در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی

۱۱۹ مطلب با موضوع «یادداشت حسن صنوبری» ثبت شده است

۲۳
مرداد


منتشر شده در الفیا و سپس شهرستان ادب


ملاحظاتی جدی درباب امید مهدی‌نژاد

 

یک

امید مهدی‌نژاد جدی‌سرا و امید مهدی‌نژاد طنزپرداز؛ دو چهرۀ متفاوت‌اند که هیچ دخلی به هم ندارند. هرکدام سبک کاری، مختصات هنری و هواخواهان خاص خود را دارند. ولو در یک نفر جمع. من خودم بیشتر طرفدار امید مهدی‌نژاد اولی هستم: امید مهدی‌نژاد سرایش جدی، شعر اعتراض و غزل اجتماعی.

امسال این شاعر همۀ جدی‌سروده‌های پیشین خود (یعنی «رجزمویه»، « پیاده‌ها» و «آتش‌گردان») را همراه با دفتری جدید («ملاحظات») از ناشران پیشین آثار خویش (یعنی «سوره مهر» و «سپیده‌باوران») به انتشارات «شهرستان ادب» آورده است. با این اوصاف، بررسی کارنامه‌ای و داوریِ جامعِ آثار او آسان‌تر شده است. احتمالا بررسی کارنامۀ طنزنویسی‌های او نیز، با تمرکزش در نشر «کتاب قاف» به زودی میسر خواهد بود.

شاید مهدی‌نژادِ طنزپرداز در بسیاری از آثارش فرانو و پست‌مدرن باشد، اما مهدی‌نژاد جدی‌سرا در اکثر آثار خود نهایتا نئوکلاسیک است و البته که وزنۀ کلاسیکش نسبت به دیگر شاعران نئوکلاسیک به سمت کلاسیسیم سنگینی می‌کند. این کهن‌گرایی و سنت‌خواهی را هم در ظاهر ماجرا می‌توان دید هم باطنش. از قالب‌هایی که شاعر برای سرایش آثار جدی‌اش بهره گرفته تا طرح جلدهای چاپ‌های اخیر شعرهایش، از جمله جلوات ظاهریِ این گذشته‌پسندی و معاشقۀ شاعر با جهانِ کلاسیک  هستند.

 

دو

جدی‌نوشته‌های مهدی‌نژاد همه شعر هستند و قالب تمام شعرهای جدی او قصیده، غزل یا رباعی. فقط یک چارپاره در مجموعه آثار منتشرشدۀ او (در پایان «رجزمویه») وجود دارد که تازه باید توجه کنیم چارپاره، سنتی‌ترین نوع شعر نو است! از طرفی غزل‌ها هم عموما بیشتر از اینکه تغزلی باشند، قصیده‌وار و اندیشه‌ای‌اند؛ چنانچه خود شاعر نیز در دومین سطر از نخستین غزل از نخستین کتابِ شعر جدی خود، تکلیف را روشن کرده: «شعرهایم تغزل ندارند»[1]. مخلص کلام: غزل به مثابه قصیده.

این غزل به مثابه قصیده، شگردِ اصلی و مایۀ تمایز و ارزشمندی شاعر در سه کتاب جدی مهم‌تر خود یعنی «رجزمویه»، «آتش‌گردان» و «ملاحظات» است. اگر قصیدۀ پیشین، گسترۀ سخن خویش را در فزونی تعداد ابیات می‌نمود، قصیدۀ مهدی‌نژاد این گسترۀ سخن‌مندی خویش را در فزونی ارکانِ وزنی جبران کرده است. برای نمونه به مطلع‌های زیر نگاه کنید:

تقویم‌ها را وارسی کردند، افسون مدار دور گردون است
افسونِ چشم ساحرانی که دستانشان در دست قارون است[2]

آری ولی هنگامه‌ای برپاست، هنگامه‌ای نو گیر و داری نو
خواب خیابان را می‌آشوبد، رِپ‌رِپ، سم اسب سواری نو[3]

در این ظلام سیه‌کاری، سلام بر تو که بیداری
نهان در این شبِ بی‌روزن نهالِ پنجره می‌کاری[4]

باران! هوای پنجره‌ام ابری است، کی طرحی از بهار می‌اندازی؟
کی می‌زنی به تار هوا چنگی تا شورشی دوباره بیآغازی؟
[5]

دوست دارم دست‌هایت را، گرچه دستم از تو کوتاه است
ماه مهرافشان بالایی، بی‌تو این شب‌هام بی‌ماه است[6]

آمیزۀ شوق و نا امیدی، مجموعۀ اشک و آهم ای دوست
دستانم را بگیر مگذار، مگذار به نیمه‌راهم ای دوست[7]

برگ‌ریز است و از زمین‌خوردن برگ‌ها را ره گریزی نیست
تاک می‌گفت پشت این پاییز، نوبهاری و رست‌خیزی نیست[8]

شمشیر لب غلاف را بوسید، مردان از کارزار برگشتند
بیرق آرام از نفس افتاد، گردانِ طلایه‌دار برگشتند[9]

وقتی که زاهدانِ خداجو دنبال مال و جاه می‌افتند
مردم به خنده‌های نهانی، رندان به قاه‌قاه می‌افتند[10] 

پیر چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را
ساز صد لحن مویه در دستش، می‌نوازد هزار دستان را[11]

ای‌کاش خط سیر روایت را پیرنگی از خیال نمی‌دادی
ای‌کاش اتفاق نمی‌افتاد، حالی که احتمال نمی‌دادی[12]

عود در مجمر بیاندازید، آتشِ زرتشت می‌آید
پیش پایش سر بیاندازید، آنکه ما را کشت می‌آید[13]

موبه‌مو قصه را روایت کرد، داستان‌های دیگرش را هم
اتفاقاتِ محشرش را گفت، احتمالاتِ مضمرش را هم[14]

زندگی خیره چشم و خیره سر است، رشتۀ دردهای سر به سراست
ماهش از پشت پرده می‌تابد، آسمانش به ابر مفتخر است[15]

گاهی به ضرب زور زرداران، گاهی به لطف کید مکاران
چرخ مراد دهر می‌گردد، آسان به دلخواه شکم‌خواران[16]

صبحدم راس ساعت معهود، راهی مرقد جدید شدی
- سبزعلی‌؟ - حاضر است... تیکی سبز در ستون‌های سررسید شدی[17]

این شانزده بیت، نه فقط برگزیده‌ای از مطلع‌های زیبای غزل‌های مهدی‌نژاد، که نمونه‌ای از شناکردن شاعر در بحور طولانی برای غزل است. این‌ها، همۀ غزل‌های شاعر با اوزان بلند نیستند، در این فهرست فقط غزل‌هایی را برگزیدم که که در هر سطر شش رکن به صورت دوری (سه رکن + سه رکن) حضور دارند. پیش از این، چنین وزنی را نه در یک بیت از یک غزل، که در دو بیت از یک چارپاره دیده بودیم.

و البته حساب دیگر غزل‌های وزن بلند شاعر، -با اوزانِ متحدالارکان که به صورت کامل چار رکنی یا پنج رکنی در هر سطر سروده شده‌اند- جداست.

به جز این طولانی‌شدنِ افقی سطرها (در مقابل طولانی‌شدنِ عمودی سطرها در ساختار قصیدۀ سنتی) از دیگر دلایلی که باعث می‌شود غزل مهدی‌نژاد را نوعی قصیده بدانیم، یکی توجه به اندیشه و انگیزه‌های اجتماعی و همچنین با قصد و موضوع سروده‌شدن شعرهاست، دوم توجه ویژۀ شاعر به مقولۀ زبان اعم از بازی‌های زبانی و باستان‌گرایی زبانی- و سوم توجه ویژۀ شاعر به چگونگی پردازش محورعمودی و نظمِ منسجم و ساختارگرایانۀ شعر است.

بنابراین غزل مهدی‌نژاد -مخصوصا در شعرهای درخشان‌ترش- بیشتر از اینکه ادامۀ غزل سعدی و وحشی باشد ادامۀ قصیدۀ ناصرخسرو و سنایی است. این خود هم از دلایل ارزشمندی و مغتنم‌بودنِ شعر او در چنین روزگاری است که انبوه شاعرانش از چنین خطرکردن‌هایی گریزانند؛ هم دلیل دیگری بر زنده بودنِ «قصیده» در ذهن و زبان شاعران امروز است. البته‌که سرایش قصیده با آن ساخت و صورت و دبدبه و کبکبۀ سابقش رو به کاستی گذاشته است؛ اما با تغییر قیافه و پوشیدن لباس نو در شعرهای بسیاری از برترین شاعران این‌روزگار حضور دارد که نمونه‌های موفق آشکارش یکی مثنوی‌ها یا قصیده‌مثنوی‌های استاد علی معلم دامغانی و دیگری قصیده‌واره‌ها و غزل‌قصیده‌های مرتضی امیری اسفندقه است. شاید بعضی از نیمایی‌های زنده‌یاد اخوان ثالث و دکتر شفیعی کدکنی را هم با اندکی تسامح بتوانیم در این شمار به حساب می‌آوریم. ولی مطمئنا غزل مهدی‌نژاد هم چون مثنوی استاد معلم و قصیده‌وارۀ امیری اسفندقه بازنمایی و جلوۀ امروزی قصیدۀ زیبای پارسی‌سرایان گذشته است.

 

سه

اگر سه کتاب مهم امید مهدی‌نژاد که غزل‌های قصیده‌گون او را دربردارند ( یعنی رجزمویه، آتش‌گردان و ملاحظات) را بخواهیم از نظر کیفی با هم مقایسه کنیم، در «رجزمویه» تقریبا همه شعرها هم‌قد و دارای یک استاندارد مناسب هستند؛ شعر ضعیفی در این کتاب وجود ندارد، اما شاید به آن معنا شاهکاری هم نداشته باشد. در «آتش‌گردان» اوضاع برعکس است، آتش‌گردان چند شاهکار اصلی مهدی‌نژاد را در خود جای‌داده است. شاهکارهایی مثل:

« شمشیر لب غلاف را بوسید، مردان از کارزار برگشتند»

یا:

«وقتی که زاهدانِ خداجو دنبال مال و جاه می‌افتند»

و یا:

«پیر چنگی نشسته در ایوان، می‌گدازد به آه کیوان را»

 

این غزل‌ها، شعرهایی هستند که به تنهایی با ارزش هنری یک مجموعه شعر خوبِ رایج در روزگار ما برابری می‌کنند. با این‌حال در همین مجموعه، شعرهایی هم هستند که از حد استاندارد و معدل مجموعه رجزمویه نمرۀ کمتری می‌گیرند.

برتری «ملاحظات» نسبت به دو مجموعه قبلی این است که حسن هر دو را دارد؛ اولا می‌شود گفت در این مجموعه هم شعر ضعیف تقریبا وجود ندارد و شعرها از متوسط غزل‌های رجزمویه پایین‌تر نمی‌آیند؛ از طرفی در این مجموعه هم چند غزلِ قصیده‌گونِ شاهکار مهدی‌نژاد حضور دارد. از جمله:

«محضِ خوبی، اصل شادی، عین آگاهی است گاهی»[18]

یا:

«پر از هیچ و هیاهو طمطراق طبل تو خالی»[19]

یا:

«نه توصیفی که می‌گویند راوی‌های افسانه»[20]

یا

«و زیرکان که زیاد است عقل اندکشان»[21]

یا:

«موبه‌مو قصه را روایت کرد، داستان‌های دیگرش را هم»

 یا:

«گاهی به ضرب زور زرداران، گاهی به لطف کید مکاران»

و یا:

«صبحدم راس ساعت معهود، راهی مرقد جدید شدی»

بنابراین می‌بینیم تعداد شاه‌شعرهای این کتاب از آتش‌گردان هم بیشتر است. باری، ضعفی که ملاحظات نسبت به دو کتاب قبل خود دارد افزونی شعرهای تکراری است.

 

چهار

تا اینجای کار بیشتر از ساختار شعر مهدی‌نژاد سخن گفتیم. هرچند وقتی از بلاغت قالب شعری او صحبت می‌کردیم ناگزیر به درون‌مایه هم پرداخته‌ایم. غرض اصلی این یادداشت هم تاملی در ساختار و زیبایی‌شناسی شعر این شاعر بوده است. بنابراین بخش چهارم و پنجم  فقط به اختصار و اندکی از درون‌مایۀ شعر او بحث می‌کنیم

در کتاب نخست شاعر، جهان محتوایی شعرها یکسان و تا حد زیادی محدود به سه موضوع است. در «رجزمویه»، بیشتر شعرها نوع خاصی از شعر انتقادی اجتماعی هستند و تعدادی از شعرها هم شعر آیینی و حکمی. بیشتر شعرهای مهدی‌نژاد که در بخش‌های قبلی شاهکار خواندیمشان، از جنس همین «نوع خاصی از شعرهای انتقادی اجتماعی» هستند، مخصوصا در رجزمویه. در دو کتاب بعدی این نوع خاص شعر انتقادی و اشعار آیینی و حکمی ادامه پیدا می‌کنند اما دو رنگ دیگر به رنگ‌بندیِ معنایی و مضمونی کتاب افزوده می‌شود، یکی «عشق» و دیگری «موسیقی».

شعرهای «عشق‌محور»  آتش‌گردان کم هستند، هم در کمیت هم در کیفیت. انگار فقط چند خاطره محدود و شخصی یا چند تمرین عاشقانه‌سرایی باشند. اما شعر «موسیقی‌مند» این کتاب اگر در کمیت کم باشد و تک باشد، در کیفیت بسیار است و شگفت. غزل‌قصیده‌ای که امید مهدی‌نژاد در آتش‌گردان به زنده‌یاد استاد «محمدرضا لطفی» (نابغه موسیقی سنتی عصر ما) تقدیم کرده است در شمار بهترین پیوندهای هنری است که در آن‌ها شعر به سراغ موسیقی رفته است:

«پیر چنگی نشسته در ایوان می‌گدازد به آه کیوان را
سازِ صد لحن مویه در دستش، می‌نوازد هزاردستان را»

 این دعوی وقتی اثبات می‌شود که شما این غزل مهدی‌نژاد را با دو غزل زیبای استاد هوشنگ ابتهاج برای مرحوم لطفی مقایسه کنید. چنانچه می‌دانیم استاد ابتهاج یک غزل ستایشی برای مرحوم لطفی دارند با مطلع «پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم / که زبانی چو بیان تو ندارد سخنم» و یک غزل سرزنشی برای هنگامی که احساس می‌کردند دوست صمیمی‌شان استاد لطفی گرفتارِ خانقاه و وابستگی به دراویش شده‌اند با مطلع «خدای را که چو یاران نیمه راه مرو / تو نور دیده‏ ی مایی به هر نگاه مرو». همچنین این شعر قابل مقایسه است با هر شعر دیگری که اساتید سخن امروز برای بزرگان موسیقی سروده‌اند، از جمله شعرهایی که مرحوم استاد «شهریار»، زنده‌یاد استاد «اخوان ثالث» و جناب استاد «شفیعی کدکنی» در ستایش بزرگان موسیقی این مرز و بوم (زنده‌یادان «ابوالحسن صبا»، «غلام‌حسین سمندری» و...) سروده‌اند.

