در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

در آن نیامده ایّام

حسن صنوبری گوید

ثُمَّ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ :
الْجِهَادَ الْجِهَادَ عِبَادَ اللَّهِ
أَلَا وَ إِنِّی مُعَسْکِرٌ فِی یَومِی هَذَا
فَمَنْ أَرَادَ الرَّوَاحَ إِلَى اللَّهِ
فَلْیَخْرُجْ .

طبقه بندی موضوعی
به نام ایزدِ توانا

ای حاجسن، ای عاشق جنگ‎های تن‎به‎تن، ای شیفتۀ مرامِ تهمتن، ای رادِ روزهای بودن و شاد بودن، ای مرد لحظه‎های گفتن و دلیر گفتن!

می‎بینمت که خسته و افسرده، زخمی و لت‎خورده، در محاصرۀ کار و درس و زندگی و قسط و بیمه و پایان‎نامه و رنجش و عذاب وجدان و اندوه و آزار و کوفت و زهرمار، از پا اوفتاده‎ای و کار وبلاگ به یک‎سو نهاده‎ای؛
می‎دانم که پس از پاک شدنِ بخش مهمی از آرشیوت و همچنین اخراجت از بلاگفا و بی پاسخ ماندن ایمیل‎هایت و گم کردن کثیری از همراهان و همدلانت، حسابی حالت گرفته شده است، می‎دانم که ده برابر همیشه که شلوغ بودی شلوغ شده‎ای تازه می‎فهمی قبلا چقدر هم خلوت بودی؛ اما زنهار! زنهار که بگذاری فتنۀ چرخ دوّار و حیلۀ دشمنِ مکّار، علمِ قلمت را زمین بزند و به تو ضربه‎های بیش از این بزند. زنهار حاجسن! زنهار! بار دیگر قلم بردار! علم بردار! و در میدان قدم بگذار!
مباد بیرق سرافراز وبلاگ‎نویسی زمین بماند و پرچم چرت و پرت نویسی شبکه‎ای یکه‎تاز میدان شود.
بنویس، ولو کوتاه، ولو کم، ولو پراکنده. ولو خرجِ اغیار، ولو ثبتِ اندوه، ولو محض خنده.

ای حاجسن، ای عاشق جنگ‎های تن‎به‎تن، ای در محاصرۀ نیزه‎های دشمن، ای در معاینۀ پنجه‎های اهریمن!
یاعلی بگو و زنجیر را بگسل، یا علی بگو خود را از حصار بیرون افکن، یا علی بگو کمر دشمن را بشکن!


امضا: تصورِ تحققِ وجودِ امکانی‎ات در هشتاد و سه سالگی.

یاعلی‎مددی.


_____________________________________________

پ ن: بنا به این نامۀ مهم که به تازگی از پیرمردی خودم دریافت کردم، همین الآن (ساعت یک و چهل و هشت دقیقۀ روز مبارک جمعه) تصمیم گرفتم بأی نحو کان وبلاگم را به روز کنم. آنهم زود به زود. لذا همین الآن سعی می‎کنم چندتا مطلب دیگر هم بار بگذارم. ولو آنطور که دلم می‎خواهد نشود و آنگونه که رسم و مرامم بوده، نتوانم. و البته سعی می‎کنم اصل را بر هنر بگذارم، سپس فرهنگ و سپس سیاست. کار به جایی رسیده است که لشگر ادبیات سخیفِ شبکه‎ای و زیست جهانِ احمقانۀ شبکه‎های اجتماعی، تا پشتِ پنجرۀ وبلاگ‎نویسان معتقد و خانه‎های حقیقی نیز رسیده‎اند. بار دیگر باید پرچم وبلاگ‎نویسی را بالا برد.

نظرات  (۱۳)

  • جواد شیخ الاسلامی
  • ای حاجحسن!
    بشکن قلم هر زردنویسِ پرگویِ تهی‌مغز را!
    و بتاز بر دشمن قدّار!
    که ما چشم بر قلم تو دوخته ایم و زین میان اگر مردی هم به پا خواهد خواست، خود تویی.
    که ما گردیم و چون غبار!
    ای نویسنده ی کرّار و قهار و ای گل بی خار!
     :/
    پاسخ:
    یک حرف حساب تو زندگیت زده باشی همین کامنته
  • ریحان/ ایستگاه
  • :))

    پاسخ:
    والا

    تو از همان اول همین قدر خود شیفته بودی یا تازگی اینطوری شدی داداش من ؟

    عاشق جنگ تن به تن ؟؟ علم دار ؟ بیرق سرافراز ؟؟ هان؟؟ کی بود ؟ چی گفت ؟ صدای سوت ممتد میاد ؟

    به داشت گوش کن پسرم  هیچ اتفاقی نمیوفته اگه ننویسی اصلن نگرون نباش به زن و بچه و قسط و بیمت برس بابا  ها ها ها

