در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

۷۰ مطلب با موضوع «یادداشت حسن صنوبری» ثبت شده است

۲۱
دی

درباب یکی از مهم‌ترین رفاقت‎های پنجاه سال اخیر

 

 

هرچه پیش‎تر برویم، جعبه‌ها و کاغذ‎ها را بیشتر با سخنان متعارف و تکراری پر خواهند کرد. تا کنون هم سراسر صفحات نوری و  کاغذی‎‎  را انبوه داده‌های بی‎تأمل فراگرفته است. ترس عقب‎ماندن و حرص سخن‎راندن جماعت مرده‎خوران و مرده‎پرستان را‎‎‎‎ به تکاپو انداخته است برای گفتن و نوشتن. بی‎فکر، بی‎ذکر، بی‎گوشی برای شنیدن صدای زمان و بی‎هوشی برای درک آن. کفِ حرف‎هایشان از منظر تار سیاست است و خیلی بالا بروند، سقف را با خاطرات نمور تاریخ آجرچینی می‎کنند. فراتر از تاریخ و سیاست چیزی در بساط ندارند.

نمی‎گویم حتما درست، ولی ‎اینک بی‎فکر سخن نمی‎گویم؛ پس لطف کن و مرا سرسری مخوان، یا آزادانه برو، یا مردانه بمان. آنچه در پی می‎آید از منظر سیاست و تاریخ و جامعه‎شناسی و... نیست، از منظر حکمت و عرفان است؛ چه اینکه ما استثنائا خدا را هم -دست‎کم به اندازه دیگر داده‎ها- در محاسباتمان داخل می‎کنیم!


اعوذباالله من الشیطان الرجیم

بهشت و جهنم از آن خداست. فرمان، داوری و قضاوت سرانجام او را سزاست. ان الحکم الا لله. ما بندگانیم، کور از درک مشیت او، گنگ در برابر حکمت او؛ و اگر نبود هدایت او به این بازی  وارد نمی‎شدیم. اگر سخن تازه‎ای بر این قلم می‎رود، با خود رنگ جزمیت و قطعیت ندارد؛ اما قطعا تازه است.


بسم الله الرحمن الرحیم

 ما ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎بر این باوریم که رخدادی که در آن بهمن‌ماه گرم در این سرزمین جلوه نمود از جنس اتفاقاتی نبود که تحلیلش آسان باشد. از آن اتفاقاتی نبود که حتی اگر یکایک جماعت تحلیل‎گر، سیاست‎دان، جامعه‎شناس، تاریخ‎نگار، روزنامهنگار، فعال فرهنگی و حتی آقای فیلسوف دست در دست هم بدهند بتوانند به معدل دقیقی از شناخت و مطالعه و تحقیق و تبیین موضوع دست یازند. ماجرا فقط زمینی نبود. چه اینکه کنشگر اصلی و نقش اول آن پردۀ رنگارنگ نیز دستار به‎سری از جنس این دست‎بهسران متداول که می‎شناسیم نبود. او کسی بود که کتابش را از آخر به اول نوشت. لذا دقیقا می‎دانست کجای کار است.

دیگر زوری می‎خواهد در حد زور و حمق و جهلِ کفّار و جهّال صدر اسلام که امروز هم کسی بتواند با آنهمه شگفتی و کرامت و خرق عادت؛ شخصیت معنوی، الهی و خارق‎‌العادۀ سیدروح‎الله الموسوی الخمینی (قدس سره الشریف) را انکار کند. نگارنده هم دستکم این یک یادداشت را برای کفار نمی‎نویسد. اینجا روی سخن با اهل ایمان است.

امام آنگاه که سوار بر این اسب سفید شد، یک پیر کامل بود. محاسن سپیدش ریشه در اساطیر و قصص داشت و ابروهایش را ابرهای سپید ابدیت سایه‎بان بودند. این شد که وسعت دشت و کوه را زیر گام‎های رخشش می‎کوفت و یگانه و قلندرانه می‎تاخت بی که به پیش و پس بنگرد ؛ بیوقفه، بیدرنگ، بیهراس، بی‎لغزش ... تا آنجا که مرکب از راکب باز ماند و دروازه‌های آسمان در خردادماه برای لحظه‎ای باز شد تا سوار به قلعه بازگردد.