و اما در کتاب «ملاحظات» هم موسیقی با یک شعر حضور دارد. این شعر هم مثل شعر قبلی به یکی از نوابغ موسیقی سنتی، یعنی استاد «محسن نفر» تقدیم شده است، هرچند برخلاف شعر قبلی بیشتر از شخصیت این استاد گرامی، سراینده و ستاینده شخصیت موسیقی ایرانی است. این شعر هم شعری بسیار ارزشمند و در شمار شعرهای برجسته سروده شده با موضوع موسیقی است، هرچند باید تاکید کنیم به زیبایی و درخشش شعر قبلی نمی‌رسد. اما در مورد عاشقانه‌های کتاب ملاحظات کار برعکس است، اگر همه عاشقانه‌های آتش‌گردان تمرینی و شخصی بودند، عاشقانه‌های ملاحظات جدی‌ترند و حداقل دو عاشقانه این کتاب در شمار شاه‌کارهای عاشقانۀ مهدی‌نژاد و از جمله عاشقانه‌های درخشان امروزند. دو عاشقانه‌ای که ارزش بالایشان نه به‌خاطر اغراق در احساس بلکه به خاطر والایی ارزش ساختاری و هنری‌شان است و از این جهت هم عاشقانه‌هایی هستند به کلیت شعر مهدی‌نژاد می‌آیند. یکی غزل شماره یازده با این مطلع:

«محض خوبی، اصل شادی، عین آگاهی است گاهی
کوره‌راهی رو به ناپیدای گمراهی است گاهی»[22]

و دیگری غزل شماره دوازده با این مطلع:

«نه توصیفی که می‌گویند راوی‌های افسانه
نه تصویری که می‌سازند شاعرهای دیوانه»

این دو شعر هردو ساختارمند هستند، در شمار همان غزل‌قصیده‌ها هستند، هردو در ابیات آغازین روایت و تصویر و خیال‌های ارزشمند دارند و هردو سرانجام با یک پایان‌بندی تاثیرگذار تمام می‌شوند و مهم‌تر از همه اینکه هردو شعر هیچ شباهتی به گونه متداول عاشقانه‌سرایی رایج روزگار ما و دیگر روزگاران ندارند. منحصر به «فرد»اند.

بنابر این اگر در کتاب نخست امید مهدی‌نژاد توانسته است در شعر انتقادی اجتماعی (و تاحدی در شعر مذهبی و شعر حکیمانه) امضا و چهرۀ شعریِ خاص خود را به ادبیات ثابت کند، در کتاب دوم توانسته امضای شعرِ موسیقی‌مند و در کتاب سوم امضای شعر عاشقانۀ خود را کامل کند. به عقیده نگارنده انتشار «ملاحظات» جدا از همه ارزش‌های ساختاری، سومین چهرۀ محتوایی این شاعر (در عاشقانه‌سرایی) را تثبیت کرد.

پنج

در بخش دوم یادداشت از تبارشناسی شعر مهدی‌نژاد در ادبیات کهن ولو به اشاره- سخن گفتیم و از شاعرانی چون سنایی و ناصرخسرو یادکردیم. اگر بخواهیم شعر او را در شعر معاصر نیز تبارشناسی کنیم بیش از همه باید از شاعرانی چون «مهدی اخوان ثالث»، «علی معلم دامغانی»، «سیمین بهبهانی» و «یوسفعلی میرشکاک» یاد کنیم. شاعرانی که عموما در روزگار خودشان تکرو و خاص‌پسند بودند. در کلیتِ سرایش شعر، برای این‌دسته از شاعران، مسائلی مثل «اندیشه» و «زبان»  بر «عاطفه» و «ارتباط سریع با مخاطبان» رجحان دارد. اینگونه شاعری سخت است و سخت‌پسند و البته که منجر به شعرهای سخته و پخته می‌شود. شاید علت این است که ایشان در جستجوی «تفسیر» و «باطن» رویدادها هستند و از طرفی تفسیرِ زندگی برایشان آسان نیست، زندگی در اندیشه این شاعران با رنج و سختی و پیچیدگی همراه است و جلوه‌ی این سختی در کشتی‌گرفتن شاعر با اوزان شعر و زبان و واژگانش هم آشکار می‌شود. به همین خاطر هم طبیعی است که ایشان بیش از اینکه شاعر تماشا باشند، شاعر کلمه‌اند.

مهدی‌نژاد هم چون دیگر شاعران هم‌تبار خویش چه در اعصار گذشته چه در عصر معاصر- نگاهی حکمی‌فلسفی به جهان و انسان دارد و بر این باور است که پشت این قاب و قالب ظاهری که از انسان و جهان می‌بینیم ساختار منظمی وجود دارد که از آن جز رمزی به چشم نمی‌آید. این می‌شود که شاهدیم نه‌تنها در شعرهای آیینی و حکمی شاعر، که در بسیاری از شعرهای عاشقانه و سیاسی او هم این نگاه حکمی حضور دارد. برای مثال در آن دو عاشقانه‌ی بسیار زیبای کتاب «ملاحظات» می‌بینیم شاعر از توصیف یک احساس عاشقانه‌ی سطحی که در شعرهای دیگر رایج است فراتر رفته و سعی کرده از فلسفه و حقیقت عشق و عاشقی نیز سخن بگوید. هم از این روست که «انسان» در بسیاری از شعرهای مهدی‌نژاد، نه انسانِ تاریخ‌مصرف‌دارِ تقویمِ امروزی، که انسانِ تاریخ‌مند و فرجام‌مند و انسانِ گذشته‌دار و آینده‌دارِ چندین‌هزارساله است.

اینگونه نگاه حکمی به انسان، میراث‌دار متون کهن، به‌ویژه متون کهن دینی است. در دین ما، یکی از حکیمانه‌ترین متون بشری، «نهج البلاغه» است که گزیده‌ای از سخنان وصیِ پیامبر خاتم (ص) ، امام علی‌ابن‌ابیطالب (علیه السلام) است. پیشوایی که سخت‌ترین روزهای جهان را در پیش داشت و یکی از سلاح‌های مهم‌اش در برابر رنج‌ها و دشواری‌ها حکمت بود.

ابتدای هر چهار کتاب شعر جدی، مهدی‌نژاد (مجموعه رباعی «پیاده‌ها» و سه مجموعه غزل او) با سطری از «نهج البلاغه» آغاز می‌شود. همه‌ی سطرها هم از بخش «حکمت‌ها» (یا «کلمات قصار») نهج‌البلاغه انتخاب شده‌اند.

حکمت 413 نهج البلاغه در ابتدای «پیاده‌ها» آمده است:

«مَنْ صَبَرَ صَبْرَ الْأَحْرَارِ، وَ إِلَّا سَلَا سُلُوَّ الْأَغْمَار»

حکمتی که در آن امیرمومنان می‌فرمایند در برابر رنج‌ها و مصائب دو راه پیش روست: «شکیبایی‌ورزیدن آزادگان و فراموشی‌گزیدن بی‌خردان.»

حکمت 314 نهج البلاغه در ابتدای «رجزمویه»:

«رُدُّوا الْحَجَرَ مِنْ حَیْثُ جَاءَ فَإِنَّ الشَّرَّ لَا یَدْفَعُهُ إِلَّا الشَّرُّ»

«سنگ را به همانجایی برگردانید که از آن آمده، که زیان را جز زیان پاسخی نیست». و این همان حکمتی است که نظامی هم به آن نظر داشته است: «کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است»

حکمت 27 نهج البلاغه در ابتدای «آتش‌گردان»:

«إمْشِ بِدَائِکَ، مَا مَشَى بِک»

«با درد خود همراهی کن تا او با تو همراه است»

و حکمت 157 نهج البلاغه در ابتدای «ملاحظات»:

«قَدْ بُصِّرْتُمْ إِنْ أَبْصَرْتُمْ، وَ قَدْ هُدِیتُمْ إِنِ اهْتَدَیْتُمْ، وَ أُسْمِعْتُمْ إِنِ اسْتَمَعْتُم.»

«اگر بینا باشید نشانتان دادند، اگر رهرو باشید راهنمایی‌تان کرده‌اند و اگر شنوا باشید به گوشتان رسانده‌اند»

وقتی به ترجمه‌ی این حکمت‌ها توجه کنیم می‌بینیم این مفاهیم با انسان‌شناسیِ مندرج در بسیاری از شعرهای امید مهدی‌نژاد متناسب‌اند و اینجا چراغی دیگر برای تبارشناسی مفهومی و معناییِ شعرهای این شاعر روشن می‌شود.

 

شش

خواندنِ غزل‌ها و مجموعه سروده‌های جدی امید مهدی‌نژاد را نباید از دست بدهیم. نه فقط به خاطر خوبی و زیبایی‌شان. حتی اگر نگارنده، روزی متوجه شود درمورد خوب‌بودن شعرهای امید مهدی‌نژاد اشتباه می‌کرده است هم از این سخنِ خود برنمی‌گردد. چه اینکه قدر مسلم، آنچه در شعر مهدی‌نژاد و زیبایی‌شناسی خاصش می‌بینیم را جای دیگری نمی‌بینیم. همین خاص‌بودن، متمایزبودن و خلاف‌آمدعادت‌بودن در ساختار و محتوا، خود دلیل مهمی است برای مغتنم‌شمردن شعرهای شاعر توان‌مندی به نام «امید مهدی‌نژاد».

 

 



[1] رجزمویه، ص 6

[2] همان، ص 8

[3] همان، ص 10

[4] همان، ص 24

[5] همان، ص 58

[6] آتش‌گردان، ص 12

[7] همان، ص 18

[8] همان، ص 26

[9] همان، ص 28

[10] همان، ص 32

[11] همان، ص 36

[12] ملاحظات، ص 20

[13] همان، ص 22

[14] همان، ص 46

[15] همان، ص 48

[16] همان، ص 56

[17] همان. ص 66

[18] همان. ص 28

[19] همان. ص 42

[20] همان. ص 30

[21] همان. ص 54

[22] همان، ص 28


  • حسن صنوبری
۱۴
تیر

 


 

در سال‌های گذشته یادداشت مفصلی درباره «جولیا بطرس» بانوی موسیقی لبنان نوشته‌ام

«الی النصر هیّا» تازه‌ترین آهنگ حماسی و سیاسی پطرس است که مانند آهنگ «الحق سلاحی» چندروز پیش ابتدا در «المیادین» منتشر شد، شاعر و آهنگساز هم مانند کار قبلی«نبیل ابوعبدو» و «زیاد بطرس» هستند

 


دانلود نسخه صوتی الی النصر هیا
 

دانلود نسخه تصویری الی النصر هیا

 

إلى النصرِ هَیّا آنَ الأوان
یَکفی خُضوعاً و یَکفی هَوان
إلى الحَربِ سِرنا ، الشهادة اختَبَرنا
عَلیکَ انتَصَرنا فی کلِ مکان

سَنَهزِمُ عَدوَّنا و نُخضِعُ الریاح
و نَستَعیدُ دَورَنا بِقوةِ السلاح
سَنَستَرِدُّ أرضَنا و هذا حقُنا
و نَستَمِدُّ عَزمَنا مِن عُمق الجِراح

نحنُ للقَضیّةِ کُلُنا وَلاء
بِالذِّل و المَهانةِ سَنَطرُدُ الأعداء
النِضالُ نَهجُنا، إنتَفِض یا شعبَنا
فَلتُبارِک دَربَنا ألأرضُ و السماء

 

 

  • حسن صنوبری
۰۷
تیر

الآن روی کاغذ شروع کردم نوشتم. شدند 11نفر. فعلا این‌ها را یادم آمد. فقط در هفته‌های اخیر، حدود یازده نفر در «کار» به من بدقولی کردند. این فقط آخرین آمار است و کاری به گذشته نداریم. همچنین بیشتر از اصل وفای به عهد، در این یادداشت می‌خواهم از شاخصه زمانی‌اش بگویم.

 این 11بدقولی اخیر باعث شد من این روزها در «کار» حدودا به 5نفر و در «زندگی»* حدودا به 5نفر دیگر بدقول شوم که بعضی‌شان واقعا غیرقابل جبران هستند. بنابراین می‌شود حدس زد بعضی از این بدقولی‌های یازده‌گانه هم متاثر از بدقولی‌های دیگری است. و می‌توان نتیجه گرفت طبق «قانون انرژی» و «قانون اثر پروانه‌ای» و دیگر قوانین و قوامیس و نوامیس این جهان، یک بدقولی من و شما، دومینووار به هزاران هزاران بدقولی در عالم می‌انجامد که حتما خیلی‌هایش جبران‌ناپذیر است. مثل آن ترافیکِ حاصل از توقفِ ماشینِ عروس و داماد احمقی که دوست‌دارند برای شلوغ‌تر جلوه کردنِ قطارِ طویل ماشین‌های پشتشان در فیلم عروسی خیابان را ببندند، که به دیرتر رسیدن یک بیمار اورژانسی به بیمارستان و مرگ (شما بخوانید قتل) او می‌انجامد. بی‌که عروس خانم و آقاداماد مستقیما چیزی احساس کنند.

جالب اینکه همه -یا اکثر- این 11بدقول عزیز، آدم‌های خوب، نازنین، دوست‌داشتنی، درست، مذهبی، سالم، متدین و حتی انقلابی هستند.

اگر قدیم‌ها با روشنفکرها و کفار همکاری‌های جزئی نداشتم؛ نگاهم قشری می‌شد و می‌گفتم برای تنوع هم که شده عالمم را عوض می‌کنم. ولی این خصیصه را در همان تعاملاتی که با آن حضرات داشتم هم دیدم. اما این دلیل نمی‌شود که این خصیصه از سوی آدم‌های اهل ایمان و باور، زشت‌تر جلوه نکند. 

از دلایلی که باعث می‌شود تلفن‌هایم را کمتر جواب بدهم و کمتر جایی بروم و کمتر کاری را قبول کنم و کمتر با دوستان صمیمی خودم نشست و برخاست کنم و کمتر در فلان کلاس و جلسه و محفل شرکت کنم و کلا همه‌چیز را محدود کنم استرس‌ها و ترس‌هایم از نرسیدن به کارها و آدم‌ها و قول‌های تلنبارشده و قبلیم است. مخصوصا وقتی می‌بینم آقای لوله‌کش همان‌روزی که به من قول داده کارش را تمام کند به دوازده نفر دیگر هم قول داده و این میان حداقل یازده نفر به طور هم‌زمان مورد بدقولی واقع می‌شوند.

در دو حالت شاید گناه و سنگینی بدقولی‌هایمان کمتر باشد. یکی همان موضوع بدقولی دیگران است (یعنی مثلا من سفارش لباس می‌دهم به خیاط و خیاط سفارش پارچه می‌دهد به پارچه فروش و با بدقولی پارچه‌فروش خیاط هم نسبت به من بدقول می‌شود) و دومی پیش آمدن شرایط دشوار خارق العاده (مثلا دوست ما در فلان جلسه مهم که قول داده بود و حضورش مهم بود شرکت نکرده چون مادرش بیمار شده و مجبور شده مادر را به بیمارستان ببرد). این دو مورد -مخصوصا دومی- را همه باید بفهمیم و ببخشیم. اما متاسفانه بیشتر بدقولی‌های ما از نوع سوم‌اند و ریشه در تنبلی‌ها، بی‌تدبیری‌ها و به ویژه اهمیت بالایی دارد که ما برای خودمان قائلیم و اهمیت کمی که برای دیگران. یعنی بیشتر وقت‌ها همان لحظه که داریم قول می‌دهیم اگر کمی فکرکنیم و بررسی کنیم متوجه می‌شویم از پسش برنمی‌آییم. ولی یا فکر نمی‌کنیم یا هی به خودمان تخفیف می‌دهیم.