    مخلصیم

    یا علی مددی

    پاسخ:
    من از همان اول همینطوری خودشیفته بودم. خیلی هم کیف می‎داد.
    اتفاقا داداشم هم نظرش این است که بنویسم و اگر ننویسم زمین ترک برمی‎دارد.
    سلامت باشید، یاعلی.
  • علی چاوشی
  • علی علی
    پاسخ:
    یاعلی
    سلام. داشتم فکر میکردم چقدر یهویی یا شاید هم به تدریج و بدون اینکه متوجه بشیم وبلاگ نویسی از برنامه های زندگیمون حذف شد. تقریبا همه ی وبلاگ هایی که مشناختم یا خاموش شدن یا یه سورکویی ازشون بیشتر نمونده و چقدر حیف. چقدر دوست داشتنی بود این فضا... . که البته یاد شما افتادم و احتمال میدادم که شما هنوز پرقدرت ادامه میدید. نوشتن خیلی خوبه حداقلش اینه که از سر خود آدم نمیفته اما اگه قراره عمومی بشه چه خوبه که توی فضایی که مخاطب بیشتر داره منتشر بشه. من هم واسه همینه که خیلی وقته دست و دلم به وبلاگ نمیره. بالاخره آدم مینویسه که بخونن. خب ترجیح میده یه جایی بنویسه که بیشتر و بهتر بخونن!! (حرفم خیلی عمق داشت ولی کیبوردم حوصله نداشت!)
    پاسخ:
    سلام بر بی‎دل
    صد سال به این سال‎ها
    منظورتان چی بود از «یه جایی»؟! شبکه اجتماعی؟ یا یک رسانه؟
    اگر دومی باشد که منافات ندارد با وبلاگ. اگر اولی باشد قبلا به تفصیل تفاوت‎هایش را گفته‎ام. حداقلش این است که همه دلتنگ اینجایند.
    علی‎ای‎حال ما پرچم وبلاگ‎نویسی را زمین نمی‎گذاریم.
    بعدالتحیه؛
     بسیار محظوظ و مشعوف هستیم و بسی بایسته و شایسته می دانیم تا بزمی مجلّل و با شکوه بیاراییم و خوانی گسترده بگسترانیم وجمعی کثیر از مشایخ کبیر و استاذان شهیر و صاحبان کرسی تدبیر درعلوم معقول و منقول و ادیبان نام آور و طبیبان حاذق را از دانشگاه ادیان و کالج های معتبر سرزمین های یونان و مصر باستان و هند و چین و ماچین فراخوان نماییم تا در محفلی به گسترۀ ازمنۀ قدیم و ندیم، صف در صف به استقبال بایستند و در پای قلم خیر اندیشِ وجود ذیجود صنوبر سایتان، گلهای محمدت و مکرمت بیفشانند و درّ دَریِ ثنایشان را به پای کلمات و افاضات وبلاگیه آن عزیزِ معزز، در ریزند؛ ما نیز به رسم معهود ملازم رکاب بوده و گلاب ناب بر خاک پایتان می افشانیم. امید که حاج حسن را مقبول و مستحسن افتد.
    پاسخ:
    «من نوکرتم»
    این اولین مفهومی بود که بعد از خواندن کامنت مشتی‎ت به ذهنم رسید. آخریش هم :)
    کاش سلطان محمودی مسعودی چیزی بودم، می‎گفتم به اندازۀ وزنت زر و سیمت بدهند. عجالتاً: دمت گرم.
  • محمد مهدی
  • خدا به همراهتان
    تازه از سفر کربلا بازگشتم و باور نمی کنید چقدر خوشحالم این نوشته شما را می خوانم.
    کار شما را برای شیعه غیر ایرانی برای آشانایی با فرهنگ جوان انقلابی ایرانی ترجمه می کنم.
    در پناه خدا
    پاسخ:
    زیارت قبول آقا محمدمهدی
    محمدمهدی جعفری؟
    کار من؟ کدام کار من؟ همین «عزم راسخ بر بازگشت به وبلاگ‎نویسی»؟ این گزینۀ خوبی برای ترجمه نیست البته :) خیلی مخاطب خاص است :)
    ولی شرمنده اخلاق ورزشکاری و پیرمردنوازی‎ت شدم. قلم من قد و اندازۀ این حرف‎ها نیست. دمت گرم.
  • محمدرضا وحیدزاده
  • این «همکلاسی» بنده خدا معلوم است سر سوزنی حاج حسن و وبلاگ و وبلاگ نوسی اش را نمی شناسد که این گونه پست اخیر را مزاح پنداشته و بنای شوخی کردن با آن را گذاشته، اگر اندکی و فقط اندکی می شناخت می فهمید که خط به خط این متن عین حقیقت است؛ حقیقتی سهمیگین!
    متأسفم به حال این حاج حسن نشناس ها...

    پاسخ:
    والا به خدا
    مردم دیگه بصیرتِ سابقو ندارن استاد وحیدزاده
    خدا سایۀ این پیرمرد مشفق را بر سر وبلاگستان مستدام بدارد و گوش جوانان را شنوای نصایحش.
    پاسخ:
    الهی آمین :)
  • جیغ و جار حروف
  • خب خوشحالم که می‌بینم قبل از زدن سوزن به بقیه، یه جوالدوز نثار خودتون کردید :)
    پاسخ:
    ما منصفیم.
  • طاهره حاجی علیخانی
  • چه تصمیم خوبی!
    پاسخ:
    نظر لطف شماست :)
    بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است

    هاهاهاهاهه خیلی خوب بود خیلی با حال حاج حسن بابا بی خیال کار و درس و زندگی عذاب وجدان و اندوه و ازار هم ژست نیا  ***** ** ****** *** * *** ** *** خیلی مبارکه  به ما که شیرینی ندادی

    اقا این 83 ساله گی خیلی باحال بودا  میخوامت شمارتو گم کردم  تو اردو هم که نبودی ببینمت اقا میلادو بوس کن   یا علی مددی

    اع! اینجا که عزم راسخ برای برگشت به وبلاگ داشتین!  :-)

     

    چقدر بامزه نوشته بودین باید این پستتونو اول میخوندم  خوشحال شدم

     

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">