امروز هشتم بهمنماه، انیمیشن سینمایی «غول آهنی» ساختۀ برَد برد، در پردیس سینمایی باغ کتاب تهران اکران میشود و سپس در همان نشست انیمیشن را با هم نقد و بررسی میکنیم. به امید خدا.
امروز هشتم بهمنماه، انیمیشن سینمایی «غول آهنی» ساختۀ برَد برد، در پردیس سینمایی باغ کتاب تهران اکران میشود و سپس در همان نشست انیمیشن را با هم نقد و بررسی میکنیم. به امید خدا.
آواز گروه کر و علیرضا قربانی با شعر فردوسی | دانلود
سیاوش نیام، نز پریزادگان
از ایرانم از شهر آزادگان
که ایران بهشت است یا بوستان
همی بوی مهر آید از دوستان
سپندارمذ پاسبان تو باد
ز خرداد روشن روان تو باد
هنر نزد ایرانیان است و بس
ندادند شیر ژیان را بهکس
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
همه سربهسر تن به کشتن دهیم
از آن به که کشور به دشمن دهیم
حکیم ابوالقاسم فردوسی
تعداد حاضر در تجمع مردمی امروز تهران (۲۲دی) یک جمعیت عظیم و باورنکردنی بود. البته ما تصاویر هوایی نداشتیم (تا بعد که آمدیم و در اخبار تلویزیون دیدیم آن عظمت را) ولی در همان خیابان هم معلوم بود جمعیت عادی نیست و ازدحام بسیار شدید است. دوستم میگفت مطمئن است از ۲۲بهمن هم جمعیت بیشتری آمده. با موتور او رفتیم. به خیابانها و مسیرهای مختلفی سرک کشیدیم. دستکم مسیرهای متعددی را از شرق و از جنوب بررسی کردیم؛ خیلی مسیرهایی که فکرش را نمیکردیم با ازدحام جمعیت مسدود شده بودند. خیلی جاهایی که فکرش را نمیکردیم هم جمعیتی عظیم از مردم سرازیر بودند. مثلا از پایین خیابان فردوسی، آنهم در نخستین دقایق شروع راهپیمایی که طبیعتا خیابانها باید خیلی خلوت باشند. از همان حوالی ساعت ۱۴ که ساعت اعلامی برای شروع بود یکعالمه آدم که زودتر آمده بودند داشتند برمیگشتند.
فشار و اضطراب اقتصادی برای همه است. این مثل درخواست برداشتن روسری نیست، این مثل درخواست ابطال انتخابات نیست که گروه یا قشر خاصی دغدغهاش را داشته باشند؛ فشار اقتصادی به جز افرادی اندک شامل همۀ ملت است. بخشی از بازاریهایی که دو هفتۀ پیش ذیل تحولات ارزی و... اعتراضات خودشان را شروع کردند در حقیقت به زیاندهی اعتراض داشتند، به کاهش سود و افزایش زیان. ولی جمعیت خیلی خیلی بیشتری از مردم ایران که بازاری نیستند مشکلشان خیلی فراتر از این و از جنس فروپاشی زندگی اقتصادی و اضطراب جدی از آینده است، جمعیتی که اکثرشان هیچوقت هیچ اعتراضی هم نداشتند. وقتی به این موضوع فکر کنیم و وقتی به موضوع افزایش ناامنی و تهدیدات جانی که در حاشیۀ همین راهپیمایی جریان داشت (و مشابهش را هم مردم در بمب گذاری راهپیمایی سالگرد سردار سلیمانی در کرمان و حتی حمله تروریستی به زائران شاهچراغ یادشان بود) فکر کنیم میفهمیم این حضور ما این حضور مردم چه حضور هوشمندانه و نجیبانهای بود. با اینهمه تهاجم و انفجار تبلیغاتی، با اینهمه پولی که ثروتمندان عالم برای تحریک ما خرج کردند، مردم ایران نشان دادند فریب نمیخورند و میفهمند بازیهای استعمار گرهی از مشکلات اقتصادی ما باز نمیکند، هیچ، گرهها را کورتر هم میکند. (البته که در میان پوسترها و پلاکاردهای دستساز و ماژیک و مقوایی مردم چنین عباراتی هم زیاد دیده میشد که «به گرانی اعتراض دارم ولی وطنم را هم به بیگانه نمیفروشم»، » یا «هم مرگ بر اختلاس هم مرگ بر اغتشاش».)
مردم تهران امروز خیلی خشمگین بودند، خیلی کنشگر بودند، از نوع شعارها، از مردمی بودن شعارها، از منتظر بلندگوها نبودن، از قطع بودن سرودها و بلند بودن فریادها معلوم بود مردم خیلی حرف و حس و حماسه و خشم دارند، ولی این خشم خشمی نبود که دیگری را بترساند یا تهدید کند، این خشم خشمی نبود که دودش به چشم هموطن برود، در این تجمع عظیم و خشمگین، با این عظمت میلیونی غیرقابل مقایسهایش (با تجمعات چندهزارنفرۀ ضدایران)؛ خون از دماغ هیچکسی ریخته نشد، هیچ دشنام زشت و ناموسی به کسی داده نشد، هیچکس وحشت نکرد، هیچ کودکی کشته یا یتیم یا هراسان نشد، هیچکس کتک نخورد، هیچ بخشی از اموال عمومی یا خصوصی آتش نگرفت؛ این جمعیت با همه خشمی که داشت جمعیتی نبود که مردم را بترساند و مغازهدار و بازار را تعطیل کند. زیر سایۀ عظمت و امنیتِ این جمعیت، هیچ بازار و پاساژ و فروشگاهی دستکم در این منطقه تعطیل نبود و کاسبیها جریان داشت. تمام جمهوری باز بود، پاساژ علاالدین باز بود، دلارفروشهای سر منوچهری شلوغ و فعال بودند، حتی چندتایشان وقتی جمعیت مردم رد میشدند مردم را هو کردند و البته کسی هم کاریشان نداشت. در این تجمع نه نفرت بود، نه لجاجت، نه جهالت، نه سیاهی، نه دیگریهراسی، نه برادرکشی، نه خودتحقیری، نه بیگانهپرستی، نه دشمنشادی، نه منفعتطلبی، نه قبیلهگرایی و نه کینهکشی؛ هرچه بود پرچم ایران بود و سلام و صلوات و وقار و ایثار و اتحاد و اقتدار یک ملت که شایستۀ کلمۀ «ملت» بودند.