بعضی وقت‌ها هم شاید روی نه گفتن نداریم یا قول و قرارهایمان را دقیق و مکتوب نکردیم. ولی در هرحال همه‌اش یک‌جور موجب ترافیک و قتل بیماران اورژانسی‌ای می‌شود که ما اصلا نمی‌شناسیمشان.


قال الصادق (علیه السلام): «لاتعدن اخاک وعدا لیس فی یدک وفاؤه »
«به برادرت قولی مده که وفای به آن از عهده تو بیرون است»

و قال الله الحکیم فی کتابه الکریم: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ» * «کَبُرَ مَقْتًا عِنْدَ اللَّهِ أَنْ تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ»
«اى کسانى که ایمان آورده‏ اید چرا سخن را مى‌گویید که انجام نمى‏‌دهید» * «نزد خداوند به شدت موجب خشم است که سخنی را بگویید که انجامش نمی‌دهید.»


این مطلب را در شلوغ‌ترین و گرفتارترین ساعت و روزهایم نوشتم. دیدم برای چندلحظه هم که شده آدم باید توقف کند.



* منظورم از «زندگی»: یعنی هرچیز غیر کاری. خانواده، هیئت، هنر، دوستان، درس، سلامت، شخصیات، الهیات و...
  • حسن صنوبری
۰۶
خرداد
  • حسن صنوبری
۰۴
خرداد

از یادداشت‌های چهارپنج سال پیشم  (قبل از عصر تلگرام و اینستاگرام) که در روزنامه پنجره منتشر می‌شد:


رانندگی با چشمان بسته

   رونوشت: به دوستانی که وقت بسیاری پای اینترنت می‎گذارند، آن‎هم با دلایل مذهبی (تبلیغ اسلام) و انقلابی (شرکت در جنگ‎نرم+افزایش بصیرت). عدم توجه به نکاتِ اینچنینی باعث می‎شود دشمنی ما برای دشمنانمان منفعت‎آور باشد و دوستی‎مان برای انقلاب و اسلام، دوستیِ خاله خرسه.



یکم

   مولایمان حسین(علیه السلام) یاریِ زعفر و جبرئیل را نپذیرفت، زیرا آنگاه، سپاهِ یزید باید با گروهی بجنگد که نمی‎بیندشان و این خلافِ جوانمردی است. حال ما با افرادی می‎جنگیم (یا حتی دوستی می‎کنیم) که نمی‎بینیمشان. ولی آن‎ها با چشمِ باز با ما می‎جنگند. در فرهنگِ اصطلاحاتِ دینی اصطلاحی داریم به نامِ «شیاطینِ اِنس»؛ به‎طورکل بررسی حضور و نحوه‎ی عمل شیاطینِ _چه  جن، چه انس_ در شبکه‎های اینترنتی و موبایلی در جای خود بسیار مهم و ضروری است؛ اگر به نظرتان بحث انتزاعی است، فقط یکی از مصادیق انضمامی و عینی‎اش را مطرح می‎کنم: «اسرائیلیِ فارسی‎زبان».

تا به حال این مسئله فکرکرده‎اید؟ تا به حال دراینترنت با یک اسرائیلیِ فارسی‎زبان روبرو شده‎اید؟ از کجا معلوم «آری» و از کجا معلوم «نه»؟!

    یکی از شاعران اهل فکر _علی‎محمد مودب_ به تازگی در سخنانش نکته‎ای را درباره «به کاربردنِ زبان فارسی توسط امام خمینی» مطرح کرده که خودتان می‎توانید در اینترنت بحثش را پی‎بگیرید. مسئله‎ای که باعث شد همان انگلستان که به زور زبان فارسی را در هند ممنوع کرد بیاید «بی‎بی‎سی‎فارسی» را برای ما راه‎اندازد. چون زبان پوشش است. این نکته‎ای‎ست که من می‎خواهم به آن دقت کنید. شما وقت زیادی را برای خواندن یادداشت یا اظهارنظر(کامنت) کسانی می‎گذارید که فکر می‎کنید ایرانی‎ای هستند با نگاهی متفاوت؛ یا نهایتا فریب‎خورده. شما گاهی مدت‎ها وقت و انرژی می‎گذارید تا آن‎ها را آگاه کنید. حتی خیلی وقت‎ها حرفشان را باور می‎کنید یا برای امتیاز مثبت و منفی‎شان اعتبار قائل می‎شوید. مثلا با دیدنِ صد امتیازِ منفی و بیست امتیازِ مثبت برای یک حرفِ حق، نتیجه می‎گیرید: «پس بیشترِ مردم ایران با این حرف مخالف‎اند!» حال‎آنکه این‎ها شاید اصلا مردمِ ایران نباشند. چه‎بسیار جوانانِ «مدرسه‎نرفته ملاشده»‎ای که به خیالِ خودشان دارند برای هدایت آدم‎های «فریب‎خورده» وقت می‎گذارند؛ ولی درحقیقت دارند پای دروغ‎گویانِ «فریبنده» عمر تلف می‎کنند.



دوم

        نیک‎آهنگِ کوثر در گفت‎وگوی خصوصی‎اش با مهدی هاشمی در سال۸٩ می‎گوید «بازی‎ای که در اینترنت می شود بازی ضعیفی است. مگر بازدید از سایت‎های فیلترشده چقدر است؟»‎

چقدراست؟ این مزدورِ امریکا می‎گوید روزهایی که این سایت‎ها بیشترین بازدید را داشتند (پس از فتنه۸۸) هم بازدیدشان کم بوده. چیزی که می‎خواهم بگویم این است: بیشترِ این «بازدیدِ کم» را هم خود حزب‎اللهی‎ها برای «رصد» و فهمیدن اینکه الآن دشمن چه می‎گوید انجام می‎دهند. غافل که با رفتنِ به دکانِ بی‎مشتری‎شان و با افزایشِ بازدیدشان دارند به دشمن روحیه می‎دهند. غافل که «الباطل یموت بعدم ذکره».

این است نتیجه‎ی عمرگذاشتنِ پای «بصیرت»،«جنگ نرم»،«رصد»و... برای کسانی که به باطنِ سخنِ رهبرشان توجهی ندارند.

آیت‎الله خامنه‎ای: «کار شیطان، ایجاد اختلال در دستگاه محاسباتی شماست».

  • حسن صنوبری
۰۴
خرداد

از یادداشت‌های چهارپنج سال پیشم (قبل از عصر تلگرام و اینستاگرام) که در روزنامه پنجره منتشر می‌شد:


مخاطب خاص: «مذهبی‎ها و حزب‎اللهی‎ها»

افراط یعنی هرجا هر دایره‎ای دیدی بگویی نماد فراماسونری است و مدام در حال حل کردنِ جدولِ اشکالِ فراماسونری در نقوشِ در و دیوار باشی. افراط یعنی همانطور که عرفا همه جا جلوه‎ی خدا را می‎بینند تو همه جا جلوه‎ی فراماسونری و شیطان را ببینی. افراط یعنی تاریخ نمادهای فراماسونری را به پیش از پیدایشِ خود فراماسونری ببری. افراط یعنی آنقدر در زندگی و افکار و گفتارت به فراماسونری و قدرتش بها بدهی که ناخواسته دچارِ ثنویت شوی؛ جهان دو مبدأ دارد: خدا و فراماسونری! افراط یعنی ناخواسته بگویی «یدالله فوق ایدیهم» و البته دست فراماسونری بالای دست خداست!

افراط یعنی وقتی برای اولین‎بار «ویدئو» به ایران می‎آید فکر کنی ویدئو یعنی فیلم مستهجن. فکر کنی دانشگاه یعنی لانه‎ی فساد؛ فکر کنی رمان یعنی شیطان. افراط یعنی هر متفکرِ غربیِ بیچاره‎ای که کتابش در کتابخانه‎ی یک اصطلاح طلب دیده شده را هم تئوری‎پردازِ انقلابِ مخملی بدانی؛ ولو آن متفکر اصلا واردِ فلسفه سیاست نشده باشد؛ ولو آن اصلاح‎طلب اصلا از درکِ نظریات آن متفکر عاجز باشد! افراط یعنی با خیال‎بافی ارتش دشمن را چندبرابر کنی. افراط یعنی با جهالتِ خود تسلیمِ یأس و ترس شوی و فراموش کنی یأس همسایه‎ی کفر است و ترس دست‎افزارِ شیطان: «انما ذلکم الشیطان یخوّف اولیائه».

تفریط یعنی قواعد بالا را برعکس کنی: هیچ توطئه‎ای نیست؛ هیچ دشمنی نیست؛ هیچ خطری نیست.

تفریط یعنی اسم خودت را بگذاری «سرباز جنگ نرم» و خودت را در راه شبکه‎های اجتماعی حلق‎آویز کنی. تفریط یعنی اسم کارت را بگذاری «فعالیتِ فرهنگی» و مدام در حال «کپی/پیست» مطالب خبرگزاری فارس باشی. تفریط یعنی فکر کنی در حال «تبلیغِ اسلام و آگاه‎سازی مردم» هستی اما از موهای سفیدِ جدید مادرت و حال‎واحوالِ خانواده و همسایه‎هایت و حتی زندگی خودت بی‎خبر باشی. تفریط یعنی با وقت گذاشتن و واردکردن عکس و اطلاعاتت در نرم‎افزاری که افسر ارشد اطلاعات رژیم صهیونیستی تالمون مارکو (نرم‎افزارِ «وایبر») مدیر و مؤسس آن است؛ به پر شدن پازل اطلاعاتی‎امنیتی دشمنت کمک کنی و در عین‎حال خیال کنی افسرِ جنگ نرمی! (این اطلاعات را حتی در ویکیپدیای انگلیسیِ تالمون مارکو هم می‎توان یافت).

تفریط یعنی منبعِ اصلی اطلاعات و مرجعِ نخستِ مطالعاتت ویکیپدیا باشد. تفریط یعنی حتی برای خواندنِ قرآن روزانه‎ات هم به شبکه وصل شوی. تفریط یعنی هر خبر، عکس یا مطلب جالبی که برایت می‎آید را بی‎تحقیق درباره صحت و سقم و اعتبارِ منبعش با دیگران به اشتراک بگذاری. تفریط یعنی وادادن در برابر پیش‎آمدها. تفریط یعنی اعتقاد و اندیشه‎ات را به جمع بسپاری و فراموش کنی: «ولکن اکثر النّاس لایعقلون».

و قال امیرالمونین و یعسوب‎الدین مولانا الإمام علی‎ابن‎ابی‎طالب: «لا یری الجاهل الّا مفرِط اَو مفرّط».

  • حسن صنوبری
۲۳
ارديبهشت

یکی از مهم‌ترین اخبار ادبیات فارسی در هفت روز گذشته، درگذشت استاد «بازار صابر» شاعر ملی تاجیکستان بود؛ خبری که کمتر مورد توجه رسانه‌ها قرار گرفت.

«مومن قناعت»، «لایق شیرعلی»، «گل‌رخسار صفی‌آوا» و «بازار صابر» (و تا حدی امثال «فرزانه خجندی») را شاید بتوان مهم‌ترین چهره‌های شعر و ادبیات امروز تاجیکستان دانست. از جهاتی می‌توان این چهره‌ها را با استوانه‌های شعری دهه چهل و پنجاه ایران، یعنی «مهدی اخوان ثالث»، «فروغ فرخزاد»، «سهراب سپهری» و «احمد شاملو» مقایسه کرد، هرچند ایشان نسبت به شاعران ایران جوان‌تر هستند؛ چنانچه «صدرالدین عینی» بزرگ شاعر تاجیکستانی هم از دیرباز همواره با «نیما یوشیج» مقایسه می‌شده است.

باری، در این میان، بازار صابر مقامی دیگر و جایگاهی ممتاز دارد. او از جهات مختلف بیشتر به اخوان ثالث ما شباهت دارد. چه اینکه هم از منظر زیبایی‌شناسی و هنری و هم در داوریِ محتوایی و اندیشه‌ای، در میان سرایندگان فارسی‌زبان این منطقه بی‌نظیر است. بازار صابر را شاعر ملی تاجیکستان نامیده‌اند به خاطر شعرهای شجاعانه و دردمندانه‌اش در همراهی با رنج‌های بی‌شمار تاجیکستان، اما این اهمیت محتوایی چیزی از ارزش‌های هنری بازار صابر کم نمی‌کند. شاهد بر این دعوی، شعرسرایی او در ساختارهای ادبی گوناگون و قالب‌های شعری متفاوت و نیز موفقیت در آن‌هاست.

برای دانستن اهمیتِ شعر اجتماعی سرودنِ بازار صابر باید تاریخ تاجیکستان را مد نظر قرار دهیم. این همسایه‌ی عزیز ما، با آن‌همه تاریخ و تمدن و فرهنگ ارزشمند، با آن مردم فرهیخته و مهربان و توان‌‌مند، در قرن‌های اخیر گرفتار استبدادها، خون‌ریزی‌ها و فرهنگ‌ستیزی‌های حاکمان مهاجم و بیگانه بوده‌است. از یک‌سو تا مدت‌های مدید، حاکمیت کمونیستی شوروی به کشتار مردم و نخبگان، سوزاندن منابر و مدارس، ویران‌کردن مساجد و هیئت‌ها، ممنوعیت استفاده از زبان فارسی و از بین‌بردن هرگونه مظاهر تمدنی و ملی مشغول بود و از سویی دیگر بعضی گروه‌های تندروی سلفی‌داعشی با استفاده از احساسات دینیِ سرکوب‌شده‌ی مردم تاجیکستان و با هدایت سرویس‌های امنیتی غربی همچنان به جهل‌پراکنی، علم ‌ستیزی و تفرقه‌افکنی بین مذاهب اسلامی مشغول‌اند. چه اینکه تاجیکستان هم مانند دیگر سرزمین‌های آسیایی و مسلمان تا قرن‌ها محل نزاع قدرت‌های بزرگ غرب و شرق (آمریکا و شوروی) بوده است. مع‌الاسف پس از فروپاشیِ شوروی نیز با آغاز جنگ‌های داخلی و هرج و مرج تاجیکستان برای مدتی درگیر خون‌ریزی‌ها و برادرکشی‌هایی بود.

در چنین شرایطی، بازار صابر با شعرهای شورانگیزش توامان برای شهیدان امروز و میراث ارزشمند دیروزی فریاد حسرت برمی‌آورد و جوانان و مخاطبان شعر و سخن خویش را به بازگشت به خویش و هویت بومی و فرهنگی تاجیکستان فرامی‌خواند. «کیای میرزا شکورزاده» از پژوهشگران و روزنامه‌نگاران برجسته تاجیک در یکی از یادداشت‌هایش می‌نویسد: «یگانه شاعری که با اینکه 53سال از عمرش را در دوره‌ سلطه‌ی کمونیسم و سوسیالیسم گذراند، اما هرگز شعری در وصف کمونیست، انقلاب اکتبر و لنین نگفت، همین شاعر محبوب ملت ما بازار صابر بود».