اما آیت‎الله سیدعلی الحسینی الخامنه‎ای عزیز و گرامی ما چطور؟ نه، او آن‎زمان پیر هم اگر بود کامل نبود. امام نبود. او باید کتاب خود را از آغاز می‎نوشت. دوره امام خمینی دوره تجلی عظمت ایمان بود اما دوره آیت‎الله خامنه‎ای دوره مشق ایمان. آنجا ایمان از دامنه‎هایش به سمت عقل پایین آمد و اینجا باید عقل دوباره به سوی ایمان صعود کند. آنجا توکل مبدأ بود و اینجا مقصد. سیدعلی خامنه‌‎ای باید کتابش را نه حتی آغاز، که از میانه می‎نوشت؛ چه اینکه دیباچۀ کتابش را هم امام برایش نوشته بود. امام خمینی خود دل به دریا زد، ولی سیدعلی خامنه‎ای با پای خود به این ورطه پا نگذاشت، امام او را به این میدان آورد، و شاید: هل داد! این معنا را از تذکرات صریح امام در موضوع ولایت فقیه و گستره اختیاراتش به آقای خامنه‎ای در دهه شصت[1] تا جلب نظر یاران نزدیکش درباره شایستگی آیت‎الله خامنه‎ای برای رهبری، تا مخالفت جدی آیت‎الله خامنه‎ای با رهبری خویش در آن اجلاس مهم خبرگان می‎توان مشاهده کرد.  خمینی را خدای خمینی به میدان فراخواند اما خامنه‎ای را خود خمینی. باری، مقصد نهایی در برنامه حق تعالی اینجاست: پرواز بدون بال. نبی و وصی و ولی همه از نظر غایبند. نه پیامبری نه پیری، حال ای انسان! تو را توان پرواز و شجاعت دل به دریازدن هست؟

اما آن مرشد کامل به جز اهتمام به تربیت و آزمون در دوران حیات، برای توفیق شاگرد جوانش در آینده، چند هدیه برای سیدعلی خامنه‎ای کنار گذاشت. دو هدیه را اینجا برمی‎شمارم:

  هدیه نخست ؛ یوسف را به برادران لو نداد.

یعنی نظر خوشایندش درباره شایستگی آیت‎الله خامنه‎ای برای رهبری را تا آخرین روز از چشم جماعت و حتی شخص آقای خامنه‎ای پنهان نگاه داشت. تنها کسانی از این موضوع اطلاع پیدا کردند که پس از درگذشت امام در نظر عموم مردم جزو گزینه‎های رهبری بودند (که تقریبا اکنون همگی به رحمت خدا رفتند: مرحوم سیداحمدآقای خمینی، مرحوم موسوی اردبیلی و مرحوم هاشمی رفسنجانی). این دقتها، هم باعث شد تا پیش از درگذشت امام، آیت‎الله خامنه‎ای یوسفِ عزیزکردۀ محسودِ این و آن نشود؛ هم پس از درگذشت امام با قدرت و حمایت بزرگان مورد قبول و اجماع قرار بگیرد.  

 

و اما هدیۀ دوم؛ دشمنش را از میان دوستانش قرار داد.

همه می‎دانند که هیچ ساختاری بدون متضاد سالم و باطراوت نمی‎ماند. عقل سیاسی می‎گوید هیچ پوزیسیونی بدون اپوزوسیون و هیچ تزی بدون آنتی‎تز دوام نمی‎آورد. البته امکان دارد این مخالف، کل سیستم را نابود کند، لکن اگر این اپوزوسیون درونی باشد این اتفاق نمی‎افتد و تمام اختلافات به تازه‎شدن سیستم می‎انجامد. آن امامی که روز 22بهمن به آیت‎الله طالقانی گفت «اگر دستور از جای دیگری آمده باشد چطور؟»، آن امامی که علی‎رغم انکار همه، در اوج دوران طاغوت وعده پیروزی داد  و وعده‎اش محقق شد؛ وعده پیروزی بر صدام را داد و وعده‎اش محقق شد؛ وعده فروپاشی شوروی را داد و وعده‎اش محقق شد، وعدۀ خواری صدام را داد و وعده‎اش محقق شد؛ انتظار گشایش از نیمه خرداد کشید و شعرش تعبیر شد؛ همان امام -چنانچه در خاطرات بسیاری نقل شده- بارهاوبارها به آیت‎الله خامنه‎ای و مرحوم هاشمی تاکید کرده بود در همه شرایط با هم باشند. فقط این دونفر به طور خاص. آن روزها دو روحانی مبارز جوان از این تاکیدات امام کهنسالشان تعجب می‎کردند؛ چه اینکه از دوران جوانی و طلبگی و از مقابل حرم امام حسین (ع) با هم عهد رفاقت بسته بودند و در تمام سال‎های دهه شصت با هم هم‎فکر و هم‎حزب و هم‎دوست و هم‎دشمن بودند. البته همان موقع هم اختلاف منش و روش وجود داشت (یک مثالش نظراتی‎ست که فیلسوف خاص آن زمان مرحوم فردید در مقایسۀ خطابه‎های آقایان هاشمی و خامنه‎ای می‎گفت[2] ) اما این اختلاف‎ها آنقدر نمود کمرنگی داشت که به چشم نمی‎آمد.