ایران زخمی، ایران تنها، ایران ارزان در دکان بیوطنها
زیبای مهجور، رویای رنجور، میخواهمت میخواهمت ایران زیبا
چندیست دیگر شادابیات نیست، بر سقف کاشیهای سبز و آبیات نیست
چندیست درخود ماتم گرفتی، حرفی بزن چیزی بگو برخیز از جا!
با من بگو از: نوباوگانت، کو اول مهر نشاط کودکانت؟
کو کشتزارت؟ کو آبشارت؟ ای سرزمین مهر و ای مرز مدارا
کو فرّ و هنگت؟ کو عود و چنگت؟ کو پرچم سبز و سپید و سرخرنگت؟
کو مهربانیت؟ کو همزبانیت؟ معماری مانای قرآن و اوستا
کو قصههایت؟ خود را به یادآر، ای دفتر تاریخ از تو رنگآمیز
کو باغهایت؟ در خویش بنگر، ای نقشۀ جغرافیا از تو مصفّا
از چه شدی باز بیمار و افگار؟ فرزندهایت خستهات کردند انگار
از بس شلوغاند، از بس که هستند هر شب به فکر نفرت و هرروز دعوا
دیوار دژ را ویرانه کردند، تا اعتنا بر یاوۀ بیگانه کردند
مغرور کردند، پرزور کردند، اهریمنان را در شب کشتار و یغما
در این شب شوم، ایران مظلوم، جز تو کسی دیگر خریدار غمت نیست
از جای برخیز، با خدعه بستیز، اکنون رها کن زخمهای کهنهات را
ایران رستم! ایران سهراب! بیدار کن چشمان فرزند و پدر را
کی وقت خواب است؟ افراسیاب است پشت در قلعه به فکر جنگ و غوغا
تا چند باید با خود ستیزیم؟ وقت است تا خون از سر شیطان بریزیم
تا کی سیهپوش؟ تا چند مدهوش؟ تا چند همچون مردگان بر تخت اغما؟
برخیز و مرهم بر زخم نو نِه، بشناس یاران را ز گرگان در شبِ مِه
برخیز و شمشیر از خانه برگیر، آورد با بیگانگان را شو مهیا
آیینه آور، در خویش بنگر: این کیست؟ این جنگاور بیباک اعصار
این نورگستر، در خون شناور، پوشیده تنپوشِ شفق: خورشیدِ فردا
ایرانِ سعدی، ایرانِ حافظ، ایرانِ فردوسی و مولانا و عطار
ایرانِ طوسی، ایرانِ صدرا، ایرانِ خوارزمی و فارابی و سینا
ایرانِ بیدار، ایرانِ سردار، ایرانِ بر بام تمدنها پدیدار
ایرانِ بشکوه، ایرانِ نستوه، ایرانِ در اوج زمستانها شکوفا
این قصیده را (با دو بیت بیشتر و به تناسب آن روزگار) سال 1401 پس از جنایت خونین شاهچراغ سرودم و دریغا که دوباره با وضعیت امروز متناسب است!
مغازهدار مسن و تقریبا مذهبی، در حالیکه با آرامش تکیه داده بود به میز دخلش، داشت به حکومت و دولت فحش میداد و دفاع میکرد از شلوغیها و برای یک مشتری جوان حسابی رفته بود بالای منبر تحلیل و تفسیر و میگفت «تازه پسفردا همین سپاه میاد همه رو با تانک جمع میکنه سرکوب میکنه بعد به خودش هم افتخار میکنه». فقط از وقتی من -به عنوان مشتری دوم- وارد مغازه شدم و آمدم جلوی دخل خریدم را بگویم پنج الی ده دقیقه بحث را ادامه داد. جوان هیچ حرفی نمیزد و فقط با سر تأیید میکرد. به چهرهاش که نگاه کردم دیدم معذب است. نفهمیدم چون مخالف کاسب است و رویش نمیشود -یا میترسد- ابراز کند یا اینکه فقط دیرش شده.