این در حالی‌ست که دیگر چهره برجسته فرهنگ و ادب معاصر تاجیکستان یعنی «رحیم قبادیانی مسلمانیان» در توضیح آن شرایط می‌گوید: «میان اهل قلم شوروی و از جمله ادیبان تاجیک در این هفتاد سال سپری شده تقریبا نفری پیدا نمی‌شود که به دروغ لب نیالوده و در ستایش حزب کمونیست و داهییان آن، در وصف خلق کبیر روس، در مدح جامعه‌ی شوروی، نظام سوسیالیستی، درباره‌ی اخلاق حمیده و همت عالی و صلح‌دوستی شوروی قلم نفرسوده باشد. این مجرا توانا و فراگیر بود و اگر کسی در روش آن شنا کردن نخواهد، او را موج از ساحل بیرون می‌انداخت ... هزاران سپاس از پروردگار بزرگ که استاد بازار صابر این نادره‌ی دوران را آفریده و در پناه خود نگاه داشته و آن اندازه توانایی عطا کرده که هم از راه حق بیرون نشود، هم اراده‌ی خود را نگاه دارد و هم بر بدخواهانِ ابرقدرت خویش و دشمنان ملت پیروز باشد»


برویم سراغ متن. بازار صابر آنگاه که از گذشته باشکوه تاجیکستان و پیوندهایش با همسایگان هم‌زبان می‌سراید:

من مرثیه‌خوانم به سمرقند و بخارا
بر قبله‌ی زردشت و به گهواره‌ی سینا ...

در شعر بازار صابر، هم ارزش‌های ایرانِ کهن (مانند شعر اخوان) و هم ارزش‌های تمدن ایرانی اسلامی (مانند شعر عصر انقلاب) مورد توجه است

 آنگاه که در سوگ بخارا و تهاجم بیگانگان ناله سر می‌دهد:

به دستی رفت از دستت
زر سامانی و قانون سینایی
تو را هر دزد غارت کرد
تو را هر دوست قسمت کرد
به مردم رنگ و روی زرد ماند
                                از «عصر طلایی»
 ...
بخارای شریف
گهواره‌ی مردان ناتکرار،
دیار شاعران و شعرهای رفته با هرباد
                                                و از هر یاد...

 

آنگاه که پس از فروپاشی شوروی به منافقان دیروز کمونیست دوآتشه و امروز مسلمانِ دوآتشه می‌تازد:

کمونیستی که کَند مدرسه را
خانقاه و مزار و مقبره را

کمونیستی که بست ملّا را
پاره کرد از غضب الفبا را

می‌رود خانقاه مولانا
تا شود کُومنیست-مولانا! ...

آنگاه که در شعر زبان مادری، نسبت به هویت‌زدایی دشمن و غفلت جامعه می‌شورد:

هرچه او از مال دنیا داشت، داد
خطه بلخ و بخارا داشت، داد
سنّت والا و دیوان داشت، داد
تخت سامان داشت، داد.

دشمن دانش‌گدایش دانش سینا گرفت،
دشمن بی‌سنتش دیوان مولانا گرفت،
دشمن صنعت‌فروشش صنعت بهزاد برد،
دشمن بی‌خانه‌اش در خانه‌ی او جا گرفت.

داد او از دست گرز رستم و سهراب را،
بربران ناتوانی را توانا کرد او
نام خود را همچو گور رودکی از یاد برد،
قاتلان خویش را مشهور دنیا کرد او...

آنگاه که خشمگین از قتل «پابلو نرودا» شاعر بزرگ ضدآمریکایی می‌سراید:

 راضیم بدبخت باشم لیک باشم شاعری،
راضیم سرسخت باشم لیک باشم شاعری.

راضیم چون سعد سلمان،
با گناه شاعری در چاه و زندانم کنند،
چون حلالی شعر بر لب سنگ بارانم کنند.

گر خطا باشد گروگانم سرم،
در بهای سر نمی دانم خطای دیگرم.

راضیم من در خطای شعر رنجورم کنند
بلکه همچون رودکی کورم کنند

و آنگاه که به هجو دولت‌مردان فاسد و ناکارآمد تاجیکستان می‌پردازد:

ای که لب را بسته‌ای محکم به مهر منصبت
مهر منصب را بگیر از لب که می‌گیرد دمت
همچو خپگیری[1] اگر دولت تو را عمری نبست
باش آخر، من به زنجیر سخن می‌بندمت

من تو را تنها مثال آوردم اینجا در قلم
در قلمرو لیک می‌دانم که تنها نیستی
در تگ صد نام دیگر می‌توانم خط کشید
همچو زیر جمله‌ی بی‌شخص من از راستی

از وزارت دیو فرتوتی اگر ناچار رفت
در سن هفتاد یا هشتاد یا هشتاد و هفت
آنقدر دیدیم نامش در وزارت لوحه شد
آنقدر دیدیم، جایش را به شیطان داد و رفت! ...

بازار صابر اینگونه پای تمدن کهن کشورش ایستاد، با فساد و تهاجم بیگانگان مبارزه کرد و تبدیل به سمبل ادبیات مقاومت، استبدادستیز، استعمارستیز و شعر ملی تاجیکستان شد. او محبتی ویژه به ایران و ایرانیان داشت، محبت که با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران بیشتر و بیشتر شد.

این فقط دو سطر از سطرهای بسیاری است که بازار صابر برای ایران سروده:

ایران من، ای ایران، گهواره‌ی ناز من
ایران من، ای ایران، محراب نماز من

من مهره‌ی مهرت را از مهر تو در بازو
بستم که دگرباره هرگز نشود باز او!

او در یکی از مقاله‌های خود پس از فروپاشی شوروی در سال 1992 (1371) با عنوان «زبان مادری» به صراحت می‌گوید: «آینده‌ی ما ایران است. دیگر هیچ‌چیز سد راه نخواهد شد. نه گندم و مال و پول آمریکا، نه نفت ترکمنستان، نه ماشین و عسکر روسیه و نه...». یک سال بعد از این مقاله و در کمال شگفتی جامعه تاجیکستان، بدون هیچ گناهی بازار صابر به زندان می‌افتد. بسیاری معتقدند سخنان بازار صابر در حمایت از ایران و انقلابش دلیل اصلی به زندان افتادن او در ابتدای حکومت امام علی رحمانف بود. پس از یک‌سال با فشار و اعتراض‌های فراوان نخبگان و فرهیختگان کشورهای مختلف، حکومت تاجیکستان مجبور می‌شود بازار صابر را آزاد کند و از همان دوره شاعر ملی تاجیکستان مجبور به جلای وطن می‌شود. به نظر من مقصدی که بازار انتخاب می‌کند یعنی آمریکا تا حد زیادی باعث می‌شود او از واقعیت جامعه‌ی خویش و آرمان‌های خود دور بیفتد. هرچند آنهمه سال مبارزه برای قهرمان بودن او کافی‌ست.

همه‌ی این‌ها، همه‌ی این مبارزه‌ها و شعرهای سیاسی و اجتماعی و ملی در حالیست که او در عاشقانه‌سرایی هم چهره‌ای بی‌نظیر است. این موضوع و همین وا ندادن در برابر هجمه‌ی فرهنگی سیاسی گسترده‌ی کمونیست‌ها در دوران اقتدار شوروی، دو فرق و فضل بازار صابر بر اخوان و امثال اخوان عزیز است. بعد عاشقانه‌سرایی بازار صابر تا آن‌مقدار درخشان بوده که در جراید کمونیستی و اوضاع فرهنگی آن زمان او را به شعر مبتذل و فاسد سرودن متهم می‌کردند.

در کنار شعرهایی که نقل کردیم این شعرهای لطیف هم از بازار صابر است:

زنگوله‌زنان گذشت باران
چابک و جوان گذشت باران
با سلسله ها گذشت باران
با شلشله ها گذشت باران
مانند زنان گذشت باران...

یا این بهاریه‌ی زیبایش:

این چشمه را نگه کن
یک لحظه ترک ره کن
این چشمه می‌زند چشم
چشم زنانه دارد

این لاله‌زار گل جوش
سرخیده تا بنا گوش
این را مکن فراموش
شرم زنانه دارد

باران شیشه واری
عطارک بهاری
در شیشه حبابش
عِطر زنانه دارد...

 

 اگر بخواهم از میان شعرهای اندیشه‌ای و اجتماعی شعر درخشان دیگری را از بازار صابر به طور کامل برگزینم، شعر نوی بسیار مهم «سالنامه 1990» را انتخاب می‌کنم. شعری که سطرهای آخرش با ستایش شخصیت ارزشمندی چون «حاجی اکبر تورجان زاده» به اتمام می‌رسد. همچنین اگر بخواهم یکی از خوب‌های شعر او از منظر ساختاری و هنری‌اش را برگزینم نمی‌توانم از شعر درخشان «خودم را می‌برم بر دوش خود باز» چشم بپوشم.

بازار صابر واجد اهمیت‌های بسیاری است که در فرصت این یادداشت پرداختن به همه‌ی آن‌ها میسر نیست. او نه تنها برای تاجیکستان، که برای همه اهالی و جامعه فارسی‌زبان در ایران، افغانستان و... حائز اهمیت‌های بسیار است. امیدوارم راه او و فرهنگ او در میان هم‌وطنان و هم‌زبانانش با موزه‌ای‌شدن شخصیتش گم نشود و  امیدوارم به‌زودی زود شاهد انتشار به‌هنجار دیوان کامل اشعار او باشیم. البته که گزیده‌ای از شعرهای عاشقانه‌ی این شاعر اخیرا در ایران منتشر شده است. و این خود نکته‌ی عجیبی است که از سیاسی‌ترین شاعران مقاومت جهان، در ایران همواره تنها شعرهای عاشقانه‌شان منتشر می‎شود!

گزیده شعر و گفتگوی جامع‌تری که قبل‌ها در بازار بود «شعر غرق خون» به کوشش «رحیم قبادیانی» بود که اکنون بعید است در دسترس باشد. من بیشتر شعرها را از همان کتاب نقل کردم.



[1] خپگیر: سگ

  • حسن صنوبری
۲۳
ارديبهشت


«ستاره‎ای در حصار» عنوان گزیده اشعار روحانی شهید، جناب علامه «سید اسماعیل بلخی» شاعر مبارز و اندیشمند معاصر افغانستانی است. این کتاب که به انتخاب شاعر بوشهری حجه الاسلام محمدحسین انصاری‎نژاد جمع‎آوری شده است به تازگی توسط انتشارات سپیده‎باوران در 255صفحه منتشر و راهی بازار کتاب شده است. این مجموعه‌شعر در برگیرنده‎ی هفتاد و هفت غزل، دو قصیده، سه مسمط و یک مثنوی از شاعر است.


یک
سید اسماعیل بلخی از سرآمدان و پیشتازان نهضت اسلامی در افغانستان بود که با سال‎ها مبارزه علیه استبداد داخلی و استعمار خارجی الگوی بسیاری از مبارزان پس از خود از جمله عالم مجاهد و شهید مظلوم «آیت‎الله عبدالعلی مزاری» بوده است. وطن‎گرایی، آزادی‎خواهی، گرایش به وحدت ملی و وحدت دینی، علم‎اندوزی، خردورزی، مبارزه با استبداد، عدم اعتماد و اتکاء به دشمن خارجی، درس‎گرفتن از آیین اهل بیت پیامبر، به ویژه حضرت سیدالشهدا (علیهم السلام) از جمله اندیشه‎ها و آموزه‎های شهید بلخی بوده است؛ اندیشه‎ها و آموزه‎هایی که در شعرهای شورانگیز او نیز جلوه‎گر شده است. به همین خاطر است که بسیاری از شعرهای بلخی و روح کلی حاکم بر آن‎ها ما را یاد شاعر، متفکر و مصلح بزرگ جهان اسلام «علامه اقبال لاهوری» می‎اندازد و تاثیرش بر این شاعر افغانستانی را آشکار می‎کند. سید اسماعیل بلخی نیز چون اقبال، دغدغه آگاهی و وحدت قشرهای مختلف مردم مسلمان و نیز حرکت به سوی یک جامعه متعالی و ظلم‎ستیز را دارد.

 چنانچه رسم روزگاران چنین است، این شاعر و دانشمند فرزانه‎ی افغانستانی، همچون هم‎مسلکان خود به خاطر عقیده و اندیشه‎ی روشنگرش بارها رنج تبعید و جلای وطن را تحمل کرد و نزدیک به 15سال را در زندان گذراند. او در طی دوران زندگی و مبارزه خود با علمای مبارز دیگر بلاد اسلامی نیز دیدار، مکاتبه و گفتگو داشت که از آن جمله می‎توان به دیدار او با امام خمینی در نجف و دیدارش با امام موسی صدر در سوریه اشاره کرد. سید اسماعیل بلخی سرانجام در ۲۴ تیر ۱۳۴۷ توسط عوامل حکومت وقت افغانستان مسموم و به شهادت رسید.


دو

پیش از این شهید بلخی معاصر ما، تاریخ ادبیات فارسی، شاعر بزرگی را با نام «شهید بلخی» می‎شناسد که مربوط به سده سوم هجری و عنفوان شکل‎گیری شعر پارسی است؛ با این تفاوت که «شهید» نام کوچک آن شهید بلخی دوران کهن بود، اما برای شهید بلخی امروز، گویای روش و منش و چگونگی زندگی و مرگ شاعر است. از «ابوالحسن شهید بن حسین جهودانکی بلخی» شاعر سده سوم هجری تا علامه‎ی شهید سید اسماعیل بلخی شاعر قرن بیستم میلادی؛ سرزمین بلخ، خراسان بزرگ و زبان پارسی راه بسیاری را پیموده است و عجبا که آنچه در این بین ثابت و لایتغیر مانده است رنج و اندوه و دشواری برای خردمندان و فرهیختگان جوامع است، چنانچه شهید بلخی اول گوید:

اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک ماندی جاودانه

درین گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیابی شادمانه


و شهید بلخی دوم:
زین جهانی که در آنیم به جز غم مطلب
عشرت عمر در این کلبه‎ی ماتم مطلب

سه
از منظری عمیق‎تر، شعرها و سبک شعری شهید بلخی برای ما یادآور شعرها و سبک شعری «فرّخی یزدی» شاعر مشهور دوران مشروطه در ایران است. بلخی نیز همچون فرخی، غزل‎سراست، شعرش اجتماعی است و در پردازش غزل به حافظ نظر دارد. در شعر هر دو شاعر زیبایی‎شناسی ادبیات کهن پارسی و غزل حافظانه، با حضور بعضی از عناصر و واژگان امروزی و اصطلاحات مربوط به صنایع و دستاوردهای دوران مدرنیته همراه شده است، گاه طراوت آورده و گاه دست‎انداز شده. همچنین از هردو شاعر به خاطر روحیه ظلم‎ستیزی و تجربه‎ی ایام زندان حبسیه‎های زیبایی به یادگار مانده است. کمتر دوست‎دار شعری در ایران هست که این حبسیه فرخی که شاعر در آن به تجربه زندانی‎بودن می‎پردازد را نشنیده باشد:

سوگواران را مجال بازدید و دید نیست
بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست...

بی‌گناهی گر به زندان مُرد با حال تباه
ظالم مظلوم‌کش هم تا ابد جاوید نیست...

وقتی به شعرهای شهید سید اسماعیل بلخی دقت کنیم می‎بینیم بسیاری از غزل‎های او  وقتی به سطرهای پایانی نزدیک می‎شوند بر ما معلوم می‎کنند که حبسیه‎اند و در زندان سروده شده‎اند، اما بعضی شعرها از ابتدا و صراحتا با موضوع زندان و روایت تجربه‎ی زیستی زندان‎‎اند و یادآور حبسیه فرخی، از جمله یک قصیده‎ی بلند:

بس شگفت است به ما حالت زندان امشب
کنج تنهائی و سرمای زمستان امشب

جرم عشق وطن و حق طلبی یک ز هزار
می دهم شرح بر ملت افغان امشب ...


