در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری

در آن نیامده ایّام

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات

و باز هم: «ایران زخمی»

دوشنبه, ۲۳ دی ق.ظ

ایران زخمی، ایران تنها، ایران ارزان در دکان بی‌وطن‌ها
زیبای مهجور، رویای رنجور، می‌خواهمت می‌خواهمت ایران زیبا

چندی‌ست دیگر شادابی‌ات نیست، بر سقف کاشی‌های سبز و آبی‌ات نیست
چندی‌ست درخود ماتم گرفتی، حرفی بزن چیزی بگو برخیز از جا!

با من بگو از: نوباوگانت، کو اول مهر نشاط کودکانت؟
کو کشتزارت؟ کو‌ آبشارت؟ ای سرزمین مهر و ای مرز مدارا

کو فرّ و هنگت؟ کو عود و چنگت؟ کو‌ پرچم سبز و سپید و سرخ‌رنگت؟
کو مهربانیت؟ کو همزبانیت؟ معماری مانای قرآن و اوستا

کو قصه‌هایت؟ خود را به یادآر، ای دفتر تاریخ از تو رنگ‌آمیز
کو‌ باغ‌هایت؟ در خویش بنگر، ای نقشۀ جغرافیا از تو مصفّا

از چه شدی باز بیمار و افگار؟ فرزندهایت خسته‌ات کردند انگار
از بس شلوغ‌اند، از بس که هستند هر شب به فکر نفرت و هرروز دعوا

دیوار دژ را ویرانه کردند، تا اعتنا بر یاوۀ بیگانه کردند
مغرور کردند، پرزور کردند، اهریمنان را در شب کشتار و یغما

در این شب شوم، ایران مظلوم، جز تو کسی دیگر خریدار غمت نیست
از جای برخیز، با خدعه بستیز، اکنون رها کن زخم‌های کهنه‌ات را

ایران رستم! ایران سهراب! بیدار کن چشمان فرزند و پدر را
کی وقت خواب است؟ افراسیاب است پشت در قلعه به فکر جنگ و غوغا

تا چند باید با خود ستیزیم؟ وقت است تا خون از سر شیطان بریزیم
تا کی سیه‌پوش؟ تا چند مدهوش؟ تا چند همچون مردگان بر تخت اغما؟

برخیز و مرهم بر زخم نو نِه، بشناس یاران را ز گرگان در شبِ مِه
برخیز و شمشیر از خانه برگیر، آورد با بیگانگان را شو مهیا

آیینه آور، در خویش بنگر: این کیست؟ این جنگاور بی‌باک اعصار
این نورگستر، در خون شناور، پوشیده تن‌پوشِ شفق: خورشیدِ فردا

ایرانِ سعدی، ایرانِ حافظ، ایرانِ فردوسی و مولانا و عطار
ایرانِ طوسی، ایرانِ صدرا، ایرانِ خوارزمی و فارابی و سینا

ایرانِ بیدار، ایرانِ سردار، ایرانِ بر بام تمدن‌ها پدیدار
ایرانِ بشکوه، ایرانِ نستوه، ایرانِ در اوج زمستان‌ها شکوفا

 

 

این قصیده را (با دو بیت بیشتر و به تناسب آن روزگار) سال 1401 پس از جنایت خونین شاهچراغ سرودم و دریغا که دوباره با وضعیت امروز متناسب است!

  • حسن صنوبری

شعر حسن صنوبری

نظرات  (۳)

  • نـــرگــــس ⠀
  • سلام.

    به جز پنج بیت آخر، ابیات دیگه خیلی دردناک و غمگین هستند :( 

    مدت‌ها بود چنین شعر غمگینی نخونده بودم.

    خیلی تاثیرگذار بود آقای صنوبری. خدا قوت. قلم‌تون مانا.

    پاسخ:
    سپاسگزارم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید 
    و دیگه ببخشید!

    شعر قشنگی بود. دست مریزاد... چرا وضعمون این شده؟ برداشت من اینه که در برابر دروغ کوتاه امده‌ایم. دروغ مارو به اینجا رسونده. باید به سمت راستی و صدق بریم.

    پاسخ:
    سپاسگزارم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید بزرگوار

    راستی کن که راستان رستند

    حس خوب وبلاگ نویسی بعد از سالها دوباره برام زنده شد. نمیدونستم توی روزهای قطعی کامل نت هم می‌شد وبلاگ نویسی کرد. و دوباره یادم اومد که چقدر وبلاگ نویسی خوب بود، عمیق بود، مفید بود.

    خدا قوت به قلمتون و اندیشه ی ناب تون.

    پاسخ:
    سپاسگزارم که وقت گذاشتید و مطالعه کردید.
    و ممنونم از نظر خوبتان.

    بله، وبلاگ خلوت و آرامش و عمقی داشت که پلتفرم‌های جدید به دلیل منافعشان از مخاطبان دریغ کردند.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">