تا بالاخره نگاه همایونی صاحب مغازه به بنده افتاد و تقریبا با اکراه از اینکه منبرش قطع شده، سفارش مرا پرسید، عذرخواهی کردم که باعث شدم بحث سیاسیاش کوتاه شود، و از اینجا به بعد دیالوگهای ما به این شکل پیش رفت:
مغازهدار: نه آقا اشکالی نداره، البته به جایی هم نمیرسه این اعتراضات
من: نباید هم برسه، الآن اصلا وقت اعتراض نیست، الآن تنها چیزی که تغییر میکنه و آسیب میبینه فقط امنیته
مغازهدار: امنیت به چه درد میخوره وقتی پولی جیبت نیست؟ بعدشم این مردم مگه حق اعتراض ندارن؟
من: امنیت اساس همه چیزه، تو همه جای دنیا، چه پول داشته باشی چه نداشته باشی؛ قطعا همه حق اعتراض دارن ولی وقتی کشور مورد حمله قرار گرفته، صلحی هم اتفاق نیفتاده، کشور هرروز تو تهدید خارجیه، ترامپ و اسرائیل و تفالۀ پهلوی هم حمایت و دعوت میکنن به اعتراضات یعنی الآن وقت مناسبی برای اعتراضات مردم ایران نیست، چون قراره جون نود میلیون نفر به خطر بیفته و یه سری لاشخور بیرونی بهره شو ببرن
مغازهدار: در هر شرایطی جنگ هم نبود اینجا کسی حق اعتراض نداشت، بعدشم آقا من امنیت نمیخوام، وقتی کاسبیم درست نباشه امنیت چرا بخوام؟
من: شما نمیخوای! شاید بقیه بخوان! نظرسنجی نکردید از مردم که امنیتتونو اگه اجازه هست بگیریم، بعدشم من فقط درمورد الآن دارم صحبت میکنم کاری به وقتی که کشور و تمامیت ارضی ایران در خطر نباشه و با ریختن یه مشت تروریست حرفهای کاربلد اینهمه خون هموطنام از طرفین زمین نریزه، ندارم و اونموقع باید محکم یقه دولت و حکومتو گرفت که بگو کجا و چطور اعتراض کنیم به این اوضاع اقتصادی
مغازهدار: خب آخه امنیتی هم نیست، امنیت فقط برای همون گروه حاکمه، پسفردا یه بسیجی بیاد منو بیگناه پشت دخلم بکشه کسی یقهشو میگیره؟
من: امنیت هست، شما هم ماشالا هزارماشالا تو همین وضعیت نیمه امن کاسبیتو داری، مغازهتو داری، جنستو داری، ولو اونجور که میخوای نفروشی یا سود نکنی که همه همینطورن، ولی امنیت جانتو داری مغازهتو کسی به آتش نکشیده، همین یعنی امنیت، کسی هم قرار نیست بیاد شمارو بیگناه بکشه، به احتمال جرم نکرده هم نمیتونی قصاص کنی!والا تو این مملکت بر عکس همه جای دنیا سرداراش امنیت ندارن کاسباش دارن
مغازهدار: اگه امنیت هست چرا من احساسش نمیکنم
من: اتفاقا حدیث داریم دو نعمت است که تا هست احساس نمیشود یکی امنیت است و یکی سلامت [نعمتان مجهولتان الصحه و الامان]
مغازهدار: حالا که حدیث خوندی برات از حکم امیرالمومنین به مالک اشتر بگم: هذا ما اَمَرَ بِهِ عَبْدُاللّهِ عَلِی اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ، مالِک بْنَ الْحارِثِ الاْشْتَرَ فی عَهْدِهِ اِلَیهِ حینَ وَلاّهُ مِصْرَ، جِبایةَ خَراجِها، وَ جِهادَ عَدُوِّها، وَ اسْتِصْلاحَ اَهْلِها، وَ عِمارَةَ بِلادِها یعنی من امام علی وقتی دارم مالک اشترو به حکومت مصر منصوب میکنم بهش دستور میدم چهارتا کار باید درموردشون بکنه، یکیش اینکه مشکلاتشونو حل کنه، دوم اینکه شهرهاشونو آباد کنه، سوم اینکه با دشمناشون جهاد کنه، چهارمش هم یه چیز دیگه که یادم نیست [مالیات] ولی ما تو این چهل سال از این حکومت فقط جهادشو دیدیم و هیچ چیز دیگه ندیدیم!
من: احسنت! خیلی زیبا گفتید، ولی باز خوبه به قول شما جمهوری اسلامی یکیشو انجام داد، چون همین مالک اشتر منصوب مستقیم امام علی حتی یکیشو هم انجام نداد! میدونید که؟
مغازهدار: نه! یعنی چی؟ چرا انجام نداد؟
من: چون اصلا نرسید به مصر، میدونید چرا؟
مغازهدار: نه، چرا؟
من: به خاطر نبود همین امنیت! در راه مصر مالک اشتر نخعی با زهر ترور و شهید شد و اصلا نرسید که بخواد هیچکدوم از مفاد عهدنامه رو اجرا کنه، به همین دلیله که میگم امنیت پایۀ همهچیزه و از بین بردنش به نفع هیچکدام از افراد مردم نیست.
مغازهدار: {تماشا}
من: یه نکته دیگه هم، حالا که بحث امیرمومنان شد، اگر بحث حق اعتراض باشد، محقترین آدم برای اعتراض امام علی بود، اگر بحث امنیت باشد، هیچ امنیتی نداشت، دولت حاکم اموال همسرش را دزدید، خانهاشو به آتش کشید، و همسر و فرزندشو کشت! ولی این امیرالمؤمنین شما و بنده از حق مشروع اعتراض خودش و از اقدام متناسب برای حفظ امنیت شخصی خودش گذشت، که امنیت سرزمین و هموطنانش و خون مسلمانان در خطر نیفته؛ اینه اهمیت حفظ امنیت و حفظ خون و حفظ ثبات سرزمینی، اینم عرض شد اگر ملاک و الگوی رفتار ما امیرالمؤمنینه!
مغازهدار: {تماشا}
من: خلاصه زنده باشید و موفق!
مغازهدار: سلامت باشید، خدا نگهدارتون!
دیگه چون در بخشهای پایانی گفتگویمان مغازهدارِ نهجالبلاغهبلد حرفی برای گفتن نداشت، نکتۀ سوم را نگفتم: که همین امیرالمومنین (علیه السلام) که به مالک اشتر آنهمه توصیۀ مدارا با مردم کرد، وقتی در دوران حکومتش امنیت را به هم زدند و سلاح برداشتند و خون ریختند، چه کرد با اصحاب جمل و صفین و بهویژه با خوارج وحشی در نهروان!
