در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نیمایی» ثبت شده است

۱۱
تیر
  • حسن صنوبری
۰۱
تیر

+ فیلم شعرخوانی


   طی چندسال قبل هم به دیدار رهبری دعوت شده بودم اما هربار شاعران دیگری را معرفی کردم به جای خودم. امسال توفیقی شد و برای نخستین بار خودم هم حضور پیدا کردم. با اینکه هنوز باور دارم شاعرانی بهتر از من هم هستند که هنوز در آن دیدار دعوت نشده‎اند.

   دیدار امسال دیدار خاص و مهمی بود. مخصوصا بخش سخنان رهبری که شاید بیش از همیشه صریح بود. تا حدی که حدس می‎زنم بخشیش منعکس و منتشر نشود.

   شعرخوانی‎ها هم تا آنجایی که من به خاطر دارم و حواسم جمع بود در جلسه خوب بودند. من بین استاد محمدکاظم کاظمی نشسته بودم و آقا سید محمدمهدی شفیعی. شاید پرآفرین‎ترین شعرخوانی جلسه شعرخوانی شفیعی بود. غزلی تحسین‎برانگیز و مناسب حال و مقام در موضوع مدافعان حرم. امید است که این شاعر توانا و جوان اهوازی بیش از پیش موضوع انتشار کتاب را جدی بگیرد. جناب کاظمی قرار بود طبق تصویب گروه کارشناسی شعرشان برای حضرت خدیجه (س) را بخوانند، اما وقتشان رابه یک شاعر خوب و جوان افغانستانی دادند و اول قرار شد شعر نخوانند. بعد رهبری خودشان خواستند ایشان شعر بخوانند و تاکید کردند هر شعری که دوست دارند را بخوانند. آقای کاظمی هم غزل معروف و زیبای «قصۀ سنگ و خشت» که دربارۀ کودکان کار افغانستانی‎ست را خواندند. آقای محمدمهدی سیار هم مثل آقای کاظمی در اواخر جلسه با تاکید خود رهبری شعر خواندند (حالا کاری نداریم جناب قزوه گفتند آقای سیار را در لیست داشتند و تقصیر آقای فاضل نظری شده و او گفته وقت نیست ...) از دیگر شعرهای خوب جلسه شعر طنز عالی استاد ناصر فیض، غزل اجتماعی خانم نیلوفر بختیاری و شعر یک خانم کاشمری که اسمشان در خاطرم نماند را اکنون درخاطر دارم. از دیگر اساتید و مشایخ هم آقایان موسوی گرمارودی، مجاهدی، انسانی و زکریا اخلاقی شعر خواندند. شعر آقای اخلاقی شعر خوبی بود و البته ایشان در همین فضا شعرهای بهتری هم دارند، اما مهم این است که پیش از شعرخوانی ایشان رهبری تقدیر ویژه‎ای را درمورد ایشان و شعرهایشان انجام دادند.

   من طبق تصویب شورای کارشناسی و به اصرار اکثر دوستان شاعر قرار بود همان شعر «ابراهیم» برای حضرت شیخ ابراهیم زکزاکی را بخوانم. اصلا آن شعر مجوز حضور و شعرخوانیم بود. اما لحظات آخر نظرم عوض شد. چه اینکه اولا شعر ابراهیمم به نظر خودم در زمان خودش منتشر شد و تا حدی هم شنیده شد. در ثانی، در این دیدار هیچکس با موضوع امروزی آمریکای همیشه همراه، شعری نداشت. لذا در دقایق پایانی علی رغم مخالفت همه، این نیمایی را برای خواندن برگزیدم

  • حسن صنوبری
۲۹
بهمن

ما
  
سه تا برادریم

گاه در کنار هم
یار و یاوریم

گاه هم کنار هم
                  ولی ز هم مکدّریم

 

*

شب به جنگِ روز میرود
                        و روز میشود حریفِ شب

این برادرانِ من، شبیهِ روز و شب
                                مدام در کشاکش و مجادله

من غروبم و نظارهگر

طلوعم و میانِ این دو شر

_در تدارک وصال_

این دو مثل روز و شب، همیشه غرقِ فاصله

*

مهترینِمان:
نان و حشمت و دهاش، بیشتر

کهترینِمان:
صدق نیّت و صفاش، بیشتر

هریکی از آن دگر:
ادّعاش بیشتر

 

*

ما سه تا برادریم

فرض کن دو گاوِ قصّه را سه تن:
«شنزبه»،
«نندبه»،
   
       و من؛

«بابِ شیر و گاوِ نر»![1]

باز هم کمین نشسته در میان راه
«دمنه» _با دروغهاش_
تا زند به کارمان
قفلِ حیلهای

حیف،
        نیست نزد ما
     
                 کلیدی از «کلیله»ای

 

*

گاو نیستیم،
نه!
   
سه مردِ همسفر

گول نیستیم،
نه!
    سه آگه از خطر

آوخ، آه... پس چرا...

