعوا بودنش ناخودآگاه به فهم و صداقتش جهت میدهد؛ این است که آینگی اتفاق نمیافتد.
در بیان خاص شرط صداقت: رفیق تو کسی است که به هرکه دروغ بگوید، هیچ و هرگز به دو تن دروغ نمیگوید. اولا به تو (در همه حال)، ثانیا به خود (در مقام رویارویی با تو). رفیق تو کسی است که به تو دروغ نمیگوید، نه در روی تو نه در درون خویش. «که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد» (حافظ)
در بیان خاص شرط فهم: رفیق تو کسی است که تو را میفهمد و تو هم او را میفهمی. رفیق تو کسی است که فهم و فرهنگ او همآهنگ با تو یا نهایتاً قدری بیشتر است. اما کمتر نیست. از «من از نهایت ابهامِ جاده میآیم | هزار فرسخ سنگین پیاده میآیم...» تا برسد به این بیتها: «تو رهرویی تو رهایی تو جاده دانی چیست | هزار فرسخ سنگین پیاده دانی چیست | تو رنج بُعد طلوع و غروب میفهمی | تو از کویر گذشتی، تو خوب میفهمی» (علی معلم دامغانی) ناظر به همین فهم است. اگر طرف اهل فهم نباشد، آنهم به اندازۀ تو، بیچاره چطور آینه باشد؟ دست خودش که نیست «آینهات دانی چرا غماز نیست؟ | زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست» (مولوی)
در بیان خاص شرط بیغرضی: رفیق تو کسی است که از تو چیزی نمیخواهد. مگر همان رفاقت و صداقت. از تو انتظار عمل و اقدام خاصی ندارد. از تو چشم منفعت و بیم مضرتی ندارد. رفیق توقع ندارد. تو هم همینگونهای برای او. آدم از دوستش به جز خود دوستش چیزی نمیخواهد و الّا این دوستی و دیگرخواهی نیست، خودخواهی است. «گر از دوست چشمت به احسان اوست | تو در بند خویشی نه در بندِ دوست». (سعدی) لذا هنگام صحبت هم هیچ چیزی به جز خوب خواستن برای رفیق در میان نیست. اگر باشد آینگی و صداقت و فهم را خراب میکند. رفیق تو نسبت به تو و در تو غرضی ندارد. «چون غرض آمد هنر پوشیده شد | صدحجاب از دل به سوی دیده شد» (مولوی).
و اما آینگی:
فصل: در شرح مفهومِ آینگی و حدیث نبوی
«یار، آیینه است جان را در حزن»
(مولوی)
این مفهوم در متن ما -و به احتمال قوی در شعر مولوی- مستفاد از حدیث منسوب به نبی مکرّم اسلام است. قال رسول الله «المومن مرآه المومن». این حدیث را کمّلین عرفان و فلسفه با اشاره به اینکه «مومن» از اسامی حضرت حق نیز هست، تفاسیر عرفانی و معنوی کردهاند؛ اما ما به همین ظاهر عبارت بسنده میکنیم و از بلند نردبام عرفان بالا نمیرویم و در کوچۀ کوچکِ رفاقت خودمان میمانیم: میگوید مومن آیینۀ مومن است. یعنی یک مومن میتواند خود را در مومنی دیگر ببیند. ما به این میگوییم آینگی.
پرانتز: پیش از شرح بیشتر آینگی حیفم میآید نکتۀ زیباییشناختی و ارزش ساختاری و هنری حدیث را باز نکنم اینجا. چیزی درمورد شعر تصویری و ارزش دیداری حروف و کلمات شنیدهاید؟ مهم نیست. نگاه کنید که معنای این حدیث چقدر در ساخت صوری و حتی نگارشیاش مندرج است. واژۀ «المومن» را تصویر یک فرد بیانگارید، واژۀ «مرآه» را تصویر آینه، دومین واژۀ «المومن» را نیز تصویر یک فرد. حال چه میبینید؟ از دو طرف دو انسان همانند که بینشان آینه است و معلوم نیست این صورت آن است یا آن صورت این یا هردو صورت هم! «المومن | مرآه | المومن» سبحانالله! کو آن نقاش، یا طراح یا گرافیست یا تایپوگرافی که فهم این معنی کند؟! بگذریم.
---> بازگشت به متن ---> آینگی یعنی دو نفر میتوانند خود را در یکدیگر ببینند. این نهایت رفاقت و اعلی مرتبۀ مودت است. دوست (به این معنای متعالی) کسی است که تو بتوانی خود را با او بشناسی و او خود را به تو بشناسد. لازمهاش این است که با هم صادقانه سخن بگوییم (صداقت محض)، هم را بفهمیم (به قدر هم) و در هم غرضی نبینیم. اینگونه به سادگی هرچه تمامتر خویش را در سخن او و سخن خویش مییابیم.
این سخن وقتی محقق میشود که آینه حقیقتا آینه باشد، صاف و زلال و سالم و پاک. آن وقت میتوانی خودت را خوب ببینی. اگر با رفیقی در مصاحبتی که تو را از آنچه هستی بزرگتر، یا کوچکتر، یا تیرهتر یا پراکندهتر نشان میدهد این آدم آینه هم باشد آینۀ محدّب یا مقعّر یا زنگاری یا شکسته است. آینه باید راست مقابل تو بایستد و درست بشنود و درست حرف بزند.
نکته: آنچنانکه بسیار کسان هستند که از ما بد میگویند، بسیار کسان هستند که از ما تعریف میکنند؛ اما سرانجام حال ما از هردوی آنها بد میشود یا دستکم خوب نمیشود. اینکه بدیهی است که کسی بد ما را بگوید و ما خوشمان نیاید، اما آیا میشود که کسی خوب ما را بگوید و ما ته دل از او شاد نشویم؟ آری. در یکی از این سه حالت:
در بیان حالت نبودن صداقت: خب وقتی بدانیم طرف دارد با دروغ و دغل از ما تعریف میکند، چرا باید با تعریفش شاد شویم؟ مسلماً باورش نمیکنیم.
در بیان حالت نبودن فهم: ولو طرف صادقانه از ما تعریف کند، وقتی میبینیم دارد پرت و پلا میگوید و بندهخدا اصلا خوبی ما را نگرفته، چرا باید از تعریفش شاد شویم؟
در بیان حالت بودن غرض: وقتی بدانیم او در ما به دنبال چیز دیگری به جز ماست، میدانیم که تعاریف هم همه تعارف و ناظر به آن چیز دیگر است نه خود ما.
اینگونه است که در این سه حالت (یعنی عکس شرایط آینگی) حتی اگر از ما تعریف هم کنند حالمان بد میشود و چهبسا بدتر.
نکته: اما در گفتگو با دوستِ همچون آینه، موضوع برعکس است. بعد از صحبت با او حالمان خوب است. چه بد گفته و شنیده باشیم چه خوب. نهتنها از تعریف و خوبگوییاش شادمان میشویم. حتی از بدگویی و انتقادش هم حالمان بد نمیشود و چهبسا خوب هم بشود. اینکه از تعریف و تحویلگیریاش شادمان میشویم بدیهیاست، چرا از حالگیری و انتقادش هم شادمان میشویم؟ به خاطر همان سه شرط. چون میدانیم راست میگوید. میدانیم درست میفهمد و میگوید. و میدانیم پای هیچ غرض و مرض و انگیزۀ خارجی و بیرونی در میان نیست.
این است که با چنین رفیقی آدم هم حالش خوب است هم رشد میکند. اگر هیچکس قدر خوبیهای حقیقی ما را نداند، اگر همه به دروغ و اشتباه درمورد ما بد فکر کنند، باز خوشیم، چون میدانیم او میداند و میفهمد و با خود میگوییم: گور پدر همه! او میداند! «برگشتن روزگار سهل است | یارب! نظر تو برنگردد» (شاعرش؟!) یا: «از گردش چشم تو نمانیم | ما را چه به گردش زمانه؟» (غلامرضا شکوهی) آدم به او میگوید «دمت گرم که هستی و میفهمی». از طرفی اگر همه به دروغ یا اشتباه از ما تعریف کنند، اگر هیچکس بدیها و اشتباهات و زشتیهای ما را نفهمد و به دست جماعت و خود بتوانیم بر آنها سرپوش بگذاریم؛ رفیق میفهمد و میگوید و جلوی حماقت و تباهی آدم را میگیرد «من احبک نهاک» (امام حسین). و آدم اگر آدم باشد و از آدمی معدوم نباشد به او میگوید: «آره آره ... راست میگی. خراب کردم».
و البته که این رابطه دو طرفه است. تو نیز به حکم صداقت، حقیقت را میگویی، به حکم فهم، متناسب با او و حقیقتش سخن میگویی و به حکم بیغرضی در پی این نیستی که خود را خوبتر از آنچه هستی نشان بدهی. کلاً دوستی در همۀ انواع و اقسامش دو طرفه است «یحبّهم و یحبّونه».
خوش به حال آنها که از این رفیقها و رفاقتها چندتاچندتا و زیادزیاد دارند. خوش به حال آنها که دائم در پیش آینه و در میان آینههایند. خوش به حال آنها که این رفیقِ شفیق و آینهشان، نه موجود فانی که خدای باقی و به تعبیر حضرت ختمی مرتبت «رفیق اعلی» است. خوش به حال آنان که با پیامبران و امامان و شهیدان و نیکان رفیقاند «و حسن اولئک رفیقا». اما من همینقدر میفهمم که اگر آدم فقط یکی از این رفیقها آنهم از نوع خاکی و زمینیاش هم داشته باشد و از پس سالها تمرین و مرارت با یکنفر هم به آینگی برسد، و حتی اگر فرصت صحبت کوتاه باشد و توفیق دیدار اندک؛ باز هم باید کلاهش را بیاندازد هوا و تا قیام قیامت قدردان نعمت خدا باشد.
اگر دیدید آن رفیق را و رسیدید به آن آینگی، ارزان از دست ندهیدش؛ او از جانی دیگر و این فرصت از جهانی دیگر است:
نقش جان خویش من جستم بسی
هیچ میننمود نقشم از کسیگفتم آخر آینه از بهر چیست
تا بداند هر کسی کو چیست و کیستآینهٔ آهن برای پوستهاست
آینهٔ سیمای جان، سنگیبهاستآینهٔ جان نیست الّا روی یار
روی آن یاری که باشد زآن دیار
(مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم)
دیروز تولد خانم فروغ فرخزاد بود {هم}.
یک شعر معرفی میکنم از او بروید بخوانید اگر دوست داشتید. از آن شعرهاست که فروغ بودن فروغ و اهمیت و درخشش به آنهاست. از آن شعرهاست که هنوز کسی درست حسابی نخواندهاش. شما بروید درست حسابی بخوانیدش.
اسم شعر «وهم سبز» است (عجبا، اسم شعر و بعضی واژگانش با امروز تناسبات ناخواسته دارد!). طبیعتا نیمایی است و مندرج در آخرین کتاب شاعر «تولدی دیگر».
و یادمان باشد سرایندۀ این سطرها «فروغ فرخزاد» است؛ نماد و الگو و برندۀ تندیسِ «زن یاغی» و نیز نشانِ «دختر یاغی». و یادمان باشد شعر مربوط است به اوج دوران یاغیگری و تکامل شعری و هنریشاش.
نقل من و امثال من نیست، مردان خدا با این شعر گریه کردهاند.
«وهم سبز»
تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجرهام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلۀ تنهاییام نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمروی بیآفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه، صدای پرندهها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنکها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقهای از نخ صعود میکردند
و باد، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظههای تیرۀ همخوابگی نفس میزد
حصار قلعۀ خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه، دلم را بهنام میخواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیام خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بیخطر پلکها پناه میآورند
کدام قله؟ کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطۀ تلاقی و پایان نمیرسند؟
به من چه دادید، ای واژههای سادهفریب؟
و ای ریاضت اندامها و خواهشها؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبندهتر نبود؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سِحر ماه ز ایمان گلّه دورم کرد؟!
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمهای این نیمه را تمام نکرد؟!
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیهگاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد؟!
کدام قله، کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای چراغهای مشوّش
ای خانههای روشن شکّاک
که جامههای شسته در آغوش دودهای معطر
بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
مرا پناه دهید ای زنان سادۀ کامل
که از ورای پوست، سر انگشتهای نازکتان
مسیر جنبش کیفآور جنینی را
دنبال میکند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد
کدام قله، کدام اوج؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش
- ای نعلهای خوشبختی -
و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ
و ای ترنّم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشقهای حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرّفتان را
به آب جادو
و قطرههای خون تازه میآراید
تمام روز، تمام روز
رها شده، رها شده، چون لاشهای بر آب ...
به سوی سهمناکترین صخره پیش میرفتم
به سوی ژرفترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهرههای نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمیتوانستم دیگر نمیتوانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم میگفت
«نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی».
واقعا با اینگونه شاهکارها شعر نیمایی گفتن دشوار است.
در نسخهای که من از کتاب داشتم، پاورقی مصحح اندیشمند و فرهیختۀ کتاب چنین بود:
- روانشناسی که در مواجهه با مراجع یا بیمار، سعی میکند با مجموعِ نظریات پراکنده و درست و نادرستی که در ذهن انباشته، موضوع و مشکل را نشانهشناسی کند و فرد و خواسته یا مشکلش را در چارچوب یکی (یا دوتا یا چندتا) از سیستمها و نظریههای دانش روانشناسی که در کتابهای دانشگاهی طرح شدهاند (یا همهشان)، معنا کند؛ وانگهی مخاطب را پاسخی سرشار از اصطلاحات دقیق دانش روانشناسی، تقدیم کند.
- روانشناسی که سعی میکند حسّ شخصی خود درمورد مُراجع یا بیمارش (و موضوع یا مشکل این فرد) را در قالب مجموعِ نظریات پراکنده و درست و نادرستی که در ذهن انباشته ببیند و ایدۀ شخصی و آنی خویش را به سیستمها و نظریههای دانش روانشناسی که در کتابهای دانشگاهی طرح شدهاند تحمیل کرده و سپس به مخاطب عرضه کند.
- روانشناسی که سعی میکند بیتوجه به مجموعِ نظریات پراکنده و درست و نادرستی که در ذهن انباشته و فارغ از سیستمها و نظریههای دانش روانشناسی که در کتابهای دانشگاهی طرح شدهاند، با دقت به سخنان مراجع یا بیمار خود گوش فرادهد و سپس با اندیشه و تدبر و تکیه بر تجربیات ریز و درشت زندگی شخصی و کاری خویش، پاسخ، درمان یا راهکاری را برای مشکل یا موضوع مطروحه، پیش روی مخاطب قرار دهد.
بدیهیاست که از میان گونههای یادشده دو گونۀ نخست فاقد عقل و شعور و حیثیّت انسانی هستند و تنها گونۀ سوم شایستۀ حضور در تقسیمات نوعِ روانشناس، به عنوان یک نوعِ «انسانی» است. این اشتباه فقط یکی از تفاوتهای بنیادین «گونهشناسیِ انواع انسانی قدما» با «گونهشناسیِ انواع انسانی مدرن» است... الخ.وقتی پاورقی مذکور را با استاد تمام دانشگاه مذکور در میان گذاشتم به این اندیشیدیم---> چگونه میتوان با استفاده از مواد خام ارزان و اولیۀ قابل دریافت از هر سوپر مارکت، اسلحهای لیزری و هوشمند ساخت که در کسری از ثانیه جهان و ذهن آدمیان را از انبوه خرافههای دانشمدّعی «روانشناسی» (و هولناکتر---> روانپزشکی) پاک کند و آرامش را به بشر بازگرداند. همچنین اندیشیدیم چقدر فوتبالیست و بازیگر ستاره و خوانندۀ پاپ را باید در آبهای خلیج همیشه فارس غرق کرد تا بودجۀ لازم برای تقدیر و حمایت از انسانهای شریفی که در دستۀ سوم قرار دارند (و با وجود علم به خرافه در عمل تسلیم آن نمیشوند و خوب مشاوره میدهند و درمان میکنند) مهیا شود.
فردا بعدالظهر قرار است مراسم نکوداشت مرتضی امیری اسفندقه برگزار شود. گویا این بیستمین برنامهشان است. تا حالا در برنامههایشان شرکت نکردهام. شاید این یکی توفیقی شود و بروم. بالاخره امیریاسفندقه یکی از معدود افرادی است که بیتعارف شاعر است. اکثر شاعران کشور هم بیتعارف شاعر نیستند و فقط با تعارف و بفرما و هندوانه و نوشابه و دورهمی شاعرند. این تعارف واقعا چیز بدی است. راست میگویند که ما ایرانیها در این زمینه افراطی عمل میکنیم. طرف همینطوری شوخیشوخی با همین تعارف تکه پاره کردنها یکشبه میشود «استاد»، «شاعر سرشناس»، «منتقد»، «داستاننویس»، «کارگردان سینما»، «کارگردان خفن سریالهای تلویزیونی»، «روشنفکر»، «آیتالله»، «رجل سیاسی»، «رجل مذهبی»، «رجل شاخص»، «رجل فرهنگی» ... به قول همین شاعر:
«مولایی و مردی کن و مگذار پس از این
در بین رجال اینهمه اشباه بیفتد!»
دربارۀ امیری اسفندقه پراکنده زیاد نوشتهام. چندتایش را که یادم میآید:
یادداشتهای جمع و جورتر هم هست و البته اینها بهجز شعرهای ایشان و مقدمه و موخرههایی است که بر آنها نوشتهام و طی این ششهفت سال در وبلاگم و جاهای مختلف منتشر کردهام. مثلا این: «تا کی دل من چشم به در داشته باشد؟» (قصیدۀ اسفندقه با صدای رضا یزدانی)
علیایحال هرچند «هیچیم و چیزی کم» ولی همیشه به نظرم امیری اسفندقه شاعر مهمی بوده است، هم با توجه به حقیقت مفهوم «شعر» و تصوری فطری که از «شاعر» داریم، هم با توجه به دو ساختِ شعریِ دشوارِ «قصیده» و «نیمایی».
فصل ممیّز و ویژگی ممتاز امام خمینی این بود که اهل خلوت بود. بیش از همه همروزگارانش. گوشش به آوایی دیگر بود و چشمش در تماشایی دیگر. این است که گاهی حس میکنیم خطاب و سخنش هم مخاطبانِ عادی و طبق معمول ندارد. این ثمرۀ خلوتی است که آدم را به اصل میرساند. چونان خلوتِ پیامبران که میدانیم بسیاری اوقات در کوهها بود. «در آن خلوت که دل دریاست آنجا | همه سرچشمهها آنجاست آنجا» (نظامی)
و البته خلوتی، که جهانِ جلوه و جمعیت از آن بهرهمند میشوند. خلوتی که چراغ راه جمعیتها و ملتها را فراهم میکند در دوران تاریکی محض. آنسان که از پس دعای حافظ: «درونها تیره شد، باشد که از غیب | چراغی برکند خلوتنشینی».
و آیا جز پیامبران و معصومان هم کسی را یارا و زهره است تا به آن خلوتِ خالص برسند؟ حافظ که میگوید باید پا پیش گذاشت: «کمتر از ذره نهای پست مشو مهر بورز | تا به خلوتگه خورشید رسی چرخزنان»
دقیقترین درکها از شخصیت آیتالله خمینی را کسانی داشتند و دارند که با منظرهها و مزّههای عرفانی آشنا هستند. چنانچه جاهلترینها به خمینی آنانند که بخواهند او را در قیل و قالهای نظری یا القاب و عناوین سیاسی بشناسند. چه له چه علیه. منظورم هم از عرفان، اینجا ابن عربی و عرفان نظری نبود. منظورم اشاره به جهان معنوی و خود خود عرفان عملی بود. امام خلوت داشت و در آن خلوت، در گفتگوی خدا بود و در جستجوی حقیقت محمدی. تحلیل و تحقیق این پیرمرد پارسا درمورد پیشوایانش صرفاً علمی و برای تحصیل مفاد احکام شریعت نبود، این یک پروژۀ علمی نبود برایش، یک سیر درونی بود. او نمیخواست از عالم ناپدیدار فقط خبر آورد، او میخواست خود نیز به آن عالم سفر کند.
« سرحلقه اهل معرفت و خلاصه اصحاب محبّت و حقیقت "ابیتُ عِنْدَ رَبّى یُطْعِمُنى وَ یَسْقینى" فرماید. خدایا، این چه بیتوته است که در دار الخلوتِ انسْ، محمّد (ص) را با تو بوده؟ و این چه طعام و شراب است که با دست خود این موجود شریف را چشاندى و از همه عوالم وارهاندى؟ آن سرور را رسد که فرماید: "لى مَعَ اللَّه وَقْتٌ لا یَسَعُهُ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ وَ لا نَبىٌّ مُرْسَل"؟ آیا این وقت از اوقات عالم دنیا و آخرت است؟ یا وقت خلوتگاه «قاب قوسین» و طرح الکونین است؟ چهل روز موسى کلیم، صوم موسوى گرفت و به میقات حق نایل شد و خدا فرمود:" تَمَّ میقاتُ رَبِّهِ اربَعینَ لَیْلَةً". با این وصف به میقات محمّدى نرسد و با وقت احمدى تناسب پیدا نکند. به موسى علیه السلام در میعادگاه "فَاخْلَعْ نَعْلَیْک" خطاب رسید، و آن را به «محبت اهل» تفسیر کردند، و به رسول ختمى امر به «حبّ على» شد. در قلب از این سرّ جذوه اى است که دم از او نزنم؛ تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل»
کتاب «آداب الصلوه» نوشتۀ امام خمینی - صفحۀ: ۱۱۰
یامحمّد و یاعلی ، یاعلی و یا محمّد.
سرنوشت شگفتانگیز «رومن کاتسف»
حدوداً ۱۰۱ سال پیش،
در سال ۱۹۱۴ میلادی، در سرزمین غولهای ادبیات داستانی مشرقزمین و از
خاکی که بزرگانی چون تولستوی، داستایوفسکی، تورگنیف، چخوف، گوگول، ناباکوف،
مایاکوفسکی و ... برآمدند، کودکی به دنیا آمد که نام اصلیاش را کمتر
شنیدهایم: «رومن کاتسف» (Roman Kacew).
۱۴ سال بعد از این، رومنِ نوجوان، چونان موشکی هستهای از روسیۀ کلاسیک به
فرانسۀ مدرن پرتاب شد، تا ریشههای پیر ادبیات داستانی روسیه، شاخههای
جوان خود را در «سپیدهدم» ادبیات فرانسه بگستراند. چنین بود که در آینده
این نویسنده با همه مدرنشدن و متمایز شدنش در غرب، در محتوای آثارش همواره
نگاهی به مشرقزمین داشته است و در ساختار، از شگفتی و شکوهآفرینی پرهیز
نکرده .
از رومن کاتسف با نامهای مستعار گوناگونی از جمله «امیل آژار» (Emile
Ajar)، «شاتان بوگا» (Shatan Bogat) و «فوسکو سینیبالدی» (Fosco Sinibaldi)
کتاب منتشر شده است، اما مشهورترین نام مستعار او، همان است که ما حتی
بیشتر از نام حقیقیاش میشناسیم: «رومن گاری» (Romain Gary).
گاری با استفاده از همین نامهای مستعار اتفاقات عجیبی را در زندگی هنری
خود رقم زده است که معروفترینشان دوبار برگزیدهشدن در جایزۀ مهم ادبیات
فرانسه یعنی گنکور است که قرار نبود و نیست بیش از یکبار به مولفی تعلق
بگیرد. گاری توانست با استفاده از همین ترفندِ نام مستعار، تنها نویسندهای
باشد که دوبار این جایزۀ مهم را برای شاهکارهای داستانی خود بگیرد و ثابت
کند خیلیخیلی از همنسلانش جلوتر است.
باری، این فراز و نشیب، به زندگیِ هنری گاری محدود نبوده است و او در
زندگیِ شخصی و اجتماعی خود هم فراز و نشیب بسیاری را تجربه کرده است. فراز و
نشیبی که با تولد در یک خانوادۀ یهودی و سرزمین روسیه آغاز شد، با جدایی
پدر از خانواده، مهاجرت به فرانسه، سپس سالها جنگیدن با نازیها در
کشورهای مختلف، خلبانی در جنگ جهانی دوم، افتخارآفرینی در ارتش و نیز
ازدواج با یکی از ستارگان هالیوود (جین سیبرگ) ادامه پیدا کرد. در کنار
فعالیتهای هنری، فعالیتهای سیاسی اجتماعی رومن گاری همواره پررنگ بوده
است و به جز حضور نظامی و جنگاورانه باید به حضور سیاسی او در قالب دیپلمات
رسمی کشور فرانسه و حتی «سخنگوی هیئت نمایندگان فرانسوی سازمان ملل» بودنش
اشاره کرد. تجربیاتی که در کنار بینش و روحیۀ حساس هنری گاری به او کمک
کرده تا مسائل سیاسی جهان را بهتر و دقیقتر از خیلیها و البته از منظری
متفاوت با ما ایرانیان و مسلمانانِ امروز ببینید. این منظره و تجربه برای
ما که هرگز نمیتوانیم در آن موقعیت قرار بگیریم بسیار حائز اهمیت است.
از بهترینهای رومن گاری
معروفترین و محبوبترین رمانهای رومن گاری «خداحافظ گاری کوپر»، «سگ
سفید» و «زندگی در پیش رو» هستند. دو کتاب نخست با ترجمۀ جناب «سروش حبیبی»
در بازار ایران موجود هستند، اما کتاب سوم که به نظر من زیباترین اثر رومن
گاری و از بهترین آثار ادبیات داستانی معاصر است، سالها است که به دلایل
واهی و غیرکارشناسانه توسط وزارت ارشاد توقیف شده است. «لیلی گلستان» مترجم
این کتاب، سال گذشته در مصاحبهای خواستۀ خاصِ بررس این کتاب _در وزارت
ارشاد_ را چنین عنوان کرد: «اسم شخصیت داستان را عوض کن!» همین که قرار
باشد مترجمی نام شخصیت اصلی یک رمان را تغییر بدهد خود از عجایب است، اما
نکتۀ جالبتری که برای شما باید بگویم و در مصاحبه نیامده است این است که
نام شخصیتِ اصلی رمان زندگی در پیش رو، نه یک نام مستهجن که نام زیبای
«محمّد» است!
باری غمت مباد، که «زندگی در پیش رو» با ترجمۀ لیلی گلستان، چونان «صد سال
تنهایی» با ترجمۀ بهمن فرزانه در پیادهروهای میدان انقلاب تهران به صورت
افست و به وفور به فروش میرسد و بیبودن آمار رسمی هم میتوان حدس زد جزو
آثار پرفروش است. باشد که به چارهاندیشی خردمندان و خیرخواهان این کتاب هم
از بند توقیف رها شود تا جامعۀ خوانندگانش با خرید نسخۀ قانونی از زیر دین
شرعی مولف و ناشر بیرون آیند.
رومن گاری و ادبیات ضدآمریکایی
و اما «خداحافظ گاری کوپر» و «سگ سفید» دو رمان محبوب دیگر گاری که
خوشبختانه در بازار موجودند؛ ارتباط یادداشت من با پروندۀ ادبیات
ضدآمریکایی، در همین پاراگراف و با همین کتابها آغاز میشود. این دو اثر
معروف و محبوب گاری هر دو با تعریضهای آشکار نسبت به آمریکا همراه هستند،
هرچند موضوع اصلی داستانشان سیاسی نیست. «خداحافظ گاری کوپر»، خداحافظی با
تصویر بسیار تبلیغشده و تصوّر زیبای قدیمی از آمریکا و هجو رؤیای آمریکایی
است. در این کتاب میتوانیم مناظری از آمریکا را از چشم جوانان،
روشنفکران، اروپاییها و آمریکاییهای آن زمان ببینیم و پوچیِ واقعیتِ
ادعاهای این حکومتِ سیاسی جنگافروز؛ مخصوصاً در کنار وقایع مهم آن زمان،
از جمله حملۀ آمریکا به ویتنام. گاری کوپر نماد یک آمریکای دوستداشتنی و
آمریکاییِ جوانمرد و دلاور است (که البته دیگر نیست). فلذا مهمترین جلوۀ
ضدآمریکایی این کتاب در نامش مستتر است. نامی که حتی نام مستعار خود رومن
گاری هم از آن گرفته شده است.
«سگ سفید» هم با
طعنههای ظریف به چند مسئله، از جمله مسئلۀ سیاهپوستانِ آمریکا همراه است.
این رمان هم درست مثل خداحافظ گاری کوپر با اینکه موضوعی صراحتا سیاسی
ندارد، اما با هوشمندی نویسنده، اینجا هم نامِ کتاب استعارۀ روشن دیگری از
ضدیت با آمریکا و نمایانگر روح ضدآمریکایی اثر است. سگ سفید، سگی است که
فقط به سیاهپوستان حمله میکند! یعنی سگی که سفیدپوستان نژادپرست
آمریکایی برای حمله به سیاهپوستان آمریکا تربیت کردهاند! (این سگِ سفید
سیاهپوستکُش را مقایسه کنید با «گرگِ اجنبیکُش» رضا براهنی در «رازهای سرزمین من»). و البته درونمایۀ آمریکاستیزِ این کتاب از خداحافظ گاری کوپر پررنگتر است.
از این دو رمان محبوب و مهم رومن گاری که تا حد زیادی شناختهشده هستند و
«ادبیات ضدآمریکایی» در آنها بیشتر جنبۀ اجتماعی دارد میگذرم و ترجیح
میدهم از رمان دیگر رومن گاری اینجا بنویسم که کمتر میشناسیمش:
مردی با کبوتر
انتشار «مردی با کبوتر» (فرانسوی: "L'homme à la colombe" ، انگلیسی: "The
man with the dove") چه در ایران چه در سرزمین خودش با فراز و نشیب بسیاری
همراه بوده است. این اثر برخلاف دو اثر قبلی که بیشتر اجتماعی بودند،
کاملاً سیاسی است و سیاسیترین اثر رومن گاری. کتابی که هیچ و هرگز باب میل
قدرتهای جهانی نبوده و به همین خاطر اثری است بایکوتشده. به سختی
میتوانید در منابع انگلیسیزبان اثری از حضور و وجود این کتاب مهم پیدا
کنید، اگر هم رد پایی باقی مانده باشد در منابع فرانسویزبان است. همچنین
بعید میدانم این کتاب حتی به راحتی بتواند در کشورهای غربی تجدید چاپ شود،
چه اینکه یکی از مقدسترین مقدسات غرب در این رمانِ خاص به سخره گرفته شده
است.
مردی با کبوتر نخستینبار در ۱۹۵۸ وقتی رومن گاری عضو هیئت نمایندگان
سازمان ملل متحد بود، نوشته و با نام مستعار «فوسکو سینیبالدی» (Fosco
Sinibaldi) _به قول ناشر: به دلیل الزام در حفظ حقوق_ منتشر شد. نام
مستعاری که در دیگر کتابهای گاری تکرار نشده است و جز این اثر پدرخواندۀ
اثر دیگری نیست. پس از مرگ گاری در ۱۹۸۰ (همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی
در ایران) ناشر در میان نوشتههای گاری نسخۀ بازنویسیشدۀ این کتاب را پیدا
میکند و اینبار با نام خود رومن گاری آن را منتشر میکند: «در میان
کاغذهایش نسخهای بازنویسیشده به دست آمد که با دست تصحیح کرده بود و باعث
شد ما فکر کنیم او آرزو داشته روزی نسخۀ اصلی آن را منتشر کند» (گالیمار).
ترجمه فارسی مردی با کبوتر به قلم خانم لیلی گلستان، مترجم شاهکار گاری
«زندگی در پیش رو» _و پس از آن_ انجام شده و در سال ۱۳۶۳ (پنج سال بعد از
انتشار کتاب در فرانسه) توسط نشر آبی و با طرح جلدی از مرتضی ممیز در ایران
منتشر شده است. گلستان در مقدمۀ این ترجمهاش نوشته است: «قضا بر این
بوده که هرگاه از رومن گاری نوشتهای ترجمه میکنم کتابی باشد با نام
مستعار او! قضا بر این بوده که در "این روزگار" این کتاب در فرانسه چاپ
شود! پس قضا را بر این میگذاریم که ما هم در "همین" روزگار آن را ترجمه و
چاپ کنیم». که گویا مراد از تعریضهای لیلی گلستان درمورد «این روزگار»،
روزگار پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است. باری این نشر و مقدمه و طرح
ادامه پیدا نکرد و کتاب، هم مهجور ماند و هم بایکوت شد تا اینکه سی سال بعد
گلستان دوباره این کتاب را با طرحی جدید (مهشید عزیز محسنی) و نشری جدید
(ثالث) وارد بازار نشر کرد. ترجمه مردی با کبوتر در انتشار دوبارۀ خود
اقبال بیشتری پیدا کرد و هماکنون چاپ پنجمش در بازار عرضه شده است. گلستان
در مقدمۀ ترجمۀ این چاپ از کتاب، برخلاف مقدمۀ قبلی به همراهیِ صریح با
محتوای کتاب میپردازد و معلوم میشود آنچه گاری پیر زمانی در خشت خام
میدیده است و در چشم گلستانِ جوان خیلی هم واضح نبوده، امروز در آیینۀ
روزگار بر این روشنفکر و مترجم کارکشتۀ ایرانی هم مکشوف است و او را به
تأیید ساختار و محتوای کتاب وادار میکند:
«این یک قصۀ هزلآمیز است. پر از مطایبه و سخره. قصهای است دربارۀ سازمان
ملل: آدمهایش، اهدافش، راهکارهایش و عملکردهایش. به نوعی افشاگری است و در
نتیجه خندهدار. برای این چاپ تازه، بعد از مدتها آن را بازخوانی کردم و
خیلی بیش از بار اول که خواندمش، خندیدم. چون قصه در طی این سالها، بیشتر
و بیشتر به واقعیت امروز نزدیک شده است. کتاب پر است از استعاره، و
خواندنش دقت میطلبد. اگر صحنههای کتاب را که بسیار به تصویر نزدیکاند،
در نظر آورید، حتماً به هنگام خواندن کتاب مدام لبخند به لب خواهید داشت.
خواندنش در این روزگار مغتنم است. »
هجو ادعا و رؤیای صلح آمریکایی
تیترم تیتر گویایی است. «مردی با کبوتر» هجوِ ادعای صلح آمریکایی (از سوی
مدعیانش) و نیز هجو رؤیای صلح آمریکایی (از سوی ملتهای فریبخورده) است.
آنهم از قلم یک دیپلمات اروپایی و روشنفکر که در کانون این ادعا و رؤیا
حضور داشته است. البته که طنازی و هجو ادعاها و رؤیاهای آمریکایی و تقابل
با تبلیغات عظیم امپریالیزم، شگرد همیشگی گاری _دستکم در سه رمان مورد بحث
ما_ بوده است.
بعضی کتابها هستند که خیلی خوبند اما این دلیل نمیشود. یعنی این دلیل نمیشود برگزیدۀ جایزهای شوند. (از دلیلهای قابل قبول اشتهار است، یا انتساب به خنثایی محض و اتّکاء به روشنفکربازی). از طرفی این کتابها یکجور آشکاری هم خوبند که نمیشود خیلی محکم انکارشان کرد و نادیدهشان گرفت. لذا داوران مجبورند در چنین شرایطی بگویند «آها! آن کتاب را میگویی؟ آره آره کتاب خوبی است. خودم حواسم بود بهش. خودم قبلا خواندمش و بررسیش کردم. خوب بود ولی نه در این حد». فلذا این کتابها هی «نامزد» میشوند اما نامزدیشان به این راحتی راه به برگزیده شدن و ازدواج و خوشبختی و وصال نمیبرد. حالا فرض کنید اسم کتاب هم «عاشقی» باشد؛ آنموقع دیگر طبق قاعدۀ وصال مسلخ عشق است (افلاطون؟) این عاشقی هرگز نباید راه به وصال و ازدواج و برگزیدگی و امثال ذلک ببرد.
فکر کنم پارسال بود که خیلی اتفاقی رمانی خواندم به نام «عاشقی به سبک ونگوگ» (نوشتۀ محمدرضا شرفی خبوشان). خیلی اتفاقی. عاشقش نشدم. پسند محدودی دارم در ادبیات داستانی. ولی خیلی تعجب کردم از خوب بودن و بزرگ بودن کار. این یک رمان بزرگ بود. یک کار بزرگ و خاص.
اصلا بحث این نیست که شاهکار است یا نیست ( که نمیدانم دقیقاً)، که من عاشقشم یا نه (که نیستم واقعاً)، که با نویسندهاش رفاقتی دارم یا نه (که ندارم انصافاً) بحث این است که آدم دارد حد و اندازۀ کار را در مقایسه با حد و اندازۀ کارهای همزبان و و همزمان و همجغرافیایش میبیند. من واقعاً تعجب کردم این کتاب برگزیدۀ جایزۀ جلال نشد؛ البته تعجبی هم نداشت از یک منظر دیگر.
دیروز پریروز وقتی شنیدم این رمان باز هم نامزدِ یک جایزهای شده، خندهام گرفت. این کتاب از آنهاست که هی نامزد میکند هی بههم میخورد. انگاری قرار نیست بختش باز شود. رفتم روی تگ نام نویسنده کلیک کردم و آمار نامزدبازیهای قبلی رمانش رو شد برایم:
اصلا نظردهی این پست را میبندم :)
مختصری درباب ندیم سرور + دانلود گزیدهای از بهترین نوحهها و آهنگهایش
تیتر دوم: زندهباد «یاحسین»