 باری آن اختلافات کوچک در سال‎های پس از درگذشت امام کم‎کم رو آمد و حکمت تدبیر و سخن امام هم آنگاه مشخص شد. سرانجام رهبر اپوزوسیون‎های این نظام کسی بود که جا در دل نظام داشت. به قول آیتالله جوادی آملی در آخرین دیدارشان با مرحوم هاشمی رفسنجانی و خطاب به ایشان: « خداوند عنایتی به شما کرده که چه بخواهید و چه نخواهید، از استوانه های این نظام هستید.» آری، سرانجام مهم‎ترین و بزرگ‎ترین مخالف‎خوان آیت‎الله خامنه‎ای صمیمی‎ترین و قدیمیترین دوستش بود؛ کسی که جدی‎ترین اختلافات (و به نظر من عموما «اشتباهات») فکری‎اش با آیت‎الله خامنه‎ای هم نتوانست از میزان محبت و عاطفه‎اش نسبت به ایشان بکاهد. این بند و بستگی بارها به مو رسید اما گسسته نشد. چون سررشتۀ امور در جای دیگر بود...

اکنون پیر کاملی در میان ماست که ادبیاتش و نگاهش خیلی بیشتر از ادبیات روشنفکری و نگاه واقعگرایانه دهه پنجاه و شصت سیدعلی خامنه‎ای، به ادبیات ایمانی و نگاه عرفانی مرشدش امام خمینی شبیه است؛ هرچند از همیشه تنهاتر است و پس از درگذشت مرحوم رفسنجانی، دوست که هیچ، همآوردی هم درخور خویش و میدان خویش ندارد.

 

 



[1]  امام در آن موضوع دونامه به آیت‎الله خامنه‎ای نوشت که اولی جدیت و علمیت و تحکم دارد و دومی ملاطفت و مهربانی و تایید. از نامه اولی: « از بیانات جنابعالى در نماز جمعه این طور ظاهر مى ‏شود که شما حکومت را که به معناى ولایت مطلقه ‏اى که از جانب خدا به نبى اکرم- صلى اللَّه علیه و آله و سلم- واگذار شده و اهمّ احکام الهى است و بر جمیع احکام شرعیه الهیه تقدم دارد، صحیح نمى‏ دانید... باید عرض کنم حکومت، که شعبه ‏اى از ولایت مطلقه رسول اللَّه- صلى اللَّه علیه و آله و سلم- است، یکى از احکام اولیه اسلام است؛ و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتى نماز و روزه و حج است» از نامه دومی: « این جانب که از سالهاى قبل از انقلاب با جنابعالى ارتباط نزدیک داشته ‏ام و همان ارتباط بحمد اللَّه تعالى تا کنون باقى است، جنابعالى را یکى از بازوهاى تواناى جمهورى اسلامى مى‏ دانم و شما را چون برادرى که آشنا به مسائل فقهى و متعهد به آن هستید ... مى ‏دانم و در بین دوستان و متعهدان به اسلام و مبانى اسلامى از جمله افراد نادرى هستید که چون خورشید، روشنى مى‏ دهید. » (به نقل از صحیفه نور ، نامه های دی ماه 1366)

[2]«رفسنجانی تضاد شرع و سیاست و مراعات دوز و کلک های سیاسی را می داند و عمل می کند. خامنه ای جهت ایمانی دارد و هم ذوق دارد و عقلش نیز مرتب است. ایمان عقلی اش بهتر است » (به نقل از کتاب مفردات فردیدی).

  • حسن صنوبری
۲۱
دی



امروز یک نسل جالب و گسترده‌ای داریم از کسانی که ابتدائا فلسفه نخوانده‌اند و در عنفوان جوانی و سادگی و باصفایی و بی‌اطلاعی و خوش‌بینی رفته‌اند قم و طلبه شده‎اند. با این فکر که «من هم وقتی بزرگ شدم میشم امام خمینی و علامه طباطبایی و شیخ بهایی و جوادی‌آملی و حسن‌زاده و شهید مطهری و شهید بهشتی و ...» یعنی یک اسطوره و الگوی مورد احترام دین و جامعه. هم مقدس، هم مقبول. هم آسمان هم زمین. هم خدا هم خرما.


