در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دولت یازدهم» ثبت شده است

۲۴
ارديبهشت
تا نباشم بعد از این از زمرۀ بی‎حاصلان
نیمه‎شب خواهم شدن زی صوفیان و بیدلان

درس و دفتر را بسوزم مدرسه ویران کنم
علم را هرگز نباید جست نزد جاهلان

جام از ساقی بگیرم، دور با ساغر زنم
می‌گریزم بعد از این از قیل‎وقال قائلان

می‎نشاید بود سر در آخور اهل خرد
می‎نخواهم بود دیگر در شمار عاقلان

دعوی عقل است ایشان را و لاف عدل و داد
داد از این عاقلان، فریاد از این عادلان

بندۀ پیر مغانم، ساکن کوی دلم
کی شوم بازیچه دست کودکان و بزدلان؟

در خرابات قلندر با خمینی بسته عهد
رسته از دیو و ددان، پیوسته با صاحبدلان

شیخ اگر دستار رهن وعدۀ بیگانه کرد
کی مرا زنّار باشد نذر تیغ قاتلان؟!

هم‌زبانی می‌توانم گر تو می‌خواهی، ولی
هم‌دلی دشوار خواهد بود با ناهمدلان

نیست یاران، بعد از این تزویرشان تقدیر ما
گر که با بیگانه شد تدبیر بهمان و فلان

سفرۀ بیگانه رنگین است اگر، ناقابل است
هُش! که ننگین است و چرکین است ای ناقابلان!

شکر از بازوی خود دارم که آزاریش نیست
لیک سعیش نیست هم با عاطلان و باطلان

از تنور رنج نان خویش می‌آرد برون
کی خورد از سفرۀ آماده همچون کاهلان؟

دستِ مردِ پیشه‎ور، بوسیده خورشیدِ سحر
جز همین سکه سیاهی نیست دست سائلان


**
دور می‌‎افتد دریغا، کعبه را گم می‎کند
قافله افتد اگر چندی به دست غافلان

  • حسن صنوبری
۱۳
تیر

http://bayanbox.ir/view/1825788788818028421/Mosaddegh.png


حتی مصدق هم  تو را از یاد خواهد برد

دیشب چراغ خانه را...،

امشب تنورِ خانه را دادی
                             به جایش نان گرفتی

و فکر کردی
                ارزان گرفتی

 

*

شب، ساکت و تاریک و تنها

بازار را، وقتی که بر می‎گردی از این کوچه تا خانه

حتی خودت هم لحظه‎ای با خویش می‎گویی:

«یک روز،
              میدان فردوسی به حالم
                                          افسوس خواهد خورد

میدان فردوسی که جای خود

حتی خیابان مصدق هم
                          نام مرا از یاد خواهد برد»

 

*

یک روز می‎گفتیم: می‎جنگیم

در راه ایمان

هرچند بی نان

 

امروز می‎خندیم محض نان

بر چهرِ دونان

 

*


با خویش می‎گوید که: «ایمان را نمی‎خواهم

از بس که سنگین، نرخِ ایمان است»

غافل که آنچه می‎دهد از دست

نان است


آری، همین نان

 

*

تو در کتابِ کهنۀ تاریخ

یک صفحۀ تاریک خواهی بود

در نقشۀ جغرافیا:

یک کوچۀ کوچک.

یک کوچۀ بی‎نام.

بی یار و بی همراه ...

آنگاه،
       خواهی مرد


آری، خیابان مصدق هم تو را از یاد خواهد برد.



پ ن: وقتی داشتم این شعر را می‎نوشتم، طبیعتاً داشتم به مسائل روز و «فناوری هسته‎ای» و «چرخۀ سوخت» و «تحریم رادیوداروها» و «مذاکره» و حتی «آب شیرین‎کن» و «فرایندهای مربوط به شرایط نگهداری و اصلاح نژادی در کشاورزی» فکر می‎کردم و بیش از همه از به حرف‎های عجیب بعضی از سیاست‎مداران و روزنامه‎نگاران روشنفکر و اصلاح طلب و معتدل و پیروانشان در ساده‎انگاری یا حتی کوچک‎انگاریِ فناوری هسته‎ای ایران.

  • حسن صنوبری