«سید رضا ندیم سرور» معروف به «ندیم سرور» با سیادتی دو شرفه از طرف «سید اسرارحسین رضوی» و «سیده نرگس خاتون»؛ نوحهخوان، منقبتخوان، نعتخوان و _تاحدی_ قوّال شیعۀ پاکستانی و اهل کراچی است که بیشتر آثارش با تمرکز بر مصیبت امام حسین (علیه السلام) اجرا شده است و بازتاب و انتشاری بینالمللی در میان شیعیان و مسلمانان داشته است.
در دهۀ اخیر به جز خود «ندیم سرور»، دو فرزند کودک و نوجوانش («علی جی» و «علی شناور») نیز با اجراهایشان توانستهاند محبوبیت نسبتا خوبی را بین اردوزبانان و شیعیان منطقه پیدا کنند، هرچند بعید است بتوانند محبوبیت و هنر پدر خود را به دست بیاورند. اکثر آثار ندیم سرور و فرزندانش به زبان اردو است، چه اینکه زبان رایج مردم پاکستان همین اردو است و میدانیم پس از کودتا علیه دولت ذوالفقار علیبوتو و اعدامش در پاکستان از ترس گسترش انقلاب اسلامی در آن دیار زبان فارسی ممنوع شد. و آنچنانکه دیدیم به مرور زمان پاکستان شد مهد طالبان و مسلمانکشی و شیعهکشی و کودککشی توسط تفنگهای طالبان و هواپیماهای بیسرنشین آمریکا و همچنین حکومتی سرسپردۀ عربستان و آمریکا (تا آنجا که در فاجعۀ منا تعداد کشتههای پاکستان حتی از کشتههای ایران هم بسیار بیشتر بود اما هیئت حاکمه با پول و زور و تطمیع و تهدید جلوی اعتراض نمایندگان و علما و مطالبۀ جنازهها را گرفت {=> فلذا، خدا سایۀ پیر و میر و مرشد و قائد و رائد ما حضرت آیتالله خامنهای را از سر امت اسلامی کم نکناد!}).
باری «ندیم سرور» و پسرانش بهجز زبان اردو به گویشها و زبانهای دیگری از جمله فارسی، عربی، هندی، سندی، گجراتی، پنجابی و حتی انگلیسی هم نوحهخوانی کردهاند. جُدا از هنر غیرقابل انکار ندیم سرور که رمز اصلی موفقیت اوست و جدا از نوحههای معدودی که به زبانهای دیگر اجرا کرده است؛ رمز موفقیّت دیگر او در جهانیشدن اجراهای استودیویی و همراه با تنظیم (میکس) و تصویر (کلیپ) است؛ که اولی (با توجه به ماهیت موسیقایی اثر) نسبت به دومی همیشه کیفیت و دقت بیشتری داشته است. فلذا مخاطب جهانیِ ندیم سرور بیشتر همین اجراهای استودیویی را میشناسد و چه بسا نداند پایگاه اصلی او در هیئت و اجراهای مجلسی است.

چندسال پیش شنیده بودم محمود کریمی هم تمایل به اجراهای استودیویی دارد، اما در عمل این اتفاق نیفتاد. حال آنکه برای جهانی شدن و رساندن پیام هنر و هیئت ایران اسلامی به سراسر آزادگان و هیئتیهای جهان این امر یک ضرورت است. جدا از هنرمندی محمود کریمی به مثابۀ یک آهنگساز (این یادداشت را سه سال پیش نوشته بودم) علاقۀ او به ایجاد ساختها و فرمهای نوین موسیقایی و هنری (چه در ایجاد ژانرهای گوناگون سینهزنی، چه افزودن ادوات موسیقی مذهبی به مراسم عزاداری و...) بیانگر همین ضرورت است. گویا کریمی بی توجه به این ضرورت تصمیم داشت به جای بردن هیئت به استودیو، استودیو را به هیئت بیاورد؛ امری که در کنار موفقیتهای محدودش باعث اعتراض بسیاری از هیئتیها و مذهبیها شد و از طرفی باعث لوث و لوس شدن بسیاری از برنامهها و نوحهها شد که از حالت طبیعی به حالت تصنعی وارد شده بودند. اینکه همه را به هیئت بیاوریم خوب است ولی اینکه هیئت را به همهجا ببریم بهتر است.
برگردیم به ندیم سرور: سبک هنری و نوحهخوانی ندیم سرور برای ما تازگی و جذابیت ویژهای دارد. هم به خاطر لحن غالباً حماسی و شورانگیزش، هم به خاطر شباهتش با (یا تأثّرش از) سنت «قوّالی» در جغرافیای هند و پاکستان. ما ایرانیها ندیم سرور را بیشتر (و طبیعتاً) با یکی از نوحههای فارسیاش میشناسیم (البته نوحههای فارسیش هم فارسی محض نیست و بیشتر سطرها و بندها به زبان اردوست | از طرفی منظور فارسی تهرانی نیست!). این نوحۀ قدیمی و زیبا را من در کودکی شنیده و دیده بودم و فکر میکنم خیلی از شماها هم شنیدید یا فیلمش را دیدید و دوستش داشتید:
ذوالجناح! ذوالجناح! بگو کوجا بابا حسینا؟
گم شده بابا کوجا؟ ذوالجنا بگو
آه چهشد بابا را؟ ذوالجنا بگو
زود بگو ماجرا، ذوالجنا بگو
اجرای این قطعه حدودا باید مربوط به 15 سال پیش باشد. محمود کریمی هم در شب 23 رمضان سال 1387 از همین نوحه با حفظ ملودی اصلی گوشواره و سطر اولش اقتباسی دارد: «ذوالجناح ذوالجناح بگو چه شد بابا حسینم». و البته که هیچ و هرگز به پای اثر اصلی ندیم سرور نمیرسد. اتفاقا علی شناور (پسر نوجوان ندیم سرور) نیز از یکی از نوحههای کریمی اقتباسی دارد که هرگز به خوبی نوحۀ کریمی نشده است (البته نوحۀ علی شناور بیش از اینکه اقتباس باشد همان بازخوانی و بازاجراست)، آن نوحۀ کریمی از نوحههای واحد مربوط به محرم 1384 است که محبوبیت بالایی دارد: «ای علم افراشته بر سر میدانِ عشق» و علی شناور همین چند سال پیش با همان متن و ملودی و تغییری اندک اجرایش کرد: «ای علم افراشته بر سر کرببلا».

دوباره برگردیم به ندیم سرور: از ندیم سرور قوّالیهایی هم منتشر شده است. از جمله قوالیِ «اللههو» (یا «الاهو»)، اما طبیعتا این قوالی حتی قابل مقایسه با اللههوی اجرا شده توسط مرحوم نصرتفاتحعلیخان نیست، هرچند که اجرای ندیم استودیویی است و اجراهای نصرت از این قوالی عموما مجلسی بود. فلذا بهتر است ندیم سرور را با همان نقاط قوت آثارش یعنی نوحهخوانیهایش برای امام حسین بشناسیم. چه اینکه در میان مخاطبانش هم چنین است.
هدف از اینگونه یادداشتها بیشتر معرفی هنرمندان است، و الّا آثار ندیم سرور هم مخصوصاً در بعضی از کلیپ و تصویرها و میکس و تنظیمهای شلوغ اخیرش که قرار است خلأِ توانِ ملودیک نوحه را پر کنند قابل نقد است.
آرزویم برای این یادداشت کوتاه، دعوت ندیم سرور به ایران است، مخصوصا که او نهتنها در عراق بلکه در کشورهای سنی مذهبی چون امارات و عمان و بلکه در مغربزمین هم در کشورهایی چون آمریکا، فرانسه و... اجرا داشته است و به گمانم تنها به ایران نیامده. فرصت محرم و صفر فرصت خوبی برای این گفتگوی فرهنگی و مذهبی بین دو ملت است. این دعوت هم میتواند از سوی مداحانی مثل آقایان میثم مطیعی یا محمود کریمی که در منطقه شناختهشدهاند صورت بگیرد، هم از سوی نهادها و مسئولان و علما و دانشگاهها. البته من جای ندیم سرور باشم منتظر دعوت نمیمانم و به بهانۀ زیارت امام رضا (ع) هم که شده خودم راهیِ سرزمین هیئتها و پایگاه شیعیان جهان میشوم، میکروفون هم ندادند با خودم میکروفونم را میآورم؛ هرچند ایران کشوری نیست که نشود روی میهماننوازیاش حساب کرد. دیگر هیچکس هم میکروفون ندهد حاجماشاالله عابدی به همه میکروفون میدهد؛ هیچکس هم تحویل نگیرد، آقا نریمان پناهی تحویلش میگیرد.
آرزوی دیگر هم بازشدن پنجرهای به وضعیت شلوغ و پر هرج و مرج و البته کم خلاقیت هیئتهای ما، مخصوصاً هیئتهای جوان تهرانی یا تهرانیزده است. انشاالله روزی فرابرسد که با رشد هنر و فرهنگ عزاداری، این نحوۀ نازیبای حسین حسین گفتن زیر صدای مداحان (اوپس اوپس) برای جذب مخاطب جوان، جای خود را به تلاشهای هنری و خلاقانه بدهد.
در ادامه، تعدادی از نوحههای زیبای فارسی و اردوی ندیم سرور را به همراه دو نوحه از پسرانش و دو نوحۀ یادشدۀ کریمی (برای مقایسه) را میگذارم اینجا برای شنیدن و دانلود. و التماس دعا و یاعلیمدد.

دانلود صوت
به جز دو فایل آخر (13 و 14)، همۀ فایلهای صوتی زیر با موضوع عزای امام حسین (ع) است. حدودا یک چهارم این قطعات با اشعار فارسی همراه است، و غلبه با زبان اردوست. بعضی از قطعات (مثل 1 و 2 و 6 و...) را خودم خیلی دوست دارم.
پ ن: قطعۀ آخر قوالی است و میتوان آن را با قطعهای به همین نام در میان قوالیهای نصرت فاتحعلیخان مقایسه کرد: «اللههو» (به نقل از یادداشت دو سال پیشم: «فدای نام علی»)
دانلود فیلم
سایت میدان آزادی حسن صنوبری
یک چیزی مرسوم شده است در جامعۀ جوان ما، همۀ اینها که تازه ازدواج میکنند به اینها که هنوز ازدواج نکردهاند میگویند: «حالا عجله نکن» | «از مجردیات استفادهشو ببر» | «مراقب باش گیر نیفتی» | «خوب فکرهایت را بکن» | «لااقل تو جوانیات را بکن، ما که جوانی نکردیم» | ...
بعد دوستان مجرّد به من هم که هی مشوق ازدواج بودم میگفتند حالا تو که خودت نرفتی ندیدی نچشیدی، شاید حق با این جو رایج است.
خواستم الآن بگویم این حرفها چرت و پرت است.
ازدواج امر خوب و باحالی است.
صدقالله العلی العظیم.
این عکس را خیلی دوست میدارم. تقریبا میشود بیست روز قبل از شهادت سردار حسین همدانی. عکس مربوط به دیدار فرماندهان سپاه با رهبر انقلاب است در 25شهریور، شهادت سردار همدانی هم 16 مهر بود. (یک برش دیگر از همان عکس: سردار حسین همدانی)
آن دیدار را هم بسیار دوست داشتم و مرورش کرده بودم. همان وقت که پخش شد. مخصوصاً که ابتدایش حاج محمدصادق آهنگران این مرد باصفا و خوشصدا آمد و نوحههای قدیم را بازخوانی کرد، با لباس سبز سپاه و با همان حنجرۀ قدیمی و گرم. این جلسه و مخصوصا این شروع خیلی قابل تأویل و تأمل بود. پیرمردهای سبزپوش رزمنده، پیرمردهای قدیمی دور هم جمعشده بودند و در چنین مکانی داشتند دوباره با همان نوحههای قدیمی سینه میزدند. تأثیر این هیأت و همایش برای من و فکر کنم برای خیلیها بیشتر از رزمایشهای موشکی بود. خیلی معنا داشت و بسیار هم ساختار شگفتی داشت. یک تکه فیلم از این مقدمۀ دیدار در سایت رهبری هست، شاکیام که چرا ناقص است و اینهمه کات خورده و چرا یک دوربینه و چرا دوربین خیلی حرکت نمیکند و ... ولی با همین احوال هم این کلیپ کوتاه خیلیخیلی برایم عزیز است و دانلودش کردهام و چندوقت یکبار میبینمش. در فیلم فقط سه شخصیت را میبینیم: آیتالله خامنهای، جناب آهنگران و سردار حاج قاسم سلیمانی. اولینبار که این فیلم را دیدم به خاطر وجود همین سه شخصیت هم برایم خیلی عزیز بود، حالا که دوباره میبینم و میدانم شهید همدانی هم در همین جمع بوده فیلم برایم عزیزتر میشود. کاش این فیلم به طور کاملتر و بهتر هم منتشر شود. ولی اگر ندیدید همین را حتما ببینید:
نوحهخوانی صادق آهنگران در حضور رهبر انقلاب، سردار سلیمانی و دیگر فرماندهان
دوران انقلاب و دوران جنگ قهرمانهای خودشان را داشتند. هم برای پیروزی و فتح، هم برای اینکه برای دیگران معنا بسازند. قهرمانهایی که واقعا اسطورهای بودند و تعدّد و تکثّرشان در یک بازۀ زمانی کوتاه و در یک محدودۀ جغرافیایی واقعاً شگفتانگیز بود. هرکدام از اینها میتوانستند ارزش تمدنی فرهنگی طولانی مدتی را در سرزمینی دیگر و با بازۀ زمانیای طولانیتر بهوجود آورند. فرض کنید شخصیتی مثل شهید چمران (من این را قبلاً هم نوشته بودم: آقای حاتمیکیا میگوید سعی کرده چمران را از فضای افسانهای اسطورهای و عرفانی و دستنیافتنی در بیاورد؛ حال آنکه این حرف پرت و پلاست، وقتی واقعیت و عینیتِ شخصیتهای اینچنینی واقعا اسطورهای و دستنیافتنی باشد. چنین حرفی اتفاقا غیرواقعگرایانه است). و همینطور بعضی شخصیتهای دیگر. انگار واقعا ظهور و بروز شخصیتی مثل شهید رجایی (فرمانروایی با لباس کارگران و بی ادا و ادعاهای کمونیستی) فقط در این بخش از عالم و این برهه از تاریخ امکان داشت. یا فرض کنید شهید بهشتی یا فرض کنید شهید مطهری مثلا در یک کشور آفریقایی یا عربی ظهور میکرد؛ خب این آدمها به تنهایی میتوانستند منشأ یک انقلاب سیاسی و فرهنگی و تمدنی عظیم در سرزمینهای دیگر باشند. از ما یک امام موسی صدر رفت لبنان و لبنان را به هم ریخت. تازه نگذاشتند کارش را کامل کند. البته امام موسی صدر چون دور است از ما و چون در محیطی خالی از دیگر قهرمانان به تنهایی درخشیده کمی اسطورهای شده برایمان، ولی خیلی تفاوتی با افرادی چون شهید بهشتی نداشت. حالا پرانتز را ببندم، خلاصه که: تجمع و تکثر و تعدد اینهمه قهرمان و چهرۀ اسطورهای در یک جغرافیای محدود و یک تاریخ کوتاه واقعاً گواه غیرعادیبودن ماجرا و شگفتانگیزی است. منظورم هم فقط شهدا نیستند و حتی فقط شخصیتهای سیاسی ... پیاش را بگیری میبینی طرحریزان برترین طرحهای هنری هم در خیلی از هنرها (مثل موسیقی) در آن دوره درخشیدند... و البته میدانیم داستان داستان عجیب قطبی به نام امام خمینی است و البته که قهرمانهای اصلی همین رزمندهها و شهدا بودند که قهرمانهای دیگری را هم در عوالم دیگر میپروراندند.
اما پس از دوران انقلاب و دفاع مقدس، انگاری درهای آسمان به روی ما بسته شد. دیگر قهرمان نداشتیم. به معنای حقیقیاش. هیچکس نبود. اگر قهرمانی بود هم از نسل قدیم بود و تا مدتی توسط جامعه بایکوت شده بود یا حتی کشته (مخصوصاً یکی دو دهۀ بعد از جنگ) آدمهایی مثل آیتالله جوادی از نسل قدیم بودند و تا مدت زیادی در غبار غفلت. یا شهادت افرادی چون لاجوردی و آوینی بیشتر از قهرمانی، نشانگر غربتشان بود. انگار خود جامعه اینها را میکشت، نه همۀ جامعه، مریضیِ جامعه. در این دوران جدید اقبال مردم و جامعه و سیاستمداران و ثروتمداران عموما به قهرمانهای کوتوله و نصفه و ناقص و قلابی بود. بعد از دوران چمران و رجایی و مطهری انگار دوران هاشمی رفسنجانی، سروش، خاتمی، حجاریان، احمدینژاد، لاریجانی، روحانی، ظریف، زیباکلام، مطهری، سریعالقلم و... آغاز شده بود. دورانی که شاید بهترین قهرمانهایش یک آدمهایی باشند در حدود و اندازۀ آقای الهی قمشهای و چندتا بازیگر ستاره و بازیکن والیبال. نمیدانم آیا واقعاً درهای آسمان بسته شد یا اینکه ما چشم از افقهای دور بستیم و به پستترین مناظر و دم دستترین ظواهر و کوتاهترین هیاکل خیره شدیم. لذا حال و روزمان این شد. از آنجا رانده، از اینجا مانده. کسی که دارد پرواز میکند به سمت آسمان میتواند وسط راه به زمین برگردد، اما کسی که خود را از آسمان به زمین پرت کرده وسط راه نمیتواند منصرف شود و به آسمان برگردد. آن روایت عروج بود و این حکایت سقوط.
ما هیچ قهرمانی نداشتیم دیگر. از رهبری هم به تنهایی هیچکاری بر نمیآمد، حتی اگر آقای خامنهای صددرصد تبدیل بشود به امام خمینی، به امام خمینیِ تنها تبدیل میشود نه امام خمینیای که نگین حلقۀ بهشتی و مطهری و چمران و رجایی و دیگر شهیدان و نیکان است.
اینجا بود که خدا دلش به حال ما سوخت. مخصوصاً که باوجود بارش بیامان «قنوط الایاس» آیینۀ دل خیلیها هنوز روشن از ایمان به مبداء و معاد و اول و آخر بود.
ما قهرمان نداشتیم و نداریم، به همین خاطر قهرمانهای دوران جنگ دوباره برگشتند. بعد از مدتها سکوت، بعد از اینکه جامعه سالها بین پرت و پلاهای روشنفکربازان و سریالهای کمدی و عاطفی تلویزیونی در نوسان بود، وقتی حتی مذهبیها و طلبهها و حزباللهیها هم از فرط بیعملی و بیقهرمانی افتاده بودند به نظریهبافی و نظریهپردازی و دعواهای جدلی و کلامی و فکری الکی و بیهوده (بازخوانیها و بازتولیدهای وحشیانه و غیر اصولیِ «فردید»، «تفکیک»، «فلسفه اسلامی»، «انقلابیگری و سادهزیستی»، «سنتگرایی»، «فقه پویا» و...) گفت: «نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس | ملالت علما هم ز علم بی عمل است» ... در چنین شرایطی شهدا دوباره برگشتند. رزمندهها دوباره برگشتند. همانها، همان قدیمیها، با همان پیراهنهای سبز و سپید که پرچم اسلام بودند. اگر لبنان و جهان عرب توانست برای خودش سید حسن نصرالله داشته باشد از قِبَل همان دوران طلایی ما بود؛ امروز هم قهرمانهای خود ما قاسم سلیمانی و شهید شوشتری و شهید همدانی و دیگر رزمندگان اینچنینیاند که یکی یکی دارند از همان دوران باز میگردند. و ما بدلوا تبدیلا.
چند روز پیش اتفاقا در یکی از این شبکهها نوشتم: خستهام از اینهمه افسر جنگ نرم و با بصیرت جوان و فعال فرهنگی بیکار و تنبل و...
شیر خدا و رستم دستان و افسر جنگ سختم آرزوست!
پیران وفادار در این عرصه غریباند
یارب برسان خیل هژبران جوان را
این سوختهجانان همه در خط اماناند
یارب برسان یار امین را و امان را
آیینه مگر آورد از محضر قرآن
تفسیر کند مرز یقین را و گمان را
نبض من و یاران همه زیر نظر اوست
کو دست کریمش که بگیرد ضربان را
باشد به اشارات شهید همدانی
راهی بنمایند من هیچمدان را
(قزوه، علیرضا)
یاعلی مدد.
حسین فخری مداح و حماسهخوان دیروز در دیدار نیروی دریایی سپاه پاسداران با رهبر انقلاب حضور داشت و پس از سالها در دیداری رسمی در مقابل آیتالله خامنهای نوحهخوانی کرد. همچنین پاسداران و خانوادههای شهدای پاسدار همراه با نوحۀ فخری سینه زدند.
فخری در این دیدار یکی از نوحههای قدیمی خود که مربوط به دوران جنگ (سال 66) بود را با اندکی ویرایش در متن اجرا کرد: «هلا اسطورهسازان، پاسداران». طبیعتاً از اسامی خاص حذفشده، اشارۀ شعر به دشمن «بعثی» بود؛ اما از اسامی خاص اضافهشده، اشارۀ فخری به مبارزه با «آمریکا» بود.
ظفرمندانه نردِ عشق بازید
به آمریکا به خصم دون بتازید
نوحۀ هلا اسطورهسازان، پاسداران حسین فخری | سال66
نوحۀ هلا اسطورهسازان، پاسداران حسین فخری | سال94 (در محضر رهبری)
یادداشت سال گذشتهام: در بابِ «ماندگاریِ نوحهخوانیِ حسین فخری» و «نوحههای ماندگار حسین فخری». در این یادداشت آرزو کرده بودم:
«امیدوارم در سال آینده، حسین فخری و حسین فخریها را هم در مجالس عزاداریِ بیت مقام معظم رهبری ببینیم.»
تیتر دوم: «حق با فرشتهها بود»
پ ن : دلم میخواست فیه ما فیهم را با یک مطلب دیگر و شادتر بهروز کنم همین روزها.
و میخواستم پاسخهای تفصیلی و حرفهایی را که بهشان فکر کردم برای کامنتها و وبلاگها بنویسم، اما هرچه میگذرد این داستان «مِنا» آنقدر حالم را بدتر میکند که خجالت میکشم از چیز دیگری اینجا بنویسم، اصلا نمیتوانم هم اگر بخواهم.
*
اولین خبر که آمد، گفتم سعودی دارد پولی را که از
مسلمانها میگیرد برای حفظ جان و رفاهشان در حج، خرج کشتن یمنیها میکند و
اینجا داستان فقط داستان سهلانگاری و کوتاهی است. ولی هرچی بیشتر میگذرد
و بیشتر فکر میکنم و خبرهای بیشتری میآید و آمار کشتهها چند برابر
میشود داستان شکل دیگری به خودش میگیرد و آدم بیشتر حالش بهم میخورد از
این هیولاهای آدمکش. از این پلیسهای خبیث که دیوار راه مردم شدند. از این
تکرار دوبارۀ حج خونین.
*
پریشب دیروقت داشتم در خیابان راه میرفتم، از کنار یک سالن عروسی رد شدم، خب مردم شاد بودند و داشتند سر و صدا میکردند و ماشینها پشت سر هم آهنگ شیش و هشت پخش میکردند؛ به در سالن که رسیدم ناگهان دیدم یک خانم بسیار راحتپوش با یک سگ وحشی و بزرگ از سالن آمد بیرون. بله دقیقا، سگ وحشی و بزرگ، از در سالن جشن عروسی. خانم لبخند شیکی به لب داشت و این سگ از کنار هرکسی رد میشد حالت حمله و توحش به خودش میگرفت؛ به همین خاطر چند لحظۀ یکبار یکی دیگر از خانمهای میهمان جلوی سالن جیغی میزد و کنار میپرید تا سگ گازش نگیرد؛ خانم صاحب سگ هم سعی میکرد زنجیر را به طرف خودش بکشد. این منظره از شب اول پس از فاجعۀ منا و (روز اول عزای عمومی) در خیابان پیروزی را محال است فراموش کنم؛ بس که نمادهایی با خود دارد که همیشه سعی میکردم نادیده بگیرمشان. حمل سگ. حمل سگ توسط یک خانم. حمل سگ توسط یک خانم در محلههای تقریبا پایینشهر و مذهبی. بردن یک سگ توسط یک خانم... به مجلس عروسی! . بردن یک سگ بزرگ و وحشی ...
*
دیروز یکی میگفت «اینها که شهید نیستند، نباید جو بدهیم، خب الکی کشته شدند». یکی دو نفر دیگر تقریبا مشابه هم گفتند: «شنیدم تو اخبار میگفتند عربستان باید مدیریت حج را به کشورهای اسلامی بدهد، حتما منظورشان ایران است! حالا اینها هم جوگیر شدهاند فکر کردند اگر خودشان باشند اتفاقی نمیافتد و ایران خیلی توانش بالاست!». قطعاً برای اولی همان «مهاجرا الی الله» را کامل شرح کردم و برای دومی گفتم جمعیت منا یک دهم جمعیت اربعین بود، ثروت و بودجۀ عربستان ده برابر بودجۀ متولیان مراسم اربعین بود و خطری که اربعین را از سوی داعش تهدید میکرد صدبرابر داستان منا بود که در امنیت کامل بود. و برایش گفتم این نداشتن اعتماد به نفس ملی به ارث رسیده از دوران رضاخان و پسرش تا امروز خیلی مسخره است، وقتی اربعین با آن مختصات دشوار و مدیریت ایرانیها و شیعیان طوری اداره شد که خون از دماغ کسی نریخت و حج با این مختصات آسان تحت مدیریت سعودیها و وهابیها طی یک هفته دو فاجعۀ بزرگ داشت.
*
پدرم همیشه دیروقت برمیگردد خانه. امروز از غروب خانه بود. مادرم گفت چون اول خبر کشته شدن یکی از دوستانش را شنیده و بعد هم وقتی نشسته جلوی تلویزیون، فیلم جدیدی از کشتههای آنروز پخش شده و در نهایت حالش بهم خورده.
*
از چند ماه پیش (فکر کنم ماه رمضان) میخواستم درمورد مسابقات قرائت قرآن امسال بنویسم. من هرسال از اینکه برگزیدۀ رتبۀ نخست مسابقات ایران یک ایرانی باشد شاکی بودم. مخصوصا سال قبل در «به رنگ آسمان» (که کلا به لطف بلاگفا دارد با خاک یکسان میشود و هیچ چی ازش نمانده) از این موضوع نوشته بودم. از اینکه برگزیدۀ ایرانی تفضل خاصی بر نفر دوم (که فیلیپینی بود) نداشت (اینجا) و اینکه قرائت قاری بخش حفظ بسیار هنرمندانه تر بود (بهزاد هژبری). چه اینکه سالها شده بود که ما در مسابقات دیگر رتبه نمیآوردیم و هی در مسابقات خودمان اول میشدیم!
تا اینکه امسال یک اتفاق عجیب افتاد. پس از نه سال، ایران با قرائت یک قاری _انصافا هم خوشصدا هم خوشسیما_ یعنی آقای «محسن حاجی حسنی کارگر» در مسابقات مالزی (پر سابقهترین مسابقه بینالمللی قرائت قرآن کریم) اول شد. من خودم سبک قرائت ایشان را خیلی دوست نداشتم، اما او در سبک خودش واقعا زیبا و متین و دقیق میخواند و البته که مهم این بود که توانست بی پارتیبازی و هیچ شایبهای چنین جایگاهی را کسب کند.
پس از فاجعۀ منا یکبار خبر کشتهشدن او هم آمد، اما سریع توسط برادرش تکذیب شد. و بعد دوباره تایید شد.
دارند زیباییهای جهان را یکییکی پرپر میکنند میریزند زیر دست و پا.
فیلم قرائت محسن حاجی حسنی کارگر در مسابقات مالزی
فیلم قرائت محسن حاجی حسنی کارگر در جلسه آیتالله خامنهای پس از مسابقات مالزی
فیلم قرائت محسن حاجی حسنی کارگر در جلسه آیتالله خامنهای (در سنین نوجوانی)
آخرین قرائتش، در جوار کعبه (چند ثانیه) ---> و اذ جعلنا البیت مثابة للناس و امناً!
*
انشاالله که همۀ مفقودین، سالم پیدا شوندو انشاالله همه مجروحین به زودی زود شفا پیدا کنند.
ولی این آمار بالای مفقودین، آنهم چند روز پس از ماجرا مرا بسیار میترساند و نگران میکند. من از دیدن این عدد «۳۲۵» مفقود، خیلی بیشتر از «۱۳۶» کشته میترسم. خدا رحم کند.
و انشاالله که محاسبات عقلی من اینبار اشتباه باشد.
*
برای خدا از آن ابتدا _وقتی به پایان کار مینگریسته_ انسان دو چهره داشته. زشت و زیبا. آخرین نسخۀ قابیل و آخرین نسخۀ هابیل. نهایت زشتی و نهایت زیبایی. چهرۀ اول را فرشتهها هم میدیدند، اما چهرۀ دوم را فقط خودش میدید. امروز ما هم در بین این سعودیها و همپیمانانشان میتوانیم صورت کامل و تکاملیافتۀ آن چهرۀ کریه اولی را ببینیم. میتوانیم ببینیم اما باز هم از بین نمیبریمش. باز منتظریم تا شاید روزی چهرۀ دوم را ببینیم و خودش کار را تمام کند. با انتظاری از این جنس، فعلا که حق با فرشتههاست.
"...تا ایشان را نباید، کسی نتوانند به ایشان رسیدن و ایشان را دیدن. مستوران حق را بی ارادت ایشان کی تواند دیدن و شناختن؟ این کار آسان نیست.
...فرشتگان فروماندهاند که «و نحسن نسبح بحمدک و نقدس لک». ما هم عشقناکیم، روحانیانیم، نور محضیم. ایشان که آدمیانند، مشتی شکمخوارِ خونریز که: «یسفکون الدماء»"
_فیه ما فیه/مولوی/156_
شهرستان ادب: در ادامه، نگاهی به وضعیت کلی ادبیات داستانی کودک و نوجوان و معرفی دو رمان نوجوان تازه یعنی «تاجیک؛ هیولایی که بیصدا گریه کرد، بلند خندید» و «سفیدی پر کلاغ» را به قلم حسن صنوبری میخوانید.
پیش درآمد
اینجا میخواهم، دو رمان نوجوان خوب را از دو نویسندۀ خوب و جوان معرفی کنم. یکی از رمانها را خودم هم هنوز نخواندهام و بنابراین کمتر درموردش حرف میزنم. شاید شما الآن تعجب کنید که چرا کلاً میخواهم درمورد کتابی که نخواندهام حرف بزنم، اما بعداً که حرف زدم قانع میشوید. آن کتاب که قصد دارم در تابستان پیشِ رو بخوانمش، «سفیدی پر کلاغ» نوشتۀ «سیدمهرداد موسویان» است و آن کتابی که خواندن آن را تمام کردهام و کمی بیشتر از آن صحبت میکنم «تاجیک؛ هیولایی که بیصدا گریه کرد، بلند خندید» نوشتۀ «حمید حاجیمیرزایی» است.
درآمد
تلقی وحشتناکی از سوی تولیدکنندگان و ناشران نسبت به ادبیات کودک و نوجوان در سرزمینمان و شاید در جهان حاکم است. بسیار فراگیر و بسیار قدرتمند. تنها راه مبارزه با این بلیّه که مرزهای فکری ما و فرزندانمان (یعنی امروز و آیندۀ مان) را تهدید میکند؛ خواندن، نوشتن و معرّفی کتابهای خوب است.
رمان تجاری
در بین مخاطبان هم تلقیهای گوناگونی نسبت به ادبیات کودک و نوجوان وجود دارد؛ اما در بین مولفان و تولیدکنندگان در کل شاید بتوانیم بگوییم دو گرایش و دو تلقی در زمینه ادبیات نوجوان وجود دارد، که دست بالا با اولیست. و آنهم ادبیاتی است که از منظری فراتر از نوجوان و با زبانی فریبکارانه با او سخن میگوید. این ادبیات، قطعاً در ژانر و گونۀ ادبیِ «ادبیات عامهپسند» و «ادبیات تجاری» یا «ادبیات بازاری» قرار میگیرد. یعنی ادبیاتی که مؤلّف و ناشر در درجۀ اول کاری با ادبیات و زیبایی و حقیقت و رفاقت ندارند، بلکه هدف، تسلط بر بازارِ فروش است، به هر قیمتی شده. ولو همۀ تکنیکِ نویسنده، یک تهییج کوتاه و بی ارزش و حتی غیراخلاقی باشد. همانطور که در سیل ترجمه و اخیراً نگارش گونههایی مبتذل از ادبیات فانتزی _علی الخصوص رمان فانتزی نوجوان_ شاهدش هستیم. داستانهایی که مهمترین مولفۀشان «سرکاری بودن»شان است.
ادبیات عامهپسند در همۀ حوزهها حضوری جدی دارد، اما در هیچ محدودهای به اندازۀ محدودۀ کودک و نوجوان، تا این حد قدرتمند و البته خطرناک نیست. شاید بتوان بستر و علت قدرتگیری و قدرتطلبی ادبیات عامهپسند را در خود مخاطبش جستجو کرد. مخاطبی که زیاد است و بازاری که بسیار گسترده است.
مخاطب و بازار ادبیات کودک و نوجوان
«کودکان و نوجوانان»: به جز علاقه و نشاط عموم کودکان و نوجوانان برای خواندن و داشتن کتابی «برای خود»، باید توجه داشت همۀ پدران و مادران علاقۀ ویژهای به خریدن کتاب برای فرزاندانشان دارند، چه آنها که خواهانِ فرهیختهشدن، دانشاندوزی وکتابخوانشدنِ فرزندانشان باشند. چه آنانکه دنبال سرگرمی و نشاط فرزندانشان باشند. و چه آنانکه بخواهند یکجوری سر فرزندشان را شیره بمالنند تا او از اتاقش بیرون نیاید و یک وقت سرشان غر نزند؛ هرسه گروه، متوجه ادبیات کودک و نوجوانند. فلذا بازار و فروش این ادبیات در میان کودکان و نوجوانان بازار پررونق و شگرفیاست.
«غیر از کودکان و نوجوانان»: کم پیش میآید یک کودک یا نوجوان توان فهم و حوصلۀ مطالعۀ ادبیات بزرگسال را داشته باشد. اما خیلی پیش میآید ما بزرگسالان بتوانیم و دوست داشته باشیمِ ادبیات موسوم به ادبیات کودک و نوجوان را بخوانیم. گروهی از بزرگسالان به خاطر صمیمیت و معصومیت و لطافت این ادبیات، جذبش میشوند. گروهی دیگر جویای هنر و زیبایی هستند و برایشان فرقی نمیکند عنوان کتاب نوجوان است یا بزرگسال، به نفس زیبایی و قدرت نویسندگی اهمیت میدهند. گروهی هم برای آزادی ذهنشان از فکر کردن به امور تلخ و دشوار زندگی واقعی (و مندرج در بسیاری از گونههای رئالستی ادبیات بزرگسال) سراغ از این ادبیات میگیرند، مخصوصاً که ژانرهای تخیلی و فانتزی در این ادبیات حضوری پررنگ دارند. اینجاست که میبینیم گروههای بسیاری از بزرگسالان با دلایل متعدد سراغ این ادبیات میآیند.
بنابراین، برخلاف تقسیمبندیِ علمی و گونهشناسانه که ادبیات کودک و نوجوان را صرفاً برای یک قشر معرفی میکند، تقسیمبندیِ مخاطبشناسانه به ما میگوید ادبیات کودک و نوجوان، یکجورهایی مخاطب عمومی دارد، لذا بازارش بازاری بسیار گستردهاست و این چیزی نیست که از چشم اهل بازار و فحولِ فروش و حکّامِ دکّان پوشیده مانده باشد.
علل خطیر بودن حوزۀ کودک و نوجوان
پس این شد دلیل و بسترِ شیوع و رواج ادبیات تجاری و ادبیات عامهپسند در محدودۀ ادبیات کودک و نوجوان. حال علت خطرناکتر بودن رواج این تلقی در این محدوده نسبت به دیگر محدودهها چیست؟ پاسخ دوسطر است:
یکم: کودک و نوجوان نسبت به نسلهای دیگر، ذهن و فکر پذیرندهتری دارد
دوم: ذهن و فکر کودک و نوجوان، یعنی آیندۀ جهان
اینگونه است که ما با خرید، تولید و تبلیغ «ادبیات تجاری کودک و نوجوان» نهتنها فکر و ذهن فرزندانمان، بلکه داریم آیندۀ جهان را دو دستی تقدیم کسانی میکنیم که هدفشان از نوشتن و انتشار نه زیبایی، نه دانایی، نه ادبیات، نه صمیمیت و نه حقیقت؛ بلکه اموری چون ثروت و شهرت است.
رمان ترویجی
تلقیِ بد دیگری هم شبیه به همین تلقی بازاری از سوی مولفان وجود دارد که آنقدرها هم بد نیست و نمیتوان آن را جزو ادبیات تجاری تقسیمبندی کرد، اما گاهی خیلی به ادبیات عامه نزدیک میشود، از طرفی در این تلقی هم نگاه به نوجوان از بالاست. این تلقی، نگارش بر اساس اهداف تبلیغی، ترویجی و آموزشی است. من نمیخواهم اسمش را بگذارم «ادبیات تعلیمی» چون ادبیات تعلیمی ما در گذشته صفحات بسیار درخشان، فاخر و نیز همدلانه و صمیمانهای داشته است. این گونۀ خاص ادبیات ترویجی که بیشتر با گرایشات مذهبی است، برخلاف گذشته در ادبیات داستانی نمود بیشتری دارد تا شعر. دقت بفرمایید، منظورِ ما هر نوع داستان مذهبی و یا حتی هرنوع داستانی که جنبۀ آموزنده دارد نیست، بلکه آن ادبیاتی مد نظر است که در آن ادبیات، صمیمیت و خلوص ارتباط با مخاطب، فرع بر اهداف آموزشی و ترویجی قرار میگیرد. البته همین نگرش و تلقی هم گاه به دست هنرمندی چیرهدست و جانروشن سپرده شده و نتیجه بسیار هم موفق بوده. اما بیشتر وقتها چنین نیست و سرانجام میبینیم اگر هم بتواند با مخاطبِ نوجوانِ خود ارتباط برقرار کند، این ارتباط فقط محدود به همان دوران نوجوانیست و چندسال بعد با عقلرس شدن نوجوانِ قصۀ ما، شاهدیم که او به این کتاب و تصنعش میخندد.
رمان هنری
اما دیدهایم و خواندهایم داستانهایی را که مخصوص نوجواناناند، از طرفی گاه حتی صبغۀ مذهبی و آموزشی هم دارند، با اینحال با گذر از سن نوجوانی از ارزششان کاسته نمیشود. حتی ممکن است در بزرگسالی دوباره هوس کنیم بنشینیم بخوانیمشان. وچهبسا دوست داشته باشیم فرزندانمان هم با این کتاب آشنا و بزرگ شوند. این چه داستانی است دیگر؟
این همان تلقی دوم از ادبیات کودک و نوجوان، یعنی ادبیات هنری و صادقانه است. یعنی چی؟ تعرف الاشیاء باضدادها. من در پاراگرافهای قبل ضدش را گفتم. پس رمان هنریِ نوجوان ارزشمند، رمانی است که اولاً (به حکم رمان هنری بودن) زیبایی را فدای عوامل تجاری نمیکند. «نثر مد روز»، «روایت مد روز»، و «موضوعات مد روز» همه عوامل تجاری و غیرهنری اند. یک هنرمند همیشه برای خودش حرفی دارد و بیزار است حرف یک نفر دیگر را بزند، چه رسد به اینکه بخواهد از یک سری الگوهای پیش پا افتاده و عمومی و امتحان پسداده استفاده کند. ثانیاً این رمان از بالا به نوجوان نگاه نمیکند، که با خطابهای نصیحتشان کند (مثل ادبیات ترویجی) ، یا با فریبی سرکارشان بگذارد (مثل ادبیات عامه تجاری)، روشهایی که در طول زمان بی ارزش بودنشان ثابت میشود؛ بلکه نویسندۀ اینگونه رمان خود را در میان مخاطبان و یکی از ایشان میبیند. با نهایت صداقت و رفاقت و به عنوان یکی از کسانی که مثل بقیه حق حرفزدن دارند گفتگو را آغاز میکند و حرف دلش و تفسیرش را از جهان ارائه میکند.
ما باید واقعاً بین ادبیاتی که «برای بچهها» (کودک و نوجوان) نوشته میشوند با ادبیاتی که «برای بچه فرض کردن»؛ تفاوتی ماهوی قائل شویم.