بعد دوسال که می‌گذرد و دوبار که تاکسی جلوی پایشان نمی‌ایستد، تازه می‌فهمند شرایط خیلی هم گل و بلبل نیست. تازه متوجه می‎شوند اینجا وسط دعواست و هزارنفر دارند تو دنیا مسخره‌شان می‌کنند و آخوندی آنجورهایی که تا نوجوانی فکر می‌کردند خیلی هم عزت و احترام ندارد و فلان آیت‌الله که هیچ، زیرآب اصل دین و وحی هم در خیلی تریبون‌ها خورده است. لذا از آن خرما جز هسته‌ای به ایشان نمی‌ماسد. 


در نخستین واکنش: بی هیچ اطلاعی با جریان مهاجم درگیر می‌شوند. خیلی هم دست و پا میزنند، دندان به هم می‎فشارند، رگ‌گردن‎شان را متورم می‌کنند و کف به دهان می‎آورند در آن دعواهای حیثیتی و صنفی، لکن به خاطر همان بی اطلاعی و خامی، درگیری‎شان به جای پیروزی، ابتدائا منجر به شکست و نهایتا منجر به شناخت دشمن و جذابیت‎هایش می‎شود که سرانجامی جز نهایت انفعال و کنش‌پذیری ندارد.


دشمنشان کی بوده؟ پدیدهٔ زهوار دررفتهٔ #روشنفکری_دینی . پس از آن دعواها و آن شکست‌ها وقتی با خود خلوت می‌کنند می‎بینند: ای دل غافل! همین‌ها که مسئول بسیجمان می‌گفت آدم بده هستند، توانستند ما را خیلی‎جاها ببرند گوشه رینگ و اتفاقا همان چیزی هستند که وقتی بچه‎تر بودیم می‎خواستیم. یعنی هم کسوت و عزت دینی، هم عزت و احترام دنیایی و نزد جوانان. شیک و به‎روز و شجاع و ضدسیستم و جوان‎پسند و در یک کلام: «دین اسپرت».


بعد تازه اینجا با گوهری به نام فلسفه و فلسفه غرب آشنا می‎شوند. با فلسفه آشنا می‌شوند ولی نه از مدخلش، که از مخرج! حالا هی بنشین تندتند نظریه بخوان و اسم و اصطلاح از بر کن تا خود صبح با اینترنت و شهریه حوزه! پولش را حاج آقای مصباح بدهد، نونش را آقای سروش بخورد!


بعد به جایی می‌رسند که می‎بینی همان هیجان و اشتیاقی را که بچه‎های فلسفه هنگام سخن گفتن از هوسرل و کانت و گادامر و شوپنهاور و هایدگر و نیچه و اکهارت و  اشپنگلر و هامان و مارکس و (همش که آلمانی شد!!) و فلوطین و اکهارت و اسپینوزا دارند، این‎ها هنگام ادای واژگانی چون: سروش، مجتهد شبستری و ملکیان دارند. دیدار با پیامبران بیداری. کانت را هیوم، ما را کانت، لکن اینان را اکبر گنجی و شمس الواعظین از خواب جهل بیدار کرد. خاضعانه سجده می‎کنند بر آستان کتاب‌های روشنفکری دینی که امروز در معتبرترین گروه‌های فلسفه دانشگاهی نه که مورد پسند یا اعتراض باشند، اصلا کسی بهشان کاری ندارد و اگر همین طلبه‎ها یا دانشجویان علاقه‌مند به فلسفه و الهیات سال اولی رشته‌های مهندسی و پزشکی و ادبیات اسمشان را نیاورند از یاد می‌روند.


 در این مقام است که اگر بعضی از ماها -که صفرمان را با فلسفه یک کردیم و آشنایی‌مان با عالم روشنفکری و دانشگاهی و پژوهشی قدیمی‌تر و کنشمندانه‌تر از ایشان است- جلوی حضرتشان یادی از خاتمیت رسول اکرم و جامعیت قرآن کریم کنیم، ابتدائا موضوع حیرت ایشان واقع می‌شویم و در مرحله بعد سعی می‌کنند تا ما را با نظریات نوزادانی آشنا کنند که ما دیرزمانی هم‌بازی گل‌کوچیک پدربزرگ‌هایشان بودیم.


«ذرهم یخوضوا و یلعبوا ...»




به نقل از رسالة :

«روشنفکران مبتذل، روشنفکران شیک» فصل «طلبه روشنفکر»


پ ن: آنچه گفته شد به معناالخص و ویژه طلبه‌روشنفکران بود که گونه‌ای نوظهور از «روشنفکران مبتذل»اند. به معناالاعمش جای «فلسفه نخوانده» می‎شود «وارد فضای دانشگاهی و روشنفکری‌نشده»؛ جای «روشنفکری دینی» هرگونه «سنت‎ستیز» و جای «طلبه‌روشنفکر» باید گذاشت «نوروشنفکر» یا همان «جوجه‌روشنفکر».