آواز علیرضا قربانی با شعر فردوسی | موسیقی صادق چراغی | آلبوم از خشت و خاک | دانلود
که ایران چو باغیست خرمبهار
شکفته همیشه گل کامکار
اگر بفکنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفکنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی
کزآن پس بود غارت و تاختن
هجوم سواران و کینآختن
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشۀ بد منه درمیان
هوا خوشگوار و زمین پرنگار
تو گفتی به تیر اندرآمد بهار
همه سر به سر دست نیکی برید
جهان جهان را به بد نسپرید
نخوانند بر ما کسی آفرین
چو ویران بود بوم ایرانزمین
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
سرآمد بر او روزگار مهی
چنین است کردگار گردانسپهر
گهی درد پیش آردت گاه مهر
به کام تو گردد سپهر بلند
دلت شاد بادا تنت بیگزند
چنین روز روزت فزونباد بخت
بداندیشگان را نگونباد بخت
بیا تا همه دست نیکی بریم
جهان جهان را به بد نسپریم
وزین پس بر آنکس کنید آفرین
که از داد آباد دارد زمین
بسازید و از داد باشید شاد
تنآسان و از کین مگیرید یاد
کسی باشد از بخت پیروز و شاد
که باشد همیشه دلش پر ز داد
حکیم ابوالقاسم فردوسی
قبل از اینکه فیلترینگ شروع شود، در رسانهها و منابع آمریکای لاتین، گزارش مستند ۷۰ الی ۸۰ کودتای نرم یا سخت آمریکا در کشورهای آمریکای جنوبی را خواندم که گمانم همگی از دهه هفتاد میلادی به این طرف بودند. واقعا عدد بالاییست! تصور کنید طی حدود پنجاه سال، حداقل هفتاد دولت یا حکومت، با طراحی دولت آمریکا ساقط شدهاند، فقط برای تسلط آمریکا بر منابع آن کشور؛ آنهم فقط در محدودهٔ آمریکای جنوبی. یعنی در آن گزارشها خبری از کودتاهای آمریکا در «یونان» (۱۹۴۹)، «کنگو» (۱۹۶۳)، «اندونزی» (۱۹۶۵)، «کره جنوبی» (۱۹۸۰)، «فیلیپین» (۱۹۹۰)، «گرجستان» (۲۰۰۴)، «ایران» خودمان (۱۹۵۳/۱۳۳۲) و... نبود. شاید اگر همه را حساب کنیم به عددی بالای دویست - سیصد کودتا یا اشغال نرم فقط در این هفتاد سال برسیم! اینجا آدم میفهمد چرا آمریکا با اینهمه ثروت و زمین و منابع طبیعی خود و آنهمه سرقت از سرزمینهای دیگر، باز اینهمه مشکلات اقتصادی داخلی دارد، چون این بندگان خدا صد برابر بیشتر از اینکه روی کشور خودشان وقت بگذارند روی تصرف و ویرانی کشورهای دیگر وقت میگذارند! که حالا کدام بگیرد و کدام نگیرد!
وقتی فرایند و تاریخچۀ این کودتاها را -که عموما در قالب ایجاد یک شورش مردمی مصنوعی و اعتصابات زوری، یا سوار شدن روی یک اعتراض به حق مردمی شکل گرفتهاند- مرور کنیم، مخصوصاً در مدلهای سه دههٔ اخیر شباهتهای فراوانی میبینیم؛
در فرایند تغییر یک حکومت و تصرف منابعش توسط استعمارگران -با استفاده از روش ایجاد تنش داخلی- یک صورتبندی دیگر که به ذهنم میرسد و برخلاف صورتبندیای که پنجشنبه نوشتم (و حدود دوازده سیزده مرحله بود) خلاصهتر است، این است:
- در صورت موفقیت پروژه استعمار - :
۱. مرحله ثبات
۲. ایجاد تنش
۳. آغاز جنگ رسانهای از سوی استعمار
۴. انفعال نیروهای وطنی
۵. موفق شدن مزدوران بیگانه در یارگیری از عموم مردم
۶. کودتا یا حملهٔ نظامی
در مرحلهٔ ثبات، دولت و حکومت مستقر وقت دارد تواناییهایش را در «فرهنگ»، «اقتصاد»، «امنیت» و «قدرت نظامی» توسعه بدهد (که ما اگر برای سومی و چهارمی حسابی سرمایهگذاری و تلاش میکنیم درمورد اولی و دومی عموماً فعالیت موثری یا کاملی نداریم).
در مرحله تنش مشکلی به وجود میآید، به هر دلیلی و با هر میزان تقصیری (درمورد اخیر، تنشهای اقتصادی است که ریشه در سیاستهای دهه هفتاد و اجراییات ۱۵سال اخیر دارد).
تا اینجا وضعیت بین همۀ کشورها مشترک است، اما تفاوت اینجاست که کشورهای فاقد منابع و ارزش برای استعمارگران یا کشورهای خود استعمارگران از این بخش به بعد یا میروند سمت «تنشزدایی» و تمام، یا سمت «افزایش تنش» که عموما ختم میشود به «سرکوب سیستماتیک» و تمام! مثل صورتبندی قبلی نهایتاً دو الی سه مرحله.
اما در کشورهای اصطلاحا «جهان جنوب» که محل طمع و سوژۀ اشغال و استعمار و استثمارند، بیگانگان تلاش میکنند از مراحل سه تا شش را با سوار شدن مصنوعی بر اعتراضات طبیعی مردم پیش ببرند.
اینجا «میزان آمادگیهای ایجادشده توسط دولت در دوران ثبات» + «تجربه و توانایی مدیریت بحران توسط حاکمیت مستقر» + «حافظۀ تاریخی، آگاهی عمومی و کنشگری مسئولیتپذیرانهٔ مردم» است که تعیین میکند پروژهٔ استعمار در یکی از مراحل سه تا شش متوقف شود و شکست بخورد یا برنامه تا آخر پیش برود و کشور و منابعش از دست یک ملت خارج شود.