«تاجیک؛ هیولایی که بیصدا گریه کرد، بلند خندید»
نویسنده: حمید حاجیمیرزایی
انتشار: چکه، ۱۳۹۳
اگر این رمان بهترین رمانی نبود که امسال خواندم، این یادداشت را نمینوشتم؛ چون علاقۀ ویژهای به تبلیغ و ترویج ادبیات داستانی ندارم. «بهترین» برای من به جز خواندنیبودن و دلنشینبودن، دو ویژگی دیگر هم دارد، یکی تمایز و نوآوری (شکل نو)، دومی: به اندیشه واداشتهشدن (حرف نو).
خیلی از کارهایی را که شروع میکنیم به خواندن از همان اول میدانیم داریم چه میخوانیم و تا آخر هم کار را با نمونههای مشابهش میسنجیم. ولی شما در تاجیک به یک مهمانی تازه دعوت شدهاید که هیچ نمونه و بدلی ندارد. درمورد شخصیتهای فرعی نمیتوانم با همین قاطعیت حرف بزنم، اما مطمئنم شخصیت اصلی و قهرمان این رمان را در هیچ کتابی ندیدهاید. حتی نمونههای پیش پا افتادهتر و مبتدیترش را. تاجیک یک رمان جدید است و یک جهان جدید. این همان ویژگی است که در اکثریتِ آثار هنری، حتی آثار خوب هنری کمتر پیدا میشود. از طرفی این نگاه جدید در بستری خیالی اتفاق نیفتاده، بلکه نویسندۀ تاجیک سراغ یکی از انسانیترین و ملموسترین موقعیتهایی رفته که همۀ ما در آن قرار گرفتهایم. موقعیتهایی که به شدت مهم و سرنوشتسازند، هرچند از سوی ما و اکثر هنرمندان مورد غفلت قرار گرفتهاند. بیشک پایههای شخصیتی ما را همین موقعیتهای عجیب در نوجوانی شکل میدهند.
هنرمندانِ اهل حقیقت، عموماً دغدغۀ چگونگی زیست و حضور انسان در اجتماع را دارند، بسیاری از ایشان در لحظات اجتماعی و تاریخی دغدغۀ خود را پی میگیرند و گروهی دیگر در لحظات انسانی. تاجیک از نوع دوم است. حمید حاجیمیرزایی هم در این کتاب با انسان گفتگو میکند آنهم با انسان اجتماعی، اما دیالکتیکِ اثر او با مخاطب، رنگی از تاریخ و سیاست و ایدئولوژی و قومیت و... ندارد که مخاطبی بتواند با پیراستن آنها، خود را از گفتگو با این اثر و اندیشه درآن برهاند. حاجیمیرزایی اینجا از وجهۀ فردی انسان به وجهۀ اجتماعی او حرکت میکند، اما آنقدر دور نمیشود که درونیات و فردیت انسانی نادیده گرفته شود. نمیدانم میتوان از اصطلاح «رمان اخلاقی» برای توصیف تاجیک استفاده کنم یا نه. آنهم با حصول اطمینان از اینکه توصیفِ من با توصیفِ آندسته از رمانهای ترویجی که ازشان گلایه کردم همپوشانی نداشته باشد. بگذارید مسئله را اینطوری مطرح کنم: برای خیلی از ماها کتکخوردن یک پیرمرد مظلوم از یک جوان قلدر در خیابان آنقدر اهمیت ندارد که براندازکردن یک آدم خوشتیپ در همان خیابان. از کنار یکی به راحتی رد میشویم و برای دیگری با دقت وقت میگذاریم. برای خیلیها دزدیدن چارصد دختر مدرسهای توسط بوکوحرام در آنسوی دنیا ارزش خبری و عاطفی کمتری دارد نسبت به شکست تیم محبوبشان _باز در آن سوی دنیا_ . اگر بعضی از ما الآن اینقدر بیتفاوت و بیشرافتیم، شاید به این خاطر است که وقتی نوجوان بودیم و در مدرسه همین وقایع را در مقیاسهای کوچکتری میدیدیم سعی میکردیم بی تفاوت باشیم و برای آسیب ندیدن، تابع جمع.
بگذریم.
صداقت و صمیمیتِ نوجوانانۀ روایت و نثر میرزایی در این رمان باعث میشود همه _و بهویژه مخاطب نوجوان_ با سرعت با این کتاب ارتباط برقرار کنند، در عین حال حرف داشتن و فلسفه داشتن میرزایی در رمانش ما را به تأمل فرامیخواند. این خاصیت پارادوکسیکال این رمان است که از یک طرف میشود آن را راحت و سریع خواند و از طرفی نمیشود _یا نباید_ آن را راحت و سریع خواند. این نتیجۀ همنشینی پارادوکسیکال «صمیمیت و روانی» با «اندیشهمند بودن» یک رمان است. فلذا، میتوان نتیجه بگیرم این از آن رمانهایی است که اگر در ابتدای نوجوانی خوانده بودمش در همان زمان هم خیلی دوستش میداشتم، اما حتماً در آینده و بزرگسالی باز به این کتاب برمیگشتم، چون میدانستم هنوز برایم حرف دارد.
این اولین رمانِ منتشرشده از حمید حاجیمیرزایی است اما او پیش از این هم با جدیت درعرصۀ کودک و نوجوان فعال بوده است. من از میرزایی داستان کوتاه، نقاشی و حتی تصویرسازهای زیادی با موضوع کودک و نوجوان را در نشریات مختلف از جمله «همشهری بچهها»، «کولهپشتی» (روزنامه شهروند)، «یادبان» (اینترنتی) و... دیدهام و خواندهام. در داستان کوتاههای او نیز دو عنصر متضاد صمیمیت و اندیشهمندی حضور جدی دارند، چیزی که باعث میشود داستان و رمان او برای مخاطبِ نوجوان باشد اما فقط برای مخاطب نوجوان نباشد.

«سفیدی پر کلاغ»
نویسنده: سید مهرداد موسویان
انتشار: شهرستان ادب، ۱۳۹۳
سیدمهرداد موسویان هم مثل حمید حاجیمیرزایی _و البته پیشکسوتتر از او_ کارش را با داستان کوتاه شروع کرده است تا اکنون به رمان سفیدی پر کلاغ برسد. او هم حوزۀ تخصص و فعالیتش ادبیات نوجوان است و در این زمینه سابقهای طولانی دارد. من از او قبلاً یک مجموعه داستان نوجوان با عنوان «شهید خودم» خوانده بودم. مجموعهداستانی که به من قبولاند هنوز در ادبیات داستانی کودک و نوجوان ایران کسانی هستند که واقعاً در کارشان جدی هستند. قبل از اینکه کتاب را بخوانم به خودم گفتم مخاطب نوجوان با مخاطب بزرگسال فرق دارد و حوصلۀ یک داستان ولو زیبا و اندیشهمند را ندارند وقتی خشک و خالی باشد. نویسندگان مشهور رمان نوجوان (مخصوصاً حوزۀ رمان فانتزی) ابزارهای زیادی برای سرگرم کردن دارند، اژدها، جادوگر، هیولا، موجودات فضایی، خون و حتی در پرده سخن گفتن از مسائل غیراخلاقی. حال ابزار موسویان که هم ایرانی است هم مسلمان هم داستانهایش اجتماعی هستند (نه فانتزی و تخیلی) برای جذابیت و برای ارتباط گرفتن با مخاطب نوجوان چیست؟ وقتی کتاب را خواندم دیدم «طنز». دیدم موسویان برخلاف بسیاری از نویسندگان ایرانی و مسلمانِ مخاطب نوجوان که به مسئلۀ ارتباط فکر نمیکنند و کتابهای ارزشمند و اخلاقیشان فقط خاک میخورد، به موضوع ارتباط با مخاطب خود فکر کرده و به خوبی بلد است از طنزهای ظریف و نوجوانانه استفاده کند. بی که داستانش «داستان طنز» باشد و یا اینکه طنزهایش شوخیهای سطحی و مبتذل.
خواهید دید که ادامۀ یادداشت و معرفی رمان بیش از اینکه بر دوش من باشد بر دوش خود نوجوانان است.
خاطره: یک روز صبح در اولین ساعت باز شدن نمایشگاه کتاب امسال، به عنوان فروشندهای افتخاری در غرفۀ شهرستان ادب بودم. تنها بودم. اولین میهمانانم تعدادی نوجوان بودند. کم هم نبودند، شاید ده نفر. هم دختر هم پسر. از سال آخر دبستان تا سال اول دبیرستان. الآن هرچه فکر میکنم باورم نمیشود چرا مهمترین سوالم را ازشان نپرسیدم: «شما با هم چه نسبتی دارید؟!» اگر تعدادشان کم بود میگفتم فامیل هستند. اگر با یک جنسیت طرف بودم میگفتم هممدرسهای هستند. بنابراین هیچکدامشان نبودند. ادامۀ داستان: رمانِ «به سفیدی پر کلاغ» را برداشتند و با هم با صدای بلند و البته پر هیجان شروع کردند به گفتگو. حرفهایشان را خوب نمیشنیدم. کمی صبر کردم، ولی باز هم اتفاقی نیفتاد. اول میخواستم رهایشان کنم به حال خودشان، اما جذابیتِ گفتگو و گپ زدن با نوجوانان چیزی نبود که بتواند دست از سرم بردارد. از روی صندلی بلند شدم، رفتم طرفشان و بحث را شروع کردم: «من خودم آن رمانی که دست شماست را نخواندهام، اما از همین نویسنده مجموعهداستانی خواندهام که به نظرم خیلی کار قشنگی بود. با اینکه آن رمان را نخواندهام حدس میزنم این مجموعهداستان زیباتر باشد. البته فکر نکنید من یک فروشندهام و به عنوان یک فروشنده این را میگویم، من هم مثل شما یک کتابخوان حرفهای و سختگیرم ...» تازه داشت چانهام گرم میشد که دو سه نفرشان حرفم را قطع کردند و شروع کردند به صحبت؛ آنقدر با هیجان و آنقدر کامل که آرام آرام ترجیح دادم دوباره روی صندلیام بنشینم و فقط گوش بدهم. آنها برایم توضیح دادند که به زیبایی «شهید خودم» کاملاً واقفاند و لازم نیست من برایشان بگویم، چه اینکه دو سه سال پیش در نمایشگاه وقتی به طور اتفاقی از این غرفه رد میشدهاند این کتاب را خریدهاند و خواندهاند و بسیار پسندیدهاند و بعد باز هم آن را برای بقیه خریدهاند و بعد پیگیر کارهای نویسنده شدهاند تا اینکه این رمان منتشر شده، بعد سریع «سفیدی پر کلاغ» را خریدهاند و بیشترشان آن را خواندهاند و حالا هم آمدهاند تا برای بقیهشان بخرند، و "در ضمن شما که شهید خودم را خواندهاید باید خیلی زود سفیدی پر کلاغ را هم بخوانید و مطمئن باشید این رمان از آن مجموعهداستان قشنگتر است".
دیدار صمیمیمان با خرید چند سفیدی پر کلاغ توسط ایشان و قول و قسم مکرر من مبنی بر اینکه خیلی سریع خودم این رمان را بخوانم به پایان رسید. اینجا بود که فهمیدم سیدمهرداد موسویان اتفاق خیلی مهمتری است که من بخواهم کشفش کنم.
اردیبهشت ۹۴

این مطلب یک عیدی فرهنگی هنری برای عید است. البته یک پیشگفتار هم دارد.
قبل از پیشگفتار، رادیو را با آهنگ امام علی باز کنیم:
پیشگفتار
به قول یک بندهخدایی در بوسنی هرزگوین همه مسلماناند، نه شیعه و سنی. شیعه نیستند و سنی هم نیستند خیلی، مسلمانند. مسلمانند و دوستدار اهل بیت (ع)، ولو حنفی نماز بخوانند. شبیه همین عقیده را قبلاً از خانم لارن بوث هم درمورد خودش نقل کرده بودم «همهچیز درباره لارن بوث» . البته این برای قدیم و اصل ماجراست، پس از جنگ و با کمرنگ شدن حضور ما و پررنگ شدن حضور فرهنگی اقتصادی کشورهایی چون عربستان سعودی و ترکیه و هجومِ وهابیها و سلفیها به آن دیار برای تبلیغ، کمکم داستان دارد عوض میشود. تا جایی که دیدیم رئیس العلمای جدید بوسنی که خودش قبلاً رابطۀ خوبی با ایران و شیعیان داشت اخیراً از چیزی به عنوان «خطر گسترش تشیّع در بوسنی» سخن گفت یا اینکه علمای آن دیار در امور دیگری مثل سوریه هم با عربستان و ترکیه همراه شدند.
یک نمونه از این کمرنگشدن حضورر ایران را در کامنتهای پست قبل با دوستان بحث کردیم. سالروز قتل عالم سربرنیتسا یک روز مهم برای همۀ دنیا و به خصوص جهان اسلام است. به خصوص برای ما ایرانیها که تنها کشوری بودیم که در دوران جنگ بوسنی همراهشان بودیم. حال در چنین روزی دیدیم آقای بیل کلینتون به نمایندگی از آمریکا به این مراسم آمد. کسی که در دوران جنگ ناظر قتل عام بود و سرانجام هم باعث صلح تحمیلی به مسلمان بوسنی شد. اما با اعتماد به نفس تمام و تبلیغات فوق العادۀ قبل و بعد مراسم در این سالگرد شرکت کرد و حتی مردم مسلمان بوسنی را نصیحت کرد که صربها را ببخشند (بی که مجازاتی شده باشند) و حتی نخست وزیر صربستان را در آغوش بگیرند و ... خب از ایران چه کسی رفت؟
اول بگوییم از طرفِ دولت جمهوری اسلامی ایران و به نمایندگی از انقلاب اسلامی چه کسانی میتوانستند بروند؟
1. شخصیتهای سیاسی مشهور: اگر احمدینژاد را به خاطر تفاوت نگاه سیاسیاش فاکتور بگیریم، دولت میتوانست آقایان خاتمی (که قبلاً هم به بوسنی رفته) یا هاشمی رفسجانی را بفرستد. (قبل از دولت آقای روحانی هی میگفتند چرا احمدینژاد از ظرفیت جهانی رئیس جمهورهای سابق استفاده نمیکند، حالا هم همان روال است، انگار حضرات واقعاً ظرفیتی ندارند!). 2. شخصیتهای هنری: مثلاً مجید مجیدی که هم یک چهرۀ اسلامی و هم یک چهرۀ هنری بینالمللی ماست و اخبار فیلم اخیرش هم در جهان اسلام پیچیده. یا ابراهیم حاتمیکیا که اولین فیلم سینمایی راجع به جنگ بوسنی را در همان زمان ساخته است. یا دست کم رضا برجی که اخیراً مستندی با همین موضوع ساخته. 3. شخصیتهای علمی، مذهبی و فرهنگی: اگر آیتالله مصباح (که قبلاً هم به بوسنی رفته) را با به همان دلیل قبلی فاکتور بگیریم، افراد دیگری هم هستند، مثل آیتالله جنتی که بین مسلمانان بوسنی چهرۀ محبوبی است. ایشان قبلاً هم به عنوان نمایندۀ ویژۀ رهبری به بوسنی رفته. یا آیتالله تسخیری، که چهرۀ تقریبی ایران است و بین فرهیختههای مسلمان محبوب است، همانطور که دیدیم حضور اخیر ایشان در کویت هم حضوری مؤثر بود. یا حتی آیتالله جوادیآملی که از چهرههای برجستۀ علمی و معنوی جهانی ماست. یا دست کم دکتر داوری اردکانی یا حسن رحیمپور ازغدی که حرفی برای گفتن دارند. خب حالا ببینیم دولت آقای روحانی برای چنین رویداد مهمی کدام چهرۀ برجستۀ سیاسی یا هنری یا فرهنگی را فرستاده است که دست کم هم قد کلینتون باشد؟! ---> آقای ترکان . دقت بفرمایید من هیچ انتقادی به آقای ترکان ندارم، ایشان زحمت کشید و خدا هم خیرش بدهد که رفت. سخن من انتقادی است به گزینش دولت و نگاه فرهنگی و دیپلماسی عمومیاش. و نه فقط دولت، که انتقادی است به همۀ حکومت که میتوانست خیلی بهتر در زمینۀ بوسنی وارد شود.