گاه اینقدر
گیج و گم،
کور و کر،

دور از همیم و بی‎خبر؟

غافل از نصیحتِ پدر؟

 

*

آن برادرم اگر دلیرِ صحنۀ نبرد

این یکیست
رندِ صفحههای نرد

من در این میان، نه پیش در دها
                                  نه بیش در صفا، ولی

این دوتن اگر به راستی

دستِ دوستی بههم دهند

بیرقِ دروغ را به زیر آورند


*

گاه مهربانپدر

میزند نهیبِ کهترین
   
                      که: پس چه شد درایتت؟!

گاه میکند عتابِ مهترین:
                                  کجاست پس حمیّتت؟!

این دوتا ولی

بیاعتنا به عیبِ خود

خُردهگیر و نکتهبینِ نکتۀ پدر

                                  بر آن دگر

*

گاه از سکوت این
میشود صدای آن بلند

گاه از صدای آن
این سکوت میکند

گاه نان آن به دست این ربوده میشود

گاه آبروی این به دست آن
                                  بر آب میرود

گاه خانهشان به دست هم خراب میشود

گاه...

آه...

آه از این برادران که میکنند ناتنی!

چشم بسته بر صفوف دشمنان،

غافل از هجومِ دشمنی،

آه،
ای دریغِ دوستان!

 

*

کاشکی دوباره یکزمان به یاد آوریم

ما سه تا

         برادریم!

 





[1]  باب معروف کتاب ارجمند «کلیله و دمنه» (نصرالله منشی). بعضی اسامی و واژه‎های شعر هم در این کتاب متداول است، مثلا «دها» (به معنای زیرکی).


  • حسن صنوبری
۰۹
دی

فروغ فرخزاد

دیروز تولد خانم فروغ فرخزاد بود {هم}.

یک شعر معرفی می‎کنم از او بروید بخوانید اگر دوست داشتید. از آن شعرهاست که فروغ بودن فروغ و اهمیت و درخشش به آن‎هاست. از آن شعرهاست که هنوز کسی درست حسابی نخوانده‎اش. شما بروید درست حسابی بخوانیدش.

اسم شعر «وهم سبز» است (عجبا، اسم شعر و بعضی واژگانش با امروز تناسبات ناخواسته دارد!). طبیعتا نیمایی است و مندرج در آخرین کتاب شاعر «تولدی دیگر».

و یادمان باشد سرایندۀ این سطرها «فروغ فرخزاد» است؛ نماد و الگو و برندۀ تندیسِ «زن یاغی» و نیز نشانِ «دختر یاغی». و یادمان باشد شعر مربوط است به اوج دوران یاغی‎گری و تکامل شعری و هنریش‎اش.


نقل من و امثال من نیست، مردان خدا با این شعر گریه کرده‎اند.


«وهم سبز»

تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجرهام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلۀ تنهایی‎ام نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمروی بیآفتاب را

آلوده کرده بود

نمیتوانستم، دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه، صدای پرندهها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنکها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقهای از نخ صعود میکردند

و باد، باد که گوئی

در عمق گودترین لحظههای تیرۀ همخوابگی نفس میزد

حصار قلعۀ خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه، دلم را به‎نام میخواندند

 

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگی‎ام خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بیخطر پلک‎ها پناه میآورند

 

کدام قله؟ کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطۀ  تلاقی و پایان نمیرسند؟

به من چه دادید، ای واژههای سادهفریب؟

و ای ریاضت اندامها و خواهشها؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبندهتر نبود؟

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سِحر ماه ز ایمان گلّه دورم کرد؟!

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمهای این نیمه را تمام نکرد؟!

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیهگاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد؟!

 

کدام قله، کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغهای مشوّش

ای خانههای روشن شکّاک

که جامههای شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

 

مرا پناه دهید ای زنان سادۀ کامل

که از ورای پوست، سر انگشتهای نازکتان

مسیر جنبش کیفآور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

کدام قله، کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش
         - ای نعل
های خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنّم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشقهای حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرّفتان را

به آب جادو

و قطرههای خون تازه میآراید

 

تمام روز، تمام روز

رها شده، رها شده، چون لاشهای بر آب  ...

به سوی سهمناکترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرفترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهرههای نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

نمیتوانستم دیگر نمیتوانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم میگفت

«نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

                            تو فرو رفتی».




واقعا با اینگونه شاهکارها شعر نیمایی گفتن دشوار است.


  • حسن صنوبری
۲۵
آذر

می‎گویند پیش از انقلاب اسلامی در ایران، نیجریه یک شیعه هم نداشت. در ابتدای انقلاب اسلامی «ابراهیم زاکزاکی» یک بار به دیدار امام خمینی می‎آید. فقط یک‎بار. و می‎رود. نمی‎ماند. اما آتش این دیدار در او می‎گیرد. می‎رود و نیجریه امروز ده میلیون شیعه دارد به همتش. او شاگرد «خمینی» است و شاگرد خمینی «او»ست.

http://bayanbox.ir/view/8612818143602447010/Ibrahim-Zakzaky2.png

برای آیت‎الحق حضرت شیخ ابراهیم زکزاکی. و شهیدانش. به امید سلامتی و آزادیش

تصویری دردناک از شیخ ابراهیم پس از دستگیری.