در مرحلهٔ سوم طبیعتا زور یک یا چند قدرت استعماری -با انباشت ثروتی که دارند- در جنگ رسانهای به طرف مقابل میچربد. بحث منطق و فکر و خلاقیت نیست. اینجا بحث پول است. آمریکا قبل از هرچیزی گرانترین سلبریتیها و برندهای اقتصادی داخلی و خارجی را میخرد تا با انبوه پیروانشان به جنگ رسانههای داخلی کشور هدف برود. اینجا اگر رسانههای کشور مورد هجوم، خلاقیت و هوشمندی و تجربهٔ بالایی نداشته باشند قطعا شکست میخورند (که از این سه، دوتای اولی را نمیدانم، ولی سومی را مطمئنم داریم اگر استفاده کنیم!)
در مرحله چهارم، مهمترین نکته میزان اعتماد به نفس و قدرت روحی و روانی نیروهای وفادار به وطن است. اگر این افراد در ذهن خود شکست را بپذیرند، اگر حجم قابل توجهی از این افراد در ذهن خود در برابر هیمنهٔ دشمن دچار احساس اضطراب، ترس، حقارت، کمی و کوچکی و سردرگمی شوند؛ تقریباً کارشان تمام است. چون این شکست ذهنی، کنترل کنش صحیح عملی را به طور کامل مختل میکند.
در مرحله پنجم، بههراندازه که ملتی زیر تحمل فشار و رنج باشد، در حاکمیت انعکاس صدای خود را نشنیده باشد، اهل خواندن تاریخ و اهل کتاب نباشد، احساساتی و هیجانی باشد، الگوهای عینی تابآوری و قهرمانان ملی نداشته باشد، بیش از روحیهٔ ملی با روحیهٔ فردگرایانه یا قبیلهگرایانه (منفعتطلبانه) زیسته باشد، فاقد اتحاد، هویت ملی و رهبری متمرکز و فاقد تربیت معنوی و ایمانی باشد، بیشتر امکان فریب خوردن و مورد سواستفاده قرارگرفتن توسط سیستم استعمار را دارد، ولو این فریب خوردن مقطعی باشد (چه اینکه استعمار فقط به همان مقطع برای انجام عملیات خود احتیاج دارد و آگاهی پسینی کسی را نجات نمیدهد).
مرحلهٔ آخر برای کشوری که نیروی نظامی قدرتمند، مسئولیتپذیر و وفادار داشته باشد ممکن است به یک جنگ طولانی و خونین و دامنهدار و هولناک تبدیل شود، اما برای کشوری که فاقد اعتماد به نفس، اقتدار و توان نظامی است، مثل یک برنامه تلویزیونی دو ساعته در ژانر «کمدی سیاه» خواهد بود (افغانستان+سوریه+ونزوئلا).
البته که، بنا به شواهد ماجرا به نظر میرسد شکست این کودتا هم مثل تنشهای خیابانی و کودتاهای قبلی این چهل و هفتسال قطعیست، ولی دریغ و درد که باز هم باید خون پاک جوانان وطن بر زمین بریزد تا عدهای جیبشان را با دلار پر کنند و عدهای دیگر روی منقل وسیع خیابان، ذرات خیال و توهم را استعمال و استنشاق کنند. و برادرا! و خواهرا! و ایرانیا! دریغ است که در سرزمین امیرکبیر و مصدق و سلیمانی، من و شما نقش «شعبان بیمخ» را در تئاتر پوچ ترامپ بازی کنیم.
مطلب مرتبط:
مراحل تنشهای خیابانی در ایران و دیگر کشورهای جهان جنوب
وقتی در یک کشور معمولی تنشی رخ میدهد، مرحلهٔ بعدی یا گفتگو و تنشزداییست، یا تنشافزایی و سرکوب، یا بیمحلی دولت به مردم و بعد پایان تنش. یعنی کل فرایند -در هر سه حالتش- دو سه مرحلهای است.
ولی در کشورهای «جهان جنوب» که منابع و موقعیتشان محل طمع و سوژهٔ استعمار و استثمار است، پس از رخدادن تنش با انبوهی از مراحل سخت دیگر مواجهیم که طبیعی نیستند و استعمار طراحیشان میکند.
من این مراحل را برای خودم چند جور صورتبندیاش کردم.
یک مدلش -اگر خودمان را جای طراحان بگذاریم- اینطوری است:
مرحلهشناسی تنش خیابانی در ایران
۱. تفسیر خصمانهٔ تنش و سوارشدن مزدوران استعمار پشت آن، برای ایجاد جو رسانهای
۲. فراگیرشدن و انعکاس تفاسیر استعماری در بخشی از افراد هیجانی جامعه
۳. افزایش دوقطبی + آشوب خیابانی + قلابانداختن طراحان آشوب برای سوژههای افزایش تنش + پمپاژ روایتگری استعمار (راست) + پمپاژ روایتسازی استعمار (دروغ)
۴. سکوت و انفعال نیروهای وفادار به وطن در پاسخ درست، هوشمندانه و به موقع + در نتیجه گیجشدن و فریبخوردن گروههای زیادی از جامعه
۵. وطنفروشی و خودشیرینی بخشهایی از صاحبان ثروت و شهرت برای استعمار، از ترس عقبماندن و حذفشدن + غالبشدن صدای قطب منفی، و پذیرش آن به عنوان «نظر اکثریت» توسط گروههایی از مردم + تفسیر مقاومت پلیس به استبداد و خشونت + توجیه خشونت آشوبطلبان به قهرمانی و ضرورت
۶. تکصدایی و تکقطبیشدن فضا + پیوستن اقشار زیادی از جامعه به قطب منفی، صرفا به دلیل «احساس غلبهٔ قطب منفی»
۷. پذیرش ذهنی شکست از سوی نیروهای وفادار به وطن + افزایش اعتماد به نفس آشوبطلبان
۸. بالا گرفتن آشوب خیابانی + بالا رفتن آمار کشتهها و مجروحان طرفین + کینکشی و فوران خشم کور + برادرکشی
۹. شکستن آخرین و بزرگترین سد وفاداران وطن + خارجشدن کنترل خیابان و فضا از دست حاکمیت + آغاز مداخلۀ خارجی + آغاز قتل عام و جنایات گسترده
۱۰. سقوط دولت + تجزیه یا تصرف کشور + هرج و مرج + نابودی زیرساختها + سرقت اموال + قرارگرفتن منابع، مدیریت و موقعیت سرزمین در اختیار استعمارگران
جمعبندی
به نظرم الآن بین مرحله دوم تا چهارمیم؛
البته بنا به باورهای شخصیام اعتقاد دارم ما هیچگاه به شمارهٔ ۱۰ نمیرسیم -به دلیل حضور خون مقدس انبوه پاکترین شهیدانی که برای حفظ این سرزمین و آیین، با خاک ما آمیخته شده-
اما واقعبینانه میبینم هربار از مرحلهٔ ۱ تا ۹ را کم یا زیاد، به شیوههای گوناگون، با ترتیب و بیترتیب، در آشوبهای گوناگون میپیماییم.