گروه سرود کوثر (Hor Kewser)
با وجود جوّ سنگینی که پس از جنگ، غربیها و سلفیها ضد ایران و ضد شیعه در بوسنی ایجاد کردند، هنوز تا حدی اقدامات مؤثر فرهنگی مردمِ بوسنی که نشانگر علاقۀ ایشان به اهل بیت (علیهم السلام) است را میتوانیم ببینیم. گروه سرود کوثر (Hor Kewser) یکی از بهترین این اقدامات است. ما کلاً موسیقیِ بوسنی هرزگوین را بیشتر با گروههای سرودِ مسلمانشان میشناسیم. مثل همان گروه سرودی که نادر طالبزاده در تیتراژ پایانی خنجر و شقایق ازشان استفاده کرد.
تا آنجایی که بنده تحقیق کردم موسسهای در بوسنی و در شهر ساریوو فعال است به همین نام کوثر (Kewser) که تمرکز و تخصصش زنان، کودکان و خانواده با محوریت فرهنگ اسلامی است و با تأسی و الگوگیری از شخصیت بانوی مکرّم اسلام حضرت فاطمه (سلام الله علیها). از این موسسات در ایران هم زیاد داریم، مثلاً قسمتِ «درباره ما»ی سایت مهرخانه را اگر ببینید، خیلی شبیه دربارۀ مای این موسسه است. ولی خب فرق زیاد است. این موسسۀ کوثر یک مجله، یک شبکۀ تلویزیونی و یک شبکۀ رادیویی دارد همه به نام زهرا (Zehra) و نیز یک گروه سرود و موسیقی خانمها به نام کوثر (Hor Kewser). همچنین سالانه در روز میلاد حضرت زهرا یک جشنواره (فستیوال) فرهنگی و هنری دارد به نام «عطر پیامبر» یا «مشک پیامبر» (Mošus Pejgamberov) که باز اشاره به حضرت زهراست (طبق حدیثی که من جایی ندیدم). در این فستیوال اتفاقات زیادی میافتد، مثل نمایش مدهای پوشش و حجاب اسلامی یا کنسرتهای موسیقی اسلامی. در این کنسرتها موزیسینها و خوانندههای بینالمللی و معروف مسلمان مثل مسعود کرتیس یا ماهر زین هم شرکت کردهاند، افرادی که عموماً نزدیک به ترکیه هستند و مقابل با جریان مقاومت اسلامی و جریانات شیعی. داشتم فکر میکردم در میان این خوانندگان مسلمان بینالمللی از همه بهترشان انصافاً همین سامی یوسف است. از طرفی ما یک نماینده هم در این جمع نداریم. یعنی یک ایرانی شیعه که بیاید عربی یا انگلیسی بخواند و برای جهان اسلام. حال آنکه ظرفیتش را داریم. موسیقی و حنجرۀ محمد اصفهانی ما از جناب سامی یوسف هم صد پله بالاتر است، چه رسد به کج و کولههایی مثل ماهر زین. نمیدانم چرا مثلاً محمد اصفهانی و آریا عظیمینژاد نمیآیند یک آلبوم عربی (یا عربیفارسی یا چند زبانه) با محوریت جهان اسلام کار کنند. هیچ کاری برایشان ندارد و به سرعت هم و با قدرت هم جهانی میشوند. چون واقعاً هنرش را دارند، هرچند فعلاً جهتگیریش را ندارند. مخصوصاً که اصفهانی در موسیقی عربی هم بسیار تواناست. بگذریم.

داشتم میگفتم: تأسیس گروه سرود کوثر برای سال 2004 است اما گمانم نخستینبار در این جشنوارۀ فرهنگیِ عطر پیامبر در سال 2005 گروه سرود «کوثر» با تعدادی از دختران بوسنیایی مسلمان اولین کنسرتشان را میدهند و آهنگی برای حضرت زهرا (س) اجرا میکنند. این آهنگ و این اجرا و این نوع حضور (دختران مسلمان محجبه) با استقبال فوق العادهای مواجه میشود و باعث میشود ایشان هرسال بیایند و چندبار همین آهنگ را بخوانند. به نظر من آن آهنگ اتفاقا آهنگ قشنگی هم نبود، بلکه خلأ حضور چنین رویکردهایی (مخصوصاً با گرایش به محبت اهل بیت) چنان واکنشهایی را در پی داشت. علیایحال این گروه کارش را با قدرت ادامه داد و با همکاری آهنگسازهای مطرح بوسنیایی (مثل خانم lejla jusic و آقای Ibrahim Alibegović و ... ) سرودها و آهنگهای زیبای زیادی را با موضوعات اسلامی تولید کرد. از میان شخصیتهای اسلامی، این گروه برای پیامبر اسلام، حضرت زهرا، امام علی و حضرت خدیجه (علیهم السلام) سرود اجرا کرده است. دیگر سرودها هم عموماً موضوعاتی اخلاقی و مذهبی دارند یا درمورد پیامبران دیگرند.
آخرین اجرای گروه کوثر در جشنوارۀ عطر پیامبر، مربوط به سال 2012 است. از آن به بعد فکر میکنم اصلاً این فستیوال برگزار نشد و من هیچ اثر دیگری از این گروه نیافتم. احتمالش کم نیست که با قدرتگیری گروههای وهابی و سلفی فعایتهایشان محدود شده باشد. در همین راستا نظر شما را به کامنتِ خبیثانۀ یک وهابی و پاسخ صریح یک بوسنیایی باصفا ذیل یکی از ویدئوهای این گروه جلب میکنم (پیشاپیش از ادبیات نامحترمانهای که خواهید دید عذر میخواهم ) ---> «اینجا»
ببینید چه مردم خوب و باصفایی دارند. پس از آنهمه کشتار و جنایتی که در حقشان شد و اینهمه هجمۀ فرهنگی امروز، باز هم آدم ماندهاند و بیوفا نشدهاند.
بگذریم. برگردیم به موسیقی:
آهنگی برای حضرت زهرا
و اما این کنسرت آخر یک فرق اساسی با دیگر کنسرتهای گروه کوثر داشت _همین فرق عیدی ویژۀ من به شماست_ و آن اینکه یکی از سرودهای اصلی کنسرت را نه دختران جوان، که گروهی از دختران کودک و نوجوان برای حضرت زهرا اجرا میکنند. این موسیقی و این فیلم واقعاً زیبا و تأثیرگذار است. جدا از اینکه موسیقیاش از آهنگ قدیمیشان برای حضرت زهرا خیلی زیباتر است (و حتی از آهنگ تازهترشان)، اجرای اثر توسط این دختربچهها کار را شگفتانگیز کرده است. ما زبان بوسنیایی را بلد نیستیم، اما در این آهنگها بعضی از اسامی و اصطلاحات اسلامی را میشنویم و آشنا مییابیم. مثلاً در این آهنگ با لهجۀ بوسنیایی نامهای «فاطمه»، «زهرا» و «طاهره» (اسامی حضرت صدیقه) را میشنویم.
به قول شاعر: «نام تو به هر زبان که گویند، خوش است»!
نظر من این است که این یک آهنگ را حتماً با نسخۀ تصویری ببینید. تازه یکبار هم نه.
میتوانم بگویم اکثریت کارهای قابل دسترس این گروه را گوش کردم و به نظرم به جز سرود فاطمه الزهرای سال 2012، بهترین سرودها و آهنگهای گروه کوثر همینها هستند که برای دانلود گذاشتهام:
یاعلیمدد
حسن صنوبری
تیتر دو: بوسنی را فراموش مکن
و روسیه را، و آمریکا را
چندروز پیش در اخبار خواندم روسیه قطعنامۀ «به رسمیت شناختن نسلکشیِ سربرنیتسا» را وتو کرد. خبری که در ایران خیلی واکنشی را در پی نداشت. این وتو دو سه روز قبل از سالگرد این نسلکشی بزرگ روزگار انجام شد. داستان داستان غمانگیز و وحشتناکی است. تازه بعد از بیست سال سازمان ملل تصمیم گرفت جنایت بزرگی را که خودش هم در آن آشکارا مقصر بود را فقط به رسمیت بشناسد. همین. اما حتی همین ...
ابعاد فاجعۀ جنگ بوسنی و قتل عام سربرنیتسا
محض یادآوری چند سطر از ابعاد جنایت بوسنی به ویژه موضوع نسلکشی سربرنیتسا را مینویسم (به نقل از رسانهها و اخبار رسمی)
در این جنگ برای اولین بار تجاوز به زنان و حتی دختران خردسال و کشتار کودکان، به عنوان یک تاکتیک نظامی برای پیروزی قلمداد شد.
بنا بر گزارشات مستند در سازمان ملل: در جنگ صرب ها علیه بوسنی، بیش از ۳۰۰ هزار غیرنظامی کشته و هزاران زن مورد تجاوز قرار گرفتند .
بنا بر همین مستندات، در کشتار جولای ۱۹۹۵، بیش از ۸۰۰۰ غیر نظامی بوسنیایی (مسلمان) که اغلب آنان را پیرمردان و جوانان تشکیل می دادند، در داخل و اطراف شهر سربرنیتسا توسط یگان نظامی «Srpska (VRS) » به فرماندهی ژنرال راتکو ملادیچ (Ratko Mladić ) قتل عام شدند. و دبیر کل سازمان آن را بدترین و وحشتناک ترین قتل عام در دنیا، پس از جنگ جهانی دوم خواند.
...
به گزارش انجمن حمایت از زنان صدمه دیده در جنگ بوسنی، تا کنون پرونده ۲۵۰۰۰ زن آسیب دیده به سازمان ملل ارائه شده است.
...در سال ۲۰۰۴ و در طی برگزاری دادگاه جنایات جنگی، قاضی (Prosecutor v. Krstić ) تصریح کرد: ۲۵۰۰۰ تا ۳۰۰۰۰ زن و کودک بوسنایی (مسلمان) را به انتقال اجباری واداشته اند و تعداد کثیری از آنان در طی انتقال مورد تجاوز و قتل عام قرار داده اند و شواهد دال بر کشتار هدفمند و سازماندهی شده است
در پی اعلام استقلال بوسنی و هرزگوین صربها هزاران نیروی نظامی را روانه سارایوو کردند و این شهر را به محاصره درآوردند. محاصرهای که بیش از ۱۱۵۴۱ هزار نفر کشته به جا گذاشت. محاصره سارایوو که حدود چهار سال طول کشید، طولانیترین محاصره یک پایتخت در تاریخ مدرن به شمار میرود
طبق آمار رسمی تعداد کشته های نظامی و غیرنظامی در این جنگ از ۱۵۰ هزار تا ۲۶۰ هزار نفر تخمین زده می شود. شمار مفقودان نیز ۱۷ هزار و ۶۸۹ نفر اعلام شده است. شمار کودکان به قتل رسیده اعم از صرب، مسلمان و کروات ۱۷ هزار نفر ذکر می شود
با حمله صرب ها به روستاهای بوسنی که با ویرانی و قتل و تجاوز همراه بود تا فوریه 1994 حداقل دویست هزار بوسنیایی قتل عام شدند که هشتاد و پنج درصد آن ها افراد غیرنظامی بودند. به جای ماندن چهار میلیون آواره , ابعاد گسترده این جنگ را نشان می داد.
- در سربنیتسا، در ژوئیه 1995 ، 8372 مرد مسلمان غیرنظامی به طرز فجیعی به قتل رسیده اند.
- کشته شدگان جنگ بوسنی به طور کل 66 درصد مسلمان، 25 درصد صرب، و 8 درصد کروات بوده اند.
- کشته شدگان غیر نظامی 83 درصد مسلمان (30 درصد این رقم زن و کودک بوده اند.)، 10 درصد صرب، و 5 درصد کروات بوده اند.
چند نکته
یک: اعداد وقتی از صد بیشتر میشوند مخصوصاً درمورد کشتهها، برای ما خیلی واضح نیستند. چون کم پیش میآید کسی شاهد مرگ صد نفر باشد. یعنی ما تصوری از عظمت و حقیقتِ صد نفر کشته هم نداریم. مخصوصاً وقتی در زمانهای زندگی میکنیم که روزی نیست که خبر قتل و کشتار مسلمانان را نشنویم. زینرو وقتی میخواهیم به این اعداد نگاه کنیم و بفهمیمشان باید اول اعداد کمتر را مورد توجه قرار دهیم. کمترین عددی که اینجا میبینیم «۸۰۰۰»نفر است که موضوع یادداشت ما هم هست. اما ما از ۸۰۰۰ نفر کشته هم تصوری نداریم، بگذارید با یک عدد دیگر مقایسهاش کنیم: اسرائیل در جنگ آخرش که خودش را کشت تا تمام مردم غزه را بکشد و تمام کند و با حمایت غرب هرروز بمباران هوایی داشت میدانید چند نفر را کشت؟ دوهزار نفر. این تعدادِ شهدای غزه در جنگ ۲۰۱۴ بود که فلسطین و امت اسلامی را سوگوار و تمام جهان را بهتزده کرد. حالا ۸۰۰۰ را مدنظر بگیرید و حالا به این فکر کنید که این هشت هزار فقط در یک روز کشته شدند. و کاری نداریم که بیش از هشت هزار نفر بودهاند.
دو: هر بار که سیلی چیزی در بوسنی هرزگوین راه میافتد، باز یک گور دسته جمعی دیگر کشف میشود. «و اخرجت الارض اثقالها».
در همین سالگرد اخیر هم حدود صد و سی جنازۀ تازهیافته تشییع و دفن شد.
سه: آقای یوسف اسلام (کت استیونس سابق) هم همزمان با این سالگرد اخیر، یک قطعۀ موسیقیِ بیکلام و کوتاه را به یاد سربرنیتسا منتشر کرده است، که میتوانید از اینجا گوش کنید و دانلود:
دانلود آهنگ یوسف اسلام برای سربرنیتسا
چهار: چرا غرب در سربرنیتسا هم مقصر است؟
غرب (یعنی قدرتهای اروپایی + آمریکا + سازمان ملل متحد) به بهانۀ صلح و مذاکره با صربها، مسلمانانِ سربرنیتسا را خلع سلاح کردند. از طرفی غربیها از قصد صربها برای حمله به سربرنیتسا خبر داشتند. از طرفی موقع وقوع جنایت در محل حاضر بودند. میگویند سربازان هلندیِ سازمان ملل در پنج متری صربهایی که در حال قتل عام بودند ایستاده بودند اما مداخله نمیکردند. در حالیکه اصلاً ناتو و آمریکا برای مقابله با نسلکشی و مبارزه با صربها رفته بودند آنجا. اما خب همه میدانیم جان مسلمان خیلی ارزشی ندارد، مخصوصاً مسلمانانی که در قلب اروپا با تکیه به رفراندوم و اکثریتِ جمعیتیشان میخواستند کشور خودشان را داشته باشند. یک کشور اسلامی در قلب اروپا که قطعاً چیز خوشایندی نیست.
پنج: با این وجود، مخالفت غربیها با صربها سر چی بود؟ الآن چرا استثنائا این یک جنایت را آمریکا و اروپا در رسانههایشان پوشش میدهند؟
اولاً حجم جنایتها خیلی بیشتر از آنی بود که بتوانند بوی مردار و رنگ خون را از دیوارهای اروپا جمع کنند. به گفتۀ خودشان بزرگترین جنایت پس از جنگ جهانی. ثانیاً یوگسلاوی (و پس از فروپاشیاش، صربستان) از همپیمانان شوروی و روسیه بود (و هست). به همین خاطر الآن هم که بعد از بیست سال که فقط میخواهند نسلکشی را به رسمیت بشناسند، روسیه _این آمریکای جوان_ قطعنامه را وتو میکند. غربیها به خاطر خدا یا انسانیت نمیخواستند این جنایت را به رسمیت بشناسند، چون اگر چنین بود به وقتش جلویش را میگرفتند و مشابهش را در جاهای دیگر انجام نمیدانند، بلکه آنها برای گرفتن حال روسیه و تقابل با روسها این قطعنامه را نوشتند و روسیه هم از آنجایی که مثل آنها بیگانه با اخلاق و اسلام است وتویش کرد.
شش: ایران چه موضعی داشت؟
ایران مخصوصاً در دورۀ پایانیِ جنگ بوسنی وارد حمایت جدی از مسلمانان شد. به همین خاطر نیمۀ دوم جنگ وضعیت عوض شد و مسلمانها کم کم قدرت گرفتند. و البته که غرب همانطور که خوش نداشت صربها پیروز باشند، خوش نداشت پیروزیهای مسلمانها آنهم با حمایت ایران را ببیند. به همین خاطر یکهو یادشان افتاد موضوع صلح را جدی بگیرند. لذا صلح با وسط بازی کردن آمریکا انجام شد و به شرط اخراج همۀ نیروهای ایرانی از بوسنی.
البته به جز سلاح و دارو و پول و آموزش، ایران آن زمان اقدامات فرهنگیهنری هم انجام داد که شاخصترینهایش «خنجر و شقایق» نادر طالبزاده و شهید آوینی و همچنین «خاکستر سبز» حاتمیکیا بود. مهم این است که ما اولین بودیم و همان موقع که بوسنی به کمک احتیاج داشت به کمکش رفتیم و اولین آثار هنری و تبلیغات فرهنگی را برایش ساختیم. آنهم بی هیچ چشمداشت. و اِلّا الآن بعد بیست سال، دایناسورهای عالم هم برای بوسنیاییها اشک تمساح (اشک دایناسور) میریزند تا لج طرف مقابل را درآورند. گفتنیست ما همان موقع هم مجبور بودیم یک اتحادکی با روسیه داشته باشیم، اما آن اتحاد استراتژیک ما را برای دفاع سیاسی و حتی نظامی از بوسنی در رودروایسی نینداخت. یعنی آن زمان ما هم یکجورهایی با روسیه دوست بودیم هم یکجورهایی داشتیم با روسیه میجنگیدیم. برخلاف غرب که در ظاهر دشمن بود اما در عمل نمیخواست رودرروی روسیه قرار بگیرد.
علیعزت بگویچ: جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری است که در جنگ به صورت واقعی مردم مسلمان بوسنی را مورد حمایت قرار داد و در امور داخلی ما نیز به هیچ وجه دخالت نکرد و این حقیقت روشن به عنوان یک صفحه درخشان در تاریخ ثبت خواهد شد.
هفت: در مراسم بیستمین سالگرد سربرنیتسا که پریروز با تشییع جنازههای تازهیافتۀ شهدا برگزار شد، حاج آقای کلینتون به عنوان نماد صلح و از طرف کشور صلحافکنشان شرکت جستند و سخنرانی هم کردند. گویا ایشان از نخست وزیر صربستان هم دعوت میکنند و از مردم مسلمان هم میخواهند از او به گرمی استقبال کنند و خلاصه همه با هم دست بدهند و آشتی کنند. یک دهن کجی هم به روسیه. اما شکر خدا مردم داغدار این مورد آخری را برنتافتند و با سنگ و کلوخ نخست وزیر صربستان _که حاضر نشده هنوز نسلکشی را هم بپذیرد و یک کلمه عذرخواهی کند_ را از مراسم بیرون انداختند.
هشت: «یک داغ دل بس است برای قبیلهای»
اگر اخبار کشتار مسلمانان در فراوانی و استمرار، تنه به اخبار گزارشهای آب و هوا نمیزد؛ سزاوار بود هرروز سوگوار مسلمانان شهید و مظلومِ بوسنی و هرزگوین باشیم. اما دشمنان ما دوست ندارند ما بر یک داغ سوگوار باشیم. و البته کلاً دوست ندارند متوجه باشیم چه بلایی دارند سرمان میآورند.
نه: این خیلی وحشتناک است که روسیه هم یک آمریکای بالقوه است. یک آمریکا که همۀ آمریکا بودنهایش را به فعلیت نرسانده. چه نتوانسته چه نخواسته. اما آمریکا بودن بهتر از بندۀ آمریکا بودن است. وقتی همه نوکر خاناند، به سرعت دخل آدم آزاده را میآورند. ولی وقتی یک نفر دیگر هم ادعای خانی کند، برای مردم آزاده وسط دعوای اینها یک راه نفسی باز میشود. این تفاوت شاهان نخستین قاجار با شاهان فرجامین قاجار و پهلویهاست. نادرشاه و آقامحمدخان، خونریز و مستبد بودند اما برای شاه بودن خودشان و آمریکای درونشان هم احترامی قائل بودند. لذا دست کم در دوران آنها یکپارچگی و تمامیت ارضی حفظ میشد و چیزی برای آیندگان باقی میماند. اماپس از آنها با شاهانی مواجه شدیم که خونریز و مستبد بودند اما حقیر هم بودند. اقتدار خودشان را خیلی باور نداشتند و بیش از اینکه به فتح و شکست دشمن علاقه داشته باشند علاقهمند سفرهای خارجی برای «مداوا» و دیدار از نزدیک با پدیدۀ خارقالعادۀ «خانمهای موطلایی» بودند. این فرق پوتین با حکام فاسد عرب است.
و البته خدا همهشان را لعنت کند.
و از خدا میخواهیم که این قدرت را به ما ارزانی دارد که نه تنها از کعبۀ مسلمین، که از کلیساهای جهان نیز ناقوس مرگ امریکا و شوروی را به صدا درآوریم
...
اگر در روز قدس همه بیرون بیایند از خانه، فریاد کنند مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر شوروی، همین قول مرگ بر شوروی برای آنها مرگ می آورد.
(امام خمینی)
یک
«مناجاتخوانی» کار بسیار دشوار و مهمی است. هم یک آیین مذهبی و هم یک فرم هنری است.
این چیزی نیست که بشود با تقلید از آهنگهای خارجی و داخلی یکجوری سر همش آورد و پوستهاش را در سادهترین قالبهای پیشساختۀ مدرن هم ادامه داد (مثل بلایی که بعضی مداحان و مرثیهخوانان، سر مداحی و مرثیهخوانی آوردند). از طرفی برخلاف مداحی و دیگر ساختارهای مشابه، کوچکترین تصنع، ریا و خودنمایی در این هنر خیلی سریع خودش را نشان میدهد و کار را خراب میکند. لذا مناجاتخوانی از آن هنرهای اصیل و قدیمی است که فقط از عهدۀ آدمهای اصیل و قدیمی بر میآید. آدمهایی که امروزه تعدادشان دارد به عدد غمانگیزِ «انگشتان دست و حتی کمتر» میرسد. (حداقل در این حوزه، حداقل در شهر ما)
.
بدبختانه امروز شاهدیم که چقدر تعداد کسانی که در مناجاتخوانی از عربها و موسیقی عربی تقلید میکنند زیاد شده، بی اینکه خودشان عرب باشند (و نه حتی بوشهری و خوزستانی). این واقعاً ناراحتکننده و حتی گاه مسخره است. مناجاتخوانی یک هنر موسیقایی اصیل ایرانی است. ولو ایرانی اسلامی، اما ایرانی هم هست. اگر کسی بخواهد مناجات عربی گوش بدهد هم عقل حکم میکند مناجات عربها را گوش بدهد نه مناجات کسانی که «عربزده»اند و ادا در میآورند.
الآن بیشتر کسانی که میشناسیم _و آواز و آوازۀ خوبی هم دارند_ در حوزۀ مناجاتخوانی عموما خیلی ضعیفاند و غیرقابل تحمل. قابل تحملترینهایشان آنهاییاند که از مناجاتخوانان حرفهای تقلید میکنند. بالاخره مناجات یک ترانه نیست که در پنج دقیقه بخوانی تمامش کنی، هم طولانی است هم اغلب به نثر است، اگر بخواهد به ملال کشیده نشود و مخاطب بیچاره هی تعداد صفحات باقیمانده تا آخر دعا را نشمرد، مناجاتخوان باید هنرمند و اینکاره باشد.
دو
بین «مناجاتخوانی استودیویی» و «مناجاتخوانی مجلسی» تفاوت از زمین تا آسمان است. هردو خوباند، اما اولی نه به دشواری دومی است نه به اهمیتش. چون مناجاتخواندن اصولاً امری جمعی و محفلی و بداهه است. لذا منظور بحث ما همین «مناجاتخوانی مجلسی» است. از مناجاتخوانان استودیویی موفق میتوان به آقایان «سید قاسم موسویقهار» و مرحوم «عباس صالحی» اشاره کرد.
در زمینه مناجاتخوانی مجلسی بیشتر حرفهایها جزو نسل اولاند و متأسفانه پیرمرد. قطعاً اینجا اگر بخواهیم اسم یک نفر را ببریم، او «حاج منصور ارضی» است. یعنی کسی که سبک مختص به خودش را دارد و این سبک به جز تمایز، زیبایی و قدرت و هنرمندی زیادی هم دارد. مثلاً کمیلهای ایشان، یا دعای مجیر یا عرفۀ ایشان همین الآن هم کاملاً مد نظر ارباب تحقیق است. اما جالب این است که با اینکه تخصص و تبحر و تمرکز حاج منصور بر اموری چون مناجاتخوانی بود و مداحی ایشان (با همۀ قوت و قدرتش) فقط حاشیهای بر روضه و مناجات ایشان بود، هنرمندی و تبحر شاگردانش بر مداحی متمرکز شد و مناجات برای ایشان حاشیه شد. اگر دقت کنید اکثر شاگردان حاج منصور یا اصلاً بلد نیستند مناجات بخوانند، یا اینکه کاملاً از ایشان تقلید میکنند که خیلی لطفی ندارد.
میماند جناب «مهدی سماواتی» که از حلقۀ حاجمنصوریها نیست و از شاگردان حاج ماشاالله عابدی است. اینکه نه اهل سیاسیبازی باشی، نه اهل مصاحبه و رسانه، نه اهل نوحه و ترانه و سبکهای عامهپسند، نه اهل پریدن وسط همۀ میدانهای اجتماعی و نه شاگرد حاج منصور و فقط و فقط به خاطر هنر خودت و صدایت فراگیر شوی، آنهم در امر خطیری چون مناجات (و نه ترانه و سرود)، یعنی واقعاً هنرمندی. «مناجات حضرت امیر در مسجد کوفه» با قرائت سماواتی، آنقدر زیبا بود و آنقدر خاص بود که نمیشد جلوی انتشارش را گرفت. و با همۀ زیبایی کاملاً متمایز و منحصر به فرد. نه تقلید حاج منصور، نه تقلید عربها، نه رفتن سراغ یک نوآوری که در شأن هنر مناجاتخوانی و روح سنتیاش نباشد، بلکه با یک نوآوریِ کاملا دائر مدار زیباییشناسی و ادب در سبک و موسیقی. چنین بود که دیگر ما مردم عادی هم با «مولای یا مولای»های این مناجات آشنا شدیم.

سه
ساختار موسیقاییِ مناجات مهدی سماواتی مانند بسیاری از دعاخوانیها و موسیقیهای عرفانی، رمزی و معنوی مشرقزمینی و باستانی، با آرامش، ملایمت، خلسه، تمرکز، توجه، تعمق و جملات کوتاه آغاز میشود و آرامآرام بُعد عاطفی و گرمای لحن و اوج صدا و طولانیشدن جملات موسیقایی بیشتر میشود.
از موسیقی گذشته، سماواتی هم از کسانی است که در آغاز مناجات خود، دعاهای مخصوص به خود دارد که حالت امضایی هنری دارند. نمیدانم چقدر به این چیزها توجه کردهاید، در بعضی روحانیان هم این مسئله کموبیش هست. مثلاً آقای قرائتی همیشه سخنانش را با این دعا آغاز میکند: «الهی انطقنی بالهدی و الهمنی التقوی» که از دعای مکارم اخلاق امام سجاد علیه السلام است. سماواتی هم دو دعای کوتاه مخصوص به خود دارد که همیشه هم با یک لحن و آهنگ آرام میخواندشان و به همین خاطر بر شباهتش با «امضای هنری» تأکید کردم. این دو دعا تا حد زیادی به خاطر استفادۀ مکرر سماواتی مشهور و آشنای گوش مردم شدهاند. یکی انتخابی از دعای ندبه است:
«وصل اللهم بیننا و بینه وصلة تؤدی الی مرافقة سلفه»
این را که مرتبط با امام زمان (عج) است عموماً پس از پایان دعای فرج ابتداییِ جلسه میخواند.
دیگری که شاید با نام سماواتی بیشتر عجین شده، از ادعیۀ خاص منتسب به حضرت حجت است:
«اللهم سرّحنی عن الهموم و الغموم، و وحشة الصدر ، و وسوسة الشیطان»
این هم مشخصاً برای ایجاد آمادگی درونی پیش از شروع مناجات است
چهار
از ویژگیهای محتوایی سماواتی این است که برخلاف جو عمومی بیشتر از زیارات بر مناجاتها متمرکز شده و بیشتر از زیارات و مناجاتهایی که معمول و معروفاند و خواندنشان بین عموم مردم متداول است (عاشورا، حدیث کسا، جوشن، توسل، ندبه و...) بر آندسته از مناجاتهای زیبا و ارزشمندی تمرکز کرده و سعی کرده از غربت درشان بیاورد که کمتر مورد توجه عموم مردم بودند و داشتند فقط به خواص اهل مناجات محدود میشدند. مثل «مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه» یا «مناجات منظوم امیرالمومنین» که هر دو برای امام علی (علیه السلام) هستند و حالشان حال شب و سکوت است.
«مناجات امیرالمومنین در مسجد کوفه»
اللهم انی اسئلک الامان. یوم لا ینفع مالٌ و لا بنون، الا من اتی الله بقلب سلیم .
و اسئلک الامان یوم یعض الظالم علی یدیه، یقول یا لیتنی اتخذت مع الرسول سبیلا...
«مناجات منظوم امیرالمومنین»
لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی
تبارکت تعطی من تشاء و تمنع
الهی و خلاقی و حرزی و موئلی
الیک لدی الاعسار و الیسر افزع
البته به این مناجاتها مناجاتهای دیگری مثل مناجات التائبین و مناجات شعبانیه (در همین ماه رمضان امسال) را هم باید اضافه کرد.
پنج
داشتم فکر میکردم خدا آخوندهای پیرمرد و اهل نفس و اهل باطن _برای ماه رمضان_ را هیچوقت تمام نمیکند. همیشه _حداقل_ یکی هست. مخصوصاً در عصر غیبت. چون خدا وسائل هدایت بندگانش را تضمین کرده. لذا همیشه هستند، ولو اندک، ولو دیریاب. یعنی _ تو گویی_ خدا قولش را داده. اما خدا در زمینۀ مسائل زیباییشناسانه چنین قولی نداده. این دیگر به همت خود اهل زمین برمیگردد. زینرو من آرزو میکنم در زمانی زندگی کنم که دست کم یک مناجاتخوان خوب و حرفهای در جهان وجود داشته باشد. یعنی نهتنها اشتباه نخواند، نهتنها با توجه به معنای عبارات بخواند، نهتنها یکنواخت نخواند، نهتنها زیبا بخواند، نهتنها بی حاشیه و شاخهشاخه شدن و هی حرف زدن وسط دعا بخواند، نهتنها با ادب بخواند (و از بهزور و با دادوفریاد، اشک و ناله گرفتن از مردم اجتناب کند!) بلکه با چشمان بسته بخواند. بله، با چشمان بسته. اینجا «با چشمان بسته خواندن» یک استعاره است. یعنی اولاً انس زیاد فردی با متنِ مناجات (و ترجیحاً حفظ و دانستن معنایش) و ثانیاً برای دل خود خواندن. این هم از تمایزات و دشواریهای مناجاتخوانی است. اگر بخواهی فقط یک شومن برای مخاطبانت باشی خیلی جاها جواب میدهد، اما اینجا نه. اینجا تا سعی بر ارتباط خالصانه و عاشقانه با مضمون مناجات و خدای مناجات نداشته باشی، مخاطب (مستمع) هم نمیتواند با مناجات ارتباط برقرار کند. تفصیلش بماند.
{یک نکتۀ دیگر هم برای پند و اندرز اضافه کنم: ما باید خیلی خوشحال باشیم که در مقطعی زندگی میکنیم که خیلی از مناجاتخوانها و روضهخوانهایمان جنگ رفتهاند. این مسئله خیلی مهم و مغفول است. بیچاره نسلهای بعد. عاشورا خواندن کسی که تجربۀ زیستیاش تا حد چنان جنگی است و گنجینۀ رنجهایش پر است از کشتهشدن برادران و دوستانش در آغوشش و مقابل دیدگانش، فرق دارد با عاشورا خواندن مداح جوانی که دشوارترین نگرانیش قبول نشدن در کنکور و بیشترین اندوهش به اندازۀ کافی دیدهنشدن است.
به قول شاعر:
ما کربلا شنیدیم ما کربلا ندیدیم
سرهای بیبدن را بر نیزه ها ندیدیم
وامانده خسته درگیر، سینه زدیم و زنجیر
زنجیرهای خون را بر دست و پا ندیدیم ... (امیریاسفندقه، مرتضی)
}
شش
البته که خودتان بهتر میتوانید مناجاتهای سماواتی را پیدا کنید. من اینجا چندتا برای نمونه میگذارم. دوتایش برای رمضان امسال است و سه تا برای رمضان سالهای خیلی قبل. شاید هفت هشت سال پیش.