و یا غزل دیگرش با این مطلع:
قضا برید و قدر دوخت جامه از بر زندان...

از همین منظر حبسیه‎های این دو شاعر با یکدیگر و نیز با حبسیه‎های شاعران بزرگ زبان فارسی از جمله جناب «مسعود سعد سلمان» قابل مقایسه است و می‎تواند موضوع یک مقاله علمی مفصل و یا یک پایان‎نامه جمع و جور کارشناسی ارشد باشد. به خصوص مقایسه تطبیقی فرخی و بلخی به خاطر شباهت‎های فراوان دیگری که بینشان وجود دارد ارزش علمی، تاریخی و فرهنگی فراوانی دارد. شاید دو تفاوت عمده بین شعر این دو شاعر، نخست غلبه‎داشتن روحیه‎‎ی ایجابی، با نشاط و شورانگیز برای مبارزه در شعر بلخی بر شعرهای صرفا انتقادی، سلبی و گلایه‎محور است و دوم تأکید پررنگی است که شهید بلخی بر خداباوری، ارزش‎های دینی و مکتب امام حسین (ع) دارد؛ نکته‎ای که در شعرهای  هر دو شاعر با ردیف «آزادی» هم قابل توجه است. در شعر هردو شاعر «آزادی» در برابر «استبداد»‌ قرار دارد اما در شعر فرخی قیام امام حسین نیز به عنوان الگوی آزادی و آزدگی مطرح می‎شود:

«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی ...

در محیط طوفان‎زای ، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی... »

و
«قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روح‎بخش جهان است نام آزادی»

سطرهای بالا از دو غزل از فرخی یزدی  هستند و ابیات آغازین شعر آزادی شهید بلخی چنین است:

«در دشت عراق آمد چون رهبر آزادی
آزاد توان بردن ره در بر آزادی

با رمز تبسم فاش می‎گفت به هر گامی
امضای من از خون است بر دفتر آزادی

زور است گلوی من از خنجرت ای گردون!
بُرّم رگ استبداد با حنجر آزادی ...»

شگفتا که سرگذشت هردو شاعر هم مانند سبک شعریشان چونان یکدیگر است و با زندان، تبعید و قتلی مخفیانه توسط عوامل حکومت استبدادی بیگانه‎پرست همراه است. سرگذشتی که برای بسیاری از شاعران و متفکران آزاده توسط حکومت‎های ذلت‎پذیر در جهان سوم رقم خورده است. به قول فرخی یزدی:

وای بر شهری که در آن مزد مردان درست
از حکومت، غیر حبس و کشتن و تبعید نیست


چهار
باری، جدا از ارزش‎های تاریخی، دینی و محتوایی؛ از منظر ساختاری هم ما در این کتاب با یک مجموعه غزل ارزشمند و نمونه‎ای زیبا و قابل دفاع از شعر اجتماعی و شعر عرفانی مواجهیم. البته که انتخاب‎های خوب جناب محمدحسین انصاری‎نژاد و پرهیز او از مطالعه سرسری و گزینش شعرهای سست، در این موضوع تاثیر بسیاری داشته است. همچنین باید تأکید کرد جدا از این انتخاب‎های خوب، نفس انتشار مجموعه‎شعری از این دانشمند شهید برای مخاطبان شعر امروز بسیار ارزشمند است. به نظر من «ستاره‎ای در حصار» رونمایی و بازنمایی از گنجینه‎ای است که سال‎ها زیر غبار فراموشی و تنبلی اهالی ادبیات در ایران پنهان بوده و امروز برای مخاطبان جدی شعر و به ویژه دوست‎داران غزل و شعر اجتماعی به‌طور خاصی حائز اهمیت و درخور ستایش است. این دو موضوع اموری هستند که باید بابت آن‎ها از مولف کتاب تشکر کرد و اما دو نقدی که می‎توان بر کار گزینشگر گرفت، نخست: نبود مقدمه‎ای علمی در ابتدای کتاب همراه با توضیح چگونگی انتخاب شعرها و ملاک‎های گزینشگر، گزارش نسخه یا نسخه‎های موجود از مجموعه اشعار شاعر، توضیح درباره نسخه مرجع و ... که می‎تواست راهگشای کار پژوهشگران و مخاطبان ایرانی و امروزی شعر شهید باشد.

نقد دوم این است که کاش این گزینش با تصحیحی انتقادی -دست‎کم درمورد ابیات مشکل‎دار- همراه می‎شد. برای مثال یکی از شعرهای بسیار زیبای شهید در کتاب و در بعضی مجلات و صفحات اینترنتی چنین منتشر شده است:

ای بقعه‎ی رسول به راه خدا شهید
گشتی تو در حمایت صدق و صفا شهید

این غزل خطاب با حضرت سید الشهدا (علیه السلام) دارد. اگر اندکی به معنای شعر دقت کنیم می‎بینیم واژه‎ی «بقعه» به معنای «آرامگاه» نمی‎تواند در اینجا معنایی داشته باشد و مخل معنای اصلی بیت و شعر است. با دقتی بیشتر می‎توان فهمید به احتمال زیاد واژه‎ی اصلی به کار رفته توسط شاعر در شعر، واژه‎ی «بضعه» به معنای «جگرگوشه» و اصطلاحا «فرزند» بوده است و به خاطر اشتباه در نگارش چنین ضبط شده است (چنانچه در ادبیات دینی اصطلاحی با عنوان «بضعه الرسول» موجود است). در حالی که می‎شد و می‎شود در کنار گزینشگری شعرها، با کمک یکی از همان شاعران فرهیخته‎ی افغانستانی که در مقدمه هم از آن‎ها تشکر شده، این مشکل هم حل شود و کتابی بی‎مشکل در دسترس علاقه‎مندان قرار بگیرد.

امیدواریم این دو انتقاد پیشنهادگونه -یا پیشنهاد انتقادی!- برای چاپ‎های بعد مورد توجه قرار بگیرد.


پنج
و از شعرهای عاشقانه، عارفانه، اجتماعی و قلندرانه شهید بلخی، خواندن این غزل‎ها را از دست ندهید!

از قلندرانه‎هایش:

چند بر دوش تنفّس می‎کشی اثقال مرگ؟
زندگی را نام دیگر نیست جز حمّال مرگ!

از عاشقانه‎هایش:

من ندانم عشق او را در کجا آموختم
آنقدر دانم که آموزش بجا آموختم...

طرّه‎اش از هر طرف بر ما سر تاراج داشت
معنی وحدت از آن زلف دوتا آموختم ...

از عارفانه‎هایش:

ما روی تو را مصحف آیات شناسیم
ابروی تو را قبله‎ی حاجات شناسیم

هر ذره ز خاک سر کویت به تجلی‎ست
این مستی ذرّات از آن ذات شناسیم...

از امام حسینی‎هایش:

ای کشته‎ای که نام تو مشکل‎گشا هنوز!
با قصّه‎ی عجیب تو خلق آشنا هنوز...

از اجتماعیاتش:

پر فتنه شد تمام جهان، وا محمدا!
و از عدل و داد نیست نشان، وامحمدا!

معروف گشت منکر و منکر رواج یافت
زین آخرالزّمانه امان، وا محمدا!


و نیز این شعر که انگار زبان حال امروز جوامع مسلمان نیز هست:

چه ابتلاست که در هر بلاد می‌نگرم
نزاع مذهب و جنگ نژاد می‌نگرم

به نام صلح به اسباب جنگ می‌کوشند
ز بهر تفرقه در اتّحاد می‌نگرم...

به عیب خود نگشودیم چشم و هر کس را
به عیب جامعه در انتقاد می‌نگرم ...



یاعلی‎مدد
بهمن 1395

  • حسن صنوبری
۰۵
ارديبهشت

پیشخوان: تماشای فیلمی که اکنون معرفی می‌کنم برای هر مشرق‌زمینی و مسلمانی لذت‌بخش است.



اصل مطلب: فیلم‌های هویتی و تمدنی، فیلم‌هایی هستند که به ما می‌گویند «ما چگونه ما شدیم». هر ملتی برای اینکه «ملت» باشد و بماند باید به هویت و تاریخ خودش اشراف داشته باشد. مردم بی‌تاریخ مردم نیستند. چنانچه آدم بی‌حافظه هم نمی‌توان رشد انسانی داشته باشد و همین است اهمیت هر هنر تمدنی و هویتی، اعم از سینما، شعر، تئاتر، رمان و...


در سینمای ما این موضوع بسیار کمرنگ است. تنها امیدم به امثال «داود میرباقری» است. با اینکه سرزمین و آیینی هستیم با قرن‌ها تمدن و هویت. با تمدنی قدیمی و هویتی غنی. بسیاری از سرزمین‌ها و اندیشه‌ها که یک صدم این تمدن، هویت، فرهنگ و تاریخ ما را ندارند به ساخت چنین آثاری با هزینه‌های بالا روی آوردند تا برای خودشات هویت بتراشند، هرچند تمام روایت و متن داستانشان مبتنی بر دروغ و تخیل باشد.

جالب است که در کشور ما یا چنین آثاری ساخته نمی‌شود، یا بسیار سخیف و ضعیف ساخته می‌شود، یا اگر متوسطی از استانداردهای سینمایی را داشته باشد از سوی منتقدان و رسانه‌ها با نهایت آرمان‌گرایی تحقیر و تضعیف می‌شود و از صحنه خارج.

«ریدلی اسکات» کارگردان شهیر انگلیسی که او را در شمار «قدرتمندترین مردان جهان» و «بزرگ‌ترین کارگردانان تاریخ سینما» می‌شناسند کسی است که از بهترین‌های سینمای حماسی تاریخی است. فیلم مشهور او «گلادیاتور» (2000) را کمتر کسی است که ندیده باشد یا دوست نداشته باشد، کمتر کشوری است که اکران نکرده باشد و کمتر جایزه‌ای است که به او تعلق نگرفته باشد. فیلم حماسی دیگری که او پنج سال بعد می‌سازد «قلمروی بهشت» (2005) نام دارد که با همه زیبایی‌اش جزو بایکوت‌شده‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما در غرب است. فکر می‌کنید چرا؟

«قلمروی بهشت» سراغ یکی از حساس‌ترین جغرافیاها یعنی «اورشلیم» (فلسطین) و یکی از حساس‌ترین زمان‌ها یعنی دوران «جنگ‌های صلیبی» رفته است. این فیلم جزو معدود فیلم‌هایی است که سعی کرده به جای روایت رسانه‌های انگلیسی و صهیونیستی، سراغ حقیقتِ داستان جنگ‌های صلیبی برود و تا حد زیادی به روایتی منصفانه از آن دوران بپردازد. علت بایکوتِ چنین فیلم حماسی و زیبایی، فقط همین انصاف است.

چنانچه می‌دانید و گفته‌اند «جنگ‌های صلیبی به سلسله‌ای از جنگ‌های مذهبی گفته می‌شود که به دعوت پاپ توسط شاهان و نجبای اروپایی داوطلب برای تصرف سرزمین‌های مقدس که در اختیار مسلمانان بود، برافروخته شد». البته این مشهورترین قرائت است و در حقیقت مسیحیان جنگ‌های صلیبی به نبرد با مسلمانان بسنده نکرده‌اند و با کافران، یهودیان و همه کسانی که به نظرشان «مسیحیان منحرف» بودند جنگیدند. از نه جنگ صلیبی مهم که بین مسیحیان و مسلمانان روی داد و در همه آن‌ها مسیحیان مهاجم بودند؛ مسلمانان فقط در جنگ نخست شکست خوردند و مسیحیان بازنده‌ی هشت جنگ بعدی بودند! «تخمین‌ها حاکی از آن است که یک تا سه میلیون نفر در جنگ‌های صلیبی کشته شده‌اند».  «در سال ۱۰۹۹ میلادی، طی وقوع اولین جنگ صلیبی، پس از محاصره‌ی اورشلیم، مسیحیان با وحشی‌گری تمام، به خیابان‌های شهر هجوم برده و تمامی مردان، زنان و کودکان مسلمان و یهودی را به قتل رساندند». همچنین «در سال ۱۱۹۱ میلادی، طی سومین جنگ صلیبی و بعد از سقوط شهر عکا، ریچاردِ شیردل دستور به قتل‌عام ۳۰۰۰ زندانی، از جمله زنان و کودکان داد.» و این‌ها فقط گوشه‌ای از جنایاتِ بی‌شمار غربی‌هایی است که در طی زمان به این نتیجه رسیدند که بهتر است به جای نبردهای پرهزینه و آبروبر، کاری کنند تا گروهی با لباس و پرچم اسلام خون مسلمانان را بریزند.

جالب اینجاست که مسلمانان در همین جنگ‌ها با اینکه اکثرا پیروز بودند ولی با جوانمردی و اخلاق با شکست‌خوردگان رفتار می‌کردند و این حسن خلق و رأفت اسلامی تا به حدی بوده است که طرف مقابل بارها و بارها به آن اقرار کرده است. «صلاح الدین ایوبی» پادشاه مسلمانِ کردنژاد هنوز هم نزد فرهیختگان و عاقلانِ غرب چهره قابل احترامی است. فیلم قلمروی بهشت، علی‌رغم بعضی تفاسیر نادرست از اسلام (مثل آنجا که معشوقه‌ی داستان در دیالوگ با عاشق می‌گوید«محمد می‌گوید تسلیم شو ولی مسیح می‌گوید تصمیم بگیر»! و واقعیت را خیلی طنزآمیز برعکس می‌کند و فحش نیچه به مسیحیت و ستایشش از اسلام را معکوس می‌کند!) در مجموع با ادای دین به صلاح الدین و حقیقت همراه است و آنقدر منصفانه روایت شده است که خشم محافل فاشیستی و فراماسونری مسیحی و یهودی را درآورد و هر مسلمانی از دیدن آن تا حد زیادی لذت ببرد.

خیلی تلاش کرده‌اند تا این فیلم به دست مخاطبانش نرسد و من و شما آن را نبینیم؛ به احترام انصاف و تلاش هنری والای ریدلی اسکات حتما این فیلم را ببینید. مخصوصا که چنین فیلم‌هایی را خودمان برای خودمان نساخته‌ایم.

البته که مخاطب هوشمند، تاثیراتی که «مختارنامه» میرباقری از این فیلم گرفته است را در چند سکانس متوجه خواهد شد. باری، اگر میرباقری در پردازش بعضی صحنه‌ها تحت تاثیر ریدلی اسکات است در شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی به مراتب هنرمندتر از اسکات و اکثر کارگردان‌هایی است که می‌شناسیم. همین نکات است که امید ما را به میرباقری زیاد می‌کند و باعث می‌شود از شنیدن خبر پیش تولید سریال «سلمان فارسی» هیجان‌زده شویم.


***
پ ن: البته که به این نکته واقفم که صلاح‎الدین ایوبی در سیاست داخلی چهره درخشانی ندارد و درگیر تعصبات مذهبی بوده، از آن جمله است کشتار و تعذیب و تعقیب شیعیان و یا قتل شیخ شهاب الدین سهروردی در دوران حکومت وی. ولی دستکم در سیاست خارجی او را محاسن بسیار است: اولا متحد کردن صفوف مسلمین، ثانیا مقاومت در برابر دست‌اندازی‌ها و تعرضات صلیبیون مهاجم و بیرون‌راندن ایشان از ممالک اسلامی و ثالثا حسن خلق و مدارا و رأفت اسلامی به نحوی که چهره اسلام به نیکی بدرخشد.
  • حسن صنوبری
۲۵
فروردين


فیلمی را برایتان می‌خواهم معرفی کنم که شاید هزاربار صداوسیما آن را پخش کرده است. شاید هم ده‌هزاربار، شاید هم بیشتر. فیلمی که خودتان هم شاید صدبار نصفه نیمه دیده باشید. و مشکل هم همینجاست.