و تلخی ماجرا اینجاست که آنچه این روند را تا قبل از مرحلهٔ پایانی متوقف میکند فدا شدن انبوهی دیگر از پاکترین جانها و خونهاست؛
دیو تا قربانی نگیرد و خون نیاشامد آرام نمیگیرد، آنهم فقط خون پاک و مقدس.
نکتهٔ دیگر این است که در هرکدام از این مراحل که هستیم میتوانیم جلوی پیشروی روند بیماری را بگیریم و به مرحلهٔ سیاهتر بعدی نرویم، چگونه؟
با: منظرنگری + مسئولیتپذیری و رفتار مسئولانه + گفتگو + مطالعه + کنشگری + دلسوزی + هوشیاری + تدبیر + اولویتدادن اخلاق به ایدئولوژی + اولیتدادن تفکر به احساسات + اولیتدادن مصلحت اجتماعی به منفعت فردی ... و مهمتر از همه: عدم انفعال.
فقط کافیست دستکم سی سال عمر کرده باشی + در این مملکت زندگی کرده باشی + دستکم دوتا کتاب دربارۀ تاریخ رفتار استعمار با دیگر کشورها خوانده باشی + و البته حافظۀ تاریخیات را با پاککنندههای قوی ِتفاسیر احساسی و خیالی یا اسیدهای لج و جدل از بین نبرده باشی؛ تا ببینی این وضعیت چقدر تکراری است و چه فرجام سیاهی میتواند برای مردم داشته باشد. وضعیت آنقدر تکراری است که حتی آشوبطلبان برای نمایشش خیلی اوقات از فیلمهای سالهای قبل استفاده میکنند!
الآن حتی وقت اعتراض درست هم نیست.
عقل میگوید وضعیت جنگی قواعد خودش را دارد.
وقتی کشورت در محاصرهٔ کفتارهای بیگانه است، وقتی جان میلیونها انسان بیگناه در خطر است، وقتی رسماً از سوی وحشیترین تمدنها تهدید به جنگ میشوی، وقتی تفالهٔ گندیدهٔ سلطنت پدرپسری فراخوان اعتراض میدهد و وقتی رژیم کودککش میگوید ما در خیابان در کنار شماییم! مسالمتآمیزترین دعوت و بیخشونتترین حضور در اعتراضات و آشوبها هم، آشکارا بوی وطنفروشی، بیشرفی و بلاهت میدهد.
مطلب مرتبط:
آموزش کودتا در ایران، با دکترین آمریکایی
(این مطلب در روز ربایش مادورو در اینستاگرام منتشر شد)
۱. حدوداً ۲۰۰ سال پیش، حوالی ۱۸۲۰، با رهبری آزادیخواه بزرگ «سیمون بولیوار»، ونزوئلا نخستین کشور آمریکای لاتین بود که توانست با قیام علیه استعمارگری امپراتوری اسپانیا به استقلال برسد.
این استقلال حدوداً ۱۰۰ سال بعد از آن، در قالب آغاز دوستی و حمایت آمریکا ظاهرش را حفظ کرده بود ولی باطنش را با غارت نفت ونزوئلا توسط شرکتهای آمریکایی نه.
۲. اگر نمیدانید بدانید کشورهای آمریکای لاتین عموما دارای منابع طبیعی ارزشمندی هستند که همین باعث شده هدف چپاول آمریکاییها و غربیها باشند (شیلی: مس؛ بولیوی: قلع؛ آرژانتین: لیتیوم؛ کلمبیا: زغالسنگ و زمرد؛ کوبا: نیشکر و تنباکو و...) و این میان ونزوئلا هم دارای معادن طلای فراوان است و هم بیشترین نفت را در کل قارۀ آمریکا و بلکه جهان دارد، امری که از ۱۹۱۰ با کشف نفت، آمریکاییها و انگلیسیها را در ونزوئلا مستقر کرد و با «دکترین مونرو»ی آمریکا، به مرور انگلیسیها کمرنگ شدند.
در صدۀ پیشین گزارشها تایید میکنند که آمریکاییها آنقدر که میتوانستند در ونزوئلا کاسب شوند هرگز در کشور خودشان نمیتوانستند. در یک گزارش مربوط به ۱۹۶۵ سود سالیانۀ شرکتهای آمریکایی از مدیریت نفت ونزوئلا ۹۰% عنوان شده.
در این صد سال ونزوئلا بهشت آمریکا بود.