در باب خطبه
خطبۀ مروی از نوف بکالی که در بعضی از نهج البلاغهها خطبه ۱۸۱ و در بعضی ۱۸۲ و در بعضی ۱۸۳، آخرین خطبۀ ایستاده امام امیرالمؤمنین علیابن ابیطالب است. این نکتهای است که کمتر به آن پرداخته شده و در بیشتر نهج البلاغهها مترجمان به آن اشارهای نکردهاند. من این مطلب را فقط در ترجمۀ مرحوم فیض الاسلام (سید علینقی فیض اصفهانی) از نهج البلاغه و به قلم ایشان ذیل همین خطبه دیدم و منابع قبلیش را نمیدانم. البته از متن خود خطبه و نیز روایت نوف هم برمیآید این خطبه آخرین خطبۀ ایستاده باشد. منظور از «آخرین خطبۀ ایستاده حضرت امیر» و تمایزش با «آخرین خطبۀ حضرت امیر» این است که این خطبه آخرین خطبهای است که پیش از ضربت خوردن حضرت بیان شده، چه اینکه پس از ضربت هم از حضرت سخنان و مطالبی نقل شده، هرچند که در شمار خطبهها به حساب نیایند. باری، این خطبه در همان سال شهادت و شاید در آخرین روزها ایراد شده. یعنی پس از پایان جنگ جمل، صفین و نهروان و البته در حال و هوای صفین و وقتی که حضرت سوگوار یار خاص خود عمار یاسر است.
این خطبه بسیار زیبا و مهم است. بعضی از سطرهایش هم بسیار معروف. از خطبههایی است که حکمتآمیزی و همچنین گرهخوردگیش با مسائل مهم و رنجآور آن زمان، جان وجدانِ بیدار را متوجه میکند و دلِ مرد دردمند را به درد میآورد. اینجا آخرین دیدار حقیقت با تاریخ و آخرین گفتگوی اسطوره با انسان است.
آنچه در قبال این خطبه برای من مبهم است مفاد اجرایی صفین است. چیزی که به نقل از طبری و دیگران همه نقل میکنند مفاد چگونگی حکمیت است نه مفاد اجرایی صلح. همینقدر میدانم که علی رغم اختلافات، صلح انجام شده، اسیران آزاد شدهاند و قرار شده است تا مدتی معین جنگی درنگیرد. اینکه این مدت چقدر بوده را نمیدانم.
نکتۀ دیگر درمورد خطبه این است که بر خلاف عمدۀ عناوینی که مترجمان برایش انتخاب کردهاند («توحید الهی»، «ستایش خدا») این خطبه جنبهها و موضوعات گوناگونی دارد. این موضوعات عبارتاند از:
همچنین به نظر میرسد بخشی از خطبه نقل نشده است، به ویژه ابتدای سخن حضرت امیر درمورد امام زمان (عج) که موجب مشکلی شده که در مقدمۀ خطبه اشاره کردهام.
روایتِ راوی
اول درمورد راوی این را بدانید که «نوف بکالی» از جوانان سلحشوری است که زمان خلافت امام به خدمت ایشان میرسد و با همه کمسابقگی و جوانیش بسیار مورد اعتماد امام قرار میگیرد و پیوسته ملازم حضرت بوده است. همچنین او از جنگجویان صفین و نیز محافظان امام بوده است.
به نظرم پس از خود خطبه که در جای خود بسیار تأثیرگذار و مهم است (و بخشیش را نقل خواهم کرد) چند سطری که سخن راوی است هم بسیار چشمگیر و گویای وضعیت است. راوی یک مقدمۀ کوتاه دارد و یک مؤخرۀ کوتاه و همچنین چند سطری در توصیف حال امام هنگام «یاد یاران شهیدش». این سه بخش به نظرم به طرز عجیبی به روایی شدن و تصویر این خطبه و موقعیتش کمک کرده است بهویژه موخره که روضۀ عجیبی است، مخصوصاً با توجه به شخصیت و موقعیت خود راوی. نه فقط روضۀ حضرت (ع)، بلکۀ روضۀ اسلام، بلکه روضۀ تاریخ، بلکۀ روضۀ انسان و نیز روضۀ وضعیت کنونیِ ما.
نوف بکالی، روایت خطبه را با این سطرها آغاز میکند. بکالی در این سطرها به صحنهپردازی و ارائۀ نمایی کلی از واقعه میپردازد:
رُوِیَ عَنْ نَوْفٍ الْبَکَالِیِّ قَالَ خَطَبَنَا بِهَذِهِ الْخُطْبَةِ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِیٌّ (علیه السلام) بِالْکُوفَةِ وَ هُوَ قَائِمٌ عَلَى حِجَارَةٍ نَصَبَهَا لَهُ جَعْدَةُ بْنُ هُبَیْرَةَ الْمَخْزُومِیُّ وَ عَلَیْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صُوفٍ وَ حَمَائِلُ سَیْفِهِ لِیفٌ وَ فِی رِجْلَیْهِ نَعْلَانِ مِنْ لِیفٍ وَ کَأَنَّ جَبِینَهُ ثَفِنَةُ بَعِیرٍ
از نوف بکالى روایت شده است که امیرالمومنین (علیه السلام) این خطبه را در کوفه بر ما خواند. او بر سنگى ایستاده بود، که جعده پسر هبیره مخزومى آن را برپا داشته بود. جامهاى پشمین بر تن داشت و دوال شمشیر از لیف خرما بر گردن، و نعلین از لیف در پا. نشان سجده بر پیشانى او، همچون داغ شتر بر سر زانو
پایانبندیِ خطبه هم با این روایتِ نوف است:
قَالَ نَوْفٌ : وَ عَقَدَ لِلْحُسَیْنِ (علیه السلام) فِی عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِقَیْسِ بْنِ سَعْدٍ رَحِمَهُ اللَّهُ فِی عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِأَبِی أَیُّوبَ الْأَنْصَارِیِّ فِی عَشَرَةِ آلَافٍ وَ لِغَیْرِهِمْ عَلَى أَعْدَادٍ أُخَرَ وَ هُوَ یُرِیدُ الرَّجْعَةَ إِلَى صِفِّینَ فَمَا دَارَتِ الْجُمُعَةُ حَتَّى ضَرَبَهُ الْمَلْعُونُ ابْنُ مُلْجَمٍ لَعَنَهُ اللَّهُ
فَتَرَاجَعَتِ الْعَسَاکِرُ فَکُنَّا کَأَغْنَامٍ فَقَدَتْ رَاعِیهَا تَخْتَطِفُهَا الذِّئَابُ مِنْ کُلِّ مَکَانٍ .
نوف گفت: براى حسین (علیه السلام) ده هزار سپاه، و براى قیس بن سعد ده هزار سپاه، و براى ابوایوب ده هزار سپاه قرار داد، و براى دیگران هم کم و بیش، و آماده بازگشت به صفین بود، و جمعه نیامده بود که ابن ملجم ملعون او را ضربت زد.
لشکریان بازگشتند و ما چون گوسفندانى بودیم شبان خود را از دست داده، گرگها از هر سو براى آنان دهان گشاده.
چند سطر از خطبه
یک: «عبرت از سرنوشت گذشتگان»
أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ ؟
أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ ؟
أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ ؟
الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ
أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ وَ هَزَمُوا بِالْأُلُوفِ وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ
کجایند عمالقه و فرزندانشان؟ (پادشاهان {قدرمتند و معروف} عرب در یمن و حجاز)
کجایند فرعونها و فرزندانشان؟
کجایند مردم شهر رس (درختپرستانى که طولانى حکومت کردند)
آنها که پیامبران خدا را کشتند، و چراغ نورانى سنت آنها را خاموش کردند، و راه و رسم ستمگران و جباران را زنده ساختند؟
کجایند آنها که با لشکرهاى انبوه حرکت کردند؟ و هزاران تن را شکست دادند، سپاهیان فراوانى گرد آوردند، و شهرها ساختند؟
دو: «پند و اندرز مردم و گلایه از ایشان»
لِلَّهِ أَنْتُمْ أَ تَتَوَقَّعُونَ إِمَاماً غَیْرِی یَطَأُ بِکُمُ الطَّرِیقَ وَ یُرْشِدُکُمُ السَّبِیلَ ؟!
شما را بخدا! آیا منتظرید رهبرى جز من با شما همراهى کند؟ و راه حق را به شما نشان دهد؟!
سه: «یاد یاران شهید و صلای جهاد»
أَیْنَ إِخْوَانِیَ الَّذِینَ رَکِبُوا الطَّرِیقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ ؟
أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ ؟
وَ أَیْنَ نُظَرَاؤُهُمْ مِنْ إِخْوَانِهِمُ الَّذِینَ تَعَاقَدُوا عَلَى الْمَنِیَّةِ وَ أُبْرِدَ بِرُءُوسِهِمْ إِلَى الْفَجَرَةِ ؟
{ قَالَ ثُمَّ ضَرَبَ بِیَدِهِ عَلَى لِحْیَتِهِ الشَّرِیفَةِ الْکَرِیمَةِ فَأَطَالَ الْبُکَاءَ .}
{ ثُمَّ قَالَ (علیه السلام) } :
أَوِّهِ عَلَى إِخْوَانِیَ الَّذِینَ تَلَوُا الْقُرْآنَ فَأَحْکَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقَامُوهُ أَحْیَوُا السُّنَّةَ وَ أَمَاتُوا الْبِدْعَةَ دُعُوا لِلْجِهَادِ فَأَجَابُوا وَ وَثِقُوا بِالْقَائِدِ فَاتَّبَعُوهُ .
{ ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ }:
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ فَلْیَخْرُجْ .
کجا هستند برادران من؟ که بر راه حق رفتند، و با حق درگذشتند
کجاست عمار؟ و کجاست پسر تیهان؟ (مالک بن تیهان انصارى) و کجاست ذوالشهادتین؟ (خزیمه بن ثابت که پیامبر شهادت او را دو شهادت دانست)
و کجایند همانند آنان از برادرانشان که پیمان جانبازى بستند، و سرهایشان را براى ستمگران فرستادند؟
(پس دست به ریش مبارک گرفت و زمانى طولانى گریست و فرمود)
دریغا! از برادرانم که قرآن را خواندند، و بر اساس آن قضاوت کردند، در واجبات الهى اندیشه نموده و آنها را برپا داشتند، سنتهاى الهى را زنده و بدعتها را نابود کردند، دعوت جهاد را پذیرفته و به رهبر خود اطمینان داشته و از او پیروى نمودند.
{سپس به بانگ بلند فرمود}
جهاد! جهاد! بندگان خدا! من امروز لشکر آماده مىکنم، کسى که مىخواهد به سوى خدا رود همراه ما خارج شود.
متن کامل و ترجمۀ خطبۀ ۱۸۲ نهج البلاغه
*ترجمۀ متن کامل و همچنین ترجمۀ بخش سوم یادداشت (چند سطر از خطبه) همگی از مرحوم «محمد دشتی» هستند و ترجمۀ بخش دوم (روایت راوی) از ترجمۀ مرحوم دکتر «سیدجعفر شهیدی». به نظرم تاکنون این دو ترجمه بهترین ترجمههایی هستند که از نهج البلاغه ارائه شدهاند.
با مروری بر آثار این چهرۀ جهانی هنر فرانسه
یک
چند روزی بود که خیلی به یاد آقای یان تیرسن بودم . عموماً پاییز یاد کارهای ایشان میافتم. البته خیلیها با تابستان و شادمانیهایش هم یاد ایشان میافتند. خلاصه تصمیم گرفتم این یادداشت را بنویسم و حالا که فیشهایم را برداشتهام و فایلهای پیوست را هم تقریبا انتخاب کردهام، گفتم بگذار نگاهی به طالع و تولدش هم بیندازم که دیدم بله! همین چندروز پیش تولد او بوده. آری، دوم تیرماه، روزی بود که این نابغۀ موسیقی فرانسوی وارد ۴۵سالگی شد و چهرهاش نسبت به تصور جوانی که همه از او دارند، کمی پیرتر و آرامتر.
قبل از اینکه ادامۀ بحث را بخوانید، بگذارید پیچ رادیو را بپیچانیم و برویم روی موج استاد تیرسن، که مراسم خیلی هم خالی برگزار نشود. به قول شاعر:
فصلِ تحصیلیِ ما بی می و موسیقی نیست
مشربی خوشتر از این مشربِ تلفیقی نیست ... (اخلاقی، زکریا)
دو
امروز ما خیلی موسیقی گوش میدهیم. خیلی بیشتر از یک تجربۀ هنری. امروز خیلی موسیقی مصرف میکنیم. درست مثل دستمال کاغذی. «مصرف کردن»؛ نه «مواجه شدن». «مصرف کردن و تمام کردن»؛ نه «مواجه شدن و لذت بردن». به خاطر همین، آهنگِ تازه بازارآمده را در یک محدودۀ زمانی خیلی گوش میکنیم ولی بعد تاریخش منقضی میشود و دیگر همان را گوش نمیکنیم. تا نو است خوب است و بعد کهنه و غیرقابل استفاده میشود. درست مثل دستمال. درست مثل بنزین مصرفش میکنیم. وقتی میخواهیم از اینجا تا آنجا مسیری را طی کنیم. «_آیا میشود در یک مسیر پیادهروی یا سواری موسیقی گوش کرد و این گوش کردن از جنس تجربۀ هنری باشد؟» آری. میشود با موسیقی «همراه شد». اما ما عموماً در این مسیرها موسیقی را میخواهیم برای «مصرف کردن» نه «همراه شدن». چون دوست داریم راه خودمان را برویم. هنر حقیقی و نگاه زیباییشناسی، سرانجام آدمی را به وادی حیرت، درک، تأمّل و تفکّر میکشاند. در این وادی، موسیقی یعنی فکر. اما در وادی عمومی ما، که موسیقی موسیقیِ مصرفی است و مواجهه هم مواجهۀ مصرفی، اتفاقاً موسیقی گوش میکنیم که فکر نکنیم. پس عدهای با موسیقی فکر میکنند و عدهای موسیقی گوش میکنند که فکر نکنند. پس یک موسیقی ما را میبرد «به حقیقت» و یک موسیقی ما را دور میکند «از حقیقت». فلذا من به مرجع تقلید حق میدهم که بگوید بعضی موسیقیها موسیقیِ غفلتاند و نباید بهشان گوش کرد. (البته به شرطی که مرجع تقلید به چنین تمایز و ظرافتی آگاه باشد و ملاک حرمت یا حلیت موسیقی را مثلا در عناصری مثل ساز نبیند).
سه
«شما چه آهنگی گوش میدهید؟»
این پرسش را میتوان از خیلیها پرسید و پاسخهای خیلی متفاوتی گرفت. من هم زیاد پرسیدمش. هم از خودم هم از دیگران. عذر میخواهم که اینجا کمی صریح حرف میزنم؛ به نظرم احمقانهترین پاسخی که برای این سؤال شنیدهام این است: «من موسیقی خارجی گوش میکنم» یا «من آهنگ خارجی دوست دارم».
یعنی چی؟! مگه میشه؟! مگه داریم؟! تو میتوانی برای تعیین محدودۀ علاقهات نام موزیسین را یا گروه موسیقی را ببری «من افتخاری گوش میدهم»، «من پینک فلوید گوش میکنم». تو میتوانی از تقسیمبندیهای ساختاری بهره ببری «من پاپ گوش میکنم»، «من سنتی گوش میدهم». یا میتوانی از تقسیمبندیهای محتوایی و معنایی استفاده کنی «من مذهبی گوش میدهم»، «من آرامبخش...»، «من شاد...». یا حتی میتوانی از توصیفات مبهم و کلّی _ولی بامعنا_ استفاده کنی «من فاخر گوش میکنم»، «من مدرن...». اما نمیتوانی چیزی را بگویی که هیچمعنایی ندارد: «من موسیقی خارجی گوش میکنم». یعنی چی؟! خارج کجاست؟ خارجی چیست؟ چه اشتراک زیباییشناسانهای را میتوان بین همۀ موسیقیهای خارجی یافت که در موسیقیهای داخلی نیست؟ مگر میشود؟ مگر داریم؟ تو میتوانی بگویی «من موسیقی لهستان را پیگیری میکنم» ایرادی هم ندارد، اما «موسیقی خارجی» اصلا یک محدودۀ سلیقه نیست.
و امروز این پاسخ _با همه حماقت و طنز ناخواستهاش_ پاسخ خیلیهاست. چه به من، چه به خودشان. چه فقط در مقام اظهار، چه در عمل. دلائل هم متفاوتاند. گاهی فقط بحث پز و پرستیژ است _که کاش همیشه این باشد_. گاهی هم به خاطر احساس انزجار از سفرۀ پدر و مادر و فرهنگ وطنی است. که هر دو دلیل غیر هنری و غیرزیباییشناسانه و جاهلانهاند. ولی اولی یک جهالت و سادگی صرف است و با آگاهی و فرهیختگی حل میشود. اما دومی با نفرت همراه است که هیچ درمانی ندارد.
چهار
و نزد آنانکه مرغ همسایه غازپندار و حقارتِ درونیدار نیستند، نزد آنانکه ارزشی ذاتی برای موسیقی خارجی و غربی و اروپایی قائل نیستند و سعی میکنند هر آهنگی را فارغ از برچسب و عنوانش با هوش و گوش بررسی کنند، «یان پیر تیرسن» (Yann Pierre Tiersen) در سراسر جهان نامی آشناست. آهنگسازی که فاخر بودن کارهایش به معنای ملالانگیز بودنشان نیست.
نوشتهاند او با موسیقیِ خوبش برای فیلم «امیلی» (سرنوشت شگفتآور آمیلی پولن) به شهرت جهانی رسیده است. موسیقیای که بیشتر قطعاتش قبلا در آلبومهایی چون «والس غولها» و «خیابان آبشار» منتشر شده بودند و وقتی به گوش آقای کارگردان میرسند به فیلم امیلی راه پیدا میکنند. «امیلی» محصول 2001 فرانسه، معروفترین فیلم کارگردان شهیر اروپا آقای «ژان پیر ژونه» (Jean-Pierre Jeunet)، بیشک از بهترین ساختههای سینمایی جهان در دهههای اخیر است. در همۀ نظرسنجیها و همۀ اقشار و همۀ سرزمینها این فیلم رتبۀ خوبی را کسب کرده است. اما من میخواهم اینجا بگویم این موسیقی از فیلمش جلو زده است. به چه صورت؟ به این صورت که خیلیها در جهان هستند که این فیلم را _با همۀ شهرت و زیباییاش_ هنوز ندیدهاند (یا حتی دیدهاند اما نپسندیدهاند) اما این موسیقی را شنیدهاند (و حتی پسندیدهاند). این است که شاهکار «یان پیر» به نظر من از شاهکار «ژان پیر» جلو زده است و این پیشی گرفتن شگفتیآفرین است؛ چه اینکه بیشتر وقتها که موسیقی متن از فیلم پیشی میگیرد، موسیقی شاهکار است و فیلم متوسط یا ضعیف. مثل بسیاری از کارهای برادر «زبیگنف پرایزنر» (Zbigniew Preisner) یا جناب «ونجلیس» (Vangelis) یا سرکار علیه «النی کاریندرو» (Eleni Karaindrou)، که مردم حتی اسم فیلمها را نشنیدهاند و حتی باور نمیکنند اینها موسیقی فیلم باشند اما باهاشان زندگی کردهاند. بیشتر وقتها که هم فیلم شاهکار است هم موسیقی، شهرت و اعتبارشان برابر است. مثل «محمد رسول الله» «مصطفی عقاد» و موسیقی «موریس ژار» (Maurice Jarre) که تقریباً درشهرت و مخاطب همپوشانی دارند. اما موسیقیِ خوبی که بتواند از فیلمی شاهکار جلو بزند، یعنی دیگه خیلی موسیقیِ خوبی است. مثل کاری که آقای «کلینت منسل» (Clint Mansell) برای فیلم شاهکار «مرثیهای برای یک رؤیا»ی آقای «دارن آرنوفسکی» (Darren Aronofsky) نوشته، و البته که بیشتر و زیباتر موسیقی امیلیِ آقای یان تیرسن است.
بعضی از قطعات زیبای این آلبوم را آنقدر شنیدهایم و آنقدر تکرار کردهایم و آنقدر بد ازشان استفاده کردهایم که شاید حالا که تازه میخواهیم با شناسنامه بهشان گوش کنیم کمی مکرر و کلیشه به نظرمان بیاید. استفادۀ بد یعنی چی؟ یعنی اولاً استفادۀ زیاد، ثانیاً استفادۀ نامناسب. یعنی چی؟ یعنی نهتنها بازاستفادۀ مکررش در تیتراژ برنامههای تلویزیون و موسیقی متن مستندهای داخلی و خارجی ... که حتی در تبلیغاتِ سخیف و سطحی تجاری و ... . بگذریم.
باری، شگفتانگیزی جناب یان تیرسن با موسیقی فیلم امیلی به پایان نمیرسد و در خیلی از کارهای دیگر ادامه پیدا میکند. از جمله مهمترین و شاخصترین آثار ایشان که نسبت به دیگر آثارشان هم بیشترین تمایز را دارد و باز به نظر من از بهترین موسیقیهای این روزگار است، قطعاتی است که دوسال پس از امیلی برای موسیقی فیلم «خداحافظ لنین» (2003) ساختهاند. این فیلم هم فیلم زیباییست اما موسیقیاش چند سر و گردن بالاتر است. من هروقت میخواهم ثابت کنم با ذات پیانو مشکلی ندارم و با پیانو در موسیقی ایرانی مشکل دارم، قطعات پیانوی زیبای این فیلم را مثال میزنم. (البته درمورد ویالون و سازهای مشابهش هم کارهای تیرسن مثال خوبی برای ابراز چرایی حس منفی من نسبت به استفاده از بعضی سازهای غربی در آوازها و دستگاههای ایرانیست. آدم پیش خودش میگوید اگر پیانو و ویالون ایناند چه خوباند، اما اگر آن است که به زورافتاده زیر آواز استاد فلانی ما، چه ملالآور).

پنج
توجه شما را به این نکته جلب میکنم که جناب یان تیرسن یک موسیقیفیلمساز نیست، با اینکه او را در زمرۀ بهترین موسیقیفیلمسازان میشناسیم. او یک آهنگساز است که موسیقی فیلم هم میسازد. حتی ناراحت میشود اگر غیر از این دربارهاش بیاندیشیم. و حتی بارها فروتنانه یا شاید رندانه گفته «من اصلاٌ تخصص و پیشینۀ نظری لازم برای موسیقیفیلمساز بودن را ندارم!». و اتفاقاً نقطۀ قوت و علت موفقیت کار او هم همین است.
اینجا همان داستان شاعر و ترانهسرا تکرار میشود. آنجا هم میبینیم کسانی که میگویند کار اصلی ما ترانهسراییاست، کسانی که در مقام شاعری استخوان خورد نکردهاند و فقط ترانهسرا هستند، عموماً ترانههایشان هم ضعیف است. اما وقتی شاعری در کنار جهان شاعری خودش ترانه هم میسراید، آن ترانهها ماندگار میشوند. اگر این حرفم را ادعای بزرگی محسوب میکنید، دیگر کمترین چیزی که میتوان گفت این است که خیلی اتفاق افتاده که یک شاعر به جز گفتن شعر خوب ترانۀ خوبی بگوید ولی خیلی کم اتفاق افتاده یک ترانهسرا فراتر از ترانهسرایی بتواند شعر خوب هم بگوید. همین نسبت درمورد یک آهنگساز و یک سازندۀ موسیقی فیلم هم وجود دارد.