  • حسن صنوبری
۰۷
آذر


فیدل کاسترو مسلمان نبود ولی آزاده بود.


در سرزمین ایمان همواره قهرمانان حضور دارند. ما قهرمان‌های بی‌نظیر خود را داریم که کمکمان می‌کنند حد وجودی آدمی را درست درک کنیم و با تماشای کوچکی خویش آن را اندک و کوچک نپنداریم. ولی در عالم کفر، در غرب، در آمریکا، این قهرمان‌ها اندکند. نیمۀ دوم سده بیستم به نظرم دوران طلایی قهرمان‌های نادر عالم غربی بود. دورانی که رو به افول است. در همه عرصه‌ها، از هنر و فرهنگ و ورزش گرفته تا سیاست و مبارزه. اتفاقا بسیاری از این قهرمان‌ها، چهره‌های ضدآمریکایی و ضداستعماری بودند و اتفاقا با هم در یک قاب بودند. در رایانه شخصی‌ام از دیرباز طبق علاقه‌ای که به فیدل کاسترو داشتم عکس‌های او با گابریل گارسیا مارکز، مالکوم ایکس، محمدعلی کلی، ارنست همینگوی، نلسون ماندلا، آیت‌الله خامنه‌ای و... را جمع کرده‌ام. در آن دوران مبارزها هم‌دیگر را پیدا می‌کردند. مخصوصا فردی مثل کاسترو هم دانش و اطلاعات فراگیری نسبت به اوضاع جهان داشت تا هم‌دل‌هایش را در سراسر جهان پیدا کند، هم محبوبیت و روابط عمومی بالایی تا با آن‌ها ارتباط برقرار کند. از سال 2008 هم که کاسترو از سیاست و امر کشورداری گوشه گرفت، همواره در جریان امور بود و در یادداشت‌ها و مقالاتش که تا همین اواخر ادامه داشت -و متاسفانه عموما به فارسی ترجمه نمی‌شد و توسط رسانه‌های فراگیر غربی سانسور می‌شد- به مسائل مهم جهان می‌پرداخت؛ با همان موضع عزت‌مندانه و انقلابی‎اش. وقتی اوباما پس از 80سال به کوبا سفر کرد و قرار شد کوبا و آمریکا روابط خود را از سر بگیرند، هرچه کرد کاسترو او را به حضور نپذیرفت. بر خلاف خیلی‌ها که مشتاقند با یک مسئول دون‎پایه آمریکایی سر یک میز بنشینند، کاسترو، کاسترویی که پاپ فقط یکی از زوار عظمت و محبوبیتش بود، قطعا ارزشی برای دیدار با اوباما قائل نبود. اوباما در همان سفر، طبق طبع آمریکایی خودش در کنار لبخندها؛ تهمت‌ها، تحقیرها و طعنه‌هایی را نثار کوبایی‌ها کرد؛ حتما بروید مقاله فیدل کاسترو در پاسخ به اوباما را بخوانید  «کوبا نیازی به صدقۀ امپراطوری ندارد». پیرمرد هشتاد ساله نگذاشت این تازه به دوران رسیدۀ عالم سیاست به حریمش وارد شود، دهن‌کجی کند و برود. (دهن‌کجی‌ای که ما بارها، از جمله از سوی نخست وزیر بی‌مقدار سابق انگلیس یا شیردال یا موضوع... به خود دیدیم و به روی خود نیاوردیم.) از جمله مقالات دیگر کاسترو یادداشت دوسال پیش او درباره فلسطین و اسرائیل بود «هولوکاست فلسطینیان در غزه» و همچنین چند یادداشت که درباره مسائل هسته‌ای ایران و خصومت آمریکا با ایران چند سال پیش نوشت. امیدوارم این مقالات ترجمه شود، یعنی در اصل امیدوارم مجموعه مقالات کاسترو کتاب شود و بعد ترجمه شود.


