یک دیالوگ خیابانی: این بود حکومت علی؟
مغازهدار مسن و تقریبا مذهبی، در حالیکه با آرامش تکیه داده بود به میز دخلش، داشت به حکومت و دولت فحش میداد و دفاع میکرد از شلوغیها و برای یک مشتری جوان حسابی رفته بود بالای منبر تحلیل و تفسیر و میگفت «تازه پسفردا همین سپاه میاد همه رو با تانک جمع میکنه سرکوب میکنه بعد به خودش هم افتخار میکنه». فقط از وقتی من -به عنوان مشتری دوم- وارد مغازه شدم و آمدم جلوی دخل خریدم را بگویم پنج الی ده دقیقه بحث را ادامه داد. جوان هیچ حرفی نمیزد و فقط با سر تأیید میکرد. به چهرهاش که نگاه کردم دیدم معذب است. نفهمیدم چون مخالف کاسب است و رویش نمیشود -یا میترسد- ابراز کند یا اینکه فقط دیرش شده.
تا بالاخره نگاه همایونی صاحب مغازه به بنده افتاد و تقریبا با اکراه از اینکه منبرش قطع شده، سفارش مرا پرسید، عذرخواهی کردم که باعث شدم بحث سیاسیاش کوتاه شود، و از اینجا به بعد دیالوگهای ما به این شکل پیش رفت:
مغازهدار: نه آقا اشکالی نداره، البته به جایی هم نمیرسه این اعتراضات
من: نباید هم برسه، الآن اصلا وقت اعتراض نیست، الآن تنها چیزی که تغییر میکنه و آسیب میبینه فقط امنیته
مغازهدار: امنیت به چه درد میخوره وقتی پولی جیبت نیست؟ بعدشم این مردم مگه حق اعتراض ندارن؟
من: امنیت اساس همه چیزه، تو همه جای دنیا، چه پول داشته باشی چه نداشته باشی؛ قطعا همه حق اعتراض دارن ولی وقتی کشور مورد حمله قرار گرفته، صلحی هم اتفاق نیفتاده، کشور هرروز تو تهدید خارجیه، ترامپ و اسرائیل و تفالۀ پهلوی هم حمایت و دعوت میکنن به اعتراضات یعنی الآن وقت مناسبی برای اعتراضات مردم ایران نیست، چون قراره جون نود میلیون نفر به خطر بیفته و یه سری لاشخور بیرونی بهره شو ببرن
مغازهدار: در هر شرایطی جنگ هم نبود اینجا کسی حق اعتراض نداشت، بعدشم آقا من امنیت نمیخوام، وقتی کاسبیم درست نباشه امنیت چرا بخوام؟
من: شما نمیخوای! شاید بقیه بخوان! نظرسنجی نکردید از مردم که امنیتتونو اگه اجازه هست بگیریم، بعدشم من فقط درمورد الآن دارم صحبت میکنم کاری به وقتی که کشور و تمامیت ارضی ایران در خطر نباشه و با ریختن یه مشت تروریست حرفهای کاربلد اینهمه خون هموطنام از طرفین زمین نریزه، ندارم و اونموقع باید محکم یقه دولت و حکومتو گرفت که بگو کجا و چطور اعتراض کنیم به این اوضاع اقتصادی
مغازهدار: خب آخه امنیتی هم نیست، امنیت فقط برای همون گروه حاکمه، پسفردا یه بسیجی بیاد منو بیگناه پشت دخلم بکشه کسی یقهشو میگیره؟
من: امنیت هست، شما هم ماشالا هزارماشالا تو همین وضعیت نیمه امن کاسبیتو داری، مغازهتو داری، جنستو داری، ولو اونجور که میخوای نفروشی یا سود نکنی که همه همینطورن، ولی امنیت جانتو داری مغازهتو کسی به آتش نکشیده، همین یعنی امنیت، کسی هم قرار نیست بیاد شمارو بیگناه بکشه، به احتمال جرم نکرده هم نمیتونی قصاص کنی!والا تو این مملکت بر عکس همه جای دنیا سرداراش امنیت ندارن کاسباش دارن