شش
کلیدواژههای تصورات معنایی محتواییِ آهنگهای یان تیرسن، البته کاملاً بنا بر سلیقه و ذوق و حس شخصیِ من (و شاید بعضی از دوستانم) :
«دو چرخه» + «پاییز» + «مسیر مدرسه» + «عشق» + «دویدن» + «از مدرسه تا خانه دویدن!» {اشاره به یکی از شعرهای خود استاد صنوبری!} + «خیابان» + «تابستان» + «شادی» + «تعطیلات» + «خانهتکانی» + «نوجوانی» + «زندگی» + «سرپایینی» + «سربالایی» + «یک دشت سرسبز وسیع» + «کوچۀ پوشیده از برگهای پاییزی» + «شکست عشقی» + «پیروزی عشقی» + «انتظار» + «بیقراری» + «امید» + «شادی متین» + «گریۀ خویشتندارانه» + «گریۀ شاد» + «ارادۀ معطوف به قدرت» + «ارادۀ معطوف به آزادی» ...
بس است دیگر! دارم حس منفی سانتال به خودم پیدا میکنم! موسیقی احساس است. اگر به زبان آورده شود لوس میشود. موسیقی را باید شنید. احساس را باید احساس کرد، نباید بیان کرد. برویم اپیزود بعد--->
هفت
«_یان تیرسن؟ فلسطین؟ غزه؟ مگه داریم؟
آن هم قبل از جنگ اخیر (که حقانیت فلسطین و بطلان اسرائیل بسیار آشکارتر از همیشه بود) ؟»
بله.
همانطور که خودتان میدانید در اروپا همه مثل ما فکر نمیکنند! مخصوصا در چنین اموری. مخصوصاً با نفوذِ بالای رسانههای صهیونیستی در آن بلاد و رواج فساد و فحشاء بین هنرمندان آن دیار. باری، گویا در سال 2009 و از پی سفری به غزه، این موزیسین جهانی جناب یان تیرسن، نامهای کوتاه در فیسبوکش منتشر میکند:
Children of Gaza, there is no days without remembering the smiles and the warmth you gave me when i played in Gaza city two years ago, Palestinian citizens there is no days without praying the end of the nightmare you leave in for 60 years now.
But to every nightmare there's an awakening, and i'm sure i will land in your country one day and will see on the airport's wall those big letters "WELCOME TO PALESTINE"
Yann Tiersen
Sunday, 11 January 2009
بدین مضمون:
بچههای غزه! اینجا روزی نیست بدون یادآوری لبخندهای شما و گرمایی که وقتی دو سال پیش در غزه مینواختم بهم دادید. شهروندان فلسطینی! اینجا هیچ روزی وجود ندارد بدون دعا برای پایان کابوسی که شصت سال است برای شما باقی مانده.
اما از پس هر کابوسی یک بیداری است؛ و من مطمئنم یک روز به کشور شما میآیم و بر دیوار فرودگاه با عباراتی درشت میبینم «به فلسطین خوش آمدید!»
یان تیرسن
یکشنبه، ۲۲ دی ۱۳۸۷
«دی ۸۷» یعنی حدوداً پایان حملۀ قبلی اسرائیل به غزه. جنگ اخیر سال 2014 بود و جنگ قبلی در حدود 2008 و 2009. حملۀ قبلی همان جنگی است که اگر یادتان باشد خیلی سنتشکنی بود، که واکنشها در ایران هم خیلی پررنگ بود و آقای خامنهای حکم جهاد دادند و گفتند: کسانی که در راه کمک به مردم غزه شهید شوند حکم شهدای بدر و اُحد درمحضر رسولالله را دارند. همان جنگی که تلاشهای رسانهای و فرهنگی ایران بیش از هر زمان دیگر توانست اجماع جهانی علیه اسرائیل پدید بیاورد. مخصوصاً در میان دولتها (اجماع بین ملتها و هنرمندها در جنگ اخیر بیشتر بود)... . به عبارت دیگر، «دی ۸۷» یعنی تقریباٌ یک سال قبل از اینکه در تهران شعار «نه غزه نه لبنان» سرداده شود.
بازگشت به یان تیرسن: و البته دستها و رسانههای صهیونیستی تلاش وافری کردند که این نامه را از روی زمین محو کنند و قطعاً خیلی بهش القا کردهاند که تو دیگر یک هنرمند بیطرف نیستی. چون بالاخره بیانیۀ هنرمندی در این سطح که آدمی سیاسی هم نیست و اروپایی هم هست چیز خوشایند و معمولی نبود. اما نکتۀ اصلی ماجرا این است که یکسال بعد که آلبوم تازۀ استاد یان تیرسن یعنی «جادۀ غبارآلود» (Dust Lane) با سروصدای زیادی در سطح جهان منتشر شد، ایشان در مصاحبهای نام آلبوم را برگرفته از حس و حالی که نسبت به جادۀ خاکیای که منتهی به شهر «غزه» میشده، داشتهاند عنوان کردند. اما مهمتر این است که به جز آهنگی که نام آلبوم برگرفته از آن بود، این آلبوم آهنگ عجیبی داشت که اسمش «ف ل س ط ی ن» بود و یان تیرسن در آن نام فلسطین را با صدای خودش هجی کرده بود. و در این، پیامی بود که ما را بسیار به یاد آن نامه میانداخت.
به قسمتی از حرفهای او در یک مصاحبه گوش کنید:
On the former, he simply spells out theword P-A-L-E-S-T-I-N-E. The track was prompted by a trip to Gaza, “somewhere I had wanted to go for a long time. It was the first time I was in front of the reality, and I could feel the gap between the news and what was really happening. Not that the news lies, but even if you shoot an image, there is a distance there. The name Dust Lane partly came from the image of the dirt road going into Gaza. I wanted to deal with it in the most neutral way, just by naming it: Palestine...
به این مضمون:
درگذشته او به سادگی کلمۀ «ف ل س ط ی ن» را هجی میکرد. آهنگی که در پی سفری به «غزه» برانگیخته شده است: «جایی که من برای مدت زمانی طولانی میخواستم به آنجا بروم. این نخستینباری بود که من با واقعیت مواجه میشدم و شکافی که بین حقیقت و اخبار (رسانهها) بود را حس میکردم. نه اینکه اخبار دروغ باشند، اما حتی اگر شما از چیزی عکس بگیرید هم باز اینجا (بین آن چیز و حقیقت) فاصلهای وجود دارد. نامِ «جادۀ غبارآلود» تقریبا از تصویر جادۀ خاکی ای که به غزه میرود برگرفته شده. من میخواستم با اتخاذ بیطرفانهترین راه به آن واکنش نشان بدهم، یعنی فقط با نام بردن از آن: فلسطین...»
اینم از پیشواز روز قدس!
هشت
من از همینجا دو شاخه گل برای آقای یان تیرسن میفرستم. یک شاخه گل سفید برای هنرمندیش و یک شاخه گل سرخ برای شرافتش.
باشد که روزی این گلها به دستش برسند.
نه
شما فکر میکنید کسی در ایران این داستان «آهنگِ یان تیرسن برای فلسطین» را میداند؟! نمیدانم والله. شاید هم بعضی میدانستند. ولی من نشنیده بودم و نخوانده بودم. با اینکه از قدیم پیگیر ایشان بودم. چی شد فهمیدم؟ همان موقع که این آلبوم «جادۀ غبارآلود» به دستم رسید، بی هیچ تحقیقی درموردش و حتی بیخواندن نام قطعهها و حتی بیدانستنِ معنای آلبوم ریختم در گوشیم تا بهش گوش بدهم (یعنی ما تا این حد میخواهیم مواجهۀ بی پیشفرض با اثر هنری داشته باشیم! :). خلاصه در مسیرها گوش میکردم. اولین آهنگی را که خیلی پسندیدم خیلی هم دلم میخواست معنایش را بدانم و نمیدانستم خود آهنگ Dust Lane(همنام با اسم آلبوم) بود. دقیقاً یادم است که داشتم با حال خوبی به دیدن دوست خوبی میرفتم و این آهنگ را بسیار مناسب حال یافته بودم. معنای Lane را بلد بودم ولی معنای Dust را نه. خیلی فکر کردم. آخر گفتم «داست» که فی نفسه معنی ندارد، لکن «شبیه «دوست» است! بنابراین اسم آهنگ را برای خودم گذاشتم «مسیر دوست»! و خیلی هم باورش کردم.
اما آهنگ فلسطین را تا مدتها نمیفهمیدم. چون یکبار هم کلمه را کامل نمیگوید. خیلی طول کشید و خیلی گوش دادم که فهمیدم منظورش هجیکردن حروف است. وقتی هم برای اولینبار هجیش کردم باورم نمیشد منظورش همین فلسطین خودمان باشد. فکر میکردم حتماً یک واژۀ مشابه است. چون مگه میشود آدم به این معروفی و مهمی یک آهنگ برای فلسطین بخواند؟ و تازه اگه بخواند،مگه میشود ما در ایران باخبر نشویم؟!
{ روضه: غرض یادآوری یک ضعف وحشتناک فرهنگی ماست که قبلاً در مسائل مختلف بهش پرداختهام. اینکه اینجا سرزمین اسلام است، سرزمین مقاومت است، سرزمین شیعه است اما انگار نیست. ما اینجا اول همه باید آدمهای خوب جهان را شناسایی کنیم، فقط شناسایی؟ خیر! باید باهاشان رفیق شویم و حامیشان باشیم. که بدانند تنها نیستند. منظورم به افراد نیست، منظورم دولتها و نهادهاست (هرچند که هنرمندانمان، مخصوصاً چهرههای شناختهشده هم چنین وظیفهای دارند). ما رفقای خودمان را ول کردهایم در غربت به امان خدا، تا وقتی منفعل شوند یا یکییکی از بین بروند. داستان، داستانِ شنزبه نندبه است (خدا بابای نصرالله منشی را بیامرزد هنوز که هنوز است قصههاش خواندنی و عبرت گرفتنیست). حالا این گسسته بودن و بسته بودن حلقههای فرهنگی و عدم گفتگوی بینالمللی در عرصۀ فرهنگ و هنر به جای خود، صدور انقلاب به کشورها جای خود؛ ما داریم خودمان را هم از فرهنگ خودمان محروم میکنیم. مثالش همان داستان نیمهکاره قطعشدنِ پخش زندۀ سید حسن نصرالله است. دفعۀ قبلی زدم از الکوثر ادامهاش را دیدم. ایندفعه که قطع شد، زدم الکوثر دیدم یکی از سریالهای ایرانی خودمان را دارد با دوبلۀ عربی پخش میکند! زدم افق، دیدم از این برنامههای بچهمثبتی گذاشته که دیدنش صرفاً برای تقویتِ حس بچهمثبت بودن به کار میآید. آخه بیانصافها! اینهمه شبکه درست کردید با اونهمه ادا و ادّعا، بعد یک شبکه هم نباید سید حسن نصرالله را کامل پخش کند؟ یعنی واقعاً خیالات خودتان را از حرفهای نصرالله مهمتر میدانید؟!
امام خمینیجان قربان روح بزرگ و فکر سترگت، که وقتی آمدی نهتنها مسلمانها را با هم متحد کردی، بلکه آدم خوبها را هم. با یک تقسیمبندی جدید همۀ تقسیمبندیهای جهان را بهم زدی. تقسیماتِ قومی، ملی، مذهبی، طبقاتی، دنیایی، قشری، نسلی ... در چشم ما رنگ باخت. تو یادمان دادی که در قرآن این تقسیمبندی «مستکبر» و مستضعف» را بخوانیم و باور کنیم. چه حسی داشتیم آن موقع، میخواستیم شال و کلا کنیم با همۀ آدم خوبهای جهان متحد شویم، با همۀ آدم بدهای جهان بجنگیم. میخواستیم پاشیم برویم فلسطین و لبنان را آزاد کنیم. با اسرائیل بجنگیم، اسیرهای سالخوردهاش را آزاد کنیم. بریم آفریقا با بوکوحرام بجنگیم دخترمدرسهایها را آزاد کنیم. بریم با آمریکا بجنگیم، پول فقیرها و یتیمهای جهان را پس بگیریم، بریم مردانه کلک داعش و القاعده و طالبان و سعودی را بکنیم، بریم ... . ولی حیف. الآن با پیژامه نشستیم پای مخدّرات و مخدّرات تلویزیونی و فقط سعی میکنیم از جُکها و تکنولوژیهای روز عقب نیفتیم. آقای خمینی! ما بی تو، تو همین اول کار خودمان هم ماندهایم.
ای سحر! شادی شب، روز وداع است امروز
بیتو بازار جهان هیچمتاع است امروز
بار میبندی و داغ از سفر اینک ماییم
بیتو از بار فرو بستهتر اینک ماییم
*
ای کبودِ شبِ وادی یله در خون بیتو
خفته در آغل گرگان، گله در خون بیتو
ای دلت جوشن ایمان یلان در ناورد
وی دعایت سپر زندهدلان در ناورد
بیتو صعب است که سیمرغ بپرّد تا قاف
بیتو صعب است که هموار شود استضعاف
بیتو صعب است که سودای نخستین گیرند
پی آزادی لبنان و فلسطین گیرند ... (معلم دامغانی، علی)
پایان روضه}
ده
«آلبومشناسی یان تیرسن»
- La Valse Des Monstres 1995 | والسِ غولها
- Rue Des Cascades 1996 | خیابان آبشار
- Le Phare 1997 | فانوس دریایی
- Black Session 1999 | فصل سیاه
- Tout Est Calme 1999 | همهچیز آرام است
- L'Absente 2000 | غائب
- Amelie 2001 | موسیقی فیلم امیلی
- C'était Ici 2002 | اینجا بود
- Good Bye Lenin! 2003 | موسیقی فیلم خداحافظ لنین!
- Yann Tiersen & Shannon Wright 2004
- Les Retrouvailles 2005 | بازگشت به خانه
- On Tour 2006
- Tabarly 2008 | موسیقی مستند تابارلی
- Dust Lane 2010 | جادۀ غبارآلود
- Skyline 2011 | افق
- 2014 ∞ | بینهایت
Live In London 2014
پ ن: این همۀ کارهای یان تیرسن نیست. فقط آلبومهایی است که به طور مجزا منتشر شدهاند. چه اینکه یان تیرسن برای فیلمهای زیادی موسیقی ساخته است و در فیلمهای زیادی از موسیقیهای او استفاده شده. لیست آن فیلمها در صفحۀ imdb او هست: «اینجا».
یازده
«دانلود و گزینش آهنگهای یان تیرسن»
پ ن1: و البته قول میدهیم اگر روزی رفتیم خارج (هر سرزمینی که قانون کپی رایت جهانی را داشت) حداقل آلبوم افراد اینچنینی را بخریم.
پ ن2: طبعاً بعضی از این قطعات بی کلاماند و بعضاً با کلام. بعضی با صدای خود آهنگساز و بعضی با صدای یک خوانندۀ حرفهای. همچنین، یکی از آهنگها با دو تنظیم از دو آلبوم انتخاب شدهاند چون هر دو زیبا بودند. همچنین بعضی از آهنگها با دو نسخۀ با کلام و بیکلام حضور دارند.
پ ن3: به نظر خودم گزیدۀ خوبی شده و بعید است جای دیگری گیرتان بیاید!
آخرین یادداشت وبلاگ قبلیم پیش از خراب شدن بلاگفا دربارۀ خانم غادة السَّمّان بود: «غاده السمان؛ صدای امروز شعر زنان عرب» در آنجا ابتدا مبحثی را درباره «شعر ترجمه» گشودهام و سپس به معرفی اجمالی شاعر و دو کتابش («ابدیت، لحظۀ عشق» و «غمنامهای برای یاسمنها») پرداختهام. اینجا از سه کتاب دیگرش برایتان مینویسم. اما مقدمتا عرض کنم که هرچه بیشتر و دقیقتر کتابها و شعرهای ایشان را خواندم بیشتر به آن اعتقادات قدیمیم درمورد شعر ترجمه باورمند شدم. واقعاً دریغا و حسرتا که با وجود شعر ایرانی (شعر فارسی) _چه کهنه و چه نو_ شعر ترجمه بخوانیم.
عاشق آزادی
این کتاب آخرین کتابی است که از خانم غاده السمان ترجمه شده و در نمایشگاه کتاب امسال عرضه شده است. مثل بیشتر شعرهای دیگرش با ترجمۀ عبدالحسین فرزاد و در نشر چشمه. روز اول که در نمایشگاه به غرفۀ بزرگ نشر چشمه رفتم این کتاب در میان همردیفهایش (دیگر شعرهای ترجمه) تنها کتابی بود که تمام شده بود (احتمالاً به خاطر تبلیغ خودم در به رنگ آسمان!). روز بعدی که رفتم و خواستم کتاب را بخرم از دیدن طرح جلد کتاب شگفتزده شدم. باورم نمیشد نشر چشمه با آنهمه سابقه و ادّعا در ادبیات وارداتی دچار چنین لغزش {سوتی} بزرگی شود. پس برای آگاهی نشر چشمه باید متذکر شوم:
تفاوت غادة و غادا
شاعر و داستاننویس معروف و چهرۀ تأثیرگذار ادبیات امروز عرب نامش خانم «غادة السَّمّان»
است و متولد 1942. او متولد سوریه است و سالها در لبنان زندگی کرده است و
اکنون در فرانسه زندگی میکند. گفتنیست خانم غاده السمان خیلی اهل سیاست
نیست، ولی مواضعش در آن مقدار اندک سیاسی بودن هم مواضعی وطنی، اخلاقی و
شرافتمندانه است. همچنین لازم به ذکر است او ایرانیان را دوست میدارد.
شاعر و ژورنالیست دیگری که با تشابه اسمیش با خانم غاده السمان به شهرت رسید، خانم «غادا فؤاد السمان»
است و متولد 1964. او هم متولد سوریه است و او هم به لبنان رفته است.
گفتنیست غادا فواد بسیار اهل سیاست است و در مواضع سیاسیش ایرانیستیز است
و آشکارا همراه با دولی چون عربستان سعودی و قطر. در ابتدای امر این شباهت
اسم موجب شهرت ایشان شد و به واسطۀ اینکه مردم ایشان را اشتباه میگرفتند به
نوشتههایش اهمیت میدادند. اما به مرور که این تمایز مشخص شد و مردم
فهمیدند ایشان یک آدم الکی است، غادا فواد هرچند وقت یکبار با راهانداختن
یک موج رسانهای مبتنی بر همین تشابه اسمی سعی میکند خود را مطرح کند و
نام و حضورش را پررنگ.
فرض کنید اسم فردی به جز رئیس جمهور «حسن روحانی» باشد. بعد اول یک مصاحبه انجام بدهد با این تیتر: «یک حسن روحانی دیگر!» بعد یک یادداشت بنویسد با این تیتر «از این حسن روحانی تا آن حسن روحانی». بعد یک مقاله: «من احتیاجی به تشابه اسمی با حسن روحانی ندارم». بعد بگوید: «اگر آن حسن روحانی از این تشابه اسمی ناراحت است میتواند اسم مرا از من بخرد!» حال آنکه حسن روحانی اصلی و واقعی هیچ اعتنا و واکنشی نسبت به این حرفها و این تشابه اسمی ندارد. آنگاه خوانندۀ آگاه میفهمد این حسن روحانی ثانوی یک آدم متقلب و دغلباز است که میخواهد به هر بهانه و در هر رسانهای که شده یکجور خودش را مطرح کند.
قصد ندارم با ارجاع و لینک به صفحۀ غادا فواد السمان و یا نشریات
شاهزادههای سعودی که مطالبش را آنجا مینویسد او را در ایجاد این موجهای
رسانهای کمک کنم؛ اما اگر کسی سخن مرا باور ندارد خودش میتواند عباراتی
چون:
"«غادا السمان» تکشف لـ «عکاظ» تفاصیل معرکتها مع «غادة السمان»"
یا "غادا فؤاد السمان: لتشتری غادة السمان منی الاسم إذا کانت تعتقد أنی أستغلّه" را در اینترنت جستجو کند.
و شگفتا نشر چشمۀ ما که با آنهمه ادا و ادّعا و پس از انتشار چهار کتاب از غادة السمان هنوز حتی چهرۀ او را نمیشناسد و عکس یک آدم متقلب و الکی را بر جلد کتابش چاپ کرده است. شاید در نادانی خود میاندیشیده غاده در این عکس هم جوانتر است هم موهای بلندتر و بلوندتری دارد هم برخلاف عکسهای دیگرش (که یک لبخند معمولی دارد) اینجا ژستی سیاسی و حماسی دارد که به اسم کتاب هم میآید، فلذا انتخاب این عکس، جلد ما را گیراتر میکند!
اینهم فرجام تعهد شتابآمیز به واردات ادبیات و ترجمۀ شعر!
بازگشت به متن عاشق آزادی: درمورد خود کتاب هم باید تأکید کنم لحظات خوبش کم بود و شاید نسبت به دیگر کتابهای شاعر کتاب خوبی به حساب نیاید. همچنین با خواندن این کتاب و دیگر کتابهای غاده باید ستایشی که قبلا از مقدمههای مترجم کردهام را اصلاح کنم. آقای فرزاد وقتی دارد درمورد جهان عرب و اتفاقات و ادبیاتش سخن میگوید و خواننده را در اتمسفر و فضای سرایش شعرها قرار میدهد، مقدمهای خوب را مینویسد. اما در ابتدای بعضی کتابها که سراغ حواشی میرود، متأسفانه دیگر مقدمه خاصیت مقدمه بودنش را از دست میدهد و به نظر میرسد فصلی جدا و بیگانه با کتاب است.
شعری از این کتاب:
"آزادی شعلهور شدن"
از آپارتمان عشق تو هرگز نخواهم گریخت
و از پلههای اضطراری فرار از حریق،
با شتاب پایین نخواهم رفت تا خود را نجات دهم...زیرا من خودِ آتشم
پس مرا از خود نجاتی نیست
زنی عاشق در میان دوات
این از مجموعههای خوب و معروف خانم السمان است. جدا از اینکه مقدمهاش چیزی دارد که شاید از شعرهایش هم بهتر باشد. آنهم «نامهای عاشقانه به خوانندۀ ایرانی» است که توسط خود شاعر و برای مقدمۀ این کتاب نوشته شده است. این نامه پیش از انتشارش در این کتاب در رسانههای عربی منتشر شده است و البته با نکوهش و جنجال ایرانیستیزان (من الاعراب!) مواجه شده. باری خانم السمان هم در واکنش به آن نکوهشها میگوید «امیدوارم که این ترجمههای جدید آثارم هیجان و حسادت را نسبت به من بیشتر کند. والله المُعین».
از آنجا که شعرهای این کتاب همگی خیلی بلند هستند ما از نقلشان صرف نظر میکنیم. اما برخلاف مجموعۀ قبلی چند شعر خیلی قشنگ و جاندار دارد. مثلا یکی از شعرها که با این سطرها آغاز میشود:
من سنگپشت نیستم
و وطن من صدفی نیست
تا آن را بر پشت خود بپوشم
و هرکجا میخواهم بروم...
از آن شعرهای خیلی زیباست. مرا تا حدی یاد شعر بسیار زیبای «کوچ بنفشهها»ی شفیعی کدکنی انداخت. البته آن شعر آقای شفیعی ده سال قبل از این شعر خانم السمان سروده شده و در مجموعه «از زبان برگ» منتشر شده است.
در بند کردن رنگینکمان
این نخستین مجموعهشعری است که از خانم غاده السمان در ایران منتشر شده.
و پرفروشترینش. و شاید بهترینش به نظر من. یعنی به نظر من این مجموعه و
"زنی عاشق..." بهتر از کتابهای دیگرند. آنچه واضح است این است که این «در
بند کردن رنگین کمان» که اولین است، از آن «عاشق آزادی» که آخرین است خیلی
بهتر است. جدا از گزیده بودن این مجموعه، بالاخره اینها شعرهای دوران
جوانی و جنون در گرماگرمِ جنگ در بیروت است و آنها شعرهای دوران پیری و
سکنیگزیدن در رخوت و غربت سرد پاریس است. پس حق هم همین است که این شعرها گیراتر و زیباتر باشند.
کتاب با این شعر آغاز میشود:
"در بند کردن سایهبانِ رؤیاها"
میروی نان بخری
چون باز میگردی
دندانهایت را گم کردهای
میروی آب بیاوری
چون باز میگردی
تو را با امعائت دار زدهاند
میروی سیب بخری
چون با سیبی باز میگردی
زنت را گم میکنی
و او را پارهپاره پشت سر میگذاری
بر دیوارۀ بیمارستانی که باران آتش
آن را ویران میکند ...
خروس به هنگام غروب میخواند
و گربهها فریادهای بهمنماهی را
در نیمۀ شهریور سر دادهاند
مورچهها از شیرهای خشک آب
چکه میکنند
موشها بر سیمهای مردۀ برق
اینسو و آنسو میروند
خوردن، تنعّم است
و استحمام، بلندپروازی
*
از حفرهات بیرون میآیی
و به ساحل میروی
تا تنفس رایگان را به خاطر آوری
اما چون باز میگردی
در ریهات ترکشی است
*
عناصر، در هم آمیخته
و زندگی در مرگ
سکنی گزیده است
اگر تو نبودی
اگر رؤیا های من با تو گرم نمیبود
اگر مرا یقین نبود که تو جوانی بیباک زاده خواهی شد
اگر انتظار تو نبود
بر ساحل فرو میافتادم
همچون بمبی یاوه
که به هدف نخورده است
بیروت ۱۹۷٦
صدای امروز شعر زنان عرب

نمایشگاه کتاب دارد شروع میشود و ما ظاهراً به حکم اهل شعر و فرهنگ بودن و باطناً به حکم تهرانی بودن و مجاور نمایشگاه بودن مثل هر سال خیلی به این اتفاق فکر میکنیم. زینرو اینجا هم چندتا معرفی کتاب مینویسم برای دوستان. احتمالاً همهشان شعر. چون فکر نکنم بیش از این هم از ما توقع برود. آنچنانکه خودم هم توقع دارم دوستان هم در آن موضوعی که علاقۀ اصلیشان است، پیشنهادشان را برای من و منها بنویسند.
شاعری که دلم میخواهد امسال حتماً از او چند کتاب بخرم، خانم «غادة السّمّان» چهرۀ برجستۀ ادبیات عرب امروز، و شاعر و رماننویسِ سوریایی است. قبل از معرفی بیشتر یک مقدمه بروم:
شعر ترجمه و ترجمۀ شعر
به نظرم مطالعۀ شعر ترجمه در بسیاری از مواقع کار بسیار احمقانهای است. من خودم همواره گفتهام که شعر را ایرانی بخوان و داستان را خارجی. گاهی درمورد موسیقی و سینما نیز چنین گفتهام. که ترجیحِ سینما با سینمای خارجی و ترجیحِ موسیقی، با موسیقیِ ایرانی است. اما درمورد شعر و داستان با قطعیت و جزمیت میگویم. چرا؟ جُدا از آن مبحثِ مناقشهبرانگیزِ تفضّلِ ذاتیِ شعر بر داستان، جُدا از برتری غیرقابل قیاس شعر ایرانی نسبت به شعر دیگر ملل و جُدا از اول بودن شعر در ایران نسبت به سایر هنرها؛ آنچه مهمتر است این است که برخلافِ داستان که با محوریتِ «روایت» شکل میگیرد، شعر در بستر «زبان» اتفاق میافتد. لذا ترجمۀ داستان نسبت به ترجمۀ شعر به مراتب امری آسانتر است و بیشک شعر در ترجمه اگر نگوییم به مسلخ برده میشود، باید بگوییم اخته و ناتوان میشود. شعر با زبان سروده میشود و با زبان شنیده و فهمیده میشود. زبان هم فقط مجموعه قوانین و دستورات نحوی نیست. زبان یک حیثیت عمیق فرهنگی و تاریخی دارد. لذا تو برای درک شعر نه تنها باید آن را به زبان اصلیش بشنوی و زبان اصلی را بلد باشی، بلکه باید در جهانِ آن زبان زیسته باشی.
با این وجود، نادانان خیلی شعر ترجمه را بزرگ میدارند. مخصوصاً از مشروطه به بعد که جنبش ترجمۀ ادبیات با قدرت در ایران شروع شد. و همانطور که احتمالاً میدانید ورودِ شعرِ ترجمه به ایران باعث به وجود آمدن بلیّهای شد به نام شعر سپید. چه اینکه نثر گسستهای را شعر انگاشتن، با مطالعه و جنجالِ شعر ترجمه در مطبوعات آن زمان به ذهن مخاطبان آمد. بی توجه به اینکه این نثرهای گسسته و عموماً ساده و شل، در زبان اصلیِ خود شعرهای شکوهمند و فرازمندی بودهاند.... بگذریم.
میلِ شدیدی هم که به خواندنِ شعر ترجمه در بعضی، از جمله "شاعرانِ دوستدارِ روشنفکر شدن" وجود دارد، ناشی از همان حس حقارتِ قدیمی است که «هرچه هست، بیرون از اینجاست» که «مرغ همسایه، غاز است».
غادة السّمّان
با همۀ این احوال، من و امثال من هم گاهی شعر ترجمه میخوانیم. اما کدام شعر ترجمه؟ ترجمۀ کدام شاعران؟ قطعاً بیش از همه آن شاعرانی که اولاً فکر میکنیم نهتنها در جغرافیا، بلکه در سرنوشت و جامعه و تاریخ هم شباهتها و نزدیکیهای بسیاری به ما دارند و همسایۀ ما (چه مکانی چه فکری) هستند. یعنی میتوانیم بفهمیمشان. ثانیاً چهرههای برجستهشان که واقعاً حرفی برای گفتن دارند. ثالثاً آنانکه اقبالِ یافتن مترجمی خوب را داشتهاند. زینروست که بیشتر شاعران و شعردوستانِ جدی در ایران با چهرههای برجستۀ شعر معاصر عرب آشنایند. آنچنانکه بیشتر شماها بزرگانی چون «محمود درویش» و «نزار قبّانی» را میشناسید. همچنین احتمالاً از متأخرترها «آدونیس» را. بالاخره اینها آدمهای کمی نبودهاند و تأثیرشان در نفوسِ مشتاقان به مدد جار و جنجال رسانهای و پرستیژهای روشنفکرمآبانه و غربپرستانه نبوده. وزارت فرهنگ آقای مهاجرانی و روزنامههای اصلاح طلب و قابهای کافههای تهران، باعث شهرت و محبوبیّت اینان نبودهاند، حتی اگر از سوی ایشان هم ستایش شده باشند.
خانم «غادة السّمّان» هم از همین جنس است. بیشتر از جنس «آدونیس». السمان هم هم مثل هموطنش آدونیس، تحت تأثیرِ «بدر شاکر السیّاب» (شاعر نوگرای عراقی و شاید نیمای شعر عرب) است. او هم مثل آدونیس روشنفکر است، آزادیخواه است، درس خواندۀ غرب است و به ادبیات روز غرب مسلط است. منظورم از روشنفکر خردمند و فردی با فکر باز نیست، منظورم همان فرهیختگی همراه با آمیختگی با جهانِ غربی است. و البته تمایزی که چهرههای برجستۀ روشنفکری در جهان عرب با بسیاری از روشنفکران ایرانی یا افغانستانی دارند این است که بی بخار و بی شرف نشدهاند و از روشنفکری هم فقط پرستیژش را ندارند. بسیاری از مدعیان روشنفکری در ایران و افغانستان و بعضی کشورهای دیگر، اولاً فاقد صلاحیتهای هنری و فکری هستند و قلمشان بسیار ضعیف است، ثانیاً خودبابخته و بیشرف یا در حالتِ بهتر، سرگشته و خنثی هستند. اما غربزدهترین شاعر عرب که همین آدونیس باشد هم بیشرف و احمق نیست. این خیلی مهم است. غاده السمان هم همینطور. در پاریس زندگی میکند، واقعاً شاعر است، حتی جزو رماننویسان توانای عرب است (بعضی میگویند مهمترین رماننویس مدرن عرب)، زن است، راویِ جهان زنانه است، عاشقانهسراست، بیپرواست، تحصیلات عالیه در ادبیات انگلیسی دارد، کار ژورنالیستی میکند، کلّی عاشق در سراسر دنیا دارد، کلی گستاخ و مرزشکن بوده ... ولی باز هم بی شرف نشده. خیلی عجیب است. گاهی او را با «ویرجینیا وولف» مقایسه میکنند، گاهی با «دوریس لسینگ»، گاهی با «هانا آرنت». در ایران هم او را با «فروغ فرخزاد» مقایسه میکنند ( البته از میان شاعران عرب خانم «نازک الملائکه» را هم با فروغ فرخزاد مقایسه میکنند). با اینحال در امور اجتماعی فعال است و اتفاقاً مواضعی وطنی دارد و با مقاومت همراه است. جالب است که فقط یکی از عشّاقش، شهید «غسّان کنفانی» داستاننویس و مبارز مشهور فلسطینی است که ما هم فیلم «بازمانده» را از روی یکی از داستانهای او ساختهایم. السمّان بیست سال پیش نامههای عاشقانۀ غسّان به خودش را در قالب کتابی منتشر کرد: «رسائل غسّان کنفانی الی غاده السّمّان» .