به نظر من کاستروئیسم و قرائتی که مبارزان آمریکای جنوبی از نهضت چپ و مارکسیسم داشتند، با آنچه نزد متقدمین این نهضت در شوروی وجود داشت بسیار متفاوت بود؛ تکبر، قدرت‎طلبی، انگیزۀ کشورگشایی، جنگ قدرت داخلی، خون‌ریزی، بی‌رحمی و قتل عام بی‎گناهان و غیرنظامیان جدا از اشتباهات فکری و استراتژیک دلیل نابودی و بدنامی لنین و استالین و دیگر سرکردگان بلوک شرق در شوروی شد. در عوض صداقت، انسانیت، مجاهدت و مردمی‌بودن از ویژگی‌های نهضت مبارزه در آمریکای جنوبی به رهبری کاسترو بود و همین است که برای کاسترو به جز پیروزی در نبرد و سیاست، علی‎رغم همۀ دروغ‌ها و کاریکاتورهای موهن و ترسناک رسانه‌های غربی از او، محبوبیتی ملی و فراملی هم به همراه آورد. چریک پیر، مسلمان نبود، موحد نبود، اما خیلی بیشتر از بسیاری از موحدان و مسلمانان و مسیحیان مدعی به آن فرمایش عاشورایی حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) : «إن لم یکن لکم دینٌ و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احراراً فی دنیاکم» و فرمایش حضرت امیر (علیه السلام) «و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا» عمل می‎کرد . همین آزادگی به نظر من فضل بزرگی است و امیدوار و دعاگویم این روزها او را در سرای جاودانش پنجره‌ای باشد.



  • حسن صنوبری
۱۹
آبان

یک؛

ترامپ بر کلینتون پیروز شد، آنسان که احمدی‌نژاد بر موسوی

همانقدر غیرقابل پیش‌بینی برای رسانه‌ها، روشن‌فکرها و غرب‌گراها

البته حقیقت این است که تصور تاجگذاری ترامپ برای غیرغرب‌گراها هم دشوار بود، ولی نه از این جهت که او رأی ندارد، از این جهت که بعید است چنین افسارگسیخته‌ای به آسانی اجازه پیدا کند در سرزمین دلارهای دیپلماتیک و دیپلماسی‌های دلاری سروری کند. و الا کسی که ضدسیستم، آن‌هم یک سیستم فاسد، ریاکار و دروغ‌گو مثل آمریکا در خود آمریکا حرف بزند، طبیعتا جذابیت بیشتری برای آمریکایی‌ها خواهد داشت. اگر ترامپ با حرف‌های ضد اقلیت‌ها، ضد مکزیکی‌ها، ضدمسلمان‌ها و ضدزن‌ها در آغاز کارش به شهرت رسید، ولی محبوبیتش را مرهون افزایش موضع‌گیری‌های منتقدانه و ریاستیزانه‌ای بود که پس از شهرت اولیه علیه سیستم آمریکا هم در سیاست خارجی (مثل امور لیبی و عراق و سوریه) هم در مسائل داخلی (مثل فقر و نژاد پرستی) اتخاذ کرد. چنانچه برخلاف تحلیل اکثر رسانه‌ها و نظرسنجی‌های غربی و غرب‌گرا، رهبر ایران آیت‌الله خامنه‌ای همین هفته پیش گفت، ترامپ به خاطر صداقت و صراحت بیشترش درباره وضعیت آمریکا، بیشتر مورد توجه مردم آمریکاست.


دو؛

پیروزی ترامپ بیش از اینکه برای اصل سیستم آمریکا و یا دموکرات‌ها شکست محسوب شود، برای آن‌ها که بیرون از خاک آمریکا صفحه اول روزنامه خودشان را با پیروزی کلینتون تزئین و صفحه‌آرایی کردند شکست و افتضاح محسوب می‌شود. آمریکا منافع خودش را می‌شناسد و از سگ زرد بلد است همانقدر استفاده کند که از شغال سیاه بلد بود. آمریکا فتنه است، مفتون نیست؛ بازی‌گردان است، بازی‌خورده نیست؛ شکست‌خورده حقیقی آن عروسک‌هایی هستند که گرم رقص با ساز پیشین سازنده و در اوج چرخیدن با کوک قبلی نوازنده، باید مفتضحانه متوقف شوند تا دوباره کوک شوند.

تا صفحه از نو چیده شود و نمایشنامه جدید از راه برسد، بسوزد دل‌ها برای سرگردانی مهره‌ها و عروسک‌ها!


سه؛

روی کار آمدن استعاره ترامپ در ادبیات آمریکا به خودی خود یک پیشروی برای آمریکا محسوب می‌شد (چنانچه پیش از این درباره‌اش نوشتم)، اما تاج‌گذاری او در کاخ سفید امپریالیسم، بسته به اینکه واقعا چقدر بازیگر است یا چقدر احمق، نتایج متفاوتی دارد. چیزی که قضاوت درباره آن آسان نیست. هرچه احمق‌تر و صادق‌تر باشد باید خداراشکر کرد که فروپاشی آمریکا نزدیک‌تر است و هرچه بازیگرتر باشد نشان از دوراندیشی آمریکا دارد که با پیروزی ترامپ هم اعتبار دموکراسی و سلامت سیستم انتخاباتی آمریکا بالا برد هم ادبیات تهاجمی‌تری نسبت به قبل اتخاذ کرد.