این روزها انیمیشن چینی «نژا 2» دو عنوان مهم پرفروشترین فیلم سال در تمام جهان و همچنین پردرآمدترین انیمیشن تاریخ سینما را کسب کرده؛ اما ما در این ریویو میخواهیم برویم سراغ قسمت اولی، یعنی انیمیشن سینمایی «نژا 1»، محصولی که ششسال پیش اکران شد و گرچه فروش عجیب قسمت دوم خود را نداشت، ولی از نظر موفقیت هنری به نسبت زمانۀ خود چهبسا انیمیشن دیدنیتری بود و دستکم چیزی از قسمت دوم کم نداشت و مهمترین زمینهساز موفقیت قسمت دوم بود.
نژا یک انیمیشن تجاری با مایههای هنری است که بُعد تجاریاش قطعا به بُعد هنریاش میچربد، همچنین بُعد فنی و تولیدیاش به بُعد داستانی و معناییاش. با اینحال به عنوان یک انیمیشن عامهپسند اثر موفقی است و قطعا ارزش یکبار دیدن را دارد.
چندوقت یکبار در مجله میدان آزادی فهرستی از بهترینهای موسیقی یک هنرمند یا یک موضوع را تهیه میکنم و مینویسم. بعضی وقتها با تمرکز بر آهنگساز، وقتی وقتها شاعر، بعضی وقتها خواننده و بعضی وقتها موضوع یا ژانر. اینجا سعی میکنم بهمرور لینک بعضی از این فهرستها را بگذارم:
اما باغ، همین باغ که ما ایرانیها از کودکی با آن مأنوسیم، فقط یک بنای ساختمانی یا پوشش گیاهی ساده نیست، یک اندیشه، یک رویا و یک آرمان است؛ یک هنر هزارلایه و هزارشاخه. اندیشه و رویا و آرمانی که نخستینبار در دست ایرانیان و با هنر ایرانیان روییده و سپس جهانی و جاودانی شده است. هنری که رد پایش را در معماری، نقاشی، نگارگری، فرش و حتی شعر و ادبیات و موسیقی و دیگر هنرهای تجسمی یا انتزاعی ایران میتوانیم ببینیم. بهویژه هر هنری که با زندگی انسان ایرانی آمیخته:
ما ایرانیها همینکه روی فرشهای خانهی خود نشستهایم در باغ نشستهایم؛ وقتی بوستان و گلستان سعدی را میخوانیم در باغ سیر میکنیم؛ وقتی در یک سینی -با نقشهای سنتی- چای میریزیم یا سفرهای سنتی را در میهمانی میگستریم، میهمانمان را به باغی دلگشا دعوت میکنیم؛ وقتی آواز ایرانی گوش میدهیم در تحریرهای خاص آواز ایرانی، صدای بلبل را میشنویم، یعنی همان پرندهی خوشصدای باغهای ایرانی؛ وقتی بر سجاده با -طرحهای سنتی ایرانی- مینشینیم در باغی ازلی و ابدی نشستهایم و وقتی در گنبد و کاشیهای مسجدهای تاریخی ایرانی غرق میشویم در باغهای آسمانی غرق شدهایم. و اینها که گفتیم همه به جز همان باغی است که در معماری ایران شکوه و شهرتی جهانی دارد.
در گزارشهای سقراط و گزنفون، خردمندان کهنسال یونانی -چند هزارسال قبل از میلاد مسیح- هم میتوانیم ریشهی باغ را در نگاه ایرانی ببینیم. در اینگونه گزارشها نهتنها مردم ایران و باغداران که حاکمان ایران همواره به کاشت درخت، احترام به درخت، و بهویژه برپاکردن باغهای بزرگ آنهم نه فقط به دستور که با دست خویش، توصیف شدهاند. در رسالهی اکونومیکوس -گفتگوی گزنفون و سقراط- آمده است:
شاه ایران نهتنها در رزم، بلکه در زراعت نیز بینظیر است. شاه در هرکجا اقامت میگزیند و بههرکجا سفر میکند به برپایی باغها توجه ویژه دارد. (گزنفون)
سقراط گفتگوی فرمانده اسپارتی و شاه ایران را در باغ پادشاه چنین توصیف میکند:
لیساندر از تماشای باغ در حیرت ماند که چگونه درختان اینگونه زیبا، گیاهان این گونه مرتب و منظم و ردیفهای درختان چنین به دنبال هم میتوانند باشند؟ چگونه زاویهها با این دقت به کار برده شدهاند و رایحههای دلپذیری که هنگام قدمزدن به مشام میرسید از کجا بر میخاست؟ درحالی که از این زیباییها حیرت میکرد گفت: «کوروش من از زیبایی همهی چیزها بسیار شگفت زدهام اما بیشترین کاری که میتوانم انجام دهم تحسین کسی است که اینها را برای شما سنجیده و به نظم آورده است». کوروش از شنیدن این سخن خرسند شد و گفت: «لیساندر! همه اینها را من خود سنجیده و نظم دادهام که اینها تنها تعداد کمی از آن چیزهاست، من خود کشت و کار میکنم. (گزنفون)
اینکه اولین باغها با ارزش میوه و محصول کی و کجا رخ نمودهاند در تاریخ معلوم نیست، اما ظاهرا اولین باغها با ارزش زیباییشاختی و معناشناختی و نیز جهت تفریح و تفرج و آرامش، کار ایرانیهاست. سنت باغهای زیبا در تمام مشرقزمین بسط پیدا کرده است و تمام تمدنهای کهن یا قدرتمند شرقی مثل هند و مصر و چین و ژاپن و... سنتهای باغسازی با نگرش معماری و زیبایی را داشتهاند، برخلاف غربیها که تا نیمههای قرون وسطی به باغ بیاعتنا بودند. «قدیمیترین باغ ایرانی که بازسازی شماتیک آن میسر است توسط کوروش کبیر بیش از 2500 سال پیش در حدود 546 پیش از میلاد در پاسارگاد ساخته شد.» و البته متون ایرانی نشان میدهد باغهای زیبا پیش از این نیز در ایران حضور داشتند.