شاید چون هزاربار پخش شده و دیدید، همه را نصفه و نیمه دیده‌اید. این یک قاعده است: تکرار زیاد، حجاب است. وقتی عرضه بسیار شد، تقاضا کم می‌شود. فراوانیِ عرضه، قدر و قیمتِ کالا را کم می‌کند. بهترین موسیقی‌های کلاسیک جهان، که همه بزرگانِ موسیقی آن‌ها را برآمده از نبوغ بی‌نظیر سازندگانشان می‌دانند را اگر برای اکثر ما پخش کنند هیچ اهمیتی بهشان نمی‌دهیم و باور نمی‌کنیم شاهکارند. بس که از هر بلندگویی، ولو موسیقیِ تبلیغِ پوشک بچه، هزاران بار شنیدیمشان.

یک هوشیاری و تذکری باید در کار باشد که آدم بتواند حجابِ تکرار را کنار بزند.

فیلم سینمایی «الرساله» (پیام) که در ایران به «محمد رسول الله» معروف شده است در سال ۱۹۷۶ یعنی دو سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، توسط کارگردانی سوریه‌ای به نام «مصطفی عقّاد» ساخته شده است. فیلمی که در روزگار خودش فروش و محبوبیت بالایی در غرب و شرق پیدا کرده است. باید تاکید کنیم نه‌تنها غرب و سینمایش پیش از این فیلم، هیچ تصور واضحی از اسلام و «حضرت محمد» (صل الله علیه و آله) نداشتند، بلکه در تمام جهان اسلام هم هیچ اثر امروزی سینمایی یا جهانی هویت‌بخش و غرورآمیزی وجود نداشت تا این یک میلیارد نفر به آن افتخار کنند، با آن کسب هویت کنند و به وحدت برسند. از این دو منظر، این فیلم ارزش فرهنگی فوق‌العاده‌ای دارد و کارگردانش نفر اول سینمای مسلمانان است.

.

شاید یکی از دلایل معنوی که باعث شد فیلم ارزشمند «مجید مجیدی آن تاثیری که باید را نداشته باشد، حرف‌هایی بود که در تضعیف و کوچک شمردن این تلاش عظیم در مقایسه با اثر خودش زده بود.

«عقاد چندسال پس از این فیلم، فیلم مهم و ارزشمند دیگری با عنوان «شیر صحرا درباره زندگی مسلمان مبارزی به نام «عمر مختار ساخت. این فیلم هم در سینمای اسلامی نظیر ندارد -جداگانه برایش می‌نویسم-. دو پروژه مهم دیگر عقاد ساختن سینمایی «صلاح الدین ایوبی و «امام خمینی» بود که با شهادت او و دخترش در عملیاتی انتحاری، هیچ‌گاه آغاز نشد

.

یکبار محمد رسول الله «شهید» مصطفی عقاد را باید با دقت از ابتدا تا انتها ببینیم. فیلمی که نظر جهان را به اسلام جلب، و پس از قرن‌ها شور ایمان را در دل‌های مسلمانان زنده کرد


  • حسن صنوبری
۲۲
فروردين


ارزشگذاری زیبایی‌شناختی در عالم شعر با عوالم دیگر هنر متفاوت است. فقط بحث علوّ اثر و شکوهش مطرح نیست. دل‌شکستگی یک معیار مهم است.

رمانتیسیسم اگر در دیگر هنرها یک خاصیت است و عارضی، در شعر (آنهم شعر فارسی) ذاتی است و عمومیت دارد. لذا در هردوران برای یافتن چهرۀ اصلی شعری با دو عینک و دو قضاوت به موضوع نگریسته شود. یکی شکوه و علو و عمق و پیچیدگی و ظرافت هنری، دیگری شدت عاطفه و صفا و صداقت و توان ابرازشان. با عینک اول، به نظر من بزرگترین شاعر عصر کهن فردوسی است و پس از او امثال حافظ و نظامی و... با عینک دوم برترین شاعر  باباطاهر است و شاید پس از او امثال مولوی. با عینک نخست بزرگ‌ترین شاعر عصر نو اخوان ثالث است و در پی او شاعرانی چون علی معلم دامغانی؛ با عینک دوم برترین شاعر این عصر شهریار است و در مراتب پایین تر سپهری و فرخزاد و... نیما هم که همیشه وسط می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ایستد. امین‌پور و شفیعی و خیلی‌های دیگر هم مثل نیما وسط هستند. البته همۀ شاعران هم رمانتیک هستند هم اهتمام به شکوه دارند، ولی دو نحله اول در یکی از ویژگی‌ها شدت دارند.


شهریار توانست چهرۀ اسطوره‌ای «شاعر عاشق» را که پیش از او در مفاهیم و انتزاعات و خیالات جستجو می‌شد، با وجود خود بازنمایی و تصویر و تجسم کند. این است مقام بی‌بدیل و عظیمش در شعر امروز.

  • حسن صنوبری
۲۱
فروردين



قسمت اول: نوشته شده در 17اسفند 1396

چه‌کسی فکرش را می‌کرد که هر‌روز فعالیتِ آقای «محمدعلی نجفی» در شهرداری تهران، خود نکوداشت و تبلیغی عملی شود برای دوران شهرداری دکتر «محمدباقر قالیباف» .

قالیباف اگر بخواهد باز هم نامزد ریاست‌جمهوری شود، با این افتضاحات دولت و شهرداری دیگر نیازی به تبلیغات ندارد.

 

دوران کوتاه مدیریت نجفی بر شهر تهران یکی از مفتضح‌ترین و مضحک‌ترین مدیریت‌ها در تاریخ شهرداری تهران است در همه شئون، (چه آنانکه به چشم آمدند و مورد اعتراض مردم واقع شدند، چه آنانکه نهان مانده‌اند هنوز). دوران شهرداری نجفی یعنی دوران بروز و ظهور کامل و خالص مدیریت کشور به روش اصلاح‌طلبان: کار نکن، متهم کن.

 

 مدتی بود که سیاسی نمی‌نوشتم و نمی‌خواستم هم بنویسم. اما در روزهای اخیر که بحث «رقص دخترهای نوجوان» در محضر و دربار جناب نجفی مطرح شده، نگران شدم که به این موضوع زیاد پرداخته شود. نجفی نباید به خاطر مجلس رقص محکوم شود. نباید به خاطر مجلس رقص برکنار شود. مدیر نالایق، ناتوان و ناکارآمد باید به خاطر بی‌لیاقتی و ناتوانی و ناکارآمدی‌اش عزل و محکوم شود و سیلی بخورد. بزرگ‌شدنِ اتهام نجفی به شرکت و تایید مجلس رقص، خود پوشش و حجابی است برای پنهان‌شدن اتهامات فراوان او در ناکارآمدی و بی‌لیاقتی مدیریتی.

 

من از اینکه چنین برنامه‌ای در مجلس جناب نجفی و تحت اشراف ایشان برگزار شد و ایشان هم هیچ به روی مبارک نیاوردند تعجب نکردم. زن در منظر انسانی که اندیشه‌ی توحیدی و الهی نداشته باشد البته چیزی جز ابزار لهو و لعب و مجلس‌گردانِ عیش و نوش نیست. زن در منظر مرد بی‌مقدار البته که بی‌مقدار است و از کودکی باید به خاطر قر و اطوار آمدن تشویق شود و روی سن برود. زن در منظر فرد محروم از تربیت معنوی و کرامت اخلاقی، انسان نیست و کمال انسانی ندارد، نهایتا ابژه و موضوع سرگرمی و لذت است و جز این حظی از وجود آگاهانه‌ی انسانی ندارد. البته که این‌ها در این برنامه، تعریفِ زن را به پیش از 57 و حتی پیش از اسلام بازگرداندند. بحث مخالفت با موسیقی و هنر و شادی نیست (حتی خود رقص هم جای بحث دارد و قابل تشکیک و ترتب است، که البته نوع رقصی که در ابتدای فیلم منتشرشده بود نازل‌ترین ومبتذل‌ترینش بود) بحث نوع نگاه به مسائل و عقب‌گرد فرهنگی است از آن اندیشه گرامی و فرمایش والای «امام خمینی» : «این مقام زن نیست؛ این عروسک‌بازی است نه زن. زن باید شجاع باشد؛ زن باید در مقدرات اساسی مملکت دخالت بکند، زن آدم‌ساز است، زن مربی انسان است.». وگرنه اسلام نه مخالف حضور اجتماعی زن است نه مخالف هنر و هنرمندی و پیشرفت و موفقیت او. زنی که امثال ایشان تربیت می‌کنند زنی است که دیروز اعراب جاهلی و پهلوی و امروز حکام فاسد خلیج و ترامپ مد نظر دارند: ملعبه.

 

اما از این برادرتان بپذیرید و گناه این خیانت بزرگ فرهنگی را بگذارید گردن راهبرد فرهنگی کلی مسئولانِ خودباخته و بی‌شخصیتِ فعلی. به نجفی کاری نداشته باشید. بگذارید او خودش خودش را ویران کند. چنانچه در مسئولیت قبلی‌اش با «شیردال تقلبی» چنین کرد.

 

تنها چیزی که همه دوست‌داران ایران با هر سلیقه سیاسی را در همان ابتدا متحیر کرد این بود که چرا اصلاح‌طلب‌ها به جای «محسن هاشمی» که دست‌کم تجربه مدیریتی قابل‌ قبول‌تر و آشنایی بیشتری با موضوع مدیریت شهری داشت، مدیریت تهران را به نجفی دادند. چقدر یک جناح سیاسی می‌تواند از عرق ملی و شرافت وطنی تهی باشد که منافع مردم و سرزمینش را پای انتخاب‌های سیاسی قربانی کند. انتخاب هاشمی هم انتخابی بیگانه با سیاست و اندیشه‌ی حزبی اصلاح‌طلب‌ها نبود، اما رجحان نجفی بر هاشمی -علی‌رغم افتضاحات مدیریتی و کاری پیش از اینش- فقط به این دلیل است که او در منظر این جماعت سرپرده‌تر، خودی‌تر و سیاست‌بازتر است.

 

حداقل بعد از مدیریت قالیباف این را می‌فهمیم که مدیریت یک کلان‌شهر، یک کلان‌مرد و کلان‌مدیر می‌خواهد، نه خرده‌مدیر و چهره‌ی تزئینی.


 

.قسمت دوم: نوشته شده در 25اسفند 1396

ظاهرا هفته گذشته من در اتفاقی عاشقانه و خارق‌العاده داشتم به همان چیزی فکر می‌کردم که محمدعلی نجفی فکر می‌کرد.

اینکه واقعا چه دورۀ مفتضحی شده این دورۀ شهرداری؛ اینکه ادارۀ شهر بزرگی مثل تهران کار امثال من و نجفی نیست. نشان به این نشان که پس از اینکه من متنم را منتشر کردم نجفی هم در حرکتی عاقلانه استعفا داد.

 

البته تبلیغات‌چی‌های اصلاح‌طلب طبیعتا کاری به بود و واقعیت ماجرا و فکر دوتاییِ من و نجفی نداشتند. آن‌ها برای این تربیت شده‌اند که چگونه هر اتفاقی در هرکجای جهان بیفتد را طوری بازنمایی کنند که انگار موفقیتی دیگر یا مظلومیتی دیگر برای هم‌حزبی‌هایشان بوده است. به همین‌ خاطر تیترها و عکس‌هایی را برای استعفای مفتضحانه نجفی برگزیده‌اند که اگر کسی با فضای سیاسی ایران آشنا نباشد -چنانچه عرض شد- فکر می‌کند صاحب عکس هنگام جان‌فشانی در حومه ادلب یا لاذقیه به شهادت رسیده است، یا وقتی شهروندان تهران زیر بوران برف یا انبوه آلودگی یا استرس زلزله گرفتار بودند، جناب شهردار خود را به وسط میدان رسانده و حتی پیرمرد باغبانی را که زیر گاری گرفتار شده بوده با نیروی شگفت و روحیۀ جهادی خود نجات داده! (یک روزدر مادلن! یک روز در تهران!)


 

با این‌حال من و نجفی که خودمان می‌دانیم اوضاع از چه قرار است. می‌دانیم ماهی مرده را هر وقت از آب بگیریم خدمتی کرده‌ایم به سلامت آب. می‌دانیم که در این مدت هواداران آتشین اصلاح‌طلبان هم چقدر از اوضاع شهر خشمگین بودند. می‌دانیم تیتر «تنهاترین شهردار» روزنامه آفتاب یزد چقدر شوخی است برای شهرداری که دولت و مجلس و شورای شهر و رسانه‌‌های اجاره‌ی و زنجیره‌ای پشتش هستند. می‌دانیم این قالیباف بود که در زمان شهرداری‌اش دوتا رئیس جمهور علیهش بودند و از سر رقابت با قلدری بودجه‌اش را قطع کرده بودند، نه نجفی. من و نجفی خودمان می‌دانیم تا همینجایش چقدر ختم به خیر شده.  حالا اگر روزنامه آرمان جازدن نجفی را با تیتر «نجفی جا نزد» اعلام کرده و روزنامه اعتماد با تعبیرِ «رانده از بهشت»، کنار‌ه‌گیری مفتضحانه را به کنارگذاشته‌شدنِ مظلومانه تحریف کرده به بلاهت خودشان و هوادارانشان خندیده‌اند.

 

آقای نجفی و حامیانش علت استعفا را «بیماری» عنوان کرده‌اند. وقتی این خبر را شنیدیم یاد دیگر استعفاهای نجفی افتادیم که دلیل آن‌ها هم بیماری عنوان شده بود. از جمله استعفا از سازمان میراث فرهنگی پس از افتضاحاتی چون شیردال تقلبی .  اگر این سخن راست باشد -که از منظری هم هست-  سوال این است که چرا اصلاح‌طلبان برای مسئولیت‌‌های خطیر که هر لحظه‌اش هزینه‌ای ملی دارد، اصرار بر استخدام افراد بیمار دارند؟ یعنی این جماعت دربرابر منافع سیاسی و حزبی درصدی هم برای منافع ملی ارزش قائل نیستند؟!

 

قسمت سوم: 19فروردین

نجفی در توضیح علت استعفایش گفت: حفظ مسئولیت با این بیماری خیانت در امانت است و اگر با این وضعیت عهده دار مسئولیت شهر باشم، به شهر لطمه می‌خورد. از دوستانم در شورا تقاضا دارم این موضوع را به مسائل سیاسی ارتباط ندهند؛ اصلی‌ترین علت تقاضای بنده بیماری است.

 

قسمت چهارم: 19فروردین

در پنجاه و دومین جلسه شورای شهر تهران ، نمایندگان مردم به استعفای نجفی رای منفی دادند تا نجفی همچنان سکان شهرداری تهران را به دست داشته باشد. در اولین جلسه رسمی امروز شورا اعضا با 16 رای مخالف و 4 رای موافق استعفای نجفی را نپذیرفتند.

 

قسمت پنجم: 20فروردین

شهردار تهران به توصیه پزشک معالج خود مجددا استعفا داد!