چهار؛

پیروزی ترامپ یعنی آمریکا دیگر تصمیم دارد رو بازی کند. 

از آنجا که اکثر کشورها و دولت‌ها ساعت خودشان را با آمریکا تنظیم می‌کنند و تیم و تاکتیک را با توجه به او می‌بندند، با روی کارآمدن اوباما تاکتیک سیاست‌بازی، دیپلماسی‌بازی و نفاق را برگزیده بودند. چه آنان که او را می‌پرستیدند و چه آنانکه از او می‌ترسیدند. حال که خط مبدأ از اوباما به ترامپ تغییر کرده، این ساعت‌های کهنه دیگر از کار افتاده‌اند و تاکتیک زیرآبی‌رفتن دیگر جواب نمی‌دهد. حالا ببینیم خود دولت‌مندان این دولت‌ها از خواب بیدار می‌شوند و تاکتیک کهنه را کنار می‌گذارند، یا مردم و رسانه‌ها بالاجبار آن‌ها را کنار می‌گذارند!

 کسی که از ابتدا برای تنظیم ساعت خود اعتنایی به افق آمریکا نداشته شاید در دوران اوباما از سوی روشنفکران مورد شماتت قرار می‌گرفته، ولی به جایش الآن مفتضح نمی‌شود. اما آنکه همه گلابی‌ها و سیب‌هایش را در سبد آمریکا چیده بود الآن وضعیت مزاجی مناسبی ندارد!


پنج؛

اشتباه عمده ما این است که عموما در تحلیل‌هایمان آنقدر که برای فتنه‌های آمریکایی و مکرهای انگلیسی اعتبار قائل می‌شویم، جایی برای فتنه‌‌های خدایی و مکرهای الهی باز نمی‌کنیم. چه‌بسا این فتنه از حق باشد و خداکناد "ان هی الا فتنتک" سرانجامی خیر برای حق‌طلبان و فرجامی تلخ برای ستمگران و حیله‌گران باشد، که "والله خیر الماکرین".

  • حسن صنوبری
۰۶
آبان
  • حسن صنوبری
۰۱
آبان
  • حسن صنوبری
۱۸
مهر
  • حسن صنوبری
۰۳
مهر
  • حسن صنوبری
۲۹
شهریور

وقتی شادی و شادمانی حقیقی نباشد، ابتذال و لهو و محض سرگرمی به جایش می‌آید.

وقتی اندوه و سوگواری واقعی نباشد، فسردگی و خمودگی و دلمردگی. 

  • حسن صنوبری
۲۹
شهریور

اگر الآن بیایند بگویند المپیک و پاراالمپیک برای ما فرقی ندارد، مردم حق دارند دشنام بدهند...

  • حسن صنوبری
۱۵
شهریور
یادداشت پیشینم ساختاری‎تر بود، اینجا بیشتر درباب محتوا نوشتم:


فروشنده به نظرم یکی از مستهجن‎ترین فیلم‌های دنیاست
دوستی گفت وقتی به فیلمی فحش می‎دهی ترغیب می‎کنی به دیدنش. مشکلی ندارم. حالا که من دیدم بگذار همه ببینند. چرا فقط حال من گرفته باشد؟ خوشحال می‌شوم اگر کسی اعصابش را دارد برود فیلم را ببیند و ببیند توجه به ذائقه جشنواره‌ها چه بلایی سر یک هنرمند با استعداد می‌آورد...
  • حسن صنوبری
۱۲
شهریور

عصری رفتیم سینما شکوفه فیلم فروشنده اصغرفرهادی را دیدیم. راستش را بخواهید فکر نمی‌کردم اینقدر بد باشد.
فروشنده فرهادی چیز تازه‌ای برای فروش نداشت.

  • حسن صنوبری
۲۶
تیر
 سه سال پیش، چنین تابستانی، چنین شبی، چنین ساعاتی در تیرماه 1392 تا صبح بیدار بودم...



  • حسن صنوبری
۲۱
تیر

ذکر مردان خدا در نهج البلاغه

«ایها الناس، انا قد اصبحنا فی دهر عنود، و زمن کنود ...»

   خطبۀ سی‎دوم نهج‎البلاغه خطبۀ خاصی است که با عبارت بالا آغاز می‎شود؛ با ترجمۀ گرمارودی: «ای مردم ما در زمانی ستیزه‎جو و روزگاری سخت به‎سر می‎بریم»

  • حسن صنوبری
۱۶
تیر
  • حسن صنوبری
۱۵
تیر


یک

     ترجمه متن آسمانی، پنجره دیدار ما با جهان غیب است.