من پیش از این، از غاده السّمّان دو مجموعه شعر با عنوان «غمنامهای برای یاسمنها» و «ابدیّت، لحظۀ عشق» را خواندهام. هر دو توسط «نشر چشمه» منتشر شدهاند و هر دو نیز با ترجمۀ «دکتر عبدالحسین فرزاد». مترجم و نشرهای دیگری هم سراغ ترجمۀ آثار غاده السمان رفتهاند، اما کار جدی، همین کار نشر چشمه و جناب فرزاد است. در شعر، مترجمِ خوب خیلی مهمتر از داستان است و اصلاً مسئله ریسکپذیر نیست. و البته که ترجمۀ آقای فرزاد بسیار عالیست و ایشان مترجم رسمی آثار غاده السمان در ایران است. همچنین مقدمههایی که ایشان بر این کتابها مینویسند بسیار مفید و خواندنیاند. کتابهای دیگری هم از السّمّان در همین نشر و با همین ترجمه منتشر شدهاند که امسال میخواهم بخرمشان. از جمله «در بند کردن رنگین کمان»، «زنی عاشق در میان دوات» و اخیراً «عاشق آزادی». باری، بدم نمیآید کتابی را هم که جناب موسی بیدج از خانم السمان ترجمه کرده را هم ببینم: «با اینهمه عاشقت بودهام».
و مِن کلامها
در ابتدای «غمنامهای برای یاسمنها» عبدالحسین فرزاد مصاحبهای با خانم غاده السّمّان انجام داده است. وقتی سوال به موضوع زن و مرد و آلام و مظلومیت زنان میرسد، خانم السمان میگوید:
«مرد دشمن من نیست. من شیرینترین غزلها و اشعار تمرّدآمیزم را دربارۀ او سرودهام ... عقبماندگی نه تنها به زن عرب بلکه به مرد عرب نیز ستم روا میدارد. راه حل با همقسم شدن این دو میسّر است نه اعلان جنگ علیه مردها ... من همواره در برابر وارد کردن آزادی به طریق آمریکایی، که مرد را دشمن مییابد ایستادهام. خواستار همانندی بین زن و مرد نیستم بلکه خواهان تکاملم. زیرا مادامی که زن کودکان را به دنیا میآورد همانندی غیرواقعی است... پیشآهنگانِ آزادی زن در آمریکا اخیراً به صورت مسخرهای درآمدهاند. آنان زنان را به زیادهروی کشاندهاند... قبول نکردن زیادهروی زنان غربی برای من به موازات قبول نکردن کوبیدن مردان عربی است...»
مثلا در این بخش «مادامی که زن کودکان را به دنیا میآورد همانندی غیرواقعی است» تأثیرِ منطقیِ «سیمون دوبوآر» را میبینیم.
و من اشعارها
دوتا شعر اول از «غمنامهای برای یاسمنها»ست و دوتای دوم از «ابدیّت، لحظۀ عشق». شعرهای دیگری هم بود که بیشتر دوستشان داشتم و همینطور شعرهای سیاسی، اما اینجا خواستم از شعرهای کوتاه بیاورم.
1. نامهای از عریانی خاطرهها
خصلتِ ارّه را دوست نمیدارم
که برای اثبات خویش
باید
دیگری را ببرد.
من اما
دوستانم را از دست فرو نمیگذارم
چون با من بیوفایی کنند
یکبار.
و نیز معشوقم را
اگر که یکبار
بر من خیانتی روا دارد.
من اما
آیا حتی یکبار
بیوفا نبودهام؟!
من اما
آیا بارها
خیانت نکردهام؟!
2. نامهای بر کف دست
باهم در قهوهخانه بودیم
و من در فنجانِ قهوه مینوشیدم:
نگاهها و لطافتهایت را؛
آنگاه که زنِ فالگیر آمد و کف دست مرا گرفت
تا طالعم را بخواند
و من به او گفتم
تا طالعم را بخواند
اما در کفِ دستِ تو!
3. نامۀ وفاداری
هنگامی که با تو روبهرو شدم،
سنگپشتی بودم،
که خزیدن در لاکِ خود را خوب میداند،
و در هنرِ پنهانشدن،
بدعتگر است.
آنگاه که تو را بدرود گفتم،
پرستویی شده بودم،
که بالهایش تو را همواره
به یادش میآورد...
4. نه !
نمیخواهم تنها ژنی باشم
سرگردان
در میانِ سلولهای نیاکانم
که جز خصیصههای میراثیِ آنان
چیزی را با خود نداشته باشم
و هرگز از نخستین بذرِ خویش
دست برندارم
و نیاکانم را رها نکنم
هم بدین حقیقت
که آنان در وجود و سلولها و خونم
حضور دارند...
نمیخواهم ... اما
بدین شرط که هستیام پیش از هرچیز
بوده باشد...
و زندگانیام،
تکرارِ آنان نه
که آفرینشی از آنِ خویشتنِ خویشم باشد
و دیگر به زیرِ عبای نیایم
به در نشوم!
مرتبط: سایتِ رسمیِ غادة السّمّان
مرتبط: مصاحبۀ یک ماه پیش روزنامه اعتماد با عبدالحسین فرزاد درباره غادة السّمّان و کتاب جدید ترجمه شده از او
به لطف فرمایش یکی از بزرگواران، گشتی زدم و این آهنگها را از آرشیوم پیدا کردم.
دوسال پیش در یادداشتی قوّالیهای نصرت فاتحعلیخان برای حضرت علی (و...) را آورده بودم. اما اینها فقط از میان آهنگهای ایرانی هستند. انشاالله که گوش بدهید و صفا کنید. و انشاالله این اتفاقهای خوب و نادر، در موسیقی ایران (یعنی سرزمین عاشقانِ امیرِ مؤمنان) تکرار شوند و بسیار شوند.
البته آهنگهای دیگری را هم پیدا کردم، ولی سعی کردم گزیدهشان را برای شما بگذارم.
____________________________
از درویشِ شهید، سیدخلیلِ عالینژاد
در پیوندِ «موسیقی» و «مولا علی (ع)» هیچ اسمی مشهورتر و موثرتر از زندهیاد «سیدخلیل عالینژاد» نیست. فردی که از مشاهیر موسیقی مقامی تنبور و پیوندهای درخشان بین موسیقی و عرفانِ اهل حق بود. از آلبومهای با کلام او میتوان به دو اثر موفق «ثنای علی» و «آیین مستان» اشاره کرد. آلبوم بیکلام «شکرانه» نیز از کارهای مورد توجه اوست.
گونۀ موسیقی: موسیقیِ خراباتی و قلندری، ملهم از موسیقی مقامی اهل حق در غرب کشور | آلبوم: «ثنای علی» | ساز: تنبور و دف | آهنگساز و خواننده: سیدخلیل عالینژاد | شاعر: مولوی
تا صورت و پیوندِ جهان بود علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود...
مو آن رندم که پا از سر ندونم
سروپایی بهجز دلبر ندونم
دلآرامی کز او دل گیرد آرام
بهغیر از ساقی کوثر ندونم
گونۀ موسیقی: همان | آلبوم: همان، این قطعه در آلبوم «آیین مستان» نیز وجود دارد | ساز: همان | آهنگساز و خواننده: همان | شاعر: باباطاهر و عراقی
____________________________
از همایون کاظمی
همایون کاظمی است و همین قطعه. آخرین آلبومی که با صدای او گوش دادم «حلاجوشان» بود که الحق اثر مزخرف و شوخیمسلکی بود، هرچند همین آهنگساز هم آن را کار کرده. آلبوم معروفش «به یاد آن گذشته» است که خیلی بد نیست ولی چیز خاصی هم نیست. من فقط یک قطعهاش را پسندیدم. شاید همکاریش با «مامک خادم» در آلبوم «واقعه» (واقعۀ اولی فقط) آلبوم شاخص او باشد. اما این قطعه از بهترین قطعات با موضوع مولا علی است و قطعاً کاظمی و مرآتی را جاودان کرده. گفتنیست این قطعه به هیئتها هم راه پیدا کرده و بعضی مداحان (مثل حسن خلج) آن را در حد تیزر ثابت هیئت میخوانند.
3. دانلود «یا علی» همایون کاظمی
گونۀ موسیقی: تصنیف، ردیفدستگاهی | آهنگساز: _احتمالاً_ محمدعلی مرآتی | خواننده: همایون کاظمی | شاعر: علی معلم دامغانی
یاعلی، یاعلی
لا فتی الاّ علی
سیّد و مولا علی
سِرّ اکبر علی، ساقی کوثر علی
ای به سر افسر علی، صاحب و سرور علی
جان علی، سَر علی
جان پیغمبر علی، فاتح خیبر علی
صاحب و سرور علی
شهریارم مولا، غمگسارم مولا
بیقرارم مولا، دلفگارم مولا
جز تو ای شیر خدا، کس ندارم مولا
ای قیامت از قامتت رازی
ای سرافراز از تو سرافرازی
چون تو دریایی، غرق امّیدم
رشک خورشیدم، گر تو بنوازی
ای فخر عالم
دل را تو مرهم
ما بیدلانیم
ای نوح غرقاب
ما را تو دریاب
____________________________
از علیرضا افتخاری
اینجا یک آواز داریم و یک تصنیف. هر دو هم بسیار زیبا. آواز که خیلی خاص است، اما اصل کاری دومی (تصنیف) است و ظاهراً آواز ارتباطی با مولاعلی (ع) ندارد. اما از آنجا که آواز مقدمۀ آن تصنیف است هر دو را آوردم. این دو قطعه، دو قطعۀ پایانیِ آلبوم نسیما هستند. قطعات قبلی را دوست ندارم. پاپ سنتیاند و زیبا نیستند. اصلاً این آلبوم در زمان خودش به خاطر قطعات نخستینش وفعالیتهای پاپِ افتخاری ساخته شده بودند. اما حضور این دو قطعه با ساختار و محتوای متفاوت باعث تعجب مخاطبان عمومی افتخاری و التذاذِ مخاطبانِ مشتیِ افتخاری در ابتدای دهه هشتاد شده بود. بهجز شباهت ساختاری، نکتۀ دیگری هم که در آواز وجود داشت و باعث شد آن را نقل کنم «یاعلی» گفتنِ افتخاری در پایانِ آواز است. یاعلیاش هم حالتِ یکجور امضای صوتی پیدا کرده! ... من مدتها از این امضا حیران بودم تا یکروز خوانندۀ اثر را دیدم و او نیز اتفاقاً این خاطره بامزه را تعریف کرد: "یکروز در خانه را زدند، خانمم گفت ببین کیه، رفتم دیدم یک درویشِ آشفتۀ عجیب و غریب است. گفتم: سلام، بفرمایید؟ . با لحن خاصی گفت: «یاعلی». بی که من دعوتش کنم آمد داخل یک گوشۀ ساختمان دراز کشید. هیچی دیگه، الکی الکی یکهفتهای پیشِ ما بود. هیچی هم نمیگفت. هر کاری داشت فقط یکبار با همان لحن میگفت: «یاعلی» و من میفهمیدم که مثلاً اینبار منظورش ناهار است. بعد از یک هفته، پا شد یک «یاعلی» دیگر گفت و رفت. همان ایام من آن آواز را ضبط کردم و پایانش با لحن همان درویش گفتم «یاعلی»" یادم هست که این خاطره را جناب افتخاری همراه با کلّی شوخی و خنده و حیرت و فانتزی تعریف کرد. خدا خیرش دهاد. ولی چقدر این آلبوم آخرش (پادشاه فصلها) مزخرف بود.
گونۀ موسیقی: آواز، ردیفدستگاهی | آلبوم: «نسیما» | ساز: سهتار | خواننده: علیرضا افتخاری | نوازندۀ همراه: تهمورس پورناظری | شاعر: سعدی
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسّرم که نجوشم...
گونۀ موسیقی: تصنیف، ردیفدستگاهی | همان | خواننده: همان | آهنگساز: فضلالله توکل | تنظیم: تهمورس پورناظری | شاعر: حسین منزوی
علی مولا، علی یار و علی یاور
علی والا، علی سرّ و علی سرور
در خیبر ز تو چون کنده شد مولا
ز تو لات و هبل افکنده شد مولا
زهر سویی صدای یا علی آمد
ندای لا فتی الّا علی آمد
که هستی تو؟ همان جانآگهِ لشگر-شکاری تو
که هستی تو؟ همان شاهنشه طوفانسواری تو
که هستی تو؟ همان سردار روز خندق و خیبر
که هستی تو؟ همان سالار تیغ ذوالفقاری تو
شب است و خفتهای با جان خود در جای پیغمبر
شب است و گفتهای با چاه خود راز غمی دیگر
تو که هم دشمن بتهایی و هم دشمن بتگر
تو که هم جام دریاهایی و هم ساقی کوثر
____________________________
از درویش امیر حیاتی
درویش امیر حیاتی، از پیرمردهای موسیقی مقامی و تنبور کرمانشاه و از اساتید سید خلیل بود. همان پیرمردی که در تشییع جنازۀ سیدخلیل سخنرانی میکند، هر دو هم در همایش «موسیقی حماسی ایران» حوزه هنری در ابتدای انقلاب اجرا دارند (وقتی هم که درویش حیاتی روی سن میآید، سید خلیل سازش را برایش میآورد و دستش را گرفته). میگویند درویش حیاتی اولین کسی است که در قطعهای با زبان فارسی موسیقی عرفانی (و همراه با ستایش حضرت علیِ) فرهنگ خود را از طریق رادیو به گوش مردم سراسر ایران میرساند و آن قطعه، همین قطعۀ معروف است. از این قطعه دو اجرا با فاصلۀ چهل سال وجود دارد. من همان اجرای قدیمیش را میگذارم. دیگری را خواستید از بیپ تونز بخرید. یکی از مقامهای نواخته شده در آلبوم را هم اینجا نقل میکنم، چون درویش حیاتی در ابتدایش با خواندن بیتوارهای، فلسفۀ این مقام موسیقایِ تنبور را با حضرت علی (ع) مرتبط نشان میدهد.
6. دانلودِ علی گویم علی جویم (1339)
گونۀ موسیقی: موسیقیِ خراباتی و قلندری، ملهم از موسیقی مقامی اهل حق در غرب کشور | آلبوم: «علی گویم علی جویم» | ساز: تنبور | آهنگساز: _احتمالاً_ امیر حیاتی | خواننده: امیر حیاتی
علی جان است و جانانم، علی درد است و درمانم
علی دین است و ایمانم، علی اوراد قرآنم...
7. دانلود مقام جلوشاهی، به روایتِ درویش امیر حیاتی
گونۀ موسیقی: موسیقیِ مقامی تنبور | آلبوم: «علی گویم علی جویم» | ساز: تنبور | نوازنده و راوی: امیر حیاتی
این هم از رسمِ رهنوردان است
ذکر استقبالِ شاهِ مردان است
____________________________
از هژیر مهرافروز
من بهطور اتفاقی آهنگی از هژیر مهرافروز گوش کرده بودم و پسندیده بودم. اما بقیه کارهایش را نمیشناختم. یکبار در مجلس ذکری نزد شاعر و عرفانشناس و غزلسرای عرفانی معاصر دکتر قربان ولیئی بودیم، ایشان فرمودند: «حسن جان تا حالا از هژیر مهرافروز چیزی شنیدی؟» عرض کردم: «بله قربان. یک قطعۀ قشنگ با شعر "آمدهام که سر نهم" مولوی. لکن شما را چه به موسیقی پاپ حضرت استاد؟ شما که باید فقط موسیقی اصیل عرفانی و تنبور را گوش بدهید». حضرت ولیئی فرمودند: «بقیه کارهایش را نشنیدی؟» عرض کردم «خیر قربان». فرمودند: «پس برو گوش کن، ایشان خواهرزادۀ سید خلیل است». گفتم عجب! و رفتم آلبوم "دل قلندر"ش را گوش کردم. دیدم طبق قاعدۀ «هو الاول و الآخر» قطعۀ اول و آخرِ آلبوم در حال و هوای مولا علی (ع) است. بهترین قطعهاش همان «آمدهام» بود که خودم گوش داده بودم. اما چند قطعۀ قشنگ دیگر هم داشت. این آلبوم اولش بود که به یاد داییاش هم بود. واقعاً آلبوم خوبی بود. حتی انتخاب شعرها هم عالی بود. حداقل چهار قطعۀ آلبوم عالیست. بعد رفتم آلبومهای بعدیش را هم گوش کردم که دیدم عجیب سانتال و ضعیف شده. از شهرت به بعدش، نه تنها در آثار و ساختار و محتوایشان، حتی دیدم در پوشش هم سانتال شده است و به درد نمیخورد. اما دل قلندر هنوز خوب است. (البته در همین قطعۀ زیبای دل قلندر، دوبیتیِ شاهکارِ باباطاهر را در یکی از سطرها با اشتباه وزنی میخواند: "اگر دوران به نا اهلان بماند")
8. دانلود آهنگ «دل قلندر» مهرافروز
گونۀ موسیقی: پاپ | آهنگساز و خواننده: هژیر مهرافروز | آلبوم: «دل قلندر» | شاعر: باباطاهر و عراقی
دل قلندر است مولا جان
مستِ حیدر است مولا جان
گونۀ موسیقی: پاپ، مبتنی بر موسیقی خراباتی و قلندری | آهنگساز و خواننده: همان | آلبوم: همان | شاعر: ابوسعید ابوالخیر، میرزا حبیب خراسانی
ما کشتۀ عشقیم و جهان مسلخ ماست
ما بیخور و خوابیم و جهان مطبخ ماست
ما را نبود هوای فردوس از آنک
صدمرتبه بالاتر از آن دوزخ ماست
____________________________
از فرمان فتحعلیان
اگر بحث از موسیقی پاپ و حضرت علی (ع) شود و اسمی از فرمان فتحعلیان نیاید شاید کار درستی نباشد. ایشان کارهای متعددی برای مولا علی (ع) خواندهاند. اما من بیشترشان را نمیپسندم. مگر همان معروفترین و قدیمیترینش که بهنظرم زیباست.
10. دانلود «بابا حیدر مدد» فتحعلیان
گونۀ موسیقی: پاپ | آهنگساز و خواننده: فرمان فتحعلیان | آلبوم: «راه عشق» | شاعر: _احتمالاً_ سیدعلی عمرانی
من مست مستم بابا حیدر مدد
من حق پرستم بابا حیدر مدد
مطربا چنگ بزن و دف بزن و تار بزن
بر جهان تار از آن یار وفادار بزن
دمی از مدح علی حیدر کرار بزن
یعنی آن روز که حق بود و دگر هیچ نبود
در پس پرده ی معبود علی بود به سجود
مطربا چنگ و می و ضربت و نی ساز کنید
دمی از مدح علی را همه آغاز کنید
مدح شه را به لب لعل گوهر باز کنید
____________________________
از سیدعلیرضا عصّار
این بخش مکمل است. چون هیچکدام از دو آهنگ آقا سیدعلیرضا عصّار برای حضرت علی (ع) نیستند. ولی حال و هوای قلندری و عرفانِ علوی دارند. اولی بین همۀ مردم معروف است که برای حضرت علی است، شعرش هم معروف است که برای مولوی است، اما هیچکدام نیست. شعر برای جناب سید شاه فضلالله حروفی نعیمی استرآبادی است و در آهنگ هم هیچ تصریحی نسبت به مولاعلی (ع) وجود ندارد. اما لحن حماسی و قلندری، آن دفهای همراه با عصار، آن گیس و ریش و سبیل و چشم و ابروی ایرانی و قلندری و آن سیادت و آن چندسال پیاپی در شب عید غدیر میهمان تلویزیون بودن و دیگر زمینهها باعث شده این آهنگ غیرمستقیم انحصاری مولا باشد. ارتباط آهنگ دوم با مولاعلی (ع) از این هم بعیدتر است. چهبسا به آقا صاحبالعصر بیشتر بیاید! و بیشتر از همه بهنظر میآید مخاطب «انسان» باشد. حالا چه انسان کامل، چه انسان سالک... البته وقتی برداریم سه تا غزل مولوی را با هم قاطی کنیم همین ابهامات پیش میآید! ... اما خب بالاخره کار فضای قلندری دارد و یکجا هم تصریح به نام مولا. هرچه هست اینقدر هست که اینها موسیقیِ قلندریِ امروزِ شیعه است.
11. دانلود «ای کاروان» عصار واصفهانی
گونۀ موسیقی: پاپ | تنظیم: فؤاد حجازی | خواننده: سیدعلیرضا عصار و محمد اصفهانی | آلبوم: «کوچ عاشقانه» | شاعر: نعیمی استرآبادی
بر قدسیان آسمان ، من هر شبی «یاهو» زنم
گر صوفی از «لا» دم زند، من دم ز «الّا هو» زنم...
گونۀ موسیقی: پاپ | آهنگساز و خواننده: سیدعلیرضا عصار | تنظیم: فؤاد حجازی | آلبوم: «حال من بی تو» | شاعر: مولوی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی
در خیبر است برکن که علی مرتضایی...
____________________________
از خشایار اعتمادی
13. دانلود «خاک آستان علی» اعتمادی و اصفهانی
گونۀ موسیقی: پاپ | آهنگساز: فؤاد حجازی | خوانندگان: خشایار اعتمادی و محمد اصفهانی | آلبوم: «فصل آشنایی» | شاعر: مظاهر مصفا
من آمدهام به کوی علی، که سر فکنم به پای علی
گداخته از جفای همه گریخته در وفای علی...
____________________________
از شهید ناصر عبداللهی
14. دانلود «احمد ثانی» عبدالهی
گونۀ موسیقی: پاپ | آهنگساز، خواننده و شاعر: ناصر عبداللهی
علی ای احمد ثانی به رجعت بالها وا کن
علی ای مرد دین باز آی و فتح کل دنیا کن ...
حسن صنوبری

یا: ۱۰ فیلمی که هرکسی باید در زندگیش آن را ببیند!
یا: هزار و یک کتابی که قبل از مرگ باید خواند!
یا: کتابهایی که باید پیش از مرگ خواند!
یا: صد رمان و داستانی که باید در طول زندگی بخوانید!
یا حتی: پانصد شعری که هرکس باید آنها را خواندهباشد!
حتماً شما هم از این لیستها و یادداشتها و تیترها و اعداد زیاد دیدهاید. حرفهایی جالب و جنجالی هستند. «آدم خر کن». _و آیا هر آدمی؟... _نه، بیشتر مختص دانشجوهای بی غل و غشِ سال اولی یا افرادی که گمان میکنند هنوز در فرهیختگی و روشنفکری به اندازۀ کافی رشد نکردهاند. کافیست یکبار از خودمان بپرسیم این «باید»ها از کجا آمدهاند؟ هر «باید»ی خود «باید» مبتنی بر قانون و قاعدهای باشد. یا قانونِ خدا: قرآن کریم. یا قانون فطرت: اخلاق. یا دست کم قانونِ مصوّبِ بشری: قانون رسمی هر کشور. این قوانین الزامآورند، اما تنها برای پیروانشان. در ایران قانون آمریکا ارزشی ندارد (البته قانون آمریکا در خود آمریکا هم ارزشی ندارد.) برای یک مسلمان قوانین بودایی اهمیتی ندارند. برای یک گرگ سخن گفتن از وجدان احمقانه است. پس حتی همین قوانین هم برای همه الزامآور نیستند. اما ما گاهی تیترهایی را میبینیم که بی اتکا به هیچکدام از اینها «باید»ی را خطاب به همه میگویند. آخر به چه حقی؟
تو کی هستی که چنین امری میکنی؟
_و دریغا_ من که هستم که حرف تو برایم اهمیت دارد؟!
از نیازهای کاذبی که پس از مشروطه در ما _مخصوصا قشر تحصیلکرده_ به وجود آوردند «نیاز به روشنفکر بودن» است. انگار یک چیزی است مثل «احتیاج بدن به ویتامین ث». درحالی که عقل بر اولی صحّه نمیگذارد. این فقط یکجور عقدۀ روانی و احساسِ حقارتِ نهادینه شده در بعضی نفوس است. غربباختگیِ فرهنگی است. انسان بلند نظر و یک فرد با شخصیّت هیچوقت چنین احساس حقیرانهای ندارد. و این البته سوایِ نیاز به دانش و علاقه به هنر و زیبایی است که نیازی طبیعی و گرایشی فطری برای هر انسان است.
بهطور کل بنده که نظر صریح و اصلیام را در این باب در این شعر گفتهام: کتاب. یعنی تنها کتابی که واقعاً همه باید بخوانیم فقط قرآن است. حتی کسی که دیوان حافظ نخوانده باشد را هم جهنم نمیبرند. اما اگر از اینگونه مواضع صریح و حکیمانهام هم کوتاه بیایم و به عقل بشری رجوع کنم، هیچ عقلی تجویز نمیکند که همۀ ملل و همۀ افراد با همۀ حالات و احوال مخصوص به خودشان باید صدتا کتاب یکسان را حتما بخوانند. هرکسی عمری دارد و دنیایی و جهانی و تمایزی. هرکسی باید کتابهایی را بخواند که به کارش میآید. که دوستشان دارد. که ارتباطی به او دارد. انسان رایانه نیست که روی همۀ نسخههایش نرمافزار ویندوز نصب کنیم. نرمافزار ویندوز و هیچ نرمافزار و هیچ کتابی، وحی و قرآن نیستند که حقیقتاً «هدیً للناس» یعنی «راهنمایی برای تمامیِ آدمیان» باشد.
لذا عموماً اینگونه تیترها و یادداشتها فقط برای ارضای توهمِ «روشنفکر شدن در ده دقیقه» نوشته و خوانده میشوند. البته گاهی هم _نوشتنشان_ جنبههای اقتصادی و تبلیغاتی دارد. طرف بین صد کتاب خیلی یواش کتاب خودش را هم میگذارد. یا دیدم آن بزرگواری که پانصد شعر را نوشته، نه یکی نه دوتا، تعداد قابل ملاحظهای از شعرهای خودش را هم آن وسطا جاسازی کرده است!
اگر دقت کنید این «باید»ها عموماً یا در باب ادبیات داستانی هستند یا آثار سینمایی (مورد شعر استثنا بود). و همین هم نشان از همان حقارتِ ناخودآگاهِ از مشروطه به بعد دارد. و اِلّا اگر کسی از «صد حدیثی که همه باید بخوانیم»، «ده سورۀ قرآن که باید قبل مرگ خواند» یا حتی «سی نکتۀ پزشکی که همه باید درمورد سلامتِ لثه بدانند» سخن بگوید، سخنش خارج از بحث ماست و اصلاً نکوهیده نیست.
نیز، معرفی کتاب و فیلم و هرگونه آثار هنری از منظر یک فرد _و نه با احاله به یک بایدِ الزامآور و قانونِ کلی نانوشته_ خارج از بحث ما است و امری پسندیده است. این نمودِ عینیِ «کار فرهنگی» است، به شرطی که با دقت و آگاهی انجام شود.
بگذریم.
کلاً فکر کردن کار خوبی است. یک حرف خیلی خوبی در کامنتم در وبلاگ «عقل و زندگی» گفتم نقل به این مضمون که پیش از فلسفهخواندن، آدم باید به فلسفۀ فلسفهخواندن (چه به معنا الاعم، چه درمورد خودش به طور خصوص) بیاندیشد. لذا قطعاً کتابخواندن بماهو کتابخواندن، بی توجه به فلسفۀ کتابخواندن و چگونگی و چراییاش، نهتنها کار روشنفکرانه و فرهیختهمنشانهای نیست، بلکه امری جاهلانه و بسیار عوامانه است. این است تفاوت روشنفکری در لفظ و ذهن با روشنفکری در معنا و عینیتِ جامعۀ امروزِ ایرانی.
هرکس باید خودش به این نتیجه برسد که واقعاً چه کتابهایی را "باید" بخواند.
* خواندنِ مطلبِ آخرِ وبلاگِ «شکوائیه» انگیزه شد این دردودل را بنویسم:
عمر گذشت و همچنان داغِ وفاست زندگی
اولینبار که این غزل بیدل را خواندم خیلی سنم کم بود، اما لطف خدا شامل حالم شد و در حد خودم مرا گرفت. ردیفش ردیفِ بسیار خاصیاست و خوشحالیم به جای یک شاعر مضمونبازِ درجه دوی سبک هندی، مورد توجه یک شاعر اندیشمند و خردمند واقع شده. بعضی بیتهایش خیلی غمگین است و بعضی بیتهایش پلی دارد از غم به شادی، بعضی بیتهایش حتی شاد و معطوف به قدرت. اما بیتهای غمگینش بیشتر است و اندوهش هم اندوهی عمیق و اندیشمندانه است. در یکی از همین بیتهای اندوهگین پرسش از زندگی مطرح میشود که پرسشی فیلسوفانه و جانکاه است. مخصوصاً در میانِ شاعرانِ معاصر خیلیها به زندگی اندیشیدند و سعی کردهاند پیدایش کنند. خودش را و معنایش را. حتی شعر بعضیهایشان شبیه هم شده. مخصوصاً منظورم شعرهاییست که مثل همین غزلِ بیدل، لفظ و معنای «زندگی» هردو در شعر حضور دارند. آنهم حکیمانه.
مثلا اخوان در آن شعر زیبایش در گفتوگوهایش با «شاتقی» در آن کتابِ عزیز و دوستداشتنیِ «سه کتاب» ( «در حیاط کوچک پاییز در زندان» + «زندگی میگوید اما باز باید زیست» + «دوزخ اما سرد») داستان را اینطور شروع میکند:
زندگی با ماجراهای فراوانش،
ظاهری دارد به سان بیشهای بغرنج و درهمباف
ماجراها گونهگون و رنگ وارنگست؛
چیست اما سادهتر از این، که در باطن
تار و پودِ هیچی و پوچی همآهنگ است؟!
چه طنز غمانگیزی دارد این نتیجهگیری!
... تا آنجا که ناگهان وسط حرفهای یکطرفه و حکیمانه اخوان در شعر دیالوگی آغاز میشود:
« _ هی فلانی!
زندگی شاید همین باشد»
که تبدیل میشود به یکی از سطرهای معروف اخوان. البته ابهامِ زیبای این سطر آغازین در سطرهای بعد باز میشود:
«_هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد»
خیلی زیباست. «خیلی» کم است. زیباست. فقط ساختارش را میگویم. محتوایش که آدم را از بین میبرد.
(... ای خدا بیامرزدت. چطور ما بعد از تو ادعای شاعری کردیم؟ آنهم ادعای نیمایی؟ وه، که چه گستاخ ما!)
به بحث برگردیم: پس در شعر اخوان دیدیم محتوای صحبت درباب زندگی را، و ساختار «زندگی شاید فلان چیز باشد» را. این یک ساختار است. اما آیا فقط اخوان چنین سخن گفته؟ خیر، شعرهای دیگری از شاعران دیگری هم هستند، همگی هم معروف و موفق.
فروغ فرخزاد در یکی از مهمترین کتابها و یکی از مهمترین شعرهایش، یعنی شعر «تولدی دیگر» در کتاب «تولدی دیگر» کلّی در اینباب حرف میزند:
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
این سطر عالیست. چندتا سطر عالی دیگر هم دارد اینجا. بقیهشان هم خوب است. اما عالیهایشان متمایزند. تناسبِ دراز بودن و طولانی بودن با اندازۀ سطر و طولِ وزن، نیز با تصویرِ ارائه شده و امتدادش، نیز با خودِ معنای زندگی، فقط یکی از شگفتیهای این سطر است.
در این شعر اول چند تصویر و تعبیرِ پیاپی از زندگی را برمیشمارد که اگر دقت کنید همه منتظرِ «معنا» هستند. یعنی در نهانِ خود پرسش از گم شدن معنا دارند. پس از این تصاویر و تعابیر بین سطرها فاصله میگذارد و تصویر و تعبیری عاشقانه ارائه میکند. گویا این آخری پاسخی برای پرسش معناست. تمایز محتوایی تصاویر و تعابیرِ اولیه با آخری، با فاصله و چینش منطبق است. بنگرید:
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهء رخوتناکِ
دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بهخیر»
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من، در نینیِ چشمان تو خود را ویران میسازد
و البته این تصویر و تعبیرِ عاشقانه در شعر ادامه پیدا میکند و شاعر آن را بسط میدهد (که خودتان میتوانید بروید بخوانید!)
این بود «زندگی شاید فلان چیز باشد»ِ فروغ. و البته دیدیم تفاوتِ تعبیرِ اخوان با تعبیرِ فرخزاد از زندگی را. اخوان هم در بخش نخستِ شعرش از بیمعناییِ زندگی حرف میزند. و در بخش دوم شعر به معنایی میرسد. این شباهتِ این دو شاعر است. هر دو یأس و دهشتناکیِ بیمعنا بودنِ زندگی را درک میکنند و هر دو از این مرحله میگذرند و به معنایی متوجه میشوند. اتفاقاً معنای موردِ نظرِ هردو هم مرتبط با «عشق» است. این شد شباهتِ این دو شاعرِ بزرگ و دو شاگردِ بینظیرِ نیما. و اما تفاوتشان: معنایی که اخوان پیدا میکند معنای سیاهیاست، رنجِ محتوم است. اما معنایی که فروغ از آن سخن میگوید زیباتر و روشنتر است. امید دارد. هرچند امیدواریِ فروغ فرخزاد یک امیدواری با چشمهای گریان و دستهای لرزان است. امیدی با نهایتِ رنج. ایمانی جانگداز. چونان مؤمنی که آتش به دست دارد (به تعبیر آن حدیثِ معروفِ آخرالزمانی). این است تفاوتِ یک مردِ مرگنژادِ میرندۀ دیرینۀ ایرانی با یک زنِ زندگیتبارِ زایندۀ امروزی. ولو هردو اندوهگین، ولو هردو متوجه و آگاه بر تاریکیها و بیمعناییها.
و اما شاعر دیگری که باز به زندگی فکر کرده و خیلی بیشتر از همکلاسیهایش از زندگی حرف زده بیشک سهراب سپهری است. در یکی از شعرهای «حجم سبز» خیلی ساده و شاید هوشمندانه میگوید:
زندگی یعنی: یک سار پرید
اما اصل حرفهایش در همان منظومۀ معروفِ «صدای پای آب» است. خیلی هم حرف زده. شاید نقل همهاش کمی خارج از حوصله باشد. هم کلی درباب «مرگ» حرف زده هم درباره «زندگی». مخصوصاً از آنجهت که این بخشِ صحبتهای صریحش دربارۀ زندگی، مقدمۀ بخش مهمتری است و در ساختار کلی معنا پیدا میکند، شاید با نقلِ همهشان شعر را بد و پرحرف جلوه بدهم. از طرفی برخلاف شعر اخوان و فروغ و خود اخوان و فروغ، زندگی برای سهراب مسئله نیست، یعنی در شعرش هم سیر خاصی طی نمیشود. بلکه زندگی برای سهراب یک پاسخ ساده و آماده است. او یک پاسخ دارد و همان را با تعابیر و تصاویر مختلف بیان میکند که بعضاً بسیار هم زیبا هستند و بعضاً نیز خنک و شل. یعنی فروغ و اخوان از یک مرحلهای که پرسشی هم دارد، آغاز میکنند و به سوی پاسخ میروند، حداقل دو مرحله. اما شعر سهراب فقط یک مرحله است و سیر ندارد. با همان پاسخ هم آغاز میشود. شاد و خوشحال و سرحال. بعضی از تصاویرش مثل بعضی از تصاویر فروغ میخورد که راویِ بیمعنایی باشد. اما بهنظرم اینجا منظور سهراب (برخلاف فروغ) این است که همین بیمعنایی و معنای کم هم به نوعی بسیار با معنا و زیباست.
علیایحال بخش مربوط به «زندگی» شعر "صدای پای آب" را کامل نقل میکنم!
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازۀ عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچۀ عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبۀ دستی است که میچیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بُعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شبپره در تاریکیاست.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشۀ مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی "ماه"،
فکر بوییدن گل در کرهای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکۀ دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی "مجذور" آینه است.
زندگی گل به "توان" ابدیت،
زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما،
زندگی "هندسۀ" ساده و یکسان نفسهاست.
حالا فکر نکنید همۀ سطرهای سادهاش، شل است! این اشتباه خیلی از سهراببازها، مقلدانِ ضعیفِ سهراب و حتی منتقدانِ سطحینگر او است. حال آنکه همین سهرابِ بهنظر صاف و ساده و حتی الکیخوش، گاهی حواسش خیلی جمعِ ظرافتها و ظرفیتهای واژهها و تعابیر و تصاویر است. برای مثال: «بشقاب» همچین الکی هم در شعر نیامده.
این هم تعبیرِ سهراب سپهری از زندگی که هم در ساختار هم در محتوا تفاوتهایی با شعر دو شاعر قبل دارد و البته شباهتهایی. یعنی میتوان که احتمال داد که دو نفر از این سه نفر اول شعر یکیشان را خواندهاند و بعد به نظر خودشان درمورد «زندگی» اندیشیدهاند. موضوعی که با نگاه به تاریخِ شعرها قابل بررسی است. هرچند فقط در حد احتمال. ولی همین فکر کردن به معنای زندگی و ارائۀ تعبیری و تصویری از آن بهطور توأمان در شعر این شاعرانِ همزمان و تا حدی همسبک (شاعران نیمایی) جالب و مقایسهکردنیست.
بهنظر میرسد اینگونه نگاه و تأمل درباب شعر امری معاصر باشد. شاعران گذشته هم به زندگی اندیشیدهاند اما به نحوی دیگر. آنان زندگی را داستان و روش زیستن در دنیا میدیدند. به تعبیری گستاخانه: خیلی کاری به وجود نداشتند، بلکه متعرض موجودی بودند به نامِ «دنیا» که هم «تاریخ» دارد هم «قواعد» هم «آفریننده». لذا پرسششان بیش از اینکه مایۀ فلسفی داشته باشد مایۀ عرفانی دارد (هرچند نه فلسفه است نه عرفان). البته منظور بنده از «وجود» بیش از اینکه وجود بماهو وجودِ فلسفه اسلامی باشد، وجودِ فلسفه غرب است. همان اگزیستانس یا وجودِ انسانی. لذا شاعرِ معاصر بیشتر متوجه وجودِ انسانی زندگی است اما شاعر کهن خود را یکی از هزاران ذرۀ سرگردان در دنیا (به مثابۀ یک موجود تاریخمند و قاعدهمند) میبیند. این است که به جای «زندگی» از «بازیِ چرخ» و «ارادۀ فلک» و «کارِ جهان» و «چنین است رسم سرای سپنج» حرف میزند.
همۀ این حرفها را زدم که بگویم انگاری بیدل دهلوی در آن غزل لطیفش تعبیری معاصر از زندگی دارد. حداقل در بعضی از بیتهایش. یعنی او هم واقعاً از خودِ خودِ زندگی پرسش میکند.
حالا جدا از همۀ این حرفها بیایید چندتا از بیتهای زیبا و غمگین و زهرآگینِ دیگر آن غزل را بخوانیم و صفا کنیم:
آخر کار زندگی نیست به غیر انفعال
رفت شباب و این زمان قدِّ دوتاست زندگی
دل به زبان نمیرسد لب به فغان نمیرسد
کس به نشان نمیرسد تیر خطاست زندگی
...
شورِ جنون ما و من، جوش و فسونِ وهم و وظن
وقفِ بهار زندگیست
لیک کجاست زندگی؟