قسمت آخر: 21فروردین

پنجاه و سومین جلسه شورای شهر تهران با موضوع بررسی مجدد استعفای محمد علی نجفی شهردار تهران در غیاب شهردار برگزار شد.جلسه علنی، استعفای نجفی درنهایت با 15 رای موافق، 5 رای مخالف و یک رای سفید پذیرفت و سمیع الله حسینی مکارم سرپرست شهرداری تهران شد.


  • حسن صنوبری
۱۶
فروردين


من هم که مخاطب حرفه‌ای هنر نقاشی نیستم هم نام «ونسان ونگوگ» را شنیده‌ام. بعضی اسم‌ها آنقدر بزرگ‌اند که در حیطه‌ی خودشان نمی‌گنجند. خیلی‌ها فلسفه نخوانده‌اند ولی نام «نیچه» و «دکارت» را شنیده‌اند. من خودم چیزی از فوتبال نمی‌دانم ولی با «مارادونا» و «پله» آشنا هستم. خیلی‌ها با ادبیات بیگانه‌اند ولی اسم «شکسپیر» و «تولستوی» به گوششان خورده. این اسم‌ها شهرت خود را مدیون عظمت شخصیت صاحب خود هستند.


البته من توفیق داشتم از زمان آشنایی با دوست نقاش دیوانه ام که شیفته و رهروی ونگوگ بود و همچنین دیگر دوستان نقاش و هنرمندم آشنایی و علاقه‌مندی بیشتری نسبت به ونگوگ پیدا کنم و خیلی خوشحالم که قبل از دیدن این انیمیشن جذاب، با مختصری از زندگی و تعدادی از کارهای ونگوگ آشنا بودم.


«وینست دوست‎داشتنی» (۲۰۱۷) عنوان انیمیشنی سینمایی است به کارگردانی و نویسندگی «دوروتا کوبیلا» و «هیو ولچمن» که به زندگی و مرگ رازآمیز ونسان ونگوگ نقاش پرآوازه هلندی می‌پردازد. روایت اثر یک سال پس از مرگ این نقاش اتفاق می‌افتد و البته می‌توان آن را بیشتر جزو «انیمیشن‎های مناسب بزرگسالان» طبقه‌بندی کرد. این انیمیشن جزو خاص‌ترین، هنرمندانه‌ترین و متفاوت‌ترین انیمیشن‌هایی است که در طی زندگی‌ام دیده‌ام. چه اینکه برای ساخت این اثر، حدود صد نقاش نقاشی کشیده‌اند تا این انیمیشن با تکنیک منحصر به فرد نقاشی خود ونگوگ تولید شود. از این نظر، این اثر ارزش بصری فوق‌العاده‌ای دارد و یک اتفاق مهم در سینما و انیمیشن است. اتفاقی که باید جایزه‌ها و جشنواره‌های معتبر هنری جهان به آن بپردازند، اگر سیاست و اقتصاد و رسانه تا اینقدر بر هنر سایه نیندازد. برای مثال این اثر جزو پنج نامزد جایزه اسکار بود و نسبت به چهار اثر دیگر (که گرچه اکثرا آثار قابل اعتناء و ارزشمندی بودند) قابل مقایسه نبود ولی خب جایزه اصلی به اثر دیگری رسید که به مراتب عامه‌پسندتر بود.

همچنین گویا در تعطیلات نوروزی این فیلم با دوبله و اندکی سانسور از صداوسیما نیز پخش شده است

این انیمیشن را دست‌کم به‌‌خاطر خاص‌بودن و متفاوت‌بودنش می‌توانیم به همه هنردوستان پیشنهاد کنیم و البته اگر قبل از تماشای انیمیشن، تابلوهای معروف ونگوگ مثل (مثل «سیب‌زمینی‌خورها»، «شب پرستاره»، ‌تراس کافه در شب»، «گندم‌زار با کلا‌غ‌ها»، «خانه زرد» و...) را در گوگل سرچ کنیم و ببینیم، از دیدن این فیلم لذتی دوچندان می‌بریم.

البته که کار دیگر عوامل فیلم از جمله موسیقی «کلینت منسل» هم درجای خود ستودنی‌ست.


  • حسن صنوبری
۱۵
فروردين

«پروین اعتصامی» شاعری بود که هم در نبوغ هم در ستمدیده‌بودن در میان شاعران روزگار خود کم‌نظیر بود.

نوآوری‌های مبتنی بر سنت شعر فارسی او، باعث شد در روزگار خود به سرعت موردتوجه عام و خاص قرار بگیرد. شعر او در میان مردم کوچه و بازار زمزمه می‌شد و بزرگ‌ترین شاعر روزگار یعنی محمد تقی بهار، او را ستایش می‌کرد. با این‌حال او هم در زندگی خانوادگی هم در زندگی ادبی رنج‌های بسیاری کشید. زندگی خانوادگی‌اش به خودش مربوط است! اما زندگی ادبی‌اش را نمی‌شود نادیده گرفت. نمی‌شود فراموش کرد نادان‌هایی را که از شدت تحجر و کوته‌فکری در زمان او می‌گفتند این شعرها نمی‌تواند کار #یک_زن باشد؛ می‌گفتند حتما پروین شعرهایش را از یک شاعر مرد سرقت کرده است! و نمی‌شود فراموش کرد نادان‌هایی را که با ادعای روشنفکری در زمان ما می‌گفتند این شعرها شعرهای #یک_زن نیست و پروین در شعرش زنانگی ندارد! گو اینکه زنانگی -آن‌هم در آن روزگار- حتما باید با ارزش‌های فمینیستی‌ای که امروز فهمیده می‌شود، سنجیده شود و آن‌‌همه احساس لطیف و مادرانه که در شعر پروین موج می‌زند ربطی به زنانگی ندارد ...


بگذریم.


شاید بتوان گفت در میان تمام شعرهایی که شاعران پیشاپیش برای سنگ مزار و درگذشت خویش سروده‌اند، شعری که پروین اعتصامی سروده است بی‌نظیر است. این شعر از معدود شعرهایی است که با اولین خواندن‌ها در نوجوانی و بی تلاش و کوششی از بر شدم، بس که سلیس و روان است. در سال‌روز درگذشت این شاعر ارجمند ایرانی، خواندن این قطعه‌غزل که بر مزار او -در حرم حضرت معصومه (س)- نیز نقش بسته است، لطفی دیگر دارد:


اینکه خاک سیهش بالین است

اختر چرخ ادب پروین است


گر چه جز تلخی از ایام ندید

هر چه خواهی سخنش شیرین است


صاحب آنهمه گفتار امروز

سائل فاتحه و یاسین است


دوستان به که ز وی یاد کنند

دل بی دوست دلی غمگین است


خاک در دیده بسی جان‌فرساست

سنگ بر سینه بسی سنگین است


بیند این بستر و عبرت گیرد

هر که را چشم حقیقت‌بین است


هر که باشی و زهر جا برسی

آخرین منزل هستی این است


آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد مسکین است


اندر آنجا که قضا حمله کند

چاره، تسلیم و ادب، تمکین است


زادن و کشتن و پنهان‌کردن

دهر را رسم و ره دیرین است


خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است


  • حسن صنوبری
۱۵
فروردين


در روزهای نوروز «محمد معتمدی» از خوانندگانِ استثنائا فرهیختۀ عالم موسیقی مهمان برنامه «دورهمی» بود. چه‌اینکه به نسبت آهنگسازانِ فرهیخته کم‌تر پیش می‌آید خواننده‌ها هم اهل فرهنگ و تعمق باشند -چنانکه در سینما هم به نسبت کارگردانان فرهیخته کمتر پیش می‌آید بازیگرها هم چنین باشند-.


علامت این فرهیخته‌بودن نوعِ کتی که او شب پیشین پوشیده بود، یا نوع نشستنش روی صندلی، یا مدل مویش، یا حتی جنس موسیقی و هنری که در آن تبحر دارد نبود؛ چه بسیار کسان که اهل نوازش و خوانش فاخرترین و فرهنگی‌ترین موسیقی هستند و با حقیقت فرهنگ بیگانه‌اند. چه بسیار حنجرۀ گرم که الفاظ حافظ از بر می‌خواند و از طراوت معانی و طرفه حِکم آن طرفی نمی‌بندد. 


نوع حضور دیشب محمد معتمدی در برنامه «دورهمی» و پیش از این در برنامه #خندوانه نشان داد او در نوع خودش و در حد خودش اهل فکر، فرهنگ، شعور و توجه است و هنر برای او فراتر از دکانِ ثروت و شهرت است.


می‌دانیم که مخصوصا از اواخر دهه هفتاد با فراگیرشدن موسیقی پاپ، نه‌تنها موسیقی پاپ ارزشمند و هنری، بلکه انواع و اقسام موسیقی‌های سطحی و سخیف و مصرفی فراگیر شدند و در مقابل، موسیقی اصیل ایرانی هرروز منزوی و منزوی‌تر شد. حال‌آنکه مخصوصا در دهه شصت و هفتاد، موسیقی ایرانی سر سفره شنیداری مردم و مورد استقبال و پسند ایشان بود. حتی وقتی موسیقی پاپ قدرت‌مندترین حضور خود را در دهه هفتاد تجریه می‌کرد، پرفروش‌ترین و محبوب‌ترین آلبوم موسیقی آن دهه یک آلبوم موسیقی سنتی به نام «نیلوفرانه» (با صدای «علیرضا افتخاری»، موسیقی «عباس خوشدل» و ترانه مرحوم «قیصر امین‌پور) بود.


با چنین تغییری، بسیاری از اهالی موسیقی سنتی و بومی ترجیح دادند غرور خود را جریحه‌دار نکنند و به مخاطب خاص اکتفاء کنند که نتیجه چیزی جز منزوی‌تر‌شدن موسیقی ایرانی، محفلی‌شدن، اشرافی‌شدن، تزئینی‌شدن و گسست بیشتر مخاطبانی‌اش نبود. هنرمندان موسیقی سنتی هرروز به مردم بی‌اعتمادتر و بدگمان‌تر شدند و بخشی از مردم نیز به‌طور جدی از این موسیقی روی‌گردان. 


در چنین شرایطی، خوانندۀ جوان و درخشانی مثل معتمدی که می‌تواند سر خود را با تشویق و تایید اساتید برتر موسیقی ایرانی و مخاطب خاص و فرهیخته‌اش گرم کند، در این دو برنامه سعی کرد تا گفتگویی جدید با مخاطبان عمومی داشته باشد و با ترفندی هوشمندانه، صمیمانه و آشتی‌جویانه، پنجره‌ای تازه روی این دیوار بگشاید. معتمدی می‌توانست در این دو برنامه صرفا به بیان احوالات شخصی و موفقیت‌های فردی‌اش بپردازد، اما با اهتمام به آموزش نکاتی چند از موسیقی سنتی با زبانی همه‌فهم و ساده، کاری شجاعانه و سنت‌شکنانه کرد تا شاید قدری از فاصلۀ ایرانیان با موسیقی ایرانیان بکاهد



  • حسن صنوبری
۱۴
فروردين


امتیاز: 7/5 از ده

شاید به آن خوبی که دوستانم می‌گفتند نبود. ولی خوب بود. هرچند رفت در فهرست آن فیلم‌ها که آدم می‌گوید «می‌شد بهتر باشد».

 

تاحدی با «فراری» (علیرضا داود نژاد) -که هنوز اکران نشده- قابل مقایسه است. در هردو مفهوم «غیرت» حضور دارد. هردو تا حدی یادآور «بوتیک» (حمید نعمت الله) هستند از همین منظر حضور «غیرت». از جهتی دیگر حماسه‌سرایی فردمحورِ فیلم یادآور آثار ابراهیم حاتمی کیا به ویژه «موج مرده» است. شاید بتوان گفت این فیلم فرزندِ بوتیک و موج مرده است و البته میراث‌برِ سنتِ حماسه‌سرایی و عدالت‌طلبیِ دیرینِ ایرانیان مسلمان. هنوز نفهمیدم چگونه از مسعود فراستی تا همایون شجریان تا خیلی‌های دیگر نسبت به سخنان مهدویان درباره شاهنامه چنان مواضع تندی را اتخاذ کردند. و اگر اول سخنان تقطیع‌شدۀ مهدویان را شنیدند، چرا پس از انتشار فیلم کامل و توضیحات مهدویان به خاطر حرف‌های تند خودشان عذرخواهی نکردند. بعید می‌دانم خیلی از کسانی که برای «فردوسی» و «شاهنامه» رگ‌گردنی شدند بتوانند چند سطر از شاهنامه را از رو بخوانند. اگر قرار به رگ‌ردنی‌شدن برای شاهنامه باشد ماها خودمان هستیم، شاعران هستند، نیازی به همایون عزیز نیست. اتفاقا لاتاری ارزشمند است چون جلوه‌هایی از روح شاهنامه را در خود دارد. در این سینمای بی‌غیرت و بی‌حماسۀ دو دهۀ اخیر سرزمین ما، لاتاری هم چون شاهنامه، سراینده و ستایندۀ غیرت، حماسه و غرور ایرانی است.

 

البته که فیلم مشکلات فراوانی دارد و با آن‌همه انتظار و توقعی که سال‌های اخیر از کارگردان و تهیه‌کننده‌اش به‌وجود آمده خیلی هم‌خوانی ندارد. خیلی ظرفیت‌ها و استعدادهای فیلم در حد ظرفیت و استعداد مانده‌اند که اگر به تحقق و فعلیت می‌رسیدند این فیلم می‌توانست فیلم شاخص دهۀ نود سینمای ایران و قیصر عصر خود باشد. از ترانه و موسیقیِ واقعا به درد نخورش گرفته تا ضعف‌هایی که در داستان‌پردازی، منطق و حس‌برانگیزی اثر وجود داشت؛ گاهی حس می‌کردم شاید مسئلۀ فیلم و قهرمانش خیلی برای کارگردان درونی نشده است. شاید موسی برای محمدحسین مهدویان فقط یک رؤیاست و او تاکنون موسایی را از نزدیک ندیده. در میان چهره‌های تقریبا معروف چهل‌پنجاه‌سال اخیر، یکی از نزدیک‌ترین شخصیت‌ها به موسی شهید «سیداسدالله لاجوردی» بود که در فیلم پیشین مهدویان بسیار نامناسب و نامنصفانه تصویر شده بود. این را در یادداشتی که همان زمان برای ماجرای نیمروز نوشته بودم، شرح داده‌ام (t.me/fihmafih/325)


با همۀ این حرف‌ها و در مجموع، لاتاری به خاطر طراوتی که دارد قابل دفاع است و به یک‌بار خوب دیده شدنش در سینما حتما می‌ارزد.


  • حسن صنوبری
۱۳
فروردين

 


امتیاز: 8/5 از ده

چندی پیش یادداشتی انتقادی دربارۀ طرز صحبت و ادبیات عصبانی حاتمی‌‌کیا در جشنواره فجر نوشته بودم. راستش را بخواهید وقتی آن یادداشت را می‌نوشتم خیلی بیشتر از آنچه وانمود می‌کردم از حاتمی‌کیا عصبانی بودم. در نتیجه چندبار متنم را ویرایش کردم تا زهرش را بگیرم و بعد منتشر کردم. الآن که به وقت شام را در سینما دیدم خوشحالم که متنم را ویرایش کردم. با توجه به جوی که در رسانه‌ها وجود داشت حس می‌کردم شاید آقای کارگردان صاحب‌سبکِ سینمای ما، در این سن و سال، مغرورانه و به حساب اتکاء به تجربه و اعتبار خود، دوربین این فیلم را با یک دست -و آن‌هم لرزان- گرفته است و حالا آمده دودستی یقه رشیدپور و صداوسیما و رسانه‎ها را به خاطر چهارتا طعنه و انتقاد چسبیده. ولی حالا که فیلمش را دیدم می‌فهمم اگر روز اختتامیه یقه رشیدپور را دو دستی گرفته و تکان داده، وقت فیلم‌برداری و کارگردانی هم دوربینش را محکم و با دو دست گرفته.