     هرچقدر هم عربی‎دان شویم، ذهن ما _ایرانیان و فارسی‎زبانان_ فارسی است، جدا از اینکه بیشتر ما فرصت نمی‎کنیم عریی را جدی‎تر از مقدماتی که در مدارس و دانشگاه‎ها می‎آموزند بیاموزیم، ورای مسئلۀ فهم، مسئلۀ لذت از متن و آمیختگی با آن بیشتر با زبان مادری اتفاق می‎افتد. این است اهمیت ترجمه، به ویژه ترجمه متن آسمانی.

  • حسن صنوبری
۰۱
تیر

+ فیلم شعرخوانی


   طی چندسال قبل هم به دیدار رهبری دعوت شده بودم اما هربار شاعران دیگری را معرفی کردم به جای خودم. امسال توفیقی شد و برای نخستین بار خودم هم حضور پیدا کردم. با اینکه هنوز باور دارم شاعرانی بهتر از من هم هستند که هنوز در آن دیدار دعوت نشده‎اند.

   دیدار امسال دیدار خاص و مهمی بود. مخصوصا بخش سخنان رهبری که شاید بیش از همیشه صریح بود. تا حدی که حدس می‎زنم بخشیش منعکس و منتشر نشود.

   شعرخوانی‎ها هم تا آنجایی که من به خاطر دارم و حواسم جمع بود در جلسه خوب بودند. من بین استاد محمدکاظم کاظمی نشسته بودم و آقا سید محمدمهدی شفیعی. شاید پرآفرین‎ترین شعرخوانی جلسه شعرخوانی شفیعی بود. غزلی تحسین‎برانگیز و مناسب حال و مقام در موضوع مدافعان حرم. امید است که این شاعر توانا و جوان اهوازی بیش از پیش موضوع انتشار کتاب را جدی بگیرد. جناب کاظمی قرار بود طبق تصویب گروه کارشناسی شعرشان برای حضرت خدیجه (س) را بخوانند، اما وقتشان رابه یک شاعر خوب و جوان افغانستانی دادند و اول قرار شد شعر نخوانند. بعد رهبری خودشان خواستند ایشان شعر بخوانند و تاکید کردند هر شعری که دوست دارند را بخوانند. آقای کاظمی هم غزل معروف و زیبای «قصۀ سنگ و خشت» که دربارۀ کودکان کار افغانستانی‎ست را خواندند. آقای محمدمهدی سیار هم مثل آقای کاظمی در اواخر جلسه با تاکید خود رهبری شعر خواندند (حالا کاری نداریم جناب قزوه گفتند آقای سیار را در لیست داشتند و تقصیر آقای فاضل نظری شده و او گفته وقت نیست ...) از دیگر شعرهای خوب جلسه شعر طنز عالی استاد ناصر فیض، غزل اجتماعی خانم نیلوفر بختیاری و شعر یک خانم کاشمری که اسمشان در خاطرم نماند را اکنون درخاطر دارم. از دیگر اساتید و مشایخ هم آقایان موسوی گرمارودی، مجاهدی، انسانی و زکریا اخلاقی شعر خواندند. شعر آقای اخلاقی شعر خوبی بود و البته ایشان در همین فضا شعرهای بهتری هم دارند، اما مهم این است که پیش از شعرخوانی ایشان رهبری تقدیر ویژه‎ای را درمورد ایشان و شعرهایشان انجام دادند.

   من طبق تصویب شورای کارشناسی و به اصرار اکثر دوستان شاعر قرار بود همان شعر «ابراهیم» برای حضرت شیخ ابراهیم زکزاکی را بخوانم. اصلا آن شعر مجوز حضور و شعرخوانیم بود. اما لحظات آخر نظرم عوض شد. چه اینکه اولا شعر ابراهیمم به نظر خودم در زمان خودش منتشر شد و تا حدی هم شنیده شد. در ثانی، در این دیدار هیچکس با موضوع امروزی آمریکای همیشه همراه، شعری نداشت. لذا در دقایق پایانی علی رغم مخالفت همه، این نیمایی را برای خواندن برگزیدم

  • حسن صنوبری
۲۷
خرداد
  • حسن صنوبری
۲۷
خرداد
  • حسن صنوبری
۱۴
خرداد
آن لحظه‎ای که ابروهایش را در آینه مرتب می‎کرد، آن شمد مربع مربع هنگام نماز، آن مجلس افطاری خاص، آن دست‎مال اشک سفید و بزرگ وقتی کوثری می‎خواند، آن توحیدیه‎های طولانی پیش از شروع مطالب سیاسی، آن چند کلمه حرف سیاسی موثر پس از یک توحیدیۀ طولانی،
  • حسن صنوبری