سومین جلسه از سلسه جلسات عصر اثر با موضوع نشست نقد و بررسی کتاب گزیدهی اشعار علی معلم دامغانی، روز دوشنبه 18 اسفندماه، در محل کانون اسلامی انصار برگزار شد. در این جلسه، کتاب گزیدهی اشعار علی معلم دامغانی با حضور یوسفعلی میرشکاک، نعمتالله سعیدی و زهیر توکلی به عنوان منتقد مورد بررسی قرار گرفت. در ابتدای این جلسه حسن صنوبری در جایگاه مجری و کارشناس برنامه، ضمن سلام و خوشامدگویی به حاضران، اشاره داشت که این سلسله جلسات، بیش از اینکه مربوط به نقد آثار باشد، با هدف معرفی آثار شاخص در حوزه ی شعر معاصر برگزار میشود. وی سپس با قرائت بخشی از متنِ «پنجرهای به شعر علی معلم دامغانی»* به معرفی میهمانِ جلسه و جایگاهش در ادبیات معاصر پرداخت. صنوبری پیش از دعوت از منتقدان تاکید کرد : «ترجیح ما این است که منتقدانِ گرامی هم درمورد شعر استاد معلم بهطور کلی سخن بگویند و هم بهطور خاص به بررسی کتاب «گزیده شعر علی معلم دامغانی» که به همت آقایان محمدکاظم کاظمی، سید ابوطالب مظفری و محمد نوراللهی گردآوری شده است بپردازند».
یوسفعلی میرشکاک: معلم شاعر شاعران است، نه شاعر مردم
پس از این مقدمهی مجری، نخستین فردی که شروع به سخنرانی نمود، یوسفعلی میرشکاک بود. وی در ابتدای سخنان خود ضمن اظهار مسرت از دیدار مجدد استاد معلم دامغانی، گفت: «من به سراغ حرفهای خودم دربارهی معلم میروم، چون با چیزهایی که دوستان در این کتاب نوشتهاند هیچ موافق نیستم. از اشتباهات جزئی، مثل اینکه بیت «کنگره ویران کنید از منجنیق | تا رود فرق از میان این فریق» مولوی را نفهمیدهاند و نسبت دادهاند به قصیدهای از خاقانی گرفته تا اشتباهات کلی که دوستان بسیار راحت درمورد غث و سمین شعر نظر دادهاند، آن هم شعر کسی مثل معلم که اگر انتهای تاریخ ما باشد و تاریخ ما به پایان رسیده باشد _که انگار این طور است_ او آخرین شاعر بزرگی است که ما در تاریخ خود داریم. شعر معلم شعر ذوقی نیست و معلم در شعرهایش برخلاف ترانههایش شاعر مردم نیست، بلکه معلم شاعر شاعران است؛ مانند بیدل که میتوان در سایهاش نشست و مشق شاعری کرد. معلم جزو موارد نقض این سخن بیهودهی غربی است که "اساس شعر خیال است و شعر کلام مخیل است". بنیاد شعر معلم، تفکر است، یعنی آن بخشی از شعر معلم که معلم را معلم کرده و باعث میشود من بگویم ایشان پس از بیدل بزرگترین شاعر ماست، تفکر معلم است. بزرگان ما همه اهل تفکر بودهاند و هیچکس اهل کلام مخیل و شاعری محض نبوده است. این شعر ارزشمند است چون بنیادش تفکر است. اما تفاوت معلم این است که معلم در هیچکدام از مثنویهایش شأن صوری و لفظی شعر را نمیشکند، یعنی به خاطر این که حرفش را بزند شعریت شعر را قربانی اندیشه نمیکند، به خلاف مولانا و عطار. شاید بتوان گفت پس از سنایی و بیدل، معلم تنها شاعر متفکری است که حواسش به جنس لفظ هم هست و لفظ را فدای معنا نمیکند.»
میرشکاک با اشاره به توانایی معلم در قالب مثنوی افزود: «اگر معلم میخواست حرفهایش را در قالب غزل بگنجاند احتمالا جواب نمیداد، چون فضای غزل بسیار اجمالیتر از آن است که اندیشهی معلم را تاب بیاورد. کاش معلم بیرون از پردهی اجمال نیز تفکراتش را بیان میکرد؛ چون شعر به هر حال به خاطر ذات وزن اجمالی است و سخنی که به شعر بیاید بیشتر از القاء اصول نیست و تفریع فروع به عهدهی کسانی است که میپذیرند آنچه را در شعر هست.»
میرشکاک: معلم با حکمت تاریخ حرفش را می زند
شاعر کتاب زخم بیبهبود با اشاره به مثنوی معلم در سوگ امام خمینی(ره) اضافه کرد: «معلم در این مثنوی میگوید اگر تو حافظ وضع موجود باشی اقتدایت به عاشورا و سقای کربلا معنی ندارد، چون آنها نافی وضع موجود بودند. تفکر شعر معلم، گسسته و موضوعی نیست، بلکه پیوسته و موضعی است؛ شاعر نسبت به کل عالم موضع و به تعبیر نیچه پرسپکتیو دارد و نمیخواهد تنها شعر بگوید.»
یوسفعلی میرشکاک بیان کرد: «در کل سبک بازگشت و مشروطه به این سو، هیچ شاعری مثل معلم با حکمت تاریخ یا به قول امروزیها فلسفهی تاریخ حرفش را نزده است. آیا معلم نمیتوانست مقاله بنویسد؟ بسیاری مقاله نوشتند، اما همهاش را باد برد. چون تقدیر تاریخی این سرزمین از ابتدا در شعر رقم خورده، شعر ماندگار است. این حرفها درونی هستند و از کتاب بیرون نمیآیند بلکه حاصل همتافت بین خرد و عاطفه و گفتار شاعر و جانبینی و جهانبینی توامان شاعرند.»
نویسندۀ کتاب نیستانگاری و شعر معاصر با اشاره به ترانههای استاد معلم گفت: «از ابتدای "بوی جوی مولیان..." که رودکی با چنگ نواخت تا ترانههای امروزی، تفکر خاصی در ترانهها دیده نمیشود؛ اما ترانههای معلم نیز حرف دارند. مثل همان ترانۀ «برید از اونا بپرسید که شنیدههارودیدن». شاعر ملتزم به تفکر نیست، بلکه تفکر ملتزم به شاعر است و به دنبال شاعر میآید.»
میرشکاک در پایان سخنان خود از شاعران درخواستی کرد: «خواهشی که از شعرا دارم این است که برخورد لفظی و صوری با شعر معلم نداشته باشند؛ بلکه از شعر معلم یاد بگیرند چگونه تفکر را وارد قلمرو شعر کنند.»
زهیر توکلی: زبان شعری معلم، بیانگر نوعی غیرت، تعصب و عشق به زبان فارسی است
پس از پایان سخنان میرشکاک، زهیر توکلی سخنان خود را آغاز نمود. وی پس از مقدمهای کوتاه در مورد سابقهی حضور خود در جلسات ادبی استاد معلم، اشاره داشت: «دو رویه در شاعران قدیم وجود داشته است. یکی رویهی صاحب قابوسنامه است که به پسرش میگوید شعر را از بهر مردمان گویند نه از بهر خود. رویهی دیگر، رویهی عطار است که در یکی از کتابهای خود اشاره میکند که شاعر دردی دارد که خواب را از چشم او میگیرد و با نوشتن شعر میتواند این درد خود را التیام بخشد. کهنگراییای که در زبان شعر آقای معلم هست، از جنس کهنگرایی اخوان ثالث یا شفیعی کدکنی نیست. کهنگرایی ایشان تعصب و غیرتی به زبان خراسانی است. دیگران معاملهای کردهاند به حساب ارادت و علاقهای که به خراسان داشتند ولی چیزی که مخاطب در شعر استاد معلم میبیند این است که ایشان در واقع به نوعی انتخاب زبان شعر دستزدهاند برای نوعی تعصب و عشق و غیرتی که به زبان فارسی دارند. از نظر من این نوع استفاده از زبان نیز خودزنی است؛ در شعرهای ایشان تعمدی بر استفاده از الفاظ قدیمی وجود دارد که گاهی او را از زبان فارسی روزمره دور میکند. مثلا در «بر دهل بی هنگ بی هنجار، میکوفد باد»، به جای «میکوفد» میشد بگوید «میکوبد»، مشکلی هم پیش نمیآد چون اینجا ردیف است. یا در « روح دیو است، دروج است، فریب است این باد» به جای «دروج» میشد «دروغ» بیاید، اما شاعر آگاهانه آن صورت کهن را استفاده کرده است. اتفاقی که در شعر ایشان افتاده است و پیش از این هم وجود داشته است، مقدس کردن یک جغرافیا و تاریخ است. در اشعار استاد شفیعی کدکنی هم این تقدیس و تقدس خراسان بزرگ با تفاوتهایی دیده میشود. علی معلم این دغدغه که مردم زبان کهن نمیفهمند را رها کرده است و از این رو شاید زبان شعری ایشان از زبان فارسی امروز اندکی جدا باشد. حتی اخوان هم اندکی این دغدغه را داشته است که مردم باید زبان شعر را بفهمند. استاد معلم شعر خود را به زبان خراسانی میگویند و تلقی ایشان از خراسان، حتی به تلقی استاد شفیعی کدکنی از خراسان نیست. درک ایشان از خراسان محدودۀ وسیعی است که دامغان و صد دروازه و ری و بسیاری از شهرهای دیگر را در بر میگیرد. خراسانی که ایشان میگوید، از یک منظر خراسان زبان و ادبیات فارسی است و این به صراحت در قصیدهای که برای امیرخسرو دهلوی گفتهاند، مشخص است.
هوشنگ ابتهاج در خاطرات خود اشاره میکند که ببینید حافظ و سعدی با مردمی که دارای تاریخ بسیار متفاوت و در حال تغییرند چه کردهاند که مردم چنین برای شاعران ارج و منزلت قائل هستند؟ تاریخی که به لحاظ فیزیکی و سیر خطی زمان، مدام انقطاع دارد و مدام دچار نسلکشی میشود چه چیزی آن را استمرار داده است؟ مهمترین عنصر آن به عنوان یک ایرانی، ادبیات و زبان فارسی است و چون ادبیات و زبان فارسی از خراسان شروع میشود و همچنان زبان معیار ما، زبان دری است. این خراسان همان خراسانی است که آقای معلم به آن نظر دارد و علیرغم همهی اقتباسهای هنرمندانهای که از بیدل، صائب و نظامی دارد، به زبان خراسانی نظر دارد. از نظر من آقای معلم در مثنویهای خود بیش از هر کس دیگری به نظامی نظر دارند؛ چون ایشان اصالتا شاعر غریبگو و غریبدوستی هستند و چون نظامی غریب است، توجه ایشان به وی بسیار جدی است. البته این نکته هم اهمیت دارد که شعر آقای معلم خود غریب و دیریاب است. غرض اینکه خاستگاه زبان فارسی امروز ما زبان خراسانی و محمل و جایگاه اصلی زبان دری، همان زبان خراسانی است. نکتهی دیگر، این است که ایشان احساس میکند متعلق به دورهی دیگری است و از این رو زبان خود را به این شکل درمیآورد و بر اساس آنچه که من در اشعار آقای معلم دیدهام، معتقدم که این صداقت در آینده اثر خواهد گذاشت.»
شاعر کتاب میخانقاه در ادامه افزود: «ایرادی که من به این کتاب دارم این است که غزلهای استاد در این کتاب آورده نشده است، در حالیکه بعضی از غزلیات ایشان بسیار لطیف و زیبا هستند. نقد دیگری که من بر این کتاب وارد میدانم این است که نباید گزیده جمع میشد. زیرا واقعا یک بیت استاد معلم هم یک بیت است. بهتر بود همه شعرها جمع میشد. نکتهی سوم این است که من از قلمانداز خوشم نمیآید. قلماندازی نباید در این کتاب وجود میداشت و به نظر من یکدستی این کتاب را از بین برده است؛ بهتر بود که یا مقاله در انتهای کتاب در توضیح آن ضمیمه میشد و یا مانند کاری که آقای ترکی در رجعت سرخ ستاره انجام داده است، به صورت پانویس ترکیبات یا تلمیحهای ناملموس را اضافه کند. این نوع قلماندازی در این زمینه حاکی از نوعی اشراف به شعر است که از نظر من کسی در مورد شعر آقای معلم چنین تواناییای ندارد. »
در اینجا مجری جلسه متذکر شد بسیاری از مقدمهها با توجه به مطلع نبودنِ خواننده از فضا و حواشیِ دورانِ سرایش شعرها و انتشارشان در مجلهها مخصوصا برای مخاطب عام راهگشا و مفید است و شاید اشکال اصلی متوجه آندسته از مقدمهها باشد که ا یک مقدمه فراتر رفتهاند و با قضاوت درمورد شعر پیش از خواندن به مخاطب پیش فرض میدهند، مخصوصا که گاهی این قضاوتها منفی و یا کاملا سلیقهای هستند. توکلی با منصفانه دانستن این تمایز درمورد مقدمههای کوتاهِ ابتدای شعرها بحث خود را چنین ادامه داد:
«نکتهی دیگر این است که مقدس کردن جغرافیا و تاریخی خاص، در مخاطب علاقه به تماشای مکانهای تاریخی را به وجود میآورد. از این منظر میتوان گفت که این امر صرفا دیدار با تاریخ نیست؛ بلکه احضار یک دورهی تاریخی است. نکتهی دیگر این است که دقت داشته باشیم جناب معلم بنا به اظهار نظر موسیقیدانان بر موسیقی نواحی تسلط کامل دارند. استاد معلم علاقهای به فرهنگ مردمی و فولکلور دارند و دلیل به بزرگی یاد کردنشان از انجوی شیرازی هم این بود که او با تشکیل گروهی شروع به مطالعه و شناخت فرهنگ مردمی نمود و تاکیدش بر این بود که از عبارت فرهنگ مردمی استفاده شود نه فرهنگ عامه. چون با استفاده از فرهنگ عامه، مردم عادی را از خواص جدا نموده است. از طرف دیگر توجه به این نکته هم دارای اهمیت است که اساسا استفادهی ایشان از اوزان بلند شاید به این خاطر بود که شعر زورخانهای را احیا نمایند و شعر ایشان، شعر پهلوانی است. شعر ایشان ابعاد بسیار زیادی دارد. اگر ما از شعر انقلاب صحبت کنیم، باید بگوییم که استاد معلم و اشعار ایشان همیشه جزیرهای جدا در شعر انقلاب بود. یکی از علتهای غرابت شعر ایشان هم همین است که معلم دست به کار بزرگی زده است و خواسته این ابعاد مختلف را با هم جمع کند و در بعضی از اشعار که مخاطب احساس میکند شعر یکدستی خود را از دست داده است به همین خاطر است.»
نعمتالله سعیدی: شعر معلم آیینهای است برای مخاطب که میتواند درونیات خود را در آن ببیند
پس از پایان سخنان توکلی، صنوبری از نعمت الله سعیدی، منتقد و شاعر، دعوت نمود تا سخنان خود را آغاز نماید. وی در ابتدای سخنان خود ضمن تشکر از تدارک این جلسه، تصریح نمود: «ما دو طیف شاعر داریم، شاعرانی که تربیت میشوند، کتاب میخوانند، مهارت کسب میکنند و تلاش میکنند که شعر خوب بگویند. طیف دیگر شاعران، کسانی هستند که تلاش میکنند که شعر نگویند. به تعبیر دیگر، این افراد وقتی شعر میگویند که نمیتوانند شعر نگویند. من استاد معلم را از گروه دوم میدانم. ایشان کسی است که تا وقتی که نتواند شعر بگوید شعر نمیگوید و زمانی دست به قلم میبرد که دیگر نتواند شعر نگوید. در خصوص نکتهای که آقای زهیر توکلی اشاره کردند تحت عنوان قلمانداز، در بسیاری از مواردی که در توضیح اصطلاحات و واژههای ناملموس اشعار آمده است، به مخاطب عام کمک شایانی کرده است. اما در مورد شعر خود آقای معلم، این یادداشتنویسی نه فقط قلمانداز که بعضی اوقات غلطانداز است.
نویسندۀ کتاب عفریته و افلاطون در ادامه گفت: یک رویکرد وجود دارد که به شعر فرمی نگاه میشود که خلاصهی آن این است که ما در این عالم فرم بدون محتوا میتوانیم داشته باشیم؛ اما نمیتوان متصور شد که محتوایی باشد اما فرم نداشته باشد. چون فرم میتواند بدون محتوا باشد ولی محتوا نمیتواند با فرم باشد، پس اصالت با فرم است. اساس فلسفی آن هم این است که انسان به خود وانهاده است و بنابراین محتوایی وجود ندارد و بنابراین محتواها هم به فرم تقلیل پیدا میکند. بنابراین باید صرفا لذت برد. در نتیجهی این، تفکری شکل میگیرد که دنیا ماشینی شده و اوقات فراغت حاصل شود. این اوقات فراغت به عنوان مسکّن به هنر نظر دارد. در اینجا، بحث مهم دیگری از سوی ابنسینا و سایر بزرگان شکل میگیرد که اساس آن بر این استوار است که غایت انسان لذت بردن است یا فهمیدن؟ تمام لذتها به فهمیدن انسان برمیگردد و در نهایت غایت انسان را در فهمیدن میدانند. وقتی با این زاویهی دید نگاه میکنیم هنر و شعر به صورت اخص، واجد معنای دیگری میشود. ولی متأسفانه امروزه فرمگرایی و ظاهربینی وجود دارد و به همین دلیل توجه به شکل و فرم، سوءتفاهمات بسیاری دیده میشود. مشکل شعر امروز ما این است؛ این که شعرای امروز ما دغدغهی حرف زدن دارند و نه دغدغهی شنیدن. استاد معلم از آن بزرگوارانی است که در درجهی اول دغدغهی شنیدن داشته است. با نگاهی اجمالی به شعرش میتوان دریافت که مطالعات ایشان در حوزهی فلسفه و تاریخ به خوبی در شعر ایشان نمود دارد. در همهی بحرانهایی که امروزه بشر با آن مواجه است، بحران تفکر از همهی بحرانهای موجود خطرناکتر است. بحران تفکر وقتی ریشه میگیرد و گسترده میشود، تبدیل به بحران معنا و پس از آن تبدیل به بحران زبان میشود. علت اینکه این بحران را از سایر بحرانها خطرناکتر میدانیم، این است که بحران زبان، بحران فهمیدن و فهماندن است. شعر وقتی به مقام آیینگی میرسد، مخاطب هر آنچه را که میداند میتواند در آیینهی شعر شاعر ببیند. اگر شعر آیینه شود، دیگر نیازی به معنای شعر نیست. هر معنایی که در ذهن مخاطب هست، شعر بازتابدهندهی آن است. به ندرت شعرهایی داریم که چنین ویژگیهایی داشته باشند؛ اما من شعر استاد معلم را دارای این ویژگی میدانم. من این ویژگی را برای ترانههای استاد معلم قائل نیستم که برای مخاطب عام قابلیت فهم بیشتری دارند؛ این ترانهها دقیقا واجد همان ویژگی کلیای هستند که در دیگر اشعار ایشان میتوان دید.»
علی معلم دامغانی: بحرانِ زبان، مژدۀ ظهور موعود است
به عنوان حسن ختام این جلسه، محمدعلی معلم دامغانی، سخنان خود را در خصوص این جلسه اظهار داشت: «آیا واقعا شعر را میشود با بیان و لغت و عروض و اینها فهمید؟ نه؛ هرکس بخواهد شعر شاعری را متوجه بشود باید آن قدر بخواند که جان او با جان شاعر پیوند بخورد. وقتی کسی به این حد برسد میبیند حتی بعضی حرفهایی که در کتابهای ادبیات نوشته شده است گمراهکننده است.»
استاد معلم با توصیهی خواندن قرآن به حضار افزود: «هیچ کتابی به اندازهی قرآن انسان را روشن نمیکند. هرکس میخواهد راه میانبر برود، هیچ نخواند و همین یک کتاب را بخواند و بخواند و بخواند.»
وی همچنین به شاعران یادآور شد: «حافظ دین خدا بودن، از وظایف شاعر است، آن هم نه به معنای کسی که شعر میگوید، بلکه به معنای کسی که شعور دارد. شعر، ریاضی، هندسه و همه چیز از هیچ و نیستی شروع میشود. از نقطه و صفر تا حروف و اشکال پیچیده. جهان را خدا ساده آفریده، اما دیگران آمدند و تفلسف کردند و پیچیدهاش کردند. اما خدا یک عامی امی را به عنوان پیامبر فرستاد که خط نوشتن هم بلد نبود. هنوز هم اگر اقتدا به خود او باشد باید همهی چیزهایی را که میدانیم دور بریزیم و برگردیم به بساطت محض. به اینکه هیچ نمیدانیم. زندگی بسیار ساده است. توصیۀ من به شما این است که جز این کتاب هیچ نخوانید و لوح خود را سپید و پاک نگهدارید، یا آنقدر بخوانید که از شدت رنگ، لوح دوباره سپید شود. چون جمع همه رنگها سپیدی است و نهایت دانش آموختن رهایی است. اما نصفه نیمه نباشید و نخوانید»
استاد معلم در پایان سخنان خود با اشاره به بحران نابودی زبان فارسی اشاره داشت: «بحران زبان همان مژدهی بزرگی است که باید اتفاق بیفتد تا ما بفهمیم فارسی و عربی و لاتین و بقیهی زبانها با هم فرق ندارند. البته میدانم باورش سخت است؛ اما با مطالعهی قرآن و زبانهای زنده و مردهی دنیا و اندیشههای مهری این قابلفهم است.»
در آخرین بخش جلسه استاد معلم تازهترین شعر خود را با حاضران در جلسه قرائت کردند
*این متن را در ۱۲ بهمن ۱۳۹۳ نوشتهام :
یکم: پنجرهای به شعر علی معلم دامغانی
استاد محمدعلی معلمدامغانی متولد ۱۳۳۰ و معروف به «علی معلم»؛ ادیب، دانشمند، پژوهشگر و از مهمترین شاعران روزگار ما و برترین چهرههای شعر انقلاب است. در نظرسنجی شش سال پیش که درمورد برترین شاعر پس از انقلاب صورت گرفت، علی معلم هم مانند زندهیادان سلمان هراتی، سیدحسن حسینی و قیصر امینپور در صدر برگزیدگان بود، با این تفاوت که آن سه عزیز سفرکرده از تاثر عاطفی و تمایل و توجهی که پس از مرگ یک شاعر درموردش اتفاق میافتد بهرهمند بودند، اما معلم بیبهره از این امتیاز در ردیف برترینها قرار گرفته بود.
در ذهن اهالی ادبیات معلم نزدیکترین تصویر را به تصور دیرین و کهنالگویی که از غولهای ادبیات فارسی و چهرههای برتر و دورانساز شعر کلاسیک داریم، دارد. شاعری که حکمت معنوی، نبوغ شعری و احاطۀ شگرفش بر متون کهن (اعم از ادبی و دینی و تاریخی) همواره مورد تعجب و رشک صاحبنظران و شاعران برجسته بوده است. برای اثبات این نکته کافیست توجه کنیم که مطرحترین پژوهشگرانی که درمورد شعر انقلاب کار کردهاند و مهمترین صاحبنظران جریان شعر انقلاب یعنی شاعران و اساتیدی چون «یوسفعلی میرشکاک»، «محمدرضا ترکی» و «محمدکاظم کاظمی» در حیطۀ شعر معاصر همگی از هواداران پروپاقرص شعر علی معلماند و این هواداری و هواخواهی را بارهاوبارها عنوان کردهاند.
مثنوی، قالب اصلی و مورد توجه معلم است و او ساختاری نوین و متفاوت به این قالب دیرین ادبیات فارسی بخشیده است. ساختاری دشوار که یگانه پیامبر و پیروی راستینش خود معلم بود. هرچند این ساختار به کرّات از سوی عموم شاعران انقلاب مورد توجه قرار گرفت اما کسی نتوانست به خوبی معلم در آن موفق شود.
از مثنویهای مهم و معروف علی معلم دامغانی میتوان به «باور کنیم سکه به نام محمد است»، «تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما»، «هجرت»، «هلا ستارۀ احمد، هلا ستارۀ صبح»، «کلیله»، «نی انبان مشرک»، «ماند زین غربت»، «عزای مرتضی» و «زمان آبستن جنگی است، جنگی مثل عاشورا» اشاره کرد.
قالب ترانه هم از جمله قالبهای شعری معلم است که معلم در دهه هفتاد و هشتاد به آن پرداخت و حاصل کار ترانههای موفق و معروفی شد که با صدای خوانندگانی چون محمدرضا شجریان، علیرضا افتخاری، محمد اصفهانی و مجید اخشابی آنها را شنیدهایم.
گفتنیست معلم هم اکنون رئیس فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران است.
دوم: کتابهای علی معلم دامغانی
۱. رجعت سرخ ستاره
یگانه مجموعهشعر علی معلم که یکبار در سال ۱۳۶۰ منتشر شده است و گویا به اصرار دیگران. چاپ دوم کتاب باز به «اصرار دیگران» بیست و پنج سال پس از چاپ نخست در سال ۱۳۸۵ به اهتمام دکتر محمدرضا ترکی منتشر شد. در این مجموعه میتوانید مثنویهای انقلابی و دینی درخشان معلم در سالهای پیش از انقلاب و ابتدای انقلاب و همچنین تعدادی از غزلهای او را بخوانید. برخلاف مثنویهای کتاب که تا هنوز ورد زبان شعر دوستاناند، غزلهای کتاب توفیق چندانی در بین عموم و خصوص مخاطبان ادبیات پیدا نکردند. این کتاب از بهترین نمایندگان پدیدهای به نام «شعر انقلاب» و آمیزۀ نبوغ و اعتقاد علی معلم دامغانی است.
۲. حیرت دمیدهام...
گزیدۀ جستارها و گفتارهای معلم دامغانی (اعم از مقاله، سخنرانی و مصاحبه) که در سال ۱۳۸۸ منتشر شد.
۳. شرحه شرحه است صدا در باد
مجموعهای از ترانههای علی معلم دامغانی که در سال ۱۳۸۹ منتشر شد.
۴. مجلس حر بن یزید ریاحی
یک منظومۀ نیمایی بلند و بسیار زیبا که مانند کتاب قبلی در سال ۸۹ منتشر شد. معلم بخشی از این منظومه را سال قبل از انتشار در دیدار با مقام معظم رهبری با دکلمهای بسیار زیبا خواند که بسیار هم مورد استقبال قرار گرفت.
۵. گزیدۀ اشعار علی معلم دامغانی
این کتاب که به همت محمدکاظم کاظمی، ابوطالب مظفری و محمد نورالهی در ابتدای سال ۱۳۹۳ منتشر شد، گزیدهای از شعرهای علی معلم دامغانی در سه قالب مثنوی، قصیده و ترانه است. ویژگی منحصر به فرد این دفتر شعر این است که پس از سالها بالاخره بسیاری از مثنویهای درخشان معلم که با انبوه هوادارنش در هیچ کتابی چاپ نشده بودند را در خود جای داده است.
۶. قرآن هنری و هنر قرآنی
پژوهشی که به تازگی با موضوع قرآن و تمدن اسلامی به قلم استاد معلم منتشر شده است.
سوم: نمونه شعر علی معلم دامغانی
در این بخش به چهار شعر شاخص استاد محمدعلی معلم دامغانی اشاره میکنیم.
ابیاتی از مقدمۀ مثنویِ «هجرت»
این مثنوی از قدیمیترین و طولانیترین مثنویهای معلم است و به نوعی به روایتِ انقلاب اسلامی به رهبری امام خمینی و پیشینۀ تاریخی و آیینیاش میپردازد. بخشی از ابیات این مثنوی با آهنگسازی مجید انتظامی در موسیقیِ فیلمِ «هیوا» ساختۀ زندهیاد رسول ملاقلیپور اجرا شده است.
این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مُصحَف برنبشتم
این فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنیدم
این رمز را از پنج دفتر برگزیدم
این بانگ را از پنج نوبتزن گرفتم
این عطر را از باد در برزن گرفتم
این جاده را با ریگ صحرا پویه کردم
این ناله را با موج دریا مویه کردم
این نغمه را با جاشوان سند خواندم
این ورد را با جوکیان هند خواندم
این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
این ساحرى را با یهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چیدم این حکایت
با راویان نجد، دیدم این روایت
این چامه را چون گازران از بط شنیدم
وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم
شط این نوا را در تب حیرت سروده است
وین نغمه را در بستر هجرت سروده است...
ابیاتی از مقدمۀ مثنویِ «زمان آبستن جنگی است، جنگی مثل عاشورا»
این شعر از مثنویهای شگفتانگیز علی معلم دامغانی و شاید از زیباترین و در عین حال دشوارترین شعرهای روزگار ما است.
به دریاهای بیپایاب برگردان صدفها را
به ماهیها، به شهر آب برگردان صدفها را
بگو چیزی که پنهان آرزو دارید، باید شد
بگو ساحل تهیدست است، مروارید باید شد
*
که میداند که حتی در غرور آبسالیها
کنار چشمه خشکیدند، تنگسها و شالیها؟
پدرها نیمهشب کشتند بیخنجر پسرها را
مکاریها که برگشتند، آوردند سرها را
زنی در منظر مهتاب، سنجاقی به گیسو زد
چراغ چشم شبگردی به قعر باغ سوسو زد
تفنگی عطسه کرد از بام، رشکی توخت بر خشمی
دوتاری ضجه کرد از کوه، اشکی سوخت در چشمی
*
به من گفتی که بادآبستنِ خاکاند آدمها
و من گفتم ورای حدّ ادراکاند آدمها
تو خندیدی که محبوساند و مهجورند ماهیها
و من گفتم که نزدیکاند، اگر دورند ماهیها
تو رنجیدی که بیمغز است اگر نغز است افسانه
و من گفتم برون از پوستها مغز است افسانه...
ترانهی لالۀ عاشق
اجرا شده با صدای محمد اصفهانی و تنظیم فواد حجازی در آلبوم فاصله
این ترانه بسیار زیبا با موضوع دفاع مقدس سروده شده و در دوران خود با استقبال بسیاری از سوی مردم مواجه شد.
جماعت یه دنیا فرقه
بین دیدن و شنیدن
برید از اونا بپرسید
که شنیدهها رو دیدن
راز سنگرای عشقُ
باید از ستاره پرسید
التهاب تشنهها رو
کی میدونه غیر خورشید؟
پشتهها پر از شقایق
کشتهها لالۀ عاشق
باغِ گل، زخم شکفته
غنچهها، داغ نهفته
صبح صحرا لالهگون بود
شب دریا رنگ خون بود
میگن عاشقی محاله
باشه ما محالُ دیدیم
خیلیها میگن خیاله
ولی ما خیالُ دیدیم
توی عصر آتش و خون
خیلیها عشقُ چشیدن
بعضیهام زرد و فسرده
موندن و حسرت کشیدن
ترانۀ بارون
اجرا شده با صدای محمدرضا شجریان و موسیقی کیهان کلهر در آلبوم شب، سکوت، کویر
این ترانه نیز مانند ترانۀ قبل با استقبال مردمی بسیاری مواجه شد هرچند پاپ نبود و سنتی بود. گرچه موضوع شعرعاشقانه است اما بعضی ترکیبات و سطرها به ادبیات انقلاب و ادبیات دینی نیز قابل تاویلاند. «عاشقای بی مزار»، «ماهُ دادن به شبهای تار»...
کلهر در یکی از مصاحبههایش درباره چگونگی سرایش این ترانه میگوید: « من خودم رفتم سراغ آقای معلم. از طریق برادرزادهشان قراری تنظیم شد و ساعت یک بعدازظهر به دفتر ایشان رفتم و دربارهی پیوند کلام و موسیقی خراسان صحبت کردیم، آنقدر حرفمان گل انداخت که تا ساعت ده شب طول کشید. به جرأت میتوانم بگویم شناخت و اطلاعات آقای معلم از نظم و نثر فرهنگ خراسان بینظیر بود. پیش خودم فکر کردم حتی اگر ایشان نتوانند شعری هم برای «بارون» بگویند ایرادی ندارد چراکه من از شخصی آشنا با فرهنگ خراسان دربارهی کلام و پیوندش با موسیقی بسیار آموختم... عامیانه بودن، محلی بودن، صمیمی بودن و هرچه میخواستم در این شعر بود؛ من واقعاً از این بابت خوشحال بودم»
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بیمزار
ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار
ای بارون