به وقت شام یک تجربۀ سینمایی و یک روایت هنری موفق از جنگ داعش است. یک اکشنِ داستانیِ هنرمندانه که به تنهایی می‌تواند آبرو و ادای دینِ سینمای خواب و خرفت ما به موضوعِ مهمِ جنگ بیناکشوریِ منطقه ما و آنهمه شهید و ویرانی و اسارت و رنج بشری باشد (گرچه در حقیقت این دین‌ها را ادایی نیست). در چنین شرایطی وظیفه وزارت فرهنگ و مسئولان فرهنگی ما حمایت از تولید ده فیلم اینچنینی بوده است، امیدوارم اکنون دست‌کم قدر این یک مورد را بدانند. این فیلم چندمین فیلمِ هواپیماییِ حاتمی‌کیاست و او توانسته بار دیگر در لوکیشنِ هواپیما و فضای محدود و بسته‌اش فیلمی نفس‌گیر و هیجان‌انگیز بسازد. هم‌سفر قبلی حاتمی‌کیا در فیلم هوایی پیشینش ارتفاع پست، اصغر فرهادی بود که این سال‌ها با آثار انگلیسی‌پسندی چون فروشنده برای دروی جایزه‌های غربی مدام مسافر آب و هوای خوبِ آمریکا و اروپا بود، اما حاتمی‌کیا برای این فیلم ارزشمند به تنهایی مسافر خیابان‌های خونین دمشق بود.

یادآوری: اثر ارزشمند دیگری که پیش از این با موضوع جنگ اخیر منطقه ساخته شده بود، اپیزودِ چهارمِ فیلم هیهات به کارگردانی هادی مقدم دوست بود که آن‌هم فیلم هم به قدرِ خویش قدر ندید.

نقدهایم درباره به وقت شام را می‌گذارم برای بعد ان‌شاالله. فعلا اگر بتوانم سعی می‌کنم زمانی را برای دوباره دیدنِ به وقتِ شام پیدا کنم.


  • حسن صنوبری
۰۱
فروردين

«وای بر کم فروشان:
آنان که چون از، مردم کیل می ستانند آن را پر می کنند،
و چون برای مردم می پیمایند یا می کشند از آن می کاهند
آیا اینان نمی دانند که زنده می شوند
در آن روز بزرگ؟»
قرآن کریم . سوره مطففین . آیات یک تا پنج.

می‌خواهم دم عیدی در رثای یک بستنی‌فروش شریف بنویسم که هیچ‌گاه خودش را ندیده بودم.
زنده‌یاد، کربلایی حسین حقی صاحب بستنی‌فروشیِ معروفِ «حاج عزیز» واقع در خیابان شهید داودآبادی، چندروز پیش به دل درد شدیدی مبتلا می‌شود، به بیمارستان رجوع می‌کند، پزشکان می‌گویند چیزی نیست استراحت کن، استراحت می‌کند و فردایش از دنیا می‌رود.

نگارنده از آن‌هاست که می‌گویند یا آشغال و مضر نباید بخوری، یا اگر می‌خواهی چنین کنی باید بهترینش را انتخاب کنی. پیتزا مسلما آشغال‌است، خوبش هم آشغال است، وای به حال بدش. بستنی هم چیز خیلی مفیدی نیست، چیزی نیست که بگوییم اگر خوبش را نیافتم بدش را می‌خورم. مجبور که نیستیم اگر عقل داشته باشیم. روی همین قاعده من خیلی کم پیش می‌آید در تهران از بیرون بستنی بخرم. اگر هوس کنم بیشتر پاستوریزه می‌خرم و بیشتر از همه بستنی قهوه خانواده دایتی . بس که آشغال به خورد مردم می‌دهند بستنی‌فروشی‌های تهران. بس که این شهر هرروز بیش از پیش دارد به نماد بازار دزدها نزدیک می‌شود، شاید طبق قاعدۀ «الناس علی دین ملوکهم». من از این‌ها نیستم که بگویم «ئه! یک بستنی فروشی! نگهدار بستنی بزنیم» یا «حالا که گرسنه‌ایم اولین رستوران نگهدار» چون می‌دانم در چه جنگلی زندگی می‌کنم و می‌دانم خوردن این زباله‌ها چه بلایی سر جسم و روح خودم و خانواده‌ام می‌آورد. آخرین‌بار که حوالی میدان انقلاب می‌خواستیم برویم رستوران، با اینکه خودم آن رستوران را تجربه کرده بودم باز از چندتا کاسب پرسیدم بهترین رستوران منطقه کجاست و وقتی همه گفتند صفا تهران دلم رضا داد و رفتم.

باری، وقتی می‌خواهی در تهران بستنی قیفی و امثال ذلک را بخری با سه بحران مواجهی:
یک: هیچ‌جا بستنی قیمت معینی ندارد. نه تنها بین شوش و تجریش تفاوت از زمین تا آسمان است، بلکه دوتا مغازه کنار هم نیز هم‌قیمت نیستند.
دو: یکی در صد پیدا شود که تو مطمئن باشی که طرف برای ساخت بستنی میوه‌ای در استفاده از جعبه آبرنگ بچه‌اش اغراق نکرده، یکی در صد پیدا بشود که مطمئن باشی در شیرموز، درصدی هم شیر و موز وجود داشته باشد
سه: از نوادر دوران است که بستنی و آب‌میوه طعم بستنی و آبمیوه را داشته باشند و خوش‌طعم باشند

این سه بحران «قیمت»، «سلامت» و «کیفیت» در مواد غذایی واقعا در تهران بیچاره‌کننده‌اند و در این‌شهر دیگر کسی مثل فیلم‌ها و قصه‌ها به بحران یا عدم بحران «نظافت» اهمیت نمی‌دهد‌. در حالیکه در شهرهای دیگر اینطور نیست. حیف شد که سفرنامه اصفهانم را ننوشتم. آخرین باری که رفتیم اصفهان طی یک هفته شاید بیش از ده‌جا بستنی قیفی خریدیم، همه‌جا از بالا تا پایین شهر هزار و پانصدتومان، همه‌جا حجمی شبیه به هم و از لحاظ کیفیت اکثرا یا خوب بودند یا خیلی خوب. بستنی گاومیشی اهواز را هم گمانم در سفرنامه‌اش نگاشتم. فقط این تهرانِ واماندۀ هزارویک رنگ و هفتادودوملت است که اینقدر بی‌قاعده و بی‌خانواده است. البته که نبوده، شده.
نمی‌دانم چندسال پیش بود که ما رفتیم یک‌جا خواستگاری. در میانۀ مجلس بحث‌های معمول جاری بود و نظرات اختلافی و اشتراکی رد و بدل می‌شد که ناگهان یک سینی جدید به اتاق آمد. محتوا چه بود؟ بستنی! وسط جلسه خواستگاری! همین شاید داشت منجر می‌شد من برای همیشه جلسه را ترک کنم، بالاخره هرچیزی قاعده‌ای دارد، لکن صبر پیشه کردم و گفتم حالا بگذار ببینیم چی هست بستنی‌اش. خلاصه بستنی را خوردیم و همین هم شد که با آن خانواده وصلت کردیم.

من بعد از این فقره، مکرر بستنی‌فروشی حاج عزیز را آزمودم. گفتم شاید برای بند کردن دست ما، توصیۀ ویژه‎ای پشت آن یک بستنی بوده. اما هروقت می‌رفتیم و هرطعم می‌گرفتیم بیشتر موجب شگفتی ما می‌شد. این روزگار؟! این شهر؟! بستنی سالم و خوش طعم؟! برای مجالس عقدوعروسی هم از همینجا گرفتیم. هم بستنی سنتی‌اش واقعا عالی بود و هم بستنی‌های میوه‌ایش اکثرا طبیعی و واقعی. چه اینکه من از قدیم از دوستم سیدایمان که در این امور وارد است دانسته بودم اکثر بستنی‌های میوه‌ای حاصل رنگ و کثافت‌اند و بستنی‌هایی چون وانیلی، شکلاتی و نسکافه‌ای در بیشتر مغازه‎ها به مراتب سالم‎ترند. اما در حاج عزیز –نمی‌گویم همه- اما بیشتر بستنی میوه‌ای‌ها هم سالم و خوش‌طعم و طبیعی‎اند.

نکات دیگری هم درباب این بستنی‌فروشی هست. اولا کارش تخصصی فقط بستنی و فالوده است. فقط یک‌جور آب‌میوه عرضه می‌کند آن‎هم آب هویج است که همانجا جلوی چشم آدم می‌گیرند. از طرفی روی ظرف هم برچسبی زده‌اند که این آبمیوه تا هشت ساعت پس از تولید قابل استفاده است. دوما در ترازو و وزن‌گیری بسیار دقیقند. پس از چینش گلوله‌های بستنی میوه‌ای می‌پرسند «شکلات و خامه هم بریزیم یا نه»، اگر بگویید نه مقداری دیگر بستنی به ظرف اضافه می‌کنند.
سرانجام، یادآور می‌شوم یکی از بهترین آب هویج بستنی‌های شناخته‌شده، آن آب‌هویج بستنی‌ای است که با آب هویج و بستنی سنتی ویژۀ حاج عزیز درست شده باشد.

نمی‌دانم حدیث «الکاسب حبیب‌الله» صحت و سندیت دارد یا نه، ولی می‌دانم هر کاسبی حبیب خدا نیست، بعضی کاسب‌ها حبیب خدایند. به نظرم وظیفۀ فرهنگی اهل فرهنگ تبلیغ و ترویج چنین کاسبانی و وظیفۀ زمرۀ اهل ایمان طلب مغفرت برای ایشان است.

شعارِ جالب و روحیه و روح‌بخشِ منصوب بر در دکانِ حاج عزیز، این است:
«بسپرش دست خدا درست میشه!»


نشانی بستنی فالوده حاج عزیز:
 شعبه اصلی: تهران. منطقه 14. خیابان شهید داودآبادی. نرسیده به خیابان افراسیابی. پلاک 3 

  • حسن صنوبری
۰۳
اسفند


یکی دیگر از فیلم‌هایی که ما باید می‌ساختیم اما برادران آمریکایی به‌جای ما قبول زحمت کردند «مالکوم ایکس» محصول 1992 به کارگردانی «اسپایک لی» است.

البته که شخصیت مالکوم ایکس (یا حاج «مالک الشباز») نیز مانند محمدعلی کلی، شخصیتی چندبعدی و محبوب برای قشرهای گوناگون است. هم آمریکایی‌ها، هم مسلمانان، هم سیاه‌پوستان، هم آزادی‌خواهان، هم ضدنژادپرست‌ها و هم ضدآمریکایی‌های سراسر جهان هرکدام به نحوی نسبت به او احساس تعلق می‌کنند. او بی‌تعارف جهانی، فرامذهبی و فراملی است. من لیستی دارم از همه «فیلم هایی که هر مسلمانی باید ببیند» . مالکوم ایکسِ اسپایک لی یکی از آن‌هاست.
 
دیروز ‌سال‌روز شهادت مالکوم ایکس در قلب نیویورک بود. روزی که یکی از مهم‌ترین آزادی‌خواهان جهان در مدعی‌ترین کشور آزادی‌خواهی جهان پیش چشم خانواده‌اش کشته شد. اما به‌نظر من کشنده‌تر از آن گلوله‌های سربی که آن روز بدنِ مالکوم ایکس را سوراخ‌سوراخ کردند، آن گلوله‌های رسانه‌ای بودند که با نیت بایکوت مالکوم ایکس یا تحریف و تنزل نهضت اسلامی‌اش به او شلیک شد و می‌شود. گلوله‌های سربی فقط یک‌روز به مالکوم ایکس شلیک شدند ولی گلوله‌های رسانه‌ای بیش از پنجاه‌سال است که دارد به طرف او شلیک می‌شود. مهم‌ترین هدف آن‌ها هم پاک‌کردنِ حقیقت و جامعیتِ تفکر و نهضت مالکوم ایکس است. چه آن‌ها که بعد اسلامی را در حرکت مالوم ایکس کمرنگ می‌کنند، چه آن‌ها که در عمق و پیشینه فکری او تردید می‌کنند.

در چنین شرایطی جای یک روایت حقیقت‌مدار، کامل و بی‌طرف از مالکوم ایکس وجود داشت که خوشبختانه در فیلم یک کارگردان آمریکایی و غیر مسلمان یعنی اسپایک لی رخ داده است. فیلمی که از دورانِ جوانی و تبهکاریِ «مالکوم لیتل» تا تحولش در زندان، پیوستنش به «گروه امت اسلام» و جدایی و تقابلش با اسلامِ آمریکایی، تحریف‌شده و نژادپرستانه‎ی «الیجا محمد» (عالیجاه محمد) را روایت کرده است. در این فیلم نمایش جهان قهرمانانه‌ی مالکوم ایکس به سانسورِ اشتباهاتِ دوران جوانی‌اش نانجامیده است.

مقایسه‌ی مالکوم ایکسِ این فیلم و مالکوم ایکسِ فیلم «علی» مایکل مان، که بسیار هم به‌هم شبیه هستند، چهره‌ی دقیق‌تری را از او، رابطه‌اش با اطرافیانش و دشمنیِ سازمان سیا با او آشکار می‌کند.
  • حسن صنوبری
۰۱
اسفند


آلبوم موسیقی «معراج» آخرین آلبومی بود که از  زنده یاد «عبدالله سروراحمدی» منتشر شد. این آلبوم اختصاص به پیامبر اسلام حضرت محمد (ص) داشت و سروراحمدی، نابغه موسیقی مقامی تربت جامی اندکی پس از انتشار این آلبوم در سن 63سالگی و همزمان با مبعث نبی مکرم اسلام از دنیا رفت. خوانندگان این آلبوم «حبیب‌الله طالب احمدی» «غلام رسول فرهادی نیا» بودند که مثل خود سروراحمدی نشانی از پیامبر در نام خود داشتند (حبیب الله و احمد و رسول)

 در استادی و نوآوری و خلاقیت کمتر کسی در حیطه موسیقی مقامی حوزه تربت جام خراسان (دوتار) با او قابل مقایسه بود. شاید برایتان جالب باشد که  این هنرمند اهل تسنن ایرانی، قطعه و مقامی نیز با عنوان «شاها سلام علیک» هم ساخته است که اختصاص به دوازده امام معصوم (علیهم السلام) دارد. حیفا و حسرتا که چنین گنجینه‌هایی در غربت و بی‌توجهی رسانه‌ها و مسئولان مدفون شدند.


از این آلبوم معراج دو قطعه را بسیار دوست‌میدارم و زمانی هرروز گوش می‌دادم. یکی «شاه زمان» و دیگری «چهار بیتی حسین آبادی». از دومی که خواب عجیبی هم دیده بودم. علی ای حال به مناسبت میلاد حضرت ختمی مرتبت قطعه «شاه زمان» را تقدیم میکنم.

  • حسن صنوبری