«قلنا یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم» (انبیاء 69) | «گفتیم ای آتش! سرد و سلامت باش بر ابراهیم»

 

سلام، پیرِ خراباتِ دهر، ابراهیم!
سلام، شیخِ شهیدانِ شهر، ابراهیم!

شکسته‎روی و محاسن خضاب
                                 -کوی به کوی-
کُجات
      -مثل علی-
                   دست
بسته میبردند؟

 

تو شیعهای و همین بس تو را گناه بزرگ
تو عاشقی و همین بس تو را مصائب سخت

که شیعۀ عاشق
            هرگز نمی
شود تسلیم

بهرغم اینهمه آتش
به رغم این
همه بت

بلند میگویم:
                سلام ابراهیم!
 

*

سلام پیرِ خراباتِ دهر، ابراهیم!
سلام شیخِ شهیدانِ شهر، ابراهیم!

سلام ای دل راضی به ابتلای قضا
رضا به مهر خدا و به قهر، ابراهیم
 

*

چقدر حنجره، آواز
چقدر پنجره، نور

چقدر _آه خدایا_ چقدر اسماعیل

تو باغبانی هستی که عشق میکاری
                                            در آن صحاری خشک

در آن صحاری تشنه

به پایمردیِ فرزندهای تو، از خون

چهار مرتبه جوشیده نهر، ابراهیم

*

به «جَون» فرمود آن هُمام:
                                  «آزادی»

چه داد پاسخ، روسیاهِ پیرغلام؟
چه داد پاسخ، مردِ شکسته
دل به امام؟

«اگرچه پیر شدم
هنوز در دلم آهنگِ خودنمایی هست
هنوز در سرم اندیشۀ رهایی هست
ولی نه از مولا»

به «جَون» فرمود آن امام:
                                  «آزادی»

و جون گفت که: «آزادم از همه دنیا».

*

سپیدموی سیه‎‎روی! شامِ مهرآیین!
تو آن سیاه
رخی که جهان سپید از تو
امام عاقبت این رنگ را خرید از تو

به سبزشال تو و سرخباورت سوگند
که خون نمی
میرد
که بذر، می
روید

 

سلام بر تو که در بین آتش و دودی
سلام بر تو که پایان کارِ نمرودی

*

سلام پیرِ خراباتِ دهر، ابراهیم!

سلام شیخِ شهیدانِ شهر، ابراهیم!

تو در مسیر حسینی و رهروی حسنی

به تیغ شادتری یا به زهر، ابراهیم؟

 

برهنه پای و محاسن خضاب
                                 -کوی به کوی-

کُجات با سر و روی شکسته میبردند؟
کجات -مثل علی- دست
بسته میبردند؟

 


  • حسن صنوبری
۰۳
مرداد
  • حسن صنوبری
۱۳
تیر

http://bayanbox.ir/view/1825788788818028421/Mosaddegh.png


حتی مصدق هم  تو را از یاد خواهد برد

دیشب چراغ خانه را...،

امشب تنورِ خانه را دادی
                             به جایش نان گرفتی

و فکر کردی
                ارزان گرفتی

 

*

شب، ساکت و تاریک و تنها

بازار را، وقتی که بر می‎گردی از این کوچه تا خانه

حتی خودت هم لحظه‎ای با خویش می‎گویی:

«یک روز،
              میدان فردوسی به حالم
                                          افسوس خواهد خورد

میدان فردوسی که جای خود

حتی خیابان مصدق هم
                          نام مرا از یاد خواهد برد»

 

*

یک روز می‎گفتیم: می‎جنگیم

در راه ایمان

هرچند بی نان

 

امروز می‎خندیم محض نان

بر چهرِ دونان

 

*


با خویش می‎گوید که: «ایمان را نمی‎خواهم

از بس که سنگین، نرخِ ایمان است»

غافل که آنچه می‎دهد از دست

نان است


آری، همین نان

 

*

تو در کتابِ کهنۀ تاریخ

یک صفحۀ تاریک خواهی بود

در نقشۀ جغرافیا:

یک کوچۀ کوچک.

یک کوچۀ بی‎نام.

بی یار و بی همراه ...

آنگاه،
       خواهی مرد


آری، خیابان مصدق هم تو را از یاد خواهد برد.



پ ن: وقتی داشتم این شعر را می‎نوشتم، طبیعتاً داشتم به مسائل روز و «فناوری هسته‎ای» و «چرخۀ سوخت» و «تحریم رادیوداروها» و «مذاکره» و حتی «آب شیرین‎کن» و «فرایندهای مربوط به شرایط نگهداری و اصلاح نژادی در کشاورزی» فکر می‎کردم و بیش از همه از به حرف‎های عجیب بعضی از سیاست‎مداران و روزنامه‎نگاران روشنفکر و اصلاح طلب و معتدل و پیروانشان در ساده‎انگاری یا حتی کوچک‎انگاریِ فناوری هسته‎ای ایران.

  • حسن صنوبری