مغازهدار: اگه امنیت هست چرا من احساسش نمیکنم
من: اتفاقا حدیث داریم دو نعمت است که تا هست احساس نمیشود یکی امنیت است و یکی سلامت [نعمتان مجهولتان الصحه و الامان]
مغازهدار: حالا که حدیث خوندی برات از حکم امیرالمومنین به مالک اشتر بگم: هذا ما اَمَرَ بِهِ عَبْدُاللّهِ عَلِی اَمیرُ الْمُؤْمِنینَ، مالِک بْنَ الْحارِثِ الاْشْتَرَ فی عَهْدِهِ اِلَیهِ حینَ وَلاّهُ مِصْرَ، جِبایةَ خَراجِها، وَ جِهادَ عَدُوِّها، وَ اسْتِصْلاحَ اَهْلِها، وَ عِمارَةَ بِلادِها یعنی من امام علی وقتی دارم مالک اشترو به حکومت مصر منصوب میکنم بهش دستور میدم چهارتا کار باید درموردشون بکنه، یکیش اینکه مشکلاتشونو حل کنه، دوم اینکه شهرهاشونو آباد کنه، سوم اینکه با دشمناشون جهاد کنه، چهارمش هم یه چیز دیگه که یادم نیست [مالیات] ولی ما تو این چهل سال از این حکومت فقط جهادشو دیدیم و هیچ چیز دیگه ندیدیم!
من: احسنت! خیلی زیبا گفتید، ولی باز خوبه به قول شما جمهوری اسلامی یکیشو انجام داد، چون همین مالک اشتر منصوب مستقیم امام علی حتی یکیشو هم انجام نداد! میدونید که؟
مغازهدار: نه! یعنی چی؟ چرا انجام نداد؟
من: چون اصلا نرسید به مصر، میدونید چرا؟
مغازهدار: نه، چرا؟
من: به خاطر نبود همین امنیت! در راه مصر مالک اشتر نخعی با زهر ترور و شهید شد و اصلا نرسید که بخواد هیچکدوم از مفاد عهدنامه رو اجرا کنه، به همین دلیله که میگم امنیت پایۀ همهچیزه و از بین بردنش به نفع هیچکدام از افراد مردم نیست.
مغازهدار: {تماشا}
من: یه نکته دیگه هم، حالا که بحث امیرمومنان شد، اگر بحث حق اعتراض باشد، محقترین آدم برای اعتراض امام علی بود، اگر بحث امنیت باشد، هیچ امنیتی نداشت، دولت حاکم اموال همسرش را دزدید، خانهاشو به آتش کشید، و همسر و فرزندشو کشت! ولی این امیرالمؤمنین شما و بنده از حق مشروع اعتراض خودش و از اقدام متناسب برای حفظ امنیت شخصی خودش گذشت، که امنیت سرزمین و هموطنانش و خون مسلمانان در خطر نیفته؛ اینه اهمیت حفظ امنیت و حفظ خون و حفظ ثبات سرزمینی، اینم عرض شد اگر ملاک و الگوی رفتار ما امیرالمؤمنینه!
مغازهدار: {تماشا}
من: خلاصه زنده باشید و موفق!
مغازهدار: سلامت باشید، خدا نگهدارتون!
دیگه چون در بخشهای پایانی گفتگویمان مغازهدارِ نهجالبلاغهبلد حرفی برای گفتن نداشت، نکتۀ سوم را نگفتم: که همین امیرالمومنین (علیه السلام) که به مالک اشتر آنهمه توصیۀ مدارا با مردم کرد، وقتی در دوران حکومتش امنیت را به هم زدند و سلاح برداشتند و خون ریختند، چه کرد با اصحاب جمل و صفین و بهویژه با خوارج وحشی در نهروان!

چه گفتگوی آروم و خوبی و چه خوب که اینجا نوشتید. ممنون از به اشتراک گذاریش.