در تمام باغهای ایرانی از دوران کوروش تا دوران معماری اسلامی و تا حدودی پس از آن یک معنا و مفهوم آشکار است: بازسازی بهشت روی زمین. در شکلگیری این رویا حتما متون مذهبی زرتشتی و نیز توصیفهای بهشت در قرآن کریم بسیار موثر بوده است. پس باغ ایرانی یک محیط مقدس نیز هست و نیز یک حسرت و یادآوری فطری از روزهای سکونت انسان در بهشت -پیش از تبعید به زمین- و نیز نمودارِ اشتیاقِ بازگشت به بهشت. واژهی فارسیِ «پردیس» همریشه با «فردوس» عربی و «پارادایس» انگلیسی در زبان فارسی توامان برای بهشت و باغ بهکار میرود و جالب که این، نامِ همان باغ کهن کوروش است. (در فارسی «پالیز» نیز همریشه با پردیس است و ظاهرا ریشهی همگی واژهی ترکیبیِ کهن « پارا دَئِزا» به معنای محصور با دیوار و باغ است).
و این بهشت زمینی همواره چهارگوش، محصور و عموما با شکل یک مستطیل خود را نشان میداده:
باغ ایرانی با به کارگرفتن هندسه مستطیلی نوعی منظرهسازیِ حماسی باشکوه و مقتدر را در طبیعت دنبال میکند. فارغ از مسائلی همچون مکان قرارگیریِ باغ، شکلِ زمین، اقلیم و توپوگرافی، بهکارگیری هندسه مستطیلی در نظم بخشیدن به فضای باغ را میتوان مشاهده کرد. بهکارگیری هندسه مستقیمالخط فراتر از جنبههای کالبدی به نوع جهانبینی ایرانیان و زیباییشناسی اسطورهای آنها باز میگردد. آب و درخت در ذهن انسان ایرانی از دیرباز دارای تقدس بوده و به نظمکشیدن آنها در قالب هندسهی مستقیمالخط باغ ایرانی، برآمده از نوعی زیباییشناسی خاص است که بعد ماورایی و شکوهمند آن کهنالگوی خاصی ویژه ایرانیان به وجود آورده است. (سید امیر منصوری و مریم محسنی مقدم)
این مستطیل و این نظم متقارن را ما نه فقط در معماری باغهای ایرانی که در بسیاری از هنرهای دیگر، بهویژه در فرش ایرانی میبینیم. یا بهتر است بگوییم: فرشباغهای ایرانی!

اما این بهشتیبودن باغ ایرانی در معماری دوران اسلامیِ ایران قدرتی بیشتر میگیرد:
باغ در دورهی اسلامی به الگوی مکان تبدیل میشود و خانه و مسجد، کاروانسرا و مدرسه، بخشهای فردی و جمعی را یکی میکند. این وحدت به وسیلهی درهمکنشهای بصری فضا، شکل و سطح به دست میآید و به وسیلهی ارتباط کیفیشان تکمیل میشود. فضا، به مثابهی مکانِ «گنج پنهان»ِ خانه، به وسیلهی شکل محصور میشود، درست مانند بدن انسان که جانی را محصور میکند که روح را در بر میگیرد. بنابراین برای تعریف و محدود کردن این مکان مقدس که درون آن، جان محسوس است و جستوجوی روحانیاش به نتیجه میرسد، دیوارها پیش نیاز هستند. درهمکنشِ شکل و سطح باید فضایی بیافریند که کاملا آرام باشد و در آن کششی نباشد و موقعیت را برای غور و تعمق آماده کند. چنین شکل صلبی را میتوان در مکعب جست. فرمی بینقص که جوهرهی نمادیناش پایداری انسان و بهشت روی زمین است. (لاله اردلان و نادر بختیار)

گرچه باغهای ایرانی همواره تمایز و ویژگیهای اختصاصی خود را حفظ کردهاند، اما سرزمینهای دیگر بهویژه هندوستان (مخصوصا در دوران گورکانیان) متاثر از باغهای ایرانی باغهای باشکوهی را معماری کردند. از طرفی با همان توصیفهای سقراط و گزنفون هیجان باغسازی از ایران به باغسازیهای رومی و یونانی هم راه پیدا کرد. چنانکه نجات یهودیان و فرصت دوباره دادن به یهودیان توسط کوروش، اندیشه و انگیزه باغ را توسط یهودیان در بخشهای دیگری از جهان پراکند.
امروز طراحی باغ ایرانی در سراسر جهان امتداد و انتشار یافته است. برای مثال در آمریکا ما میتوانیم تاثیرات باغ ایرانی را در بعضی از باغهای سفرای اسپانیای قدیم ببینیم. (الیزابت موینیهان)
شاید جوانها و نوجوانهای امروزی خیلی تعجب کنند که چرا بسیاری از پدرهای کهنسال، بهویژه پدربزرگها و حتی مادربزرگهای ایرانی، بیش از هرچیزی در این دنیا دوست دارند باغی کوچک داشته باشند و آبادش کنند. یا اگر باغ را دارند چرا اینقدردوست دارند اینهمه در آن وقت بگذرانند. باغخواهی و باغسازی و باغاندیشی یک آرمان و اندیشه و رویای دیرین ایرانی است که به شکلهای گوناگون در ناخودآگاه ایرانی خود را نشان میدهد و چه ناخودآگاهی عظیمتر وشگفتتر از هنر ایرانی. ایرانیان انگار از دیرباز دوست داشتند زمین را آباد کنند و در تمام جهان باغ بسازند و این کرهی خاکی را تبدیل به باغی بزرگ کنند. وقتی حکومت و مالکیت و ثروت داشتند، این کار با هنر معماری پیش میرفت و وقتی اقتصاد، زندگی را تامین نمیکرد، باغاندیشی و خیال باغ در هنرهای دیگر خود را نشان میداد.
انتشار اولیه: 15 اسفند 1403 در مجله